سرچ دانلود

دانلود رمان مدار چشمانت - سرچ دانلود

شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷

دانلود رمان مدار چشمانت

دسته بندی : رمان تاریخ : پنج شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶

دانلود رمان مدار چشمانت

دانلود رمان مدار چشمانت

رمان مدار چشمانت یک رمان به قلم الف. کلانتری در سبک عاشقانه میباشد که چند پارت آن در اینترنت پخش شده است. این رمان زیبا به زودی منتشر خواهد شد برای اطلاعات بیشتر و دانلود رمان مدار چشمانت به ادامه مطلب بروید.

خلاصه رمان مدار چشمانت

این رمان ابتدا قرار بود در انجمن های رمان پخش شود اما پس از انتشار پنج پارت از رمان، خانوم/آقا الف. کلانتری از پخش اینترنتی آن منصرف شدند و تصمیم گرفته اند که پس از تکمیل شدن رمان، آنرا به چاپ برسانند. به زودی باید منتظر کتاب این رمان زیبا باشیم. در صورتی که تصمیم ایشان عوض شود و یا رمان منتشر شود در همین پست به شما اطلاع خواهیم داد.

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان مدار چشمانت
3.67 (73.33%) 18 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
8,308 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 2 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

Milad
نسیم
چهارشنبه , ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
پاسخ

با سلام مدیر محترم سایت و تشکر از سایت مفید و پر محتواتون خواستم بپرسم چطور می توان رمان کامل مدار چشمانت را دریافت کرد آیا این رمان به چاپ رسیده است؟ ممنون میشم اگر پاسخ بدید.

Milad
Milad
پنج شنبه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۷
پاسخ

این رمان هنوز به صورت کامل تایپ نشده
پارت اول رو میتونید توی ادامه ی همین کامنت بخونید
اتومبیل را به حاشیه ی خیابان راند و با خاموش کردن آن، تمام تنش را به سمت او و نیمرخ بی تفاوتش چرخاند.
حرفش، حرف مادری بود که دلتنگ پسرش شده بود.

پویا زودتر به حرف آمد و این از خوش یمنی لحظه های بین شان به شمار می رفت:

_به در و گوهر گویی عادت داری، بگو می شنوم.

فرشاد تلخ تر از خودش سری به افسوس تکان داد و پشت دست روی دهانش قرار داد.
آمده بود که با همان بند رفاقت تعریف شده ی بین شان، کاری کند که دل این مرد را متوجه دلتنگی خانواده اش کند اما می دانست او مرد مدارا نیست.
باید به قولش وفا می کرد، هر چند گناهی پای او هم نوشته نبود.
دست از روی دهانش برداشت و گفت:

_یک سال رفتی اون ور و طاقتت نیومد، حالا که هستی بازم دنبال جور کردن بهونه ای؟
کار داری و سرت شلوغه، همینا رو مدام می گی که مامانت بهونه ت رو نگیره؟

پویا سرش را به سمت دکه ی روزنامه فروشی روبرویشان چرخاند. نگاهش خیره ی دستان پسرکی بود که سیاهی واکس روی سرانگشتانش نشسته بود.

_تو که می دونی من الان راحتم، خبری هم نیست که بخوام پنهانش کنم. اگه یکی راحتی من رو می خواد، پس رفیقم رو نمی فرسته سراغم که باز قصه ی جدید شروع بشه.

فرشاد هم نگاهی به اطراف انداخت، گرمای تابستان بندر چیزی نبود که کسی لحظه ای داغی اش را حس کند و جان به لبش نرسد.

_نیم پز شدیم، نکنه قرار گذاشتی تا وقتی من رو خر کنی همین گوشه شهر بمونیم و شب خونه برگردیم؟

جمله ی پرسشی اش بیشتر به طعنه می مانست تا سؤالی در انتظار جواب، فرشاد درجه ی فن اتومبیل را بیشتر کرد و دستش روی سوییچ ماند.

_پویا نه تو بچه ای که بخوای از بابات دوری کنی، اونم وقتی که بودنت به درد الان شون می خوره و نه اونا دیگه آدمای چند سال قبل هستن که باز منتی رو سرشون باشه.

پویا دست برد سمت دستگیره ی در و فرشاد با دیدن حرکتش، قفل مرکزی را زد و با لحن شاکی اش غرید:

_پویا بتمرگ سر جات و دو تا جمله ی درست و حسابی بگو، بعد هر جا دلت خواست تشریفت رو ببر.

پویا با همان نگاه عاریه گرفته از خونسردی اش، چشم به او و کلافگی اش دوخت. به سمت او خم شد و قفل را مجدد زد.

_می خوام برم آب بگیرم روان پریش.

پایش را که از اتومبیل بیرون گذاشت، داغی و شرجی آفتاب و هوا؛ اخم هایش را در هم فرو برد.
به سمت هایپرمارکتی رفت که حاشیه ی پیاده رو قرار داشت.

فرشاد صدای موزیک اتومبیل را کمی بالاتر برد و نگاهش در انتظار خروج پویا از هایپر مارکت بود.
نمی دانست جواب بیم و امید افسانه خانم را چه بدهد، وقتی بهتر از او خبر از یکدندگی پسر بزرگش داشت.

با بیرون آمدن پویا، صدای ضبط را پایین آورد و به سمت جلو خیز برداشت. سوییچ در دست، منتظر نشستن او ماند.
پویا سریع نشست و بطری آب معدنی کوچکی را هم به سمت فرشاد گرفت.

_نمی خورم.

پویا بطری را روی داشبورد پرت کرد و گفت:

_جهنم.

فرشاد خیره ی زبان تیز و بی خیالی اش بود که پویا تمامی آب موجود در بطری را سر کشید و با ابروهای بالا رفته، سؤالش را پرسید.
فرشاد سرش را به روبرو برگرداند و اتومبیل را روشن کرد:

_انقدر فهمیدی که مأمور مامانت شدم و باید بهش خبر بدم. راه نمیای نیا، ولی بگو چی بهش بگم که فکر نکنه مثل تو خیره سرم و بی جواب گذاشتمش.

پویا بطری خالی را میان دو دست تاب می داد و چشمش به دختری بود که خیره خیره به او زل زده بود.

_با توأم مسخره، عنتر و منترت که نیستم. سه ساعت مرخصی گرفتم بیام سر وقتت که برم خبر مرگم یه چیزی به مامانت بگم دلش خوش بشه.