سرچ دانلود

دانلود رمان انتقام از هوس تو - سرچ دانلود

سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

دانلود رمان انتقام از هوس تو

دسته بندی : رمان تاریخ : چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶

دانلود رمان انتقام از هوس تو

دانلود رمان انتقام از هوس تو

رمان انتقام از هوس تو یک رمان به قلم aydabstmi و zahrasfv میباشد که هم اکنون نیز در حال تایپ است و پی دی افی از آن منتشر نشده است. این رمان به صورت پارت های کوتاه منتشر میشود که در ادامه آنرا برای شما قرار داده ایم. امیدواریم از خواندن این رمان زیبا لذت ببرید.

خلاصه رمان انتقام از هوس تو

گل در دست او زِ خاکی دستانش،سیـاه
چشم او به عابران و در انتظار یـک نـگاه

غافل از نگاهی هــوسی او گشـت خون آلوده
تنش به زن بسته و گل فروشی شد یک گناه

قسمت اول رمان انتقام از هوس تو

با قرمز شدن چراغ راهنمایی تلخندی روی لبم نشست.
اره.. همه خوشحال میشن که چراغ سبز شه و برن؛ اما من عاشق قرمز شدن چراغم.

چون تمام کارم تو همین چند ثانیه ایست ماشینای این شهره. یه دختر گل فروش فقیر مثل من….
بزرگ ترین آرزوش همینه…

اینکه چراغ قرمز شه و بتونه توی یک یا دو دقیقه گلاشو به ادمای رنگیه این شهر بفروشه.

گل رزهای قرمز و آبی رو توی دستام جا به جا کردم..
سریع به سمت ماشینا دویدم. اول از همه جلوی ماشینایی که داداش گفته بود مدل هاشون بالاست و سرنشیناش پولدارن ایستادم.

اینجا شانس زیاد بود. درست بود بعضیا با تحقیر نگاهم میکردند اما مهم نیست.

با رسیدن به ماشین قول پیکری به شیشه اش ضربه زدم:
-اقا اقا..

نگاه گذرایی بهم انداختو دوباره به جلو خیره شد.
اما به سرعت برگشتو نگاهشو بهم دوخت. شیشه رو پایین داد.

سریع و تند تند شروع یه حرف زدن کردم:
-اقا اقا. میشه از این گلا واسه خانومتون بخرید؟

گردنشو کج کرد:
-من خانوم ندارم.
و نمایشی مظلوم نگاهم کرد.

لبم اویزون شد.:
-خب میشه واسه مادرتون بخرید.
غمی تو نگاهش نشست.

اما سریع دوتا دهی از تو داشبرد ماشینش برداشتو به طرفم گرفت:
-یه شاخه رز قرمز بده.

با دیدن اسکناس های تا نخورده چشمام برقی زد:
-این زیاده . یه شاخه پنج تومنه.
پولارو بین دوتا انگشتش تکون داد:
-بگیر دختر الان چراغ سبز میشه. حالا یه چیزی؟قیمت خودت چند؟

به چراغ نگاه کردم. فقط پنج ثانیه مونده بود.به جمله اخرش دقت نکردم. پولو گرفتمو یک شاخه گل بهش دادم.:
-وایستید این پولا زیا…

نتونستم ادامه حرفمو کامل کنم. چون بوق ماشینا منو به خودم اوردو مجبور شدم از وسط خیابون بیام بیرون…
اخرین لحضه صداشو شنیدم که گفت:
-مطمئن باش مجانی بدستت میارم..

قسمت دوم رمان انتقام از هوس تو

خرین لحضه صداشو شنیدم که گفت:
-مطمئن باش مجانی بدستت میارم..

به حرفش اعتنا نکردم. اینم مثل تموم اون جوون های رهگذری بود که میومدن و تیکه مینداختن و میرفتن.

دیگه عادی شده بود. حتی گاهی مردهای میانسالم بهم پیشنهاد های بی شرمانه میدادن.

دیگه امثال اینا که برام باید عادی می شد. یه مشت پسربچه ۱۹/۲۰ ساله که تو چهار راه ها دنبال رفع نیازشون بودن.

چه کسی بهتر از یه دختر ۱۶ساله مثل من؟ که هم بی پولم هم تو خیابونا ول.

تا شب کنار خیابون وایستادم و گل فروختم.
دیگه تمام تنم درد میکرد. داشتم پس می افتادم!

دوباره چراغ قرمز شد:
خب اینم از اخرین کاسبیه امروز.

قدم های آرومم رو به طرف ماشینا برداشتم. شیشه ی چندتاییشونو زدم ولی جوابی نگرفتم.
د لعنتیا مگه با پنج تومن فقیر میشین؟
دستی به شالم کشیدم و آوردمش جلو.

به طرف ماشین بعدی رفتم که با کمال ناباوری همون پسر جوون صبحو دیدم.

با تعجب بهش خیره شدم که با حس کردن سنگینیه نگاهم سرشو به طرفم چرخوندو نگاهم کرد.

چشماش سرخه سرخ بودن. یکم روم دقیق شد و چشماش رو ریز کرد. بعد از گذشت چند ثانیه سکسکه ای کرد و متفکر گفت:
-عه تو همون دخــتــر صبحیه نیــستیــ؟

طرز حرف زدنش یه طوری بود؛ متعجب به معنای اره سرمو تکون دادم که خــوبه ی کشدار گفت.

موندن پیشش برام سودی نداشت. چون صبح گل خریده بود مسلما الان نمی؛خرید. شاید حداقل می تونستم بقیه گلامو بفروشم.

خواستم راهمو کج کنمو برم که صدای کشدارش به گوشم رسید:
_هعــے کجا مــیری؟

ازش ترسیدم. فکر کنم مست بود که اینطوری حرف میزد . گارد گرفتم و با لحنی تند گفتم:
-باید برم. دیرم شده. داداشام دعوام میکنن شب زیاد بیرون بمونم.

پوزخندی به حرفم زد:
_هه… بی غیــرتا اجازه می دنــ اینجا گل بفروشی بعد حق نداری بــــیرون بمونی؟

اخمام تو هم رفت . حق نداشت به برادرام توهین کنه. اونام مشغله های خودشونو داشتن.. تا بوق سگ توی این ساختمون اون ساختمون کار می کردن. من فقط می تونستم کمک کوچیکی بهشون بکنم.

دستامو مشت کردم و به طرف غریدم:
_تو حق نداری به داداشام توهین کنی. تویه غریبه حق نداری بهشون بگی بی غیرت. اونام مشغله های خودشونو دارن.

سرشو تکون داد و زیر لب گفت:
_غیرتو نشونشون میدم.
و رو به من ادامه داد:
_بیا بشین. میرسونمت خونتون.

نمی تونستم به یه مرد غریبه اعتماد کنم. میترسیدم .
مامانم همیشه می گفت هیچ وقت سوار ماشین هیچ کسی نشم؛ حتی اگر از خستگی رو به مرگ هم بودم خودم بیام خونه!
بنابراین گفتم:
-خودم میرم. مزاحم نمی شم.

عصبی غرید:
-بشین دیگه. الان چراغ سبز میشه.
بوق ماشینا کاری کرد که دستپاچه بشمو سریع در عقبو باز کنمو بشینم… لعنت به این ادما. لعنت به این بوقایی که زندگیمو ازم گرفت…

قسمت سوم رمان انتقام از هوس تو

بوق ماشینا کاری کرد که دستپاچه بشمو سریع در عقبو باز کنمو بشینم. وقتی ماشین راه افتاد فهمیدم چه غلطی کردم.

از توی آینه نیم نگاهی بهم انداخت:
-چندسالــته؟
اب دهانمو قورت دادم.
با صدایی که از ترس می لرزید گفتم:
-۱۶سالمه…
-خــوبه؛اسمت چیه؟
اخه به این مردک چه ربطی داشت من اسمم چیه و چندسالمه؟

چشم غره ای بهش رفتمو کوتاه گفتم:
_ونوس.
راه نما زدو سرشو تکون داد:
_خوبه… مــنم سامــیارم.
فکر کنم خوبه تیکه کلامش بود. وای این چه فکریه تو این موقعیت؟ وای نکنه مسته؟
کش دار حرف میزنه. دارم واقعا کم کم میترسم ازش.

خودمو جلو کشیدمو به صندلیش ضربه ای وارد کردم:
_من پیاده می شم. بیشتر از این مزاحمتون نمی شم.
( به قلم زهرا ص. و آیدا بسطامی )
نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت:
_این موقع شــبــ تو این خیابونای شلوغ کجا می خوای بری؟ خودم میرسونمت. خونتون کجاست؟

سرمو انداختم پایین. خونم کجا بود؟ پایین ترین نقطه شهر.
بعد با این ماشین مدل بالاش بیاد اونجا؟ داداشام منو با یه پسر غریبه ببینن میکشنم.

اصلا از این بعید نبود منو ببره بهم تجاوز کنه. صبح قیمت خودمو میخواست الان میخواد کمکم کنه؟

با به یاد اوردن حرف صبحش تنم لرزید. تازه به عمق فاجعه پی بردم.

ترس تو تک تک سلول هام رفته بود.. وای خدایا.
صندلیو تکون دادم:
-نیاز نیست منو برسونی. وایستا پیاده میشم.
جوابمو نداد که با جیغ گفتم:
_میگم وایستااا.

از تو آینه خشمگین بهم خیره شدو زد کنار… کشدار و خمار گفت:
-مثل بچه ادم میای میشینی جلو فهمیدی؟

میتونستم موقعی که پیاده میشم راحت فرار کنم. پس سرمو تکون دادمو با سرعت دره طرف خودمو باز کردم که قفل بود.

چند بار دیگه سعی کردم ولی باز نشد. با قهقه ی سامیار به خودم اومدم:
_خیلی خنگی دختر. فکر کردی میذارم پیاده شی و در ری؟. نخیر.. از وسط صندلی ها بیا جلو.

لعنتی ای زیر لب گفتم و داد کشیدم:
-نمیام ولم کن.
-د ن د… نداشتیم. لش بیار جلو زود باش بچه.
اینقدر حرفش جدیت داشت که خفه شدم. و از بین صندلی ها به جلو رفتم.

سرجام نشستم که نگاهه خیرشو حس کردم. رد نگاهش روی لبام بود. از ترس لبمو توی دهنم بردم که چشماش سرخ شد.

نگامو به جاده دوختم که فهمیدم این راه پایین شهر نیست. باترس چسبیدم به صندلی و گفتم:
-کجا میری اقا؟ چرا از این ور میخوای بری؟

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان انتقام از هوس تو
4.32 (86.39%) 72 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
17,229 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.