سرچ دانلود

رمان پیتزا پپرونی - سرچ دانلود

چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

رمان پیتزا پپرونی

دسته بندی : رمان تاریخ : چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

رمان پیتزا پپرونی

رمان پیتزا پپرونی

رمان پیتزا پپرونی یک رمان به قلم Baran.amad میباشد که در فضای مجازی منتشر شده است، در ادامه مطلب وبسایت سرچ دانلود شما میتوانید رمان پیتزا پپرونی را بخوانید و فایل pdf آنرا دانلود کنید.

رمان پیتزا پپرونی قسمت اول

رضا با آرنج زد به شانه شهرام و گفت:
– نگاش کن.دقت کنی می فهمی.
شهرام برای یک لحظه دست از کار کشید و زیر چشمی به جهتی که رضا اشاره کرده بود نگاهی انداخت و آرام زمزمه کرد:
– حالا چرا گیر دادی به این بنده خدا؟
رضا چند بار سبیلش را جوید و گفت:
– دس خودم نیس. اصن یه جوری رو مخه. نگاش کن تو رو خدا.
شهرام کلافه مشغول کارش شد و با همان لحن کلافه گفت:
– خوب داره دستشو می شوره.مگه چیه؟
– می زنم تو سرت ها. تو برو تو نخ کاراش به حرف من می رسی.
– شهرام، رضا باز که دارین ور می زنین بنجنبین مشتری حیرونه.
رضا دسته ای از جعبه های خالی را جلو کشید و غر زد:
– بدم میاد از این مرتیکه. فقط عر میز نه.
– رضا خفه شود بچسب به کارت.
صدای آقای اعتمادی برای بار دوم توجه انها را به خود جلب کرد:
– سام. اشتراک ۲۴۱ زود باش.
بعد رو با آشپزخانه داد زد:
– رضا حاضره؟
رضا هم صدایش را بلند کرد و داد زد:
– بله آقا.
سام در حالی که با دستمال توی جیبش دست هایش را خشک می کرد آمد سمت آشپزخانه و گفت:
– سفارش ۲۴۱٫
شهرام چهار جعبه پیتزای سبزیجات را گذاشت روی پیش خان و هل داد به طرف سام. رضا با چشم به دست سام اشاره کرد که داشت دستمال را با دقت تا می کرد تا بگذارد توی جیبش.شهرام چشم غره ای به او رفت و با سر به او اشاره کرد که به کارش برسد. رضا هم حرصش را سر پیتزای بیچاره خالی کرد و اینقدر کارد را محکم توی پیتزا کشید که با یک حرکت نصف شد.
سام نیم نگاه بی تفاوتی به آنها انداخت و جعبه ها را برداشت و به سمت پیشخوان رفت اعتمادی برگه ای را به دستش داد و او هم در حالی که جعبه ها را کف دست نزدیک شانه اش نگه داشته بود از مغاز بیرون زد. لامپ نئونی قرمز رنگ روی شیشه مغازه مدام چشمک می زد:
بگیر و ببر.
صورت سام توی نور قرمز مدام سرخ و سفید میشد. پینزاها را توی جعبه پشت موتور گذاشت. سوئیچ را چرخاند و هندل زد. موتور با صدای قیژی روشن شد و بعد هم راه افتاد.رضا وقتی از رفتن او مطمئن شد رو به شهرام گفت:
– به جون خودم این تریپش به این صبتا نمی خوره حالا ببین من کی گفتم.
شهرام هنوز هم نمی خواست قبول کند.
– خوب شاید دانشجویی چیزیه. دانشجو ندیدی واسه خرجش کار کنه.
– از کجا معلوم که دانشجو باشه. بعدشم چرا دیدم داداش ولی این از حرکاتش معلومه که بچه ندار نیس. تو نمیفهی. من آدم شناسم داداش.
صدای داد آقای اعتمادی دوباره مکالمه شان را قطع کرد و باعث شد هر دو برگردند سر کارشان. سام تازه یک هفته بود که به عنوان پیک توی پیتزافروشی مکث کار می کرد ولی هنوز موضوع صحبت رضا و شهرام دو کارگر پیتزا فروشی بود. به جز سلام و علیک هیچ حرفی دیگری با آنها نداشت.کم حرف بود و سرش توی کار خودش. همیشه کلاه مشکی بیس بالی سرش بود که تا روی پیشانی اش پائین می کشیدش و موقع حرف زدن اغلب سرش پائین بود به صورتی که مخاطبش همیشه نیمه پائینی صورتش را می دید. بینی لب و دهان و چانه.
یک بار که کلاهش را برداشته بود رضا و شهرام اثر زخ عمیقی را کنار پیشانی اش دیده بودند که تا روی ابرویش ادامه پیدا کرده بود و انتهای ابرویش را هم خط انداخته بود. بعد از ان روز کلی هم درباره زخم روی پیشانی اش داستان سرایی کرده بودند.
سام زیر لب آوازی را برای خودش زمزمه می کرد. دوباره نگاهی به ادرس انداخت و موتور را نگه داشت. به آپارتمان بزرگ و شیک شش طبقه مقابلش نگاه کرد و جعبه های پیتزا را برداشت و نگاه دوباره ای به کاغذ انداخت و زنگ طبقه پنجم را فشار داد.
– بله؟
– خانم پیتزاهاتون.
– بیار بالا.
در با صدای تیکی باز شد و سام با دست چپ در را هل داد و مـ ـستقیم به سمت آسانسور رفت. دکمه را زد و مقابل در به انتظار ایستاد. توی در آنساسور تصویر مات خودش را دید و کمی کلاهش را جلو تر کشد. در به صدای دینگ آرامی به کناری خزید. سام با یک گام وارد آسانسور شد و دکمه طبقه پنجم را فشار داد. توی آینه قدی آسانسور خودش هم چهره اش را نمی دید. نگاهش روی کفش های کتانی سفیدش خیره ماند و بعد کمی بالا آمد از شلوار لی سورمه اش گذشت و روی پیراهن چهارخانه قرمزش ثابت ماند. دستش را بالا برد و یقه اش را مرتب کرد. با این حرکت پیراهنش بالا خزید و کمـ ـر بند چرم قهوه ای اش با آن سگک بزرگ طلایی نمایان شد. در باز شد و از آسانسور خارج شد. نگاهی به دو واحد طبقه پنجم انداخت و به سمت واحد شماره نه رفت. دستش را روی زنگ گذاشت و منتظر شد. در به ثانیه نرسیده باز شد. نگاه سام پشت نقاب کلاهش گم شده بود. از پشت نقاب تنها پاهای باریک و خوش تراش برهـ ـنه ای را دید و ناخوداگاه پوزخند زد. دختر که تنها چانه و لب های سام را می دید. لبش را جوید و گفت:
– میشه بذارینشون روی اون میز!
و به میزی کنار در اشاره کرد.صدای دختر نشان می داد خیلی هم سن و سال زیادی ندارد سام احساس کرد حوصله ندارد سرش را بالا بیاورد و او را نگاه کند. دامن دختر درست تا روی زانویش بود و یک جفت صندلی سرخ رنگ هم پایش بود. سام نگاهی به کفش هایش انداخت و دوباره صدای دختر را شنید:
– مهم نیست با کفش بیاین.
سام از حرص لپ هایش را باد کرد و یک قدم داخل گذاشت. از سمت پذیرائی صدای زمزمه می آمد. کمی گردنش را به سمت راست خم کرد و از گوشه چشم نگاهی به ان سمت انداخت سه چهار دختر دیگر توی پذیرائی نشسته بودند و مـ ـستقیم به او زل زده بودند. سام پیتزاها را روی میز گذاشت و دوباره سرش را پائین انداخت و تند تند فاکتور را نوشت و به سمت دختر که دست به در مقابلش ایستاده بود. دراز کرد:
– بفرما.
دختر دست دراز کرد و کاغذ را گرفت نگاهش هنوز به چانه و لب های سام بود. از توی کیفش مقداری پول بیرون کشید و به دست او داد. سام پول ها را شمرد و گفت:
– زیاده!
– بقیه اش مال خودتون.
سام لبخند یک وری زد و گفت:
– شب خوش.
و چرخید و از خانه بیرون زد. در پشت سرش بسته شد. مقابل آسانسور ایستاد. ولی قبل از باز شدن در صدای خنده های آرامی را از پشت در واحد شماره نه شنید. سری تکان داد و دوباره پوزخند زد. در آسانسور باز شد و او هم در حالی که انگشتان دستش را توی جیب شلوار جینش کرده بود وارد شد. دکمه هم کف را زد و بعد از بسته شدن در سرش را بالا آورد و به چهره خودش توی آینه خیره شد.
مهرانه ساحل را به کناری هل داد و گفت:
– برو کنار بی شعور بذار منم ببینم.
او هم بی خیال کنار رفت و گفت:
– زحمت نکشین رفت تو آسانسور.
مهرانه پکر برگشت و دست به سیـ ـنه به بقیه نگاه کرد.
– نامردا نذاشتین من ببینمش.
بقیه برگشتند سمت پذیرائی ساحل جعبه های پیتزا را برداشت و گفت:
– دیدین چقدر مرموز بود؟
و جعبه ها را روی میز پذیرائیی جلوی بقیه گذاشت. سوده جعبه اش را برداشت و به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
– ولی همچین تحفه ای نبود که تو می گفتی.
ساحل یک تکه از پیتزایش را برداشت و به بقیه نگاه کرد:
– نبود؟
نازنین دست به سیـ ـنه به او نگاه کرد و گفت:
– به نظر من که محشر بود. وقتی از زیر کلاهش نگاه کرد من کنار ابروشو دیدم. رد یه زخم داشت.
با این حرف نازنین بقیه دست از خوردن کشیدند.
– راست می گی؟
نازنین با غرور سر تکان داد و گفت:
– اهوم خیلی هم عمیق بود.
ساحل به مبل تکیه داد و گفت:
– وای نگو دلم یه جوری شد.
سوده گاز بزرگی از پیتزایش زد و گفت:
– خوبه سه بار بیشتر ندیدیش.
ساحل با لب و لوچه ای آویزان گفت:
– باور کن همون بار اول که دیدمش دلم یه جوری شد.

رمان پیتزا پپرونی قسمت دوم

سام کلافه از آسانسور خارج شد و از خانه بیرون زد. مچ بند سفید پهنش را روی مچ چپش مرتب کرد و سویچ را چراخاند. نگاهی به طبقه پنجم انداخت و هندل زد و بعد هم دور زد و به سرعت از آنجا دور شد. به محض رسیدن دو تا سفارش دیگر اماده بود. بی حوصله پیتزاها را از روی پیشخوان برداشت و در حالی که دوباره گردنش را به سمت راست خم کرده بود از سمت چپ نیم نگاهی به رضا انداخت و با پوزخند گفت:
– خسته نشدی یه هفته منو پائیدی؟
رضا نگاه خصمانه ای به او انداخت و گفت:
– برو داداش خیال برت داشته.
سام سرش را پائین انداخت و در حالی که رضا فقط چانه و دهانش را می دید یک پوزخند یک وری دیگر زد و بعد هم با سرعت چرخید و از مغازه بیرون زد.رضا چاقوی بزرگش را پرت کرد روی میز و قبل از اینکه دهانش را باز کند صدای اعتراض شهرام را شنید:
– بفرما. چقدر گفتم بچسب به کارت.
رضا سبیلش را جوید و به جایی که تا چند لحظه پیش موتور سام پارک بود نگاهی انداخت و گفت:
– حتما یه ریگی به کفشش هست که اینقدر شاکی شده.
شهرام کلافه پیتزای پخته شده را روی کاغد مقابلش انداخت و آن را به سمت رضا سر داد و گفت:
– ببینم می تونی یه دردسری درست کنی برای ما یا نه.
رضا پیتزا را جلو کشید وچاقو را برداشت و آن را توی دستش بالا و پائین انداخت و با یک حرکت پیتزا را نصف کرد.
**
سام موتور را خاموش کرد و با پاهایش آن را به داخل پارکینگ هل داد. سویچ را توی جیبش برگرداند و یک جعبه پیتزا را دستش گرفت و به سمت پله رفت. نرده را گرفت و نرم از پله بالا دوید. وقتی به طبقه سوم رسید. نفس نفس می زد. نبودن آسانسور هم مکافاتی بود برای ساکنین ساختمان. در حالی که دسته کلید را توی دستانش می چرخاند به سمت در آپارتمانش رفت و در را باز کرد. جعبه پیتزا را روی جا کفشی گذاشت و در را نیمه باز. کفش ها را گوشه ای پرت کرد و روی کاناپه ولو شد.کلاهش را از سرش برداشت و دستی به پیشانی اش کشید. نگاهش روی تلفن ثابت ماند. چراغ پیغام گیر تلفن در حال چشمک زدن بود. می توانست حدس بزند کی می تواند باشد. به سمت تلفن خم شد و گفت:
– چقدر این روزا مهم شدم.
صدای عصبانی مردی توی خانه پیچید:
– یعنی آدم به سنگ دلی تو ندیدم.
سام سوتی زد و گفت:
– حرص نخور خان عمو فشارت می افته.
مرد عصبی داشت حرف می زد:
– خدا هم بود تا حالا بخشیده بود من نمی دونم می خوای و چی ثابت کنی با این حرکاتت.
و صدا قطع شد.سام سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و به سقف خیره شد. پیغام بعدی با صدای بوق شروع شد. زنی در حال گریه کردن گفت:
– عمه جان به جان هر کی دوست داری یه سر بیا. خودت بعدا پشیمون میشی.آخه مردم چی میگن؟
و دوباره صدا قطع شد. سام کلافه بلند شد و به سمت اتاقش رفت. لباسش را با یک تی شرت عوض کرد و شلوار راحتی پوشید. نگاهی به مچ بند سفیدش انداخت و آن را آرام پائین کشید. رد بخیه های کج و معوج روی دستش دلش را به درد آورد و باعث شد مچ بند را با سرعت بالا بکشد. و در حالی که دستی توی موهایش می کشید به سالن برگشت. بقیه پیغام ها مشابه بود. همه در حال التماس بودند. سام برگشت توی سالن و خواست پیام ها را پاک کند که پیام بعدی دستش را متوقف کرد. صدای خندان و سر زنده دختری توی سالن پیچید:
– هی هری پاتر پیتزای من چی شد؟ نسترن اگر بفهمه کله مو می کنه. بای.
سام با لبخند پیام ها را پاک کرد. کسی به در زد:
– در بازه.
دستی از لای در داخل آمد و جعبه پیتزا را برداشت. سام کلاهش را روی سرش گذاشت و به سمت در رفت و در را باز کرد.
– سلام.
دست به سیـ ـنه ایستاد و با لبخند گفت:
– سلام نیا خانم.
نیایش نگاه مضطربی به جعبه پیتزا و پله ها انداخت و گفت:
– اگر نسترن بفهمه عین انتن به مامان خانم خبر می ده.
سام یک قدم بیرون گذاشت و گفت:
– تو باز اینجوری اومدی بیرون.
– بی خیال کی این موقع می ره رو پشت بوم. تازه هر کی بخواد بیاد بالا از همون طبقه اول صدای پاش میاد.
سام روی اولین پله که به سمت پائین می رفت نشست و جفت پاهایش را به نرده تکیه داد و گفت:
– حالا هر چی جناب عالی الان پونزده سالته باید حواست به این چیزا باشه.
نیایش که انگار اصلا حرف های سام را نشنیده بود گفت:
– حالا اینو چه جوری بخورم.
سام نگاه بی تفاوتی به او انداخت و گفت:
– خوب همین جا بخور.
نیایش دسته موهای کوتاهش را پشت گوشش برد که دوباره برگشتند سرجایشان و گفت:
– فکر کنم چاره ای ندارم.
بعد روی دومین پله که به سمت بالا می رفت نشست و نگاه نگرانی به پله انداخت و جعبه را باز کرد و با خوشی یک تیکه از پیتزایش برداشت و با لذت گاز زد. سام نگاه پر حسرتی به نیایش انداخت و آرزو کرد کاش چیزی شاید مثل همین پیتزا پیدا می شد که به بتواند این همه او را سر ذوق بیاورد. آه کشید و به مچ بند سفیدش خیره شد. انگار از پشت آن هم می توانست رد زخم روی دستش را ببیند. هنوز که چشم هایش را می بست گاهی صحنه کشیدن تیغ روی رگ هایش جلوی چشمش می آمد.چشم هایش را بست بعد از یک نفس عمیق باز کرد و دوباره نیایش را نگاه کرد و گفت:
– امتحان فیزیک چکار کردی؟
نیایش زیر چشمی به سام نگاهی انداخت و بعد هم لاقیدانه ای شانه ای بالا انداخت و گفت:
– فکر کنم خراب کردم.
سام با چشمانی گرد شده اعتراض کرد:
– نیا! من اون همه با تو کار کردم.
– اوف خوب سخته نمی ره تو کله ام.
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای پر حرص دختر جوانی که سعی می کرد صدایش را خفه کند توی راه پله پیچید:
– نیایش!
نیایش جعبه پیتزا را بست و سعی کرد جوری پنهانش کند ولی زیاد هم موفق نبود. دختر جوانی از پله پائین امد یک دامن مشکی بلند پوشیده بود با یک تی شرت که آستین هایش تا زیر آرنج بود یک شال را هم سر سری روی موهایش انداخته بود. با دیدن سام روی پله به او سلام کرد:
– سلام.
سام لبخند زد و گفت:
– سلام. خوبی نسترن؟
نسترن دستی به کمـ ـر زد و گفت:
– به خدا مامان بفهمه ناراحت میشه. نیا تو این هفته این سومین پیتزایه که داری می خوری؟
نیایش مثل گناه کار ها به سام نگاه کرد و گفت:
– خوب چکار کنم پیتزا خیلی دوست دارم.
نسترن کلافه دو پله بالا تر از او نشست و گفت:
– خوب شد مامان خوابه.
بعد هم رو به سام گفت:
– تو رو خدا اینقدر به این رو نده.
نیایش که حالا خیالش راحت شده بود. جعبه را باز کرد و به سمت او گرفت:
– بیا جای حرص خوردن تو هم بخور.
نسترن به نیایش و بعد هم به جعبه نگاه کرد وبا یک نفس عمیق بالاخره یک تکه برداشت. نیایش هم خندان به سام که هنوز همان جا ساکت نشسته بود نگاه کرد و گفت:
– خوب چه خبر؟
سام شانه ای بالا انداخت و گفت:
– هیچی؟
نسترن از آن بالا گفت:
– بالاخره تصمیم نگرفتی بری؟
سام سرش را به دیوار تکیه داد و کمی کلاهش را پائین و بالا کرد و گفت:
– نه.
نیایش دست از خوردن کشید و با ناراحتی گفت:
– آخه چرا؟
سام این بار کلاهش را روی صورتش کشید و دست به سیـ ـنه نشست و گفت:
– نمی تونم. اون خونه و ساکنینش اعصابم و خورد می کنن.
نسترن نگاهی به تکه پیتزایش انداخت و گفت:
– ولی اون…
سام از جا بلند شد و گفت:
– شب بخیر بچه ها.
و به سمت در خانه رفت و ان را بست. نیایش بقیه پیتزایش را توی جعبه برگرداند و بلند شد. نسترن هم آرام بلند شد و هر دو نگاهی به در بسته خانه سام کردند و از پله بالا رفتند.
در را بست و به آن تکیه داد صدای گام های نیایش و نسترن را روی پله شنید که آرام بالا رفتند. سرش را با بی حالی به در تکیه داد و کلاهش را از سر برداشت. با یک نفس عمیق از در جدا شد و به سمت اتاقش رفت. زیر لب با خودش زمزمه کرد:
– کی این زندگی نحس تمام میشه.
چراغ سالن را خاموش کرد و وارد اتاق شد. روی تخـ ـتش نشست و به عکس خانوادگی کنار تخـ ـتش خیره شد. با انگشت سبابه روی چهره مادرش کشید. رویش نمی شد به چشمان پدرش نگاه کند. روی تخـ ـت دراز کشید و پشتش را به عکس کرد. بعد به حالت جنینی خوابید و بلند پدرش را خطاب قرار داد:
– وقتی ندونم چرا باید برم نمی تونم بابا.
سال ها آرزو داشت بعد از این حرف ها صدای گرم پدرش را بشنود که پاسخش را می دهد. ولی هیچ وقت این معجزه حقیقت پیدا نکرد. درست شش سال بود که صدایشان را نشنیده بود.شش سال. چطور این همه مدت زنده ماند بود.مچ بندش را با یک حرکت از دستش بیرون کشید و به رد آن زخم کج و معوج با اثر به جا مانده از بخیه ها خیره شد.
– کاش همون موقع مرده بودم.
خودش هم می دانست دیگر جرئت امتحان کردنش را ندارد. انگار هر چه شجاعت داشت همان موقع به خرج داده بود. خودش را بغـ ـل کرد و دوباره گفت:
– باور کن من بخشیدمش. ولی دلم نمی خواد ببینمشون. هیچ کدومشون و.
چشم هایش تر شده بود. پلک هایش را روی هم فشرد و با صدای لرزانی گفت:
– تو دیگه سرزنشم نکن خودت می دونی که با زندگی من چکار کرد.
چرخی زد و این بار به عکس خیره شد. پدر و مادرش شانه به شانه هم هنوز توی عکس می خندیدند. پسری حدودا دوازده ساله هم پشت سرشان دست هایش را روی شانه های ان دو گذاشته بود و از ته دل می خندید. دوباره روی عکس دست کشید. یادش نمی آمد آخرین بار کی از ته دل خندیده بود. دوباره به چشم های پدرش خیره شد.
– اگه تو می گی باید برم باشه می رم. یادمه بخاطر احترامی که براش قائل بودی آخرش خودتو به کشتن دادی.
عکس را روی میز پرت کرد و با یک حرکت پتو را روی سرش کشید. دوباره زیر لب نالید:
– خدایا تمومش کن.

رمان پیتزا پپرونی قسمت سوم

سام کلافه از آسانسور خارج شد و از خانه بیرون زد. مچ بند سفید پهنش را روی مچ چپش مرتب کرد و سویچ را چراخاند. نگاهی به طبقه پنجم انداخت و هندل زد و بعد هم دور زد و به سرعت از آنجا دور شد. به محض رسیدن دو تا سفارش دیگر اماده بود. بی حوصله پیتزاها را از روی پیشخوان برداشت و در حالی که دوباره گردنش را به سمت راست خم کرده بود از سمت چپ نیم نگاهی به رضا انداخت و با پوزخند گفت:
– خسته نشدی یه هفته منو پائیدی؟
رضا نگاه خصمانه ای به او انداخت و گفت:
– برو داداش خیال برت داشته.
سام سرش را پائین انداخت و در حالی که رضا فقط چانه و دهانش را می دید یک پوزخند یک وری دیگر زد و بعد هم با سرعت چرخید و از مغازه بیرون زد.رضا چاقوی بزرگش را پرت کرد روی میز و قبل از اینکه دهانش را باز کند صدای اعتراض شهرام را شنید:
– بفرما. چقدر گفتم بچسب به کارت.
رضا سبیلش را جوید و به جایی که تا چند لحظه پیش موتور سام پارک بود نگاهی انداخت و گفت:
– حتما یه ریگی به کفشش هست که اینقدر شاکی شده.
شهرام کلافه پیتزای پخته شده را روی کاغد مقابلش انداخت و آن را به سمت رضا سر داد و گفت:
– ببینم می تونی یه دردسری درست کنی برای ما یا نه.
رضا پیتزا را جلو کشید وچاقو را برداشت و آن را توی دستش بالا و پائین انداخت و با یک حرکت پیتزا را نصف کرد.
**
سام موتور را خاموش کرد و با پاهایش آن را به داخل پارکینگ هل داد. سویچ را توی جیبش برگرداند و یک جعبه پیتزا را دستش گرفت و به سمت پله رفت. نرده را گرفت و نرم از پله بالا دوید. وقتی به طبقه سوم رسید. نفس نفس می زد. نبودن آسانسور هم مکافاتی بود برای ساکنین ساختمان. در حالی که دسته کلید را توی دستانش می چرخاند به سمت در آپارتمانش رفت و در را باز کرد. جعبه پیتزا را روی جا کفشی گذاشت و در را نیمه باز. کفش ها را گوشه ای پرت کرد و روی کاناپه ولو شد.کلاهش را از سرش برداشت و دستی به پیشانی اش کشید. نگاهش روی تلفن ثابت ماند. چراغ پیغام گیر تلفن در حال چشمک زدن بود. می توانست حدس بزند کی می تواند باشد. به سمت تلفن خم شد و گفت:
– چقدر این روزا مهم شدم.
صدای عصبانی مردی توی خانه پیچید:
– یعنی آدم به سنگ دلی تو ندیدم.
سام سوتی زد و گفت:
– حرص نخور خان عمو فشارت می افته.
مرد عصبی داشت حرف می زد:
– خدا هم بود تا حالا بخشیده بود من نمی دونم می خوای و چی ثابت کنی با این حرکاتت.
و صدا قطع شد.سام سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و به سقف خیره شد. پیغام بعدی با صدای بوق شروع شد. زنی در حال گریه کردن گفت:
– عمه جان به جان هر کی دوست داری یه سر بیا. خودت بعدا پشیمون میشی.آخه مردم چی میگن؟
و دوباره صدا قطع شد. سام کلافه بلند شد و به سمت اتاقش رفت. لباسش را با یک تی شرت عوض کرد و شلوار راحتی پوشید. نگاهی به مچ بند سفیدش انداخت و آن را آرام پائین کشید. رد بخیه های کج و معوج روی دستش دلش را به درد آورد و باعث شد مچ بند را با سرعت بالا بکشد. و در حالی که دستی توی موهایش می کشید به سالن برگشت. بقیه پیغام ها مشابه بود. همه در حال التماس بودند. سام برگشت توی سالن و خواست پیام ها را پاک کند که پیام بعدی دستش را متوقف کرد. صدای خندان و سر زنده دختری توی سالن پیچید:
– هی هری پاتر پیتزای من چی شد؟ نسترن اگر بفهمه کله مو می کنه. بای.
سام با لبخند پیام ها را پاک کرد. کسی به در زد:
– در بازه.
دستی از لای در داخل آمد و جعبه پیتزا را برداشت. سام کلاهش را روی سرش گذاشت و به سمت در رفت و در را باز کرد.
– سلام.
دست به سیـ ـنه ایستاد و با لبخند گفت:
– سلام نیا خانم.
نیایش نگاه مضطربی به جعبه پیتزا و پله ها انداخت و گفت:
– اگر نسترن بفهمه عین انتن به مامان خانم خبر می ده.
سام یک قدم بیرون گذاشت و گفت:
– تو باز اینجوری اومدی بیرون.
– بی خیال کی این موقع می ره رو پشت بوم. تازه هر کی بخواد بیاد بالا از همون طبقه اول صدای پاش میاد.
سام روی اولین پله که به سمت پائین می رفت نشست و جفت پاهایش را به نرده تکیه داد و گفت:
– حالا هر چی جناب عالی الان پونزده سالته باید حواست به این چیزا باشه.
نیایش که انگار اصلا حرف های سام را نشنیده بود گفت:
– حالا اینو چه جوری بخورم.
سام نگاه بی تفاوتی به او انداخت و گفت:
– خوب همین جا بخور.
نیایش دسته موهای کوتاهش را پشت گوشش برد که دوباره برگشتند سرجایشان و گفت:
– فکر کنم چاره ای ندارم.
بعد روی دومین پله که به سمت بالا می رفت نشست و نگاه نگرانی به پله انداخت و جعبه را باز کرد و با خوشی یک تیکه از پیتزایش برداشت و با لذت گاز زد. سام نگاه پر حسرتی به نیایش انداخت و آرزو کرد کاش چیزی شاید مثل همین پیتزا پیدا می شد که به بتواند این همه او را سر ذوق بیاورد. آه کشید و به مچ بند سفیدش خیره شد. انگار از پشت آن هم می توانست رد زخم روی دستش را ببیند. هنوز که چشم هایش را می بست گاهی صحنه کشیدن تیغ روی رگ هایش جلوی چشمش می آمد.چشم هایش را بست بعد از یک نفس عمیق باز کرد و دوباره نیایش را نگاه کرد و گفت:
– امتحان فیزیک چکار کردی؟
نیایش زیر چشمی به سام نگاهی انداخت و بعد هم لاقیدانه ای شانه ای بالا انداخت و گفت:
– فکر کنم خراب کردم.
سام با چشمانی گرد شده اعتراض کرد:
– نیا! من اون همه با تو کار کردم.
– اوف خوب سخته نمی ره تو کله ام.
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای پر حرص دختر جوانی که سعی می کرد صدایش را خفه کند توی راه پله پیچید:
– نیایش!
نیایش جعبه پیتزا را بست و سعی کرد جوری پنهانش کند ولی زیاد هم موفق نبود. دختر جوانی از پله پائین امد یک دامن مشکی بلند پوشیده بود با یک تی شرت که آستین هایش تا زیر آرنج بود یک شال را هم سر سری روی موهایش انداخته بود. با دیدن سام روی پله به او سلام کرد:
– سلام.
سام لبخند زد و گفت:
– سلام. خوبی نسترن؟
نسترن دستی به کمـ ـر زد و گفت:
– به خدا مامان بفهمه ناراحت میشه. نیا تو این هفته این سومین پیتزایه که داری می خوری؟
نیایش مثل گناه کار ها به سام نگاه کرد و گفت:
– خوب چکار کنم پیتزا خیلی دوست دارم.
نسترن کلافه دو پله بالا تر از او نشست و گفت:
– خوب شد مامان خوابه.
بعد هم رو به سام گفت:
– تو رو خدا اینقدر به این رو نده.
نیایش که حالا خیالش راحت شده بود. جعبه را باز کرد و به سمت او گرفت:
– بیا جای حرص خوردن تو هم بخور.
نسترن به نیایش و بعد هم به جعبه نگاه کرد وبا یک نفس عمیق بالاخره یک تکه برداشت. نیایش هم خندان به سام که هنوز همان جا ساکت نشسته بود نگاه کرد و گفت:
– خوب چه خبر؟
سام شانه ای بالا انداخت و گفت:
– هیچی؟
نسترن از آن بالا گفت:
– بالاخره تصمیم نگرفتی بری؟
سام سرش را به دیوار تکیه داد و کمی کلاهش را پائین و بالا کرد و گفت:
– نه.
نیایش دست از خوردن کشید و با ناراحتی گفت:
– آخه چرا؟
سام این بار کلاهش را روی صورتش کشید و دست به سیـ ـنه نشست و گفت:
– نمی تونم. اون خونه و ساکنینش اعصابم و خورد می کنن.
نسترن نگاهی به تکه پیتزایش انداخت و گفت:
– ولی اون…
سام از جا بلند شد و گفت:
– شب بخیر بچه ها.
و به سمت در خانه رفت و ان را بست. نیایش بقیه پیتزایش را توی جعبه برگرداند و بلند شد. نسترن هم آرام بلند شد و هر دو نگاهی به در بسته خانه سام کردند و از پله بالا رفتند.
در را بست و به آن تکیه داد صدای گام های نیایش و نسترن را روی پله شنید که آرام بالا رفتند. سرش را با بی حالی به در تکیه داد و کلاهش را از سر برداشت. با یک نفس عمیق از در جدا شد و به سمت اتاقش رفت. زیر لب با خودش زمزمه کرد:
– کی این زندگی نحس تمام میشه.
چراغ سالن را خاموش کرد و وارد اتاق شد. روی تخـ ـتش نشست و به عکس خانوادگی کنار تخـ ـتش خیره شد. با انگشت سبابه روی چهره مادرش کشید. رویش نمی شد به چشمان پدرش نگاه کند. روی تخـ ـت دراز کشید و پشتش را به عکس کرد. بعد به حالت جنینی خوابید و بلند پدرش را خطاب قرار داد:
– وقتی ندونم چرا باید برم نمی تونم بابا.
سال ها آرزو داشت بعد از این حرف ها صدای گرم پدرش را بشنود که پاسخش را می دهد. ولی هیچ وقت این معجزه حقیقت پیدا نکرد. درست شش سال بود که صدایشان را نشنیده بود.شش سال. چطور این همه مدت زنده ماند بود.مچ بندش را با یک حرکت از دستش بیرون کشید و به رد آن زخم کج و معوج با اثر به جا مانده از بخیه ها خیره شد.
– کاش همون موقع مرده بودم.
خودش هم می دانست دیگر جرئت امتحان کردنش را ندارد. انگار هر چه شجاعت داشت همان موقع به خرج داده بود. خودش را بغـ ـل کرد و دوباره گفت:
– باور کن من بخشیدمش. ولی دلم نمی خواد ببینمشون. هیچ کدومشون و.
چشم هایش تر شده بود. پلک هایش را روی هم فشرد و با صدای لرزانی گفت:
– تو دیگه سرزنشم نکن خودت می دونی که با زندگی من چکار کرد.
چرخی زد و این بار به عکس خیره شد. پدر و مادرش شانه به شانه هم هنوز توی عکس می خندیدند. پسری حدودا دوازده ساله هم پشت سرشان دست هایش را روی شانه های ان دو گذاشته بود و از ته دل می خندید. دوباره روی عکس دست کشید. یادش نمی آمد آخرین بار کی از ته دل خندیده بود. دوباره به چشم های پدرش خیره شد.
– اگه تو می گی باید برم باشه می رم. یادمه بخاطر احترامی که براش قائل بودی آخرش خودتو به کشتن دادی.
عکس را روی میز پرت کرد و با یک حرکت پتو را روی سرش کشید. دوباره زیر لب نالید:
– خدایا تمومش کن.

رمان پیتزا پپرونی قسمت چهارم

سام عینکش را توی دستش فشار داد. خیلی جلوی خودش را گرفت که بلند نشود و یک مشت توی چانه آن مردک پر حرف نزند اصلا چه لزومی داشت که احترام این مردک را نگه دارد. مگر چه نسبتی با او داشت حتی عموی ناتنی اش هم نبود. حتی فامیلش هم احتشام زاده نبود.یک نفس عمیق کشید و از زیر کلاهش دوباره نیم نگاهی به به اصطلاح خان عمویش انداخت و همان پوزخند یک وری را تحویلش داد و به کت و شلوار چند صد هزار تومنی اش نگاه پر اکراهی انداخت. لبش را تر کرد و گفت:
– بابام بهم یاد داده حرمت بزرگتر و نگه دارم.
این بار سرش را بالا گرفت و مـ ـستقیم به چهره سرخ شده خان عمویش نگاه کرد و گفت:
– حتی اگر هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، خان عمو.
خان عمویش را با تاکید و تمسخر گفت.قبل از اینکه عمویش منفجر شود برادرش دستش را گرفت و گفت:
– امروزم نمی خواین بس کنین. بعد از این همه سال سام اومده مگه همه مون همین و نمی خواستیم.
سام سرش را پائین انداخت. چرا همه اصرار داشتند او هم توی این مجلس باشد. او که پنج سال پیش که از این خانه رفت قسم خورد دیگر فامیلی توی این دنیا ندارد. همه هم انگار پذیرفته بودند و خبری ازشان نبود. جز عمه و عموی ناتنی اش که همان اوایل چند باری سعی کرده بودند برش گرداند و ان ها هم بعد از یکدندگی سام رفتند و پشت سرشان را نگاه نکردند.
از زیر نقاب کلاهش هم می توانست تخمین بزند که همه هستند. دو عموی قلابی اش که از بچه های همسر دوم پدربزرگ بودند عمه و عموی ناتنی اش که بچه های مشترک پدربزرگ و همسرش دومش بودند. همه بچه ها و نوه ها بودند الا پدرش. دوباره چیزی توی قفسه سیـ ـنه اش سفت شد. جای پدر و مادرش خالی بود. پدرش تنها فرزند پدربزرگ از همسر اولش. که بعد از فوتش با مادر همین عمو های قلابی ازدواج کرده بود. پدرش ان موقع هفت سالش بود و پسرهای همسرش یکی نه سال و دیگری شش ساله بود.علت اخم تخم های عمو های قلابی اش هم حسادت بیش از حدشان به پدرش بود. پدربزرگ وقتی با منصوره خانم ازدواج کرده بود یک فروشگاه کوچک داشت ولی ارث پدری منصوره خانم که حالا انقدرها هم که دو پسرش بزرگش کرده بودند، نبود کمکش کرد تا کارش را گسترش بدهد و وقتی پدر سام، محمد طاها احتشام زاده ازدواج کرد ثروت پدربزرگ از پارو بالا می رفت.
همیشه دو عمویش این ثروت را حق مسلم خودشان و البته دو فرزندی که بعدا به این خانواده اضافه شده بود می دانستند. محمد طاها انگار اضافه بود. ولی پشت محمد طاها به پدرش گرم بود. پدربزرگ محمد طاها را جور دیگری دوست داشت. پسر ارشدش بود و روی او جور دیگری حساب می کرد. گرچه برای ساعد و سعید دو پسر همسرش هم چیزی کم نمی گذاشت ولی محمد طاها از خون خودش بود. حتی بعد از دنیا آمدن محمد رضا و مهسا هم تغییری در احساس کاظم خان به فرزند ارشدش ایجاد نشد. او هنوز نور چشمی بود و کاظم خان احتشام زاده همیشه آرزو داشت روزی پسرش محمد طاها جایش را بگیرد. آرزویی که خودش به گور برد و عمری داغ فرزند را به دلش گذاشت و نوه عزیزترینش را هم از خودش راند.
سام دلش نمی خواست به این چیزها فکر کند. نباید فکر می کرد. الان نه. فقط باید اینجا می نشست چون پدرش از او خواسته بود و فقط به همین دلیل. فقط بخاطر پدرش اینجا بود. بعد هم می رفت پی کارش آن هم برای همیشه. دیگر پدربزرگی هم نبود که بخواهد روزی بخاطرش به این جمع نفرت انگیز برگردد. نگاهی به ساعتش انداخت شش باید توی پیتزا فروشی می بود فقط چهار ساعت وقت داشت. سالن کم کم شلوغ میشد. عموها بالاخره از جا بلند شدند و به سمت در رفتند برای به جا آوردن نقش پسری در مراسم ختم پدر. سام همچنان سرش پائین بود که صدای عمو رضایش را شنید:
– سام پاشو تو هم بیا. تو جای بابات باید جلوی در باشی.
سام سرش را بالا آورد تا به عمویش نگاه کند که چشمش به دختر عمو ها افتاد که سالن پائین را برای ورود آقایان خالی می کردند. همه شان بودند. چقدر همه بزرگ شده بودند. یکی دو تایشان را از روی چهره شناخت. آنها هم با کنجکاوی او را نگاه می کردند. با صدای دوباره عمویش سرش را پائین انداخت و همراه او بلند شد و به سمت در ورودی رفت. مقابل در کنار عموی کوچکش ایستاد. عمو ساعد و سعید به همراه آقای رحمانی همسر عمه مهسا در مقابلش ایستاده بودند.
انگار یک صف تشکیل داده بودند و مردم از میان آنها می گذشتند. عمو ساعدش نگاه تلخی به او انداخت و با غر و لند گفت:
– لباس مثل آدم که نپوشیدی لااقل اون کلاه مسخره رو بردار.
سام فقط او را نگاه کرد.سه مرد دیگر هم داشتند نگاهش می کردند. ولی او پوزخندی به عمویش زد و سرش را پائین انداخت با همان لحن پر از پوزخند گفت:
– خان عمو نسبت شما با پدربزرگ دقیقا چیه؟
ساعد دستش را مشت کرد ولی قبل از هر حرکتی سعید با چشم غره ای به سام بازوری او را گرفت و با حرص گفت:
– خان داداش با این بچه دهن به دهن شدی؟
سام دست هایش را مقابلش توی هم قفل کرد و به چشم های ساعد خیره شد و گفت:
– من هر جور که دلم بخواد لباس می پوشم. سعی کن دیگه برای من تعیین تکلیف نکنی چون نسبتی نه تنها با اونی که داری ادای پسرشو در میاری نداری با من یکی که هیچ نسبتی نداری.
عمو رضایش آرام صدایش زد:
– سام!
ساعد در حال سکته بود. و سعید به هیچ نحو دست او را رها نمی کرد. ولی سام انگار آمده بود یک بار برای همیشه کینه های چند ساله را خالی کند و برود.ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
– چیه می خوای منو بزنی؟
کمی به سمت او خم شد و ادامه داد:
– نچ نچ خان عمو مردم چی میگن؟ میگن پسرای زن احتشام زاده از زور حسادت با وراث مرحوم دست به یقه شدن.
این بار سعید بود که صدایش را از حدی بالاتر برد و گفت:
– خفه شو پسره عوضی. پدربزرگ جناب عالی هر چی داره از صدقه سر مادر ما داره. فهمیدی وگر نه همون یه لا قبایی که بود می موند.
سام بدون اینکه کوتاه بیاید به او نگاه کرد و با همان لحن خونسرد که دو برادر را آتش زده بود گفت:
– می تونی ثابت کن.
عمو رضا بازوری سام را کشید و گفت:
– محمد سام بس کن دیگه.
سام نگاهی به عمویش انداخت درست مثل مادرش او را با لحن توبیخی صدا زده بود. سام انگار کوچک شد. شش ساله شد. سرش را پائین انداخت و عقب نشست. حرفش را به هر حال زده بود. سعید و ساعد کت و شلوارشان را مرتب کردند و نگاه پر کینه ای به سام که حالا غم زده و سرد سرش را پائین انداخته بود انداختند. یکی دو نفر به آنها نزدیک شدند و دیگر کسی چیزی نگفت.
بعد از وارد شدن چند مهمان ساعد پسری را که در حال عبور از کنارشان بود با دست فرا خواند و چیزی در گوشش گفت. پسر هم سری تکان داد و داخل رفت. بعد از چند دقیقه سر و کله سه پسر جوان پیدا شد. سام نیم نگاهی از زیر کلاهش به آنها انداخت و برای خودش با تاسف سر تکان داد. هر سه کت و شلوار شیکی پوشیده و پیراهن های مشکی شان از نویی زیادی برق می زد. سام آنها را به خوبی می شناخت با اینکه چند سالی بود که ندیده بودشان. عمو رضایش به صف مقابلش که حالا دو برابر آنها شده بود نگاهی انداخت و آرام گفت:
– قشون کشی راه انداختی خان داداش؟
ساعد نگاه مغروری به سام که همچنان سرش پائین بود انداخت و گفت:
– می خوام بعضیا فکر نکنن خبریه.
سام فقط یک نفس عمیق کشید و توی دلش گفت:
– بذار هر چی می خواد بگه. بازم تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمی کنه.من نوه واقعی کاظم خانم ولی اون و پسراش هیچ نسبت خونی با اون ندارن.
سرش را تا جایی که می توانست پائین انداخت. کاش دلیل این همه نفرت را می فهمید.دوتاشان پسر های ساعد بودند و آن یکی هم پسر سعید. سام سعی داشت به آنها بی اعتنایی کند ولی ته دلش از بی رحمی آنها رنج می کشید. چرا او را مثل بقیه نوه ها قبول نداشتند. چه فرقی با بقیه داشت؟ تنها بخاطر یکی نبودن مادرها؟ مگر عمو سعید و عمو ساعد پسرهای کاظم خان بودند که خودشان را این همه محق می دانستند؟چون او نوه پسری و واقعی حاج کاظم باید این همه از بقیه دور می ماند. درست بود که خودش خواسته بود. خودش خواسته بود که برود ولی دلخوری او در ابتدا از آنها نبود فقط از پدربزرگش بود ولی بعد ناگهان عمو های مهربان قبل تبدیل شدند به دشمنان فعلی. سام باز هم آه کشید و قبل از اینکه دوباره فکرش را به گذشته ها بفرستد صدای آرام عمو رضایش را شنید.
– سام ایشون آقای مومن زاده هستند از دوستان سابق بابات.
سام نگاهش را بالا آورد و به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه سردی انداخت.کمی آشنا بود شاید مدت ها قبل دیده بودش.شاید توی مراسم پدرش. لبش را گزید. دست مرد با لبخند گرمی به سمتش دراز شد.
– سلام پسرم.
سام نتوانست لحن مودب او را نادیده بگیرد.مادرش اگر بود از دستش دلخور می شد که دست محبت مردی را که جای پدرش بود رد کرده. دستش را دراز کرد و جواب داد:
– سلام از ماست جناب مومن زاده.
مرد دست دیگرش را روی بازوی سام گذاشت و این بار با لحن دلداری دهنده اش گفت:
– متاسفم. فکر نمی کردم این بار هم اینجوری ببینمت. پدرت…مرد بزرگی بود.
سام دوباره لبش را گزید. دلش نمی خواست ضعف نشان دهد. از مرگ پدرش شش سال گذشته بود ولی داغش هنوز تازه بود. خصوصا وقتی که پا توی این خانه می گذاشت. باید چیزی می گفت اینکه اینجا خشکش بزند اصلا کار درستی نبود. لبش را به سختی از هم باز کرد:
– ممنون که تشریف آوردین.
– وظیفه بود. پدرت در حق من کم لطف نکرده.
سام ته دلش گرم شده بود. آقای مومن زاده فقط و فقط به یاد محبت های پدرش به مراسم پدربزرگ آمده بود و نه برای خود پدربزرگ این برای سام یعنی همه چیز.مرد با لبخند دست او را رها کرد و بعد از تکان دادن سر برای عمو رضا و بقیه وارد سالن شد. سام انگار سبک تر شده بود. همه حرف های آنها را شنیده بودند و این باعث غرور سام می شد. او خودش هم می دانست که پدرش مرد بزرگی بود. پدرش مثل این ها به زندگی پدربزرگش نچسبیده و از پول او نمی خورد. سام یک لحظه با خودش فکر کرد شاید اگر همان اول این کار را کرده بود و مثل بقیه سرنوشتش را پذیرفته بود الان زنده بود. زنده بود و کنار او در اولین جایگاه به عنوان بزرگترین پسر کاظم احتشام زاده ایستاده بود و شاید اصلا جایی برای این دو مردی که مقابلش ایستاده بودند وجود نداشت. نگاه پسر عموها هم سرد بود. سام کمی به سمت عمو رضایش خم شد و گفت:
– شما نمی خواین به محمد پارسا بگین بیاد؟
عمو رضایش نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
– نه مگه لشکر کشیه؟
سام با چشم اشاره ای به صف طویل مقابلش کرد و گفت:
– از قرار معلوم آره.
عمو رضا آهی کشید و گفت:
– خان داداش عقاید خاص خودشو داره.
سام دیگر چیزی نگفت. از قیافه پسر عموها معلوم بود که حسابی خسته شده بودند و دلشان می خواست زودتر این وظیفه خطیر به پایان برسد ولی از ترس پدرشان چیزی نمی گفتند. هادی پسر بزرگ ساعد که مدام به ساعتش نگاه می کرد و کیا پسر سعید هی این پا و آن پا می شد و هی دست هایش را کلافه توی جیبش می کرد. فقط هاتف بود که کنار ان دوتا در حالی که دست هایش را مقابلش توی هم قلاب کرده بود سر به زیر ایستاده بود و کاملا معلوم بود حسابی توی فکر است. بالاخره مراسم تمام شد. سام همراه عمو رضا وارد سالن شد. جمعیت بیشتری از قبل آنجا نشسته بود ولی تقریبا همه فامیل درجه یک بودند. خانم ها از سالن بالا پائین آمده بودند و گوشه ای نشسته بودند. از گریه و زاری خبری نبود انگار همه با این غم کنار آمده بودند. سام نگاهی به ساعت بند پهن مشکی اش که اطراف بندهایش زدگی داشت انداخت و بلند شد. عمو رضایش که داشت با بغـ ـل دستی اش صحبت می کرد دستش را گرفت و گفت:
– کجا؟
سام آرام دستش را بیرون کشید و گفت:
– باید برم.
– ولی همه شام اینجان تو هم بمون.
سام دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– نمی تونم. باید شیش سر کار باشم.
عمو رضایش بعد از شنیدن این حرف بلند شد.
– پس بذار تا دم در باهات بیام.
سام بی حوصله گفت:
– لازم نیست بمونین پیش مهموناتون. خودم راهو بلدم.
و بدون حرف دیگری به سمت در خروجی چرخید. ولی قبل از رسیدن به آن عمه مهسایش صدایش زد:
– سام؟
سام پوفی کرد و برگشت. عمه به او اشاره کرد که بایستد کارش دارد. و به حرفش با زن کناری ادامه داد. سام دست به سیـ ـنه وزنش را روی یک پایش انداخت و منتظر به عمه اش نگاه کرد. وقتی حرکتی از سوی او ندید. با حرص به ساعتش نگاه کرد و بعد به سمت او که داشت تند تند به حرفش ادامه می داد رفت و گفت:
– من دیرم میشه باید برم.

رمان پیتزا پپرونی قسمت پنجم

سام عینکش را توی دستش فشار داد. خیلی جلوی خودش را گرفت که بلند نشود و یک مشت توی چانه آن مردک پر حرف نزند اصلا چه لزومی داشت که احترام این مردک را نگه دارد. مگر چه نسبتی با او داشت حتی عموی ناتنی اش هم نبود. حتی فامیلش هم احتشام زاده نبود.یک نفس عمیق کشید و از زیر کلاهش دوباره نیم نگاهی به به اصطلاح خان عمویش انداخت و همان پوزخند یک وری را تحویلش داد و به کت و شلوار چند صد هزار تومنی اش نگاه پر اکراهی انداخت. لبش را تر کرد و گفت:
– بابام بهم یاد داده حرمت بزرگتر و نگه دارم.
این بار سرش را بالا گرفت و مـ ـستقیم به چهره سرخ شده خان عمویش نگاه کرد و گفت:
– حتی اگر هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، خان عمو.
خان عمویش را با تاکید و تمسخر گفت.قبل از اینکه عمویش منفجر شود برادرش دستش را گرفت و گفت:
– امروزم نمی خواین بس کنین. بعد از این همه سال سام اومده مگه همه مون همین و نمی خواستیم.
سام سرش را پائین انداخت. چرا همه اصرار داشتند او هم توی این مجلس باشد. او که پنج سال پیش که از این خانه رفت قسم خورد دیگر فامیلی توی این دنیا ندارد. همه هم انگار پذیرفته بودند و خبری ازشان نبود. جز عمه و عموی ناتنی اش که همان اوایل چند باری سعی کرده بودند برش گرداند و ان ها هم بعد از یکدندگی سام رفتند و پشت سرشان را نگاه نکردند.
از زیر نقاب کلاهش هم می توانست تخمین بزند که همه هستند. دو عموی قلابی اش که از بچه های همسر دوم پدربزرگ بودند عمه و عموی ناتنی اش که بچه های مشترک پدربزرگ و همسرش دومش بودند. همه بچه ها و نوه ها بودند الا پدرش. دوباره چیزی توی قفسه سیـ ـنه اش سفت شد. جای پدر و مادرش خالی بود. پدرش تنها فرزند پدربزرگ از همسر اولش. که بعد از فوتش با مادر همین عمو های قلابی ازدواج کرده بود. پدرش ان موقع هفت سالش بود و پسرهای همسرش یکی نه سال و دیگری شش ساله بود.علت اخم تخم های عمو های قلابی اش هم حسادت بیش از حدشان به پدرش بود. پدربزرگ وقتی با منصوره خانم ازدواج کرده بود یک فروشگاه کوچک داشت ولی ارث پدری منصوره خانم که حالا انقدرها هم که دو پسرش بزرگش کرده بودند، نبود کمکش کرد تا کارش را گسترش بدهد و وقتی پدر سام، محمد طاها احتشام زاده ازدواج کرد ثروت پدربزرگ از پارو بالا می رفت.
همیشه دو عمویش این ثروت را حق مسلم خودشان و البته دو فرزندی که بعدا به این خانواده اضافه شده بود می دانستند. محمد طاها انگار اضافه بود. ولی پشت محمد طاها به پدرش گرم بود. پدربزرگ محمد طاها را جور دیگری دوست داشت. پسر ارشدش بود و روی او جور دیگری حساب می کرد. گرچه برای ساعد و سعید دو پسر همسرش هم چیزی کم نمی گذاشت ولی محمد طاها از خون خودش بود. حتی بعد از دنیا آمدن محمد رضا و مهسا هم تغییری در احساس کاظم خان به فرزند ارشدش ایجاد نشد. او هنوز نور چشمی بود و کاظم خان احتشام زاده همیشه آرزو داشت روزی پسرش محمد طاها جایش را بگیرد. آرزویی که خودش به گور برد و عمری داغ فرزند را به دلش گذاشت و نوه عزیزترینش را هم از خودش راند.
سام دلش نمی خواست به این چیزها فکر کند. نباید فکر می کرد. الان نه. فقط باید اینجا می نشست چون پدرش از او خواسته بود و فقط به همین دلیل. فقط بخاطر پدرش اینجا بود. بعد هم می رفت پی کارش آن هم برای همیشه. دیگر پدربزرگی هم نبود که بخواهد روزی بخاطرش به این جمع نفرت انگیز برگردد. نگاهی به ساعتش انداخت شش باید توی پیتزا فروشی می بود فقط چهار ساعت وقت داشت. سالن کم کم شلوغ میشد. عموها بالاخره از جا بلند شدند و به سمت در رفتند برای به جا آوردن نقش پسری در مراسم ختم پدر. سام همچنان سرش پائین بود که صدای عمو رضایش را شنید:
– سام پاشو تو هم بیا. تو جای بابات باید جلوی در باشی.
سام سرش را بالا آورد تا به عمویش نگاه کند که چشمش به دختر عمو ها افتاد که سالن پائین را برای ورود آقایان خالی می کردند. همه شان بودند. چقدر همه بزرگ شده بودند. یکی دو تایشان را از روی چهره شناخت. آنها هم با کنجکاوی او را نگاه می کردند. با صدای دوباره عمویش سرش را پائین انداخت و همراه او بلند شد و به سمت در ورودی رفت. مقابل در کنار عموی کوچکش ایستاد. عمو ساعد و سعید به همراه آقای رحمانی همسر عمه مهسا در مقابلش ایستاده بودند.
انگار یک صف تشکیل داده بودند و مردم از میان آنها می گذشتند. عمو ساعدش نگاه تلخی به او انداخت و با غر و لند گفت:
– لباس مثل آدم که نپوشیدی لااقل اون کلاه مسخره رو بردار.
سام فقط او را نگاه کرد.سه مرد دیگر هم داشتند نگاهش می کردند. ولی او پوزخندی به عمویش زد و سرش را پائین انداخت با همان لحن پر از پوزخند گفت:
– خان عمو نسبت شما با پدربزرگ دقیقا چیه؟
ساعد دستش را مشت کرد ولی قبل از هر حرکتی سعید با چشم غره ای به سام بازوری او را گرفت و با حرص گفت:
– خان داداش با این بچه دهن به دهن شدی؟
سام دست هایش را مقابلش توی هم قفل کرد و به چشم های ساعد خیره شد و گفت:
– من هر جور که دلم بخواد لباس می پوشم. سعی کن دیگه برای من تعیین تکلیف نکنی چون نسبتی نه تنها با اونی که داری ادای پسرشو در میاری نداری با من یکی که هیچ نسبتی نداری.
عمو رضایش آرام صدایش زد:
– سام!
ساعد در حال سکته بود. و سعید به هیچ نحو دست او را رها نمی کرد. ولی سام انگار آمده بود یک بار برای همیشه کینه های چند ساله را خالی کند و برود.ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
– چیه می خوای منو بزنی؟
کمی به سمت او خم شد و ادامه داد:
– نچ نچ خان عمو مردم چی میگن؟ میگن پسرای زن احتشام زاده از زور حسادت با وراث مرحوم دست به یقه شدن.
این بار سعید بود که صدایش را از حدی بالاتر برد و گفت:
– خفه شو پسره عوضی. پدربزرگ جناب عالی هر چی داره از صدقه سر مادر ما داره. فهمیدی وگر نه همون یه لا قبایی که بود می موند.
سام بدون اینکه کوتاه بیاید به او نگاه کرد و با همان لحن خونسرد که دو برادر را آتش زده بود گفت:
– می تونی ثابت کن.
عمو رضا بازوری سام را کشید و گفت:
– محمد سام بس کن دیگه.
سام نگاهی به عمویش انداخت درست مثل مادرش او را با لحن توبیخی صدا زده بود. سام انگار کوچک شد. شش ساله شد. سرش را پائین انداخت و عقب نشست. حرفش را به هر حال زده بود. سعید و ساعد کت و شلوارشان را مرتب کردند و نگاه پر کینه ای به سام که حالا غم زده و سرد سرش را پائین انداخته بود انداختند. یکی دو نفر به آنها نزدیک شدند و دیگر کسی چیزی نگفت.
بعد از وارد شدن چند مهمان ساعد پسری را که در حال عبور از کنارشان بود با دست فرا خواند و چیزی در گوشش گفت. پسر هم سری تکان داد و داخل رفت. بعد از چند دقیقه سر و کله سه پسر جوان پیدا شد. سام نیم نگاهی از زیر کلاهش به آنها انداخت و برای خودش با تاسف سر تکان داد. هر سه کت و شلوار شیکی پوشیده و پیراهن های مشکی شان از نویی زیادی برق می زد. سام آنها را به خوبی می شناخت با اینکه چند سالی بود که ندیده بودشان. عمو رضایش به صف مقابلش که حالا دو برابر آنها شده بود نگاهی انداخت و آرام گفت:
– قشون کشی راه انداختی خان داداش؟
ساعد نگاه مغروری به سام که همچنان سرش پائین بود انداخت و گفت:
– می خوام بعضیا فکر نکنن خبریه.
سام فقط یک نفس عمیق کشید و توی دلش گفت:
– بذار هر چی می خواد بگه. بازم تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمی کنه.من نوه واقعی کاظم خانم ولی اون و پسراش هیچ نسبت خونی با اون ندارن.
سرش را تا جایی که می توانست پائین انداخت. کاش دلیل این همه نفرت را می فهمید.دوتاشان پسر های ساعد بودند و آن یکی هم پسر سعید. سام سعی داشت به آنها بی اعتنایی کند ولی ته دلش از بی رحمی آنها رنج می کشید. چرا او را مثل بقیه نوه ها قبول نداشتند. چه فرقی با بقیه داشت؟ تنها بخاطر یکی نبودن مادرها؟ مگر عمو سعید و عمو ساعد پسرهای کاظم خان بودند که خودشان را این همه محق می دانستند؟چون او نوه پسری و واقعی حاج کاظم باید این همه از بقیه دور می ماند. درست بود که خودش خواسته بود. خودش خواسته بود که برود ولی دلخوری او در ابتدا از آنها نبود فقط از پدربزرگش بود ولی بعد ناگهان عمو های مهربان قبل تبدیل شدند به دشمنان فعلی. سام باز هم آه کشید و قبل از اینکه دوباره فکرش را به گذشته ها بفرستد صدای آرام عمو رضایش را شنید.
– سام ایشون آقای مومن زاده هستند از دوستان سابق بابات.
سام نگاهش را بالا آورد و به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه سردی انداخت.کمی آشنا بود شاید مدت ها قبل دیده بودش.شاید توی مراسم پدرش. لبش را گزید. دست مرد با لبخند گرمی به سمتش دراز شد.
– سلام پسرم.
سام نتوانست لحن مودب او را نادیده بگیرد.مادرش اگر بود از دستش دلخور می شد که دست محبت مردی را که جای پدرش بود رد کرده. دستش را دراز کرد و جواب داد:
– سلام از ماست جناب مومن زاده.
مرد دست دیگرش را روی بازوی سام گذاشت و این بار با لحن دلداری دهنده اش گفت:
– متاسفم. فکر نمی کردم این بار هم اینجوری ببینمت. پدرت…مرد بزرگی بود.
سام دوباره لبش را گزید. دلش نمی خواست ضعف نشان دهد. از مرگ پدرش شش سال گذشته بود ولی داغش هنوز تازه بود. خصوصا وقتی که پا توی این خانه می گذاشت. باید چیزی می گفت اینکه اینجا خشکش بزند اصلا کار درستی نبود. لبش را به سختی از هم باز کرد:
– ممنون که تشریف آوردین.
– وظیفه بود. پدرت در حق من کم لطف نکرده.
سام ته دلش گرم شده بود. آقای مومن زاده فقط و فقط به یاد محبت های پدرش به مراسم پدربزرگ آمده بود و نه برای خود پدربزرگ این برای سام یعنی همه چیز.مرد با لبخند دست او را رها کرد و بعد از تکان دادن سر برای عمو رضا و بقیه وارد سالن شد. سام انگار سبک تر شده بود. همه حرف های آنها را شنیده بودند و این باعث غرور سام می شد. او خودش هم می دانست که پدرش مرد بزرگی بود. پدرش مثل این ها به زندگی پدربزرگش نچسبیده و از پول او نمی خورد. سام یک لحظه با خودش فکر کرد شاید اگر همان اول این کار را کرده بود و مثل بقیه سرنوشتش را پذیرفته بود الان زنده بود. زنده بود و کنار او در اولین جایگاه به عنوان بزرگترین پسر کاظم احتشام زاده ایستاده بود و شاید اصلا جایی برای این دو مردی که مقابلش ایستاده بودند وجود نداشت. نگاه پسر عموها هم سرد بود. سام کمی به سمت عمو رضایش خم شد و گفت:
– شما نمی خواین به محمد پارسا بگین بیاد؟
عمو رضایش نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
– نه مگه لشکر کشیه؟
سام با چشم اشاره ای به صف طویل مقابلش کرد و گفت:
– از قرار معلوم آره.
عمو رضا آهی کشید و گفت:
– خان داداش عقاید خاص خودشو داره.
سام دیگر چیزی نگفت. از قیافه پسر عموها معلوم بود که حسابی خسته شده بودند و دلشان می خواست زودتر این وظیفه خطیر به پایان برسد ولی از ترس پدرشان چیزی نمی گفتند. هادی پسر بزرگ ساعد که مدام به ساعتش نگاه می کرد و کیا پسر سعید هی این پا و آن پا می شد و هی دست هایش را کلافه توی جیبش می کرد. فقط هاتف بود که کنار ان دوتا در حالی که دست هایش را مقابلش توی هم قلاب کرده بود سر به زیر ایستاده بود و کاملا معلوم بود حسابی توی فکر است. بالاخره مراسم تمام شد. سام همراه عمو رضا وارد سالن شد. جمعیت بیشتری از قبل آنجا نشسته بود ولی تقریبا همه فامیل درجه یک بودند. خانم ها از سالن بالا پائین آمده بودند و گوشه ای نشسته بودند. از گریه و زاری خبری نبود انگار همه با این غم کنار آمده بودند. سام نگاهی به ساعت بند پهن مشکی اش که اطراف بندهایش زدگی داشت انداخت و بلند شد. عمو رضایش که داشت با بغـ ـل دستی اش صحبت می کرد دستش را گرفت و گفت:
– کجا؟
سام آرام دستش را بیرون کشید و گفت:
– باید برم.
– ولی همه شام اینجان تو هم بمون.
سام دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– نمی تونم. باید شیش سر کار باشم.
عمو رضایش بعد از شنیدن این حرف بلند شد.
– پس بذار تا دم در باهات بیام.
سام بی حوصله گفت:
– لازم نیست بمونین پیش مهموناتون. خودم راهو بلدم.
و بدون حرف دیگری به سمت در خروجی چرخید. ولی قبل از رسیدن به آن عمه مهسایش صدایش زد:
– سام؟
سام پوفی کرد و برگشت. عمه به او اشاره کرد که بایستد کارش دارد. و به حرفش با زن کناری ادامه داد. سام دست به سیـ ـنه وزنش را روی یک پایش انداخت و منتظر به عمه اش نگاه کرد. وقتی حرکتی از سوی او ندید. با حرص به ساعتش نگاه کرد و بعد به سمت او که داشت تند تند به حرفش ادامه می داد رفت و گفت:
– من دیرم میشه باید برم.

رمان پیتزا پپرونی قسمت ششم

سام عینکش را توی دستش فشار داد. خیلی جلوی خودش را گرفت که بلند نشود و یک مشت توی چانه آن مردک پر حرف نزند اصلا چه لزومی داشت که احترام این مردک را نگه دارد. مگر چه نسبتی با او داشت حتی عموی ناتنی اش هم نبود. حتی فامیلش هم احتشام زاده نبود.یک نفس عمیق کشید و از زیر کلاهش دوباره نیم نگاهی به به اصطلاح خان عمویش انداخت و همان پوزخند یک وری را تحویلش داد و به کت و شلوار چند صد هزار تومنی اش نگاه پر اکراهی انداخت. لبش را تر کرد و گفت:
– بابام بهم یاد داده حرمت بزرگتر و نگه دارم.
این بار سرش را بالا گرفت و مـ ـستقیم به چهره سرخ شده خان عمویش نگاه کرد و گفت:
– حتی اگر هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، خان عمو.
خان عمویش را با تاکید و تمسخر گفت.قبل از اینکه عمویش منفجر شود برادرش دستش را گرفت و گفت:
– امروزم نمی خواین بس کنین. بعد از این همه سال سام اومده مگه همه مون همین و نمی خواستیم.
سام سرش را پائین انداخت. چرا همه اصرار داشتند او هم توی این مجلس باشد. او که پنج سال پیش که از این خانه رفت قسم خورد دیگر فامیلی توی این دنیا ندارد. همه هم انگار پذیرفته بودند و خبری ازشان نبود. جز عمه و عموی ناتنی اش که همان اوایل چند باری سعی کرده بودند برش گرداند و ان ها هم بعد از یکدندگی سام رفتند و پشت سرشان را نگاه نکردند.
از زیر نقاب کلاهش هم می توانست تخمین بزند که همه هستند. دو عموی قلابی اش که از بچه های همسر دوم پدربزرگ بودند عمه و عموی ناتنی اش که بچه های مشترک پدربزرگ و همسرش دومش بودند. همه بچه ها و نوه ها بودند الا پدرش. دوباره چیزی توی قفسه سیـ ـنه اش سفت شد. جای پدر و مادرش خالی بود. پدرش تنها فرزند پدربزرگ از همسر اولش. که بعد از فوتش با مادر همین عمو های قلابی ازدواج کرده بود. پدرش ان موقع هفت سالش بود و پسرهای همسرش یکی نه سال و دیگری شش ساله بود.علت اخم تخم های عمو های قلابی اش هم حسادت بیش از حدشان به پدرش بود. پدربزرگ وقتی با منصوره خانم ازدواج کرده بود یک فروشگاه کوچک داشت ولی ارث پدری منصوره خانم که حالا انقدرها هم که دو پسرش بزرگش کرده بودند، نبود کمکش کرد تا کارش را گسترش بدهد و وقتی پدر سام، محمد طاها احتشام زاده ازدواج کرد ثروت پدربزرگ از پارو بالا می رفت.
همیشه دو عمویش این ثروت را حق مسلم خودشان و البته دو فرزندی که بعدا به این خانواده اضافه شده بود می دانستند. محمد طاها انگار اضافه بود. ولی پشت محمد طاها به پدرش گرم بود. پدربزرگ محمد طاها را جور دیگری دوست داشت. پسر ارشدش بود و روی او جور دیگری حساب می کرد. گرچه برای ساعد و سعید دو پسر همسرش هم چیزی کم نمی گذاشت ولی محمد طاها از خون خودش بود. حتی بعد از دنیا آمدن محمد رضا و مهسا هم تغییری در احساس کاظم خان به فرزند ارشدش ایجاد نشد. او هنوز نور چشمی بود و کاظم خان احتشام زاده همیشه آرزو داشت روزی پسرش محمد طاها جایش را بگیرد. آرزویی که خودش به گور برد و عمری داغ فرزند را به دلش گذاشت و نوه عزیزترینش را هم از خودش راند.
سام دلش نمی خواست به این چیزها فکر کند. نباید فکر می کرد. الان نه. فقط باید اینجا می نشست چون پدرش از او خواسته بود و فقط به همین دلیل. فقط بخاطر پدرش اینجا بود. بعد هم می رفت پی کارش آن هم برای همیشه. دیگر پدربزرگی هم نبود که بخواهد روزی بخاطرش به این جمع نفرت انگیز برگردد. نگاهی به ساعتش انداخت شش باید توی پیتزا فروشی می بود فقط چهار ساعت وقت داشت. سالن کم کم شلوغ میشد. عموها بالاخره از جا بلند شدند و به سمت در رفتند برای به جا آوردن نقش پسری در مراسم ختم پدر. سام همچنان سرش پائین بود که صدای عمو رضایش را شنید:
– سام پاشو تو هم بیا. تو جای بابات باید جلوی در باشی.
سام سرش را بالا آورد تا به عمویش نگاه کند که چشمش به دختر عمو ها افتاد که سالن پائین را برای ورود آقایان خالی می کردند. همه شان بودند. چقدر همه بزرگ شده بودند. یکی دو تایشان را از روی چهره شناخت. آنها هم با کنجکاوی او را نگاه می کردند. با صدای دوباره عمویش سرش را پائین انداخت و همراه او بلند شد و به سمت در ورودی رفت. مقابل در کنار عموی کوچکش ایستاد. عمو ساعد و سعید به همراه آقای رحمانی همسر عمه مهسا در مقابلش ایستاده بودند.
انگار یک صف تشکیل داده بودند و مردم از میان آنها می گذشتند. عمو ساعدش نگاه تلخی به او انداخت و با غر و لند گفت:
– لباس مثل آدم که نپوشیدی لااقل اون کلاه مسخره رو بردار.
سام فقط او را نگاه کرد.سه مرد دیگر هم داشتند نگاهش می کردند. ولی او پوزخندی به عمویش زد و سرش را پائین انداخت با همان لحن پر از پوزخند گفت:
– خان عمو نسبت شما با پدربزرگ دقیقا چیه؟
ساعد دستش را مشت کرد ولی قبل از هر حرکتی سعید با چشم غره ای به سام بازوری او را گرفت و با حرص گفت:
– خان داداش با این بچه دهن به دهن شدی؟
سام دست هایش را مقابلش توی هم قفل کرد و به چشم های ساعد خیره شد و گفت:
– من هر جور که دلم بخواد لباس می پوشم. سعی کن دیگه برای من تعیین تکلیف نکنی چون نسبتی نه تنها با اونی که داری ادای پسرشو در میاری نداری با من یکی که هیچ نسبتی نداری.
عمو رضایش آرام صدایش زد:
– سام!
ساعد در حال سکته بود. و سعید به هیچ نحو دست او را رها نمی کرد. ولی سام انگار آمده بود یک بار برای همیشه کینه های چند ساله را خالی کند و برود.ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
– چیه می خوای منو بزنی؟
کمی به سمت او خم شد و ادامه داد:
– نچ نچ خان عمو مردم چی میگن؟ میگن پسرای زن احتشام زاده از زور حسادت با وراث مرحوم دست به یقه شدن.
این بار سعید بود که صدایش را از حدی بالاتر برد و گفت:
– خفه شو پسره عوضی. پدربزرگ جناب عالی هر چی داره از صدقه سر مادر ما داره. فهمیدی وگر نه همون یه لا قبایی که بود می موند.
سام بدون اینکه کوتاه بیاید به او نگاه کرد و با همان لحن خونسرد که دو برادر را آتش زده بود گفت:
– می تونی ثابت کن.
عمو رضا بازوری سام را کشید و گفت:
– محمد سام بس کن دیگه.
سام نگاهی به عمویش انداخت درست مثل مادرش او را با لحن توبیخی صدا زده بود. سام انگار کوچک شد. شش ساله شد. سرش را پائین انداخت و عقب نشست. حرفش را به هر حال زده بود. سعید و ساعد کت و شلوارشان را مرتب کردند و نگاه پر کینه ای به سام که حالا غم زده و سرد سرش را پائین انداخته بود انداختند. یکی دو نفر به آنها نزدیک شدند و دیگر کسی چیزی نگفت.
بعد از وارد شدن چند مهمان ساعد پسری را که در حال عبور از کنارشان بود با دست فرا خواند و چیزی در گوشش گفت. پسر هم سری تکان داد و داخل رفت. بعد از چند دقیقه سر و کله سه پسر جوان پیدا شد. سام نیم نگاهی از زیر کلاهش به آنها انداخت و برای خودش با تاسف سر تکان داد. هر سه کت و شلوار شیکی پوشیده و پیراهن های مشکی شان از نویی زیادی برق می زد. سام آنها را به خوبی می شناخت با اینکه چند سالی بود که ندیده بودشان. عمو رضایش به صف مقابلش که حالا دو برابر آنها شده بود نگاهی انداخت و آرام گفت:
– قشون کشی راه انداختی خان داداش؟
ساعد نگاه مغروری به سام که همچنان سرش پائین بود انداخت و گفت:
– می خوام بعضیا فکر نکنن خبریه.
سام فقط یک نفس عمیق کشید و توی دلش گفت:
– بذار هر چی می خواد بگه. بازم تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمی کنه.من نوه واقعی کاظم خانم ولی اون و پسراش هیچ نسبت خونی با اون ندارن.
سرش را تا جایی که می توانست پائین انداخت. کاش دلیل این همه نفرت را می فهمید.دوتاشان پسر های ساعد بودند و آن یکی هم پسر سعید. سام سعی داشت به آنها بی اعتنایی کند ولی ته دلش از بی رحمی آنها رنج می کشید. چرا او را مثل بقیه نوه ها قبول نداشتند. چه فرقی با بقیه داشت؟ تنها بخاطر یکی نبودن مادرها؟ مگر عمو سعید و عمو ساعد پسرهای کاظم خان بودند که خودشان را این همه محق می دانستند؟چون او نوه پسری و واقعی حاج کاظم باید این همه از بقیه دور می ماند. درست بود که خودش خواسته بود. خودش خواسته بود که برود ولی دلخوری او در ابتدا از آنها نبود فقط از پدربزرگش بود ولی بعد ناگهان عمو های مهربان قبل تبدیل شدند به دشمنان فعلی. سام باز هم آه کشید و قبل از اینکه دوباره فکرش را به گذشته ها بفرستد صدای آرام عمو رضایش را شنید.
– سام ایشون آقای مومن زاده هستند از دوستان سابق بابات.
سام نگاهش را بالا آورد و به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه سردی انداخت.کمی آشنا بود شاید مدت ها قبل دیده بودش.شاید توی مراسم پدرش. لبش را گزید. دست مرد با لبخند گرمی به سمتش دراز شد.
– سلام پسرم.
سام نتوانست لحن مودب او را نادیده بگیرد.مادرش اگر بود از دستش دلخور می شد که دست محبت مردی را که جای پدرش بود رد کرده. دستش را دراز کرد و جواب داد:
– سلام از ماست جناب مومن زاده.
مرد دست دیگرش را روی بازوی سام گذاشت و این بار با لحن دلداری دهنده اش گفت:
– متاسفم. فکر نمی کردم این بار هم اینجوری ببینمت. پدرت…مرد بزرگی بود.
سام دوباره لبش را گزید. دلش نمی خواست ضعف نشان دهد. از مرگ پدرش شش سال گذشته بود ولی داغش هنوز تازه بود. خصوصا وقتی که پا توی این خانه می گذاشت. باید چیزی می گفت اینکه اینجا خشکش بزند اصلا کار درستی نبود. لبش را به سختی از هم باز کرد:
– ممنون که تشریف آوردین.
– وظیفه بود. پدرت در حق من کم لطف نکرده.
سام ته دلش گرم شده بود. آقای مومن زاده فقط و فقط به یاد محبت های پدرش به مراسم پدربزرگ آمده بود و نه برای خود پدربزرگ این برای سام یعنی همه چیز.مرد با لبخند دست او را رها کرد و بعد از تکان دادن سر برای عمو رضا و بقیه وارد سالن شد. سام انگار سبک تر شده بود. همه حرف های آنها را شنیده بودند و این باعث غرور سام می شد. او خودش هم می دانست که پدرش مرد بزرگی بود. پدرش مثل این ها به زندگی پدربزرگش نچسبیده و از پول او نمی خورد. سام یک لحظه با خودش فکر کرد شاید اگر همان اول این کار را کرده بود و مثل بقیه سرنوشتش را پذیرفته بود الان زنده بود. زنده بود و کنار او در اولین جایگاه به عنوان بزرگترین پسر کاظم احتشام زاده ایستاده بود و شاید اصلا جایی برای این دو مردی که مقابلش ایستاده بودند وجود نداشت. نگاه پسر عموها هم سرد بود. سام کمی به سمت عمو رضایش خم شد و گفت:
– شما نمی خواین به محمد پارسا بگین بیاد؟
عمو رضایش نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
– نه مگه لشکر کشیه؟
سام با چشم اشاره ای به صف طویل مقابلش کرد و گفت:
– از قرار معلوم آره.
عمو رضا آهی کشید و گفت:
– خان داداش عقاید خاص خودشو داره.
سام دیگر چیزی نگفت. از قیافه پسر عموها معلوم بود که حسابی خسته شده بودند و دلشان می خواست زودتر این وظیفه خطیر به پایان برسد ولی از ترس پدرشان چیزی نمی گفتند. هادی پسر بزرگ ساعد که مدام به ساعتش نگاه می کرد و کیا پسر سعید هی این پا و آن پا می شد و هی دست هایش را کلافه توی جیبش می کرد. فقط هاتف بود که کنار ان دوتا در حالی که دست هایش را مقابلش توی هم قلاب کرده بود سر به زیر ایستاده بود و کاملا معلوم بود حسابی توی فکر است. بالاخره مراسم تمام شد. سام همراه عمو رضا وارد سالن شد. جمعیت بیشتری از قبل آنجا نشسته بود ولی تقریبا همه فامیل درجه یک بودند. خانم ها از سالن بالا پائین آمده بودند و گوشه ای نشسته بودند. از گریه و زاری خبری نبود انگار همه با این غم کنار آمده بودند. سام نگاهی به ساعت بند پهن مشکی اش که اطراف بندهایش زدگی داشت انداخت و بلند شد. عمو رضایش که داشت با بغـ ـل دستی اش صحبت می کرد دستش را گرفت و گفت:
– کجا؟
سام آرام دستش را بیرون کشید و گفت:
– باید برم.
– ولی همه شام اینجان تو هم بمون.
سام دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– نمی تونم. باید شیش سر کار باشم.
عمو رضایش بعد از شنیدن این حرف بلند شد.
– پس بذار تا دم در باهات بیام.
سام بی حوصله گفت:
– لازم نیست بمونین پیش مهموناتون. خودم راهو بلدم.
و بدون حرف دیگری به سمت در خروجی چرخید. ولی قبل از رسیدن به آن عمه مهسایش صدایش زد:
– سام؟
سام پوفی کرد و برگشت. عمه به او اشاره کرد که بایستد کارش دارد. و به حرفش با زن کناری ادامه داد. سام دست به سیـ ـنه وزنش را روی یک پایش انداخت و منتظر به عمه اش نگاه کرد. وقتی حرکتی از سوی او ندید. با حرص به ساعتش نگاه کرد و بعد به سمت او که داشت تند تند به حرفش ادامه می داد رفت و گفت:
– من دیرم میشه باید برم.

دانلود رمان پیتزا پپرونی pdf

متاسفانه هنوز فایل Pdf از رمان پیتزا پپرونی منتشر نشده است، در صورت انتشار لینک آنرا جهت دانلود شما عزیزان قرار خواهیم داد.

به این پست امتیاز دهید.
از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
631 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.