سرچ دانلود

دانلود رمان نامادری هوس باز فرشته و پرهام - سرچ دانلود

چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

دانلود رمان نامادری هوس باز فرشته و پرهام

دسته بندی : دانلود رمان تاریخ : سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

رمان نامادری هوس باز فرشته

رمان نامادری هوس باز فرشته

رمان نامادری هوس باز فرشته یک رمان بسیار زیبا میباشد که داستان دختری به نام فرشته را روایت میکند که پس از مرگ مادرش هنگامی که او پانزده سال داشت، گیر نامادری خبیس و بدجنس به نام شراره می افتد و… . جهت خواندن این رمان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

رمان نامادری هوس باز فرشته به صورت پارت های جداگانه در کانال تلگرام منتشر میشود. پس از تکمیل لینک دانلود قرار خواهد گرفت.

بخش هایی از رمان نامادری هوس باز فرشته

با نوری که از پنجره ی اتاقم روی صورتم افتاد اروم چشمامو باز کردم.چون نور چشمامو می زد چند بار باز و بسته شون کردم تا تونستم بهش عادت کنم.
تو جام نشستم و با چشمای خوابالو به ساعت روی میزم نگاه کردم.
چشمام از تعجب گشاد شد…
– وااااااااای خدا ساعت ۱۰ بود؟؟!!
چندبار با دست چشمامو مالیدم وباز به ساعتم نگاه کردم نه اشتباه نمی کردم..ساعت ۱۰ بود.ولی اخه چطور امکان داشت؟…پس چرا شراره بیدارم نکرد؟اون که همیشه کله ی صبح ساعت ۷ بیدار باش می زد حالا چی شده بود که گذاشته تا ۱۰ بخوابم؟
از تختم اومدم پایین وبدونه اینکه به موهام یه شونه ی ناقابل بزنم با همون کشی مویی که روی میز ارایش اتاقم بود موهامو بستم و از اتاق رفتم بیرون…
خونه مثله همیشه ساکته ساکت بود…گاهی از این همه سکوت دلم می گرفت…وقتی مامان زنده بود این خونه هم روح داشت و حال وهواش با الان زمین تا اسمون فرق می کرد ولی …
ولی از وقتی مامان سرطان گرفت وبعد از چند وقت مرد…این خونه هم باهاش مرد…بی روح وسرد شد…
اه کشیدم ورفتم طرف دستشویی تا دست و صورتمو یه اب بزنم…
از دستشویی که اومدم بیرون همزمان در خونه هم باز شد وشراره در حالی که چند تا پاکت وپلاستیک بزرگ دستش بود اومد تو…
با بی تفاوتی نگاش کردم وزیر لبی واز روی اجبار بهش سلام کردم که اونم بدتر از من جوابمو داد و رفت تو اشپزخونه…
شراره نامادریم بود..میگم نامادری یعنی از اون نامردیاااااا…تو بدجنسی لنگه نداشت…از همون اول که وارد زندگیمون شد اسایش رو از من گرفت…خیلی دوست داشتم باهاش مثله یه دوست باشم..ولی اون مرتب ازم دوری می کرد.
مرتب از کارام ایراد می گرفت وبدتر از همه اینکه هر روز چقلیه کارهای کرده ونکرده ی منو به بابام می کرد و این هم شده بود برنامه ی هر روزه اش…
در حد کوزت هم ازم کار می کشید.از ساعت ۷ بیدار باش می زد تا ۱۲ ظهر..بعد هم خانم لطف می کرد میذاشت بعد از ناهار ۱ ساعت استراحت بکنم باز شروع می کرد به دستور دادن…
هیچ دوست نداشتم به دستوراش گوش کنم یا مثله خدمتکار همه اش در خدمتش باشم وکاراشو انجام بدم ولی می ترسیدم با زبون نیش دارش انقدر از من پیش بابام بد بگه که دیده بابام نسبت بهم عوض بشه ویه جورایی بابامو ازم دور کنه.نه..خدایش تحمل اینو نداشتم.به همین خاطر با هزار جور غرغر مجبور می شدم به دستوراش عمل کنم…
۳ سال بود زن پدرم شده بود واز مرگ مادرم ۵ سالی می گذشت.دقیقا ۱۵ سالم بود که مادرم تنهام گذاشت. تو سن۱۷ سالگی این زنه مار صفت وارد زندگیمون شد.
تا دیپلم بیشتر درس نخوندم…خیلی دوست داشتم کنکور شرکت کنم…از رشته ی کامپیوتر خیلی خوشم می اومد ولی خب …این شده بود برام یه رویا اون هم به دو دلیل…اول اینکه من بعد از مرگ مادرم یه دختر گوشه گیر وتنها شده بودم که روز به روز بیشتر افسرده می شدم برای همین دیگه میلی به درس خوندن و مدرسه رفتن نداشتم اینجوری شد که ۱ سال عقب افتادم.وقتی هم به مرور زمان حالم خوب شد شراره وارد زندگیمون شد و…
شد سوهان روح من…مرتب می گفت درس ودانشگاه رو میخوای چکار؟دختر به جای اینکه به این چیزا فکر کنی به فکر کاره خونه یاد گرفتن واشپزی و…باش که فردا که رفتی خونه ی شوهر در نمونی…همیشه هم می گفت که من برای این بهت کار میدم تا انجام بدی چون میخوام ازت یه کدبانوی قابل و نمونه بسازم…
هه…زنیکه هرکار دلش می خواست می کرد از ارایشگاه رفتن در هفته ۲ روز گرفته تا مسافرت سالی ۴ بار به دوبی وترکیه و…اونوقت منه بدبخت باید براش مثله کوزت کار می کردم که چی؟
هه…که میخواد از من یه کدبانوی قابل بسازه….کدبانو یا خدمتکار؟…
از بابام ۱۰ سال کوچیکتر بود…بابام یه کارخونه ی تولید وسایل ارایشی وبهداشتی داشت ومیشه گفت وضعمون خیلی خوب بود.
بابام عاشقانه مادرمو دوست داشت ولی الان میدیدم که چطور شراره رو… شراره جان یا عزیزم خطاب می کرد…
وقتی به خودم اومدم دیدم همونطور که حوله تو دستامه دارم خاطراتمو مرور می کنم.اه عمیقی کشیدم و شونمو انداختم بالا…فکر کردن بهشون هم عذابم می داد…بی خیال.
صدای خش خش پلاستیک از توی اشپزخونه می اومد…به صورتم نقاب بی تفاوتی زدم ورفتم تو اشپزخونه…

وارد اشپزخونه شدم..شراره داشت یکی یکی خریداشو از توی پلاستیکا در میاورد…
حالا چرا انقدر خرید کرده بود؟مگه میخواد مهمونی بده؟
داشتم برای خودم چای می ریختم در همون حال با لحن سردی گفتم:ممیخوای مهمونی بدی؟
سرشو بلند کرد ونیم نگاهی بهم انداخت وباز مشغول کارش شد…
– نه…
دیگه چیزی نگفت…همیشه از اینکه درست وحسابی جوابمو نمی داد حرصم می گرفت…یکی نیست بگه اگر درست حرف بزنی نمیمیری که…
با حرص فنجون چاییمو برداشتمو نشستم سر میز…
بهم تشر زد:چرا اینجا نشستی؟مگه نمی بینی رو میز پره…برو کنار کابینت صبحونهتو بخور..در ضمن یه شونه هم به اون موهات بزن ادم یاد جنگلیا می افته…برو…
واقعا دیگه از زور عصبانیت داشتم منفجر می شدم …خوبه اینجه خونه ی پدرمه که انقدر دستور میده و حق هم ندارم روی میز غذاخوریش یه فنجون چای بخورم.
گفتم:مگه دیدیشون؟…
با تعجب گفت:چی رو؟
پوزخند صدا داری زدم وگفتم:جنگلیا رو…قوم و خویشاتن؟
از جام بلند شدم وفنجونمو برداشتم ورفتم کنار کابینت ایستادم و در حالی که جرعه جرعه ازش می خوردم به شراره نگاه کردم…صورتش از زور عصبانیت قرمز شده بود…
بی تفاوت چاییمو خوردم اونم با حرص چیزایی رو که خریده بود رو میذاشت تو کابیتا…همچین دراشونو می زد به هم که از این همه سر و صدا مغزم داشت سوت می کشید.می دونستم با سکوتش تلافیه حرفمو داره می کنه..
همین که چاییمو خوردم گفت:اونجا بیکار واینستا بیا اینجا یه کم هم کمکه من بکن…جدیدا تنبل شدی؟
پوزخند زدم ورفتم کنارش…بسته ی ماکارونی رو از دستش گرفتم وگفتم:تنبل نشدم…من که خدمتکارت نیستم..اگر
هم کاری انجام میدم برای اینه که اینجا خونه ی پدریه منه…
از گوشه ی چشم نگاش کردم که اخماشو جمع کرده بود ولباشو با حرص روی هم می فشرد..
داشت از کنارم رد می شد که بهم تنه زد وگفت:برو کنار ببینم…چه خونه ی بابامی هم میگه…حالا که دوست داری توی خونه ی بابات کار کنی من هم حرفی ندارم..ناهار امروز با تو هست…همین ماکارونی رو درست کن..منم میرم کمی استراحت کنم از صبح رو پا وایسادم.
از اشپزخونه رفت بیرون و منم هاج و واج وایساده بودمو رفتنشو نگاه می کردم…
با عصبانیت بسته ی ماکارانی رو پرت کردم روی میز و دست به سینه به کابینت تکیه دادم…
همیشه همینجور بود از کوچکترین حرف من سواستفاده می کرد…من هم مجبور بودم کوتاه بیام چون نقطه ضعف بابامو کامل تو دست داشت و منم از روزی می ترسیدم که بابام منو به خاطر شراره از خونه بندازه بیرون…
می دونستم این کارو می کنه…چون یه بار تقریبا ۱ سال پیش بود که شراره به دروغ به بابام گفته بود که منو با یه پسره تو خیابون دیده بابام هم بعد از کتک سیری که بهم زد ومنم نوش جان کردم از خونه انداختم بیرون ..دقیقا یادمه زمستون بود و من هم با یه مانتوی نازک و یه شال حریر جلوی خونه داشتم از سرما می لرزیدم.هر چی بهش التماس کرده بودم و بهش توضیح داده بودم که شراره داره دروغ میگه و تو داری اشتباه می کنی زیربار نمی رفت که نمی رفت.
جلوی خونه توی سرما نشسته بودم و به خودم می لرزیدم و اشک می ریختم که دیدم در خونه باز شد وشراره اومد دم در…
مثله طلب کارا نگام کرد وگفت:بیا تو..با بابات حرف زدم راضی شد ببخشدت…دیگه تکرار نشه…فهمیدی؟
پاهام از زور سرما سر شده بود از جام بلند شدم ودر حالی که بلند بلند هق هق می کردم بهش گفتم:هیچ وقت نمی بخشمت شراره..امیدوارم خدا یه روز تقاص این کارایی که داری به ناحق به سرم در میاری رو ازت
بگیره…خودت هم خوب میدونی من با هیچ پسری نه حرف زدم نه باهاش بودم ولی تو…به دروغ این حرفو به بابام زدی…ازت نمی گذرم..نمی گذرم…
خواستم از کنارش رد بشم که محکم بازومو گرفت و نگهم داشت…با خشم توی چشمام خیره شد وگفت:اگر یک باره دیگه از این شر و ورا تحویلم بدی مطمئن باش کاری می کنم که برای همیشه اواره ی خیابونا بشی..فهمیدی؟
با چشمای اشک الودم فقط نگاش کردم وچیزی نگفتم…دستمو کشیدم و وارد خونه شدم…
وقتی به خودم اومدم دیدم از یاداوریه اون شب اشکم در اومده و صورتم خیسه..با پشت دست اشکامو پاک کردم
ومشغول درست کردن ماکارونی شدم…

بعد از اماده شدن غذا رفتم توی اتاقم و یه کتاب برداشتمو و مشغول خوندنش شدم..ولی هیچی ازش
نمی فهمیدم..فکرم کاملا مشغول بود…
از جام بلند شدم ورفتم کنار اینه ی قدی اتاقم ایستادم…قدم متوسط بود..چشمای سبز و ابروهای کمونی و لب و
دهانی کوچک و صورتی با بینی کوچیک و گونه های کمی برجسته که به زیبایی توی صورتم خودنمایی
می کرد…
همه.. چه دوستام و چه اقوام می گفتند که خوشگلم ولی من هیچ وقت نمی تونستم به قیافه ام مغرور بشم یا به خودم
و چهره ام ببالم.با این همه مشکلات دیگه حال اینجور چیزا رو نداشتم…
دوستم شیدا همیشه می گفت دختر من اگر زیبایی تورو داشتم دیگه غمی نداشتم تو چرا انقدر به خودت و زندگی
سخت می گیری؟دو روز دنیا رو خوش باش…
ولی نمی تونستم..اون از همه چیزه زندگیم باخبر بود ومی دونست برام سخته ولی اینا رو واسه دلداریم
می گفت…
اه کشیدم و از جلوی اینه کنار رفتم…حوصله ی هیچی رو نداشتم.. نه شراره نه بابام نه…هیچی…هیچ
کس نمی تونست خوشحالم بکنه…هیچ کس…
روی تختم دراز کشیده بودم…نمی دونم چرا خوابم نمی برد…توی جام نشستم و چراغ خواب کنار تختمو روشن
کردم.به ساعت نگاه کردم ۲ نیمه شب بود.
با کلافگی دستمو کشیدم توی موهامو و از تختم اومدم پایین احساس تشنگی می کردم در اتاقمو باز کردم و رفتم
بیرون و اروم درو بستم که سر و صدا نکنه…
اتاق پدرم وشراره انتهای راهرو بود داشتم از کنار اتاقشون رد می شدم که صدای پچ پچشونو شنیدم..هیچ وقت از
فال گوش وایسادن خوشم نمی اومد ولی اون شب نمی دونم چرا ناخداگاه کشیده شدم سمت در اتاقشون…می دونستم
کار درستی نیست ولی دست خودم نبود برای اولین بار کنجکاو شده بودم ببینم چی میگن…گوشمو چسبوندم به در
اتاق …
واضح نمی شنیدم چی میگن ولی خب می شد یه چیزایی از لابه لای کلمات مبهمشون فهمید…
شراره گفت:کی قراره بیاد؟
بابام گفت:اخر همین هفته…
-با خانواده اش؟
-نه…خودش تنها میاد اونا رو فرستاده خارج….یادت باشه باید سنگ تموم بذاری…اون می تونه کمکمون بکنه…
-باشه..خیالت راحت.میدونم باید چکار کنم.
دیگه چیزی نشنیدم چون همه اش سکوت بود وسکوت…همونطورکه داشتم می رفتم تو اشپزخونه تا اب بخورم
مرتب با خودم فکر می کردم که کی قراره اخر هفته بیاد خونمون که انقدر برای بابام و شراره مهمه؟…
بدون اینکه برق اشپزخونه رو روشن کنم رفتم سمت یخچال… پارچ اب رو برداشتمو کمی اب ریختم تو لیوان و
سر کشیدم..اخیششششش چه خنک بود…
پارچ رو گذاشتم تو یخچال و برگشتم که از اشپزخونه برم بیرون که محکم خوردم به یه چیز سخت وتا اومدم به
خودم بیام یکی جلوی دهانمو گرفت و چسبوندم به دیوار اشپزخونه…
مردم ..سکته کردم ..غش کردم.. سنگ کوپ کردم.. زهره ترک شدم.. نمی دونم چی شد فقط داشتم از حال
می رفتم…
با ترس چشمامو بستم و بی صدا و خفه در حالی که دستش روی دهانم بود جیغ می کشیدم و دست وپا میزدم تا ولم
کنه…
صداشو کنار گوشم شنیدم که با خشم بهم گفت:خفه شو…باهات کاری ندارم فقط اروم باش…
توی اون موقعیت کنترلی روی حرکاتم نداشتم و هیچی هم نمی شنیدم به حرفش گوش ندادم که ولم کرد وبعد هم یه
طرف صورتم سوخت…ساکته ساکت شدم..
دستمو گذاشتم روی صورتم که اون هم تند جلوی دهانمو گرفت وباز منو چسبوند به دیوار همچین محکم اینکارو
کرد که حس کردم کمرم شکست…
با ترس بهش نگاه کردم..نقاب زده بود واسه همین نمی تونستم صورتشو ببینم ولی چشماش پیدا بود تو اون تاریکی
چشماش برق خاصی داشت.قدش بلند بود و ظاهرا زورش هم خیلی زیاد بود چون فکم داشت خورد می شد…

ای خدا تو این موقعیت من چرا گیر دادم به قد و هیکل وقیافه ی این؟…دقیقا الان باید چی بگم؟…چی بود؟..اهان
…دزدددددد…ولی دستشو بر نمی داشت که یه جیغ بنفش تحویلش بدم…
توی چشمام خیره شد وبا عصبانیت گفت:تو اینجا چه غلطی می کنی؟مگه نباید الان خواب باشی؟
چشمام از تعجب گرد شد…تو دلم گفتم:ببخشید از شما اجازه نگرفتم تا از اتاقم بیام بیرون یه وقت مزاحم کار
شریفتون نشم…چه پررو بودااااااااا…اگه مردی دستتو بردار تا حالیت کنم…
دست وپا زدم که ولم کنه ولی محکمتر منو گرفت و گفت:انقدر وول نخور بچه…
بعد یه دستمال از تو جیبش در اورد وگرفت جلوی دماغم…
اروم اروم چشمام بسته شد و…دیگه چیزی نفهمیدم.
***
اروم لای چشمامو باز کردم…شراره داشت تکونم می داد و صدام می کرد..
-فرشته…فرشته بلند شو چرا اینجا خوابیدی؟
گنگ و خواب الود نگاهش کردم و بعد سرمو چرخوندم و اطرافمو نگاه کردم..روی مبل توی پذیرایی بودم..من
اینجا چه کار می کنم؟من که….
با ترس رو به شراره گفتم:کوش؟کجاست؟کجا رفت؟
شراره با تعجب نگام کرد وگفت:چی میگی دختر؟کی کجاست؟
-همون..دزده…دیشب اینجا بود..کجا رفت؟
شراره با مسخرگی نگام کرد وگفت:توهم زدی دختر…پاشو برو یه اب یه دست و صورتت بزن شاید حالت اومد
سرجاش…
بعد غرغرکنان از کنارم بلند شد ورفت تو اشپزخونه..
من هم مات و مبهوت داشتم به این فکر می کردم که اون یارو چی شد؟کجا رفت؟اصلا کی بود؟!….مطمئن بودم
هیچ کدوم از اتفاقای دیشب توهم نبوده.. می دونستم تمومش واقعیت داشته…
یعنی واقعا دزد بود؟پس تو اشپزخونه چکار می کرد؟
گیج شده بودم … بازم خوبه بلایی سرم نیاورد..جای شکرش باقی بود…
امروز چهارشنبه بود و قرار بود مهمون بابا فرداشب برای شام بیاد خونمون…
به کل اون دزد و اون شب رو فراموش کرده بودم ودیگه بهش فکر نمی کردم.
شراره هنوز بهم نگفته بود که مهمونمون کیه..من هم ازش چیزی نپرسیده بودم درسته کنجکاو شده بودم ولی
غرورم اجازه نمی داد چیزی ازش بپرسم اصلا به من چه که کی قراره بیاد؟
روز پنجشنبه هر چی کار بود شراره ریخت روی سرم از اونجایی که اشپزیم بیست بود مجبورم کرد تمومه
غذاهای اون شب رو خودم به تنهایی بپزم که تعدادش به ۵ نوع می رسید…با این وجود باید تعدادشون زیاد باشه
چون اگر ۱ نفر باشه که این همه غذا براش زیاده…گرچه از شناختی که روی شراره داشتم می دونستم واسه
خودشیرینی هم شده ۱۰۰ نوع غذا سفارش میده اونم واسه یه نفر..همیشه ازاینکه یکی ازش تعریف بکنه خوشش
می اومد…
بعد از درست کردن غذاها خونه رو جارو زدم و یه گردگیری حسابی هم کردم ..خونه از تمیزی برق می زد…شراره هم رفته بود سر کار خودش ساعت ۱۰ وقت ارایشگاه داشت بعد هم انتخاب لباس و کلا به خودش
بیشتر می رسید تا به خونه…این وسط من بودم که نقش خدمتکاره بی جیره و مواجب رو بازی می کردم.

وقتی کارام تموم شد شراره اومد توی اشپزخونه و یه نگاه به اطرافش وغذاها انداخت و بدون اینکه یه دستت درد
نکنه یا خسته نباشید ناقابل بگه فقط سرشو تکون داد و گفت:برو یه دوش بگیر یه لباس ابرومند هم بپوش..
نمی خوام ابرومون جلوی مهمونمون بره..زودباش…
بدون اینکه نگاش کنم از اشپزخونه رفتم بیرون..زنیکه انگار داره با زیردستش حرف می زنه…تو هم نمی گفتی
من قصد نداشتم مثله خدمتکارا لباس بپوشم.
رفتم توی اتاقم و یه دوش کوچیک گرفتم و یه کت و دامن سبز تیره پوشیدم که با رنگ چشمام ست شده بود ارایش
هم نکردم چون نیازی بهش نداشتم.یه شال سبز هم انداختم روی سرم و از اتاق رفتم بیرون..
همیشه دوست داشتم تمیز و مرتب به چشم بیام…اهل تجملات و بریز وبپاش نبودم و همیشه ساده
لباس می پوشیدم…اینجوری بیشتر دوست داشتم.
ساعت ۸ بود که زنگ خونه رو زدن…بابام رفت سمت ایفن و دروباز کرد.
رفتم کنار بابا و شراره که جلوی در ایستاده بودن وایسادم ومنتظر شدم…فکر می کردم اینم یکیه مثله بقیه ی
دوستای بابام که امشب خونمون دعوته…
وقتی رسید جلوی در از دیدنش تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم..اخه دوستای بابام همیشه سنشون به ۵۰ سال می رسید ولی این یه مرد تقریبا ۴۰ ساله و بسیار خوش
پوش واتو کشیده بود…
با بابام دست داد و روبوسی کرد که بابام هم حسابی تحویلش گرفت.
بابا با خوشحالی گفت:سلام پارسا جان…خوش اومدی.
اون مرد که فهمیده بودم اسمش پارساست با خوشرویی ولی پرغرور رو به بابا گفت:ممنونم تهرانی جان…
شراره هم بی رو دروایسی باهاش دست داد و خوش امد گفت اون شب شراره یه کت و دامن ابی تیره پوشیده بود
که ساق پاهای خوش تراششو به خوبی به نمایش گذاشته بود..
پارسا که فهمیده بودم فامیلیش اینه همین که بهم رسید نگاه خاصی بهم انداخت که چیزی ازش نفهمیدم.
دستشو اورد جلو تا باهام دست بده..ولی من فقط سلام کردم و دستمو جلو نبردم که اونم حسابی دماغش سوخت و
دستشو جمع کرد…
رو به بابا گفت:دختر خانمته؟
بابا هم لبخند زد وگفت:درسته…فرشته عزیزه باباست…
تقریبا داشتم از تعجب پس می افتادم من عزیزه بابام بودم و خودم ازش بی خبر بودم؟
بابا بعد از مرگ مامان دیگه هیچ وقت قربون صدقهم نمی رفت اونوقت امشب داشت اینو می گفت؟یه جای کار
می لنگید ولی کجا؟…خدا داند…
بابا اقای پارسا رو به داخل راهنمایی کرد و بردش توی پذیرایی. شراره هم دنبالشون رفت منم طبق معمول باید
پذیرایی می کردم…
رفتم تو اشپزخونه و در حالی که به چهره ی پارسا فکر می کردم مشغول ریختن شربت تو لیوانا شدم…
چشم و ابرو مشکی بود و بینی تقریبا متوسطی داشت یعنی نه بزرگ بود نه کوچیک…موهاش هم جو گندمی بود
در کل قیافه اش بد نبود…

فایل های رمان نامادری هوس باز برای فروش گذاشته شده اند، اما شما میتوانید با مراجعه به لینک https://telegram.me/infostory/79889 شروع به خواندن این رمان از قسمت اول بکنید. این رمان در کانال تلگرام به صورت کامل و رایگان منتشر شده است.

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان نامادری هوس باز فرشته و پرهام
4.21 (84.18%) 67 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
17,132 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 2 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

Milad
Bahar
جمعه , ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
پاسخ

سلام . به نظر رمان جالبی میاد با اینکه تیکه از رمان اینجا نوشته شده . دلم میخاد تا اخر بخونم . چطوری میتونم دانلود کنم ؟
لطفا راهنمایی کنید .
ممنون

Milad
Milad
یکشنبه , ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
پاسخ

سلام در کانال های تلگرام منتشر میشود.