سرچ دانلود

رمان قدیسه نجس - سرچ دانلود

دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

رمان قدیسه نجس

دسته بندی : رمان تاریخ : دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷

رمان قدیسه نجس

رمان قدیسه نجس

رمان قدیسه نجس یک رمان به قلم کلاله قربانی است که در دو جلد نوشته شده است، هر دو جلد این رمان بسیار زیبا را میتوانید در ادامه مطلب از وبسایت سرچ دانلود دریافت کنید.

خلاصه رمان قدیسه نجس

اینجا خبری از موهای طلایی و چشمای رنگی نیست… خبری از هیکل بی نقص و خبری از ویلای شمال و خبری از مامان بابای مهربون نیست… خیلی از عشقا دروغی ان… ولی ما هنوز عشق ناب داریم… عشقی که از خواهش تن بگذره… بازم دختر مون غش غشی نیست… خیلى قویه… خیلى مهربونه ولى خودشو سنگ دل نشون میده… بازم دختر قصه مون خیلی درد تو زندگی ش داره ولی بی خیاله… چون مجبوره… خیلی حرفا داره… بیشتر از من… بیشتر از تو… ولی به یه زبون دیگه میگه… به زبون بی خیالی… اما یه درد مشترک با من و تو داره… اونم از بدجنسی آدما بدش میاد…
به حرف مردم اهمیتی نمیده… دختر قصه مون با اینکه نمی خواد،اما یه اسم روشه… اسمی که زندگی شو عوض کرده… نمی خواد این جوری باشه… نمی خواد تن فروشی کنه… و این کارم نمی کنه… ولی این اسم روشه… دختر خراب… و یه اسم بدتر… که آزارش میده… که بهش می فهمونه نمی دونه پدر و مادرش کین… حروم زاده..

به سر آستین پاره ى کارگرى که دیوارت رو مى چینه و به تو مى گه ارباب نخند… به پسرکى که آدامس مى فروشه و تو هرگز نمى خرى نخند… به پیرمردى که تو پیادهرو به زحمت راه مى ره و شاید چند ثانیه ى کوتاه معطلت کنه نخند… به دبیرى که دست و عینکش گچیه و یقه ى پیراهنش جمع شده نخند… به دستاى پدرت، به جاروکردن مادرت نخند…
به دختر بچه ى کبریت فروشى که حالا کبریت هاش تموم شده نخند… به دخترکى که درد داره نخند… شاید دردش تو کلمه ى درد نگنجه… درکش نمى کنى… قبول… نمى فهمیش… باشه… ولى بهش نخند… شاید… همون ته خنده ى روى لبت یه درد بزرگتر واسش باشه… اونقدر بزرگ که گاهى فکر مى کنه بى حس شده… کاش مى شد بجاى خندیدن بهش پا به پاش… با غم هاش… گریه کنى… شاید گریه خیلى وقتا بهتر از خندیدن باشه!
گریه با دخترى که از جنس ماست… دخترى که بعد از پشت سر گذاشتن اون همه درد حالا به عشق رسیده… عشقى که قراره زندگى شو نجات بده… هونام… همون قدیسه ى نجس!!! مى خواد هویتشو بشناسه… هویتى که ازش دریغ شده.

بخشی از متن رمان قدیسه نجس

– نیک نام من؟! چی کار میکنی دخی؟!
این روز سگى تولدم بود… رها اومده بود که باهم جشن بگیریم… این سوداى گور به گورى م نمیدونم کجاست با حرص کیفمو پرت کردم رو زمین وشالمو انداختم رو کیفم… دکمه های مانتوی رنگ و رو رفته مو همونطور که غر میزدم باز کردم: صد بار بت گفتم اسم مزخرف منو مزخرف ترش نکن… حرف تو گوشت نمیره که…

رفت سمت یخچال کهنه ی توی آشپزخونه و گفت: باز کدوم سگى گازت گرفته که اینجوری هار شدی؟!
دکمه هام حال دیگه باز شده بود… مانتومو کندم و انداختم رو زمین و پامو محکم روش کوبیدم: آخرم نتونستم یه مانتو بخرم… جر خورده این بی صاحاب دیگه…
یه لیوان آب ریخت و بدون اینکه بهم تعارف کنه ازش خورد…
– سر قبرت نمی تونی یه تعارف کنی؟!
خندید: جون رها بگو بینم باز چی شده؟!
نفسمو با حرص دادم بیرون: اخراج…
آب پرید تو گلوش و به سرفه افتاد: چی؟! آ
– مرگ و چی؟! میگم اخراج شدم… همه ش تقصیر اون پسره ی ک… یه!
یکم دیگه آب خورد: بی تربیت!
دستمو رو هوا تکون دادم: قربون تربیتت! میدونی الن سگم پس بی خیال من شو…
رها: اى بابا… مى خواستیم جشن بگیریما!
رفتم تو اتاقو گفتم: اون سودای گور به گوری کجاست؟!
از همونجا داد زد: رفته نگین بکاره به دندونش…

همونطور که غر غر می زدم سعی کردم به اینکه چرا اخراج شدم فکر نکنم وبه این فکر کنم که سودا چرا الکی خوشه؟! یه تاپ سفید… فقط همینو داشتم و یه مشکیش که باهم خریده بودمشون… پوشیدم و رفتم تو جایی که مثل بهش می گفتیم هال… رها هنوز تو آشپزخونه نمی دونم چه جونی میداد… رفتم و در یخچالو که همه ش زنگ زده بودو باز کردم… لعنتی… این که از جیب منم خالی تره… برهوت!!!
رها پشت گاز بود…
– چی درست میکنی؟!
املت دیگه… – زرشک پلو با مرغ… خب معلومه ا
پوفی کردم: من دلم مرغ میخواد…
قاشقو کنار تابه کوبید: گرونه عزیزم… گرونه… فکر جیبت باش… وال…
– تو دیگه غمت چیه؟!
خندید: چه مى دونم وال… تو رو مى بینم یاد غم و غصه هام مى افتم…
آشپزخونه که کاشی هاش یکی در میون کنده شده بود نشستم همونجا گوشه ی دیوار به حساب آ و گفتم: مى دونم… ولی بی خیال… این همه غصه خوردیم چی شد؟! از فردا می افتم دنبال یه کار دیگه…
می دونستم دارم زر زیادی میزنم… کار کجا بود؟! همینم با بدبختی گیر آورده بودم… دستمو مشت کردم… چقدر دلم میخواست اون پسره ی شارلتانو خفه ش کنم…

تو خیالم غرق بودم که با صدایی ازجام تکون خوردم… صدای زنگ بود… پا شدم و رفتم و درو باز کردم… سودا با خنده اومد تو…
– نیشتو ببند بینم… میخوای نگین تو نشون بدی؟!
صورتشو کج کرد که نگین دندونش بهتر معلوم شه…
سودا: بد کاشتش… بینی م بهتر بود…
– برو بابا دلت خوشه…
با خنده دستاشو وا کرد: این روزای سگی هم تموم میشه… ولش بابا…
از کاراش خنده م گرفت… هر سه تامون با اینکه همیشه مشکلی خاص خودمونو داشتیم ولی همیشه همدیگرو خوشحال می کردم… حتی شده باحرفامون…
رها: بیاین غذای سرآشپز آماده س…
سودا: چی واسمون درست کردی سرآشپز؟!
رها: گوجه فرنگی لهیده ى بو گرفته با تخم مرغ های سوخته همراه با روغن مونده…
سودا خندید: چه شود؟!
رها: همینم از سرتون زیاده… نیک نام؟؟؟؟!

چشامو چرخوندم: نیک نام و مرض…
سودا مانتوشو کند: هونام اون کولرو بزن پختم گرمی…
خندیدم و پنکه ی داغونی که داشتمو روشن کردم… گردنش نمی چرخید و ثابت بود… سودا جلوش نشست و سرشو برد جلو… چون باد پنکه مستقیم رو صورتش بود صداش مرتعش شده بود:
– هونام؟! هوووووووووووونام؟!
– مرگ هونام… برو کنار بزار باد بیاد…

به این پست امتیاز دهید.
از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
107 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.