سرچ دانلود

رمان روز نودوسوم - سرچ دانلود

دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷

رمان روز نودوسوم

دسته بندی : دانلود رمان تاریخ : چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۶

رمان روز نودوسوم

رمان روز نودوسوم

رمان روز نودوسوم یک رمان به قلم نیلوفر قائمی فر میباشد که داستان پسری ۲۹ ساله را روایت میکند، این پسر به دلیل ناتوانی ای که در ازدواجش داشته است از همسرش جدا شده و پس از آن به فکر درمان خود می افتد، دوره درمان که به اتمام میرسد پزشک و روانشناس به او پیشنهاد میدهند که قبل از ازدواج فردی را به عقد موقت خود دراورد تا از خود مطمئن شود و پس از آن ازدواج کند. حال امیر محمد چه کسی را انتخاب میکند؟ هیفا؟ اینکه هیفا کیست و داستان زندگی این دو فرد چگونه رقم میخورد را در ادامه بخوانید… .

قسمتی از متن رمان روز نودوسوم

آخرین قفسه رو که بستم از ویترین خارج شدم و مانتو و شلوارم و تکون دادم .شال مشکیمو دوباره دور گردنم پیچوندم و گفتم : برید ببینید راضی هستید؟ آقا مهدی که یه جوون سی و یک ساله ای که ، – آقا مهدی تموم شد آب و رنگ بوری داشت از پشت دخلی که بود بیرون اومد بیرون و گفت : – دستت درد نکنه هیفا خانم چادر عربیمو باز کردم رو سرم گذاشتم و گفتم : – راضی هستید؟! واقعاً رنگ سال ، عالی شد – آقا مهدی امسال طلایی ؟ ِ – این پسر همسایمون می گفت ؛ از این پسر سوسولاست که سرش تو این طور چیزاست حالا آخرش چند؟ ، خب– آقا مهدی حرفشم نزنید ، – آقا قابل نداره آقا مهدی کیف پولش و در آورد و گفت : قابل نداره چیه؟ ، – مگه میشه؟ چند ساعت داری کار میکنی – آخه شما با بقیه فرق دارید آقا مهدی چند تا اسکناس ده هزار تومنی شمرد و رو میز گذاشت و گفت : – سفارشتو به یکی دو تا از بچه های پاساژ هم کردم – دستتون درد نکنه خدا خیرتون بده آقا مهدی لبخندی زد و گفت : – حال دختر کوچولوهات خوبه؟ – الحمدالله مهد کودکن؟ ، چیکار میکنن – آقا مهدی – نه بابا تو خرج شکمشون موندم حالا مهد کودک هم بفرستم؟ یه بار بیار ببینمشون – آقا مهدی

اذیتتون میکنن ، – اخه بیارمشون همه جا رو بهم میزنن آقا مهدی- پیش کی هستن الان؟ – پیش صاحب خونه ام خونوادت چی؟ آشتی نکردن؟ – آقا مهدی کینه کردن ، – یه آهی کشیدم و گفتم :نه ، سه ساله که مرده دست از سر این کینه بردارن دیگه ، الان که دیگه کوروش نیست – آقا مهدی میخوای باهاشون صحبت کنم؟ – نه همین که بفهمند رفیق کوروشید …..ولش کنید خواهرم پسره رو ، خونوادم گفتن یا این پسره یا ما ، خواهر منم به زور ازدواج کرد – آقا مهدی ولی خونوادم دوباره پذیرفتنش ، انتخاب کرد و با یه بچه الان دارن طلاق میگیرن اگه قبولم میکردن ، شانس منه ، – خب خانواده من با خونواده شما زمین تا آسمون فرق دارن . وضعم این نبود ، الان اینطوری نبود تو هم عین خواهرم چه فرقی ، بهت چند بار گفتم که بیا طبقه پایین خونه ما خالیه – آقا مهدی میکنی؟ – خجالتم ندید ممنون آقا مهدی- از بر و بچه ها شنیدم پدرت برگشته مصر؟ صبا همسایه امون میگفت امروز فردا ایرانه،آخه اُمّی هنوز ، – آره خودمم شنیدم ولی برمیگرده کم وکسر نداری؟ – اینجاست آقا مهدی سر ، با اجازتون کوله ام رو برداشتم و انداختم رو دوشم و راه افتادم ، با خجالت گفتم :نه ممنون گوشی تلفن ، راه به تلفن عمومی که رسیدم دست و پام میلرزید برای زنگ زدن به مادر و پدرم رو برداشتم و کارت و در محل کارت تلفت فشار دادم و شماره خونه امونو گرفتم و بعد از چند تا خواستم بگم الو یاد این افتادم که اَبی ، قلبم میتپید ، بوق لیلی خدمتکار خونه گوشی رو برداشت : صداش تو گوشم پیچید که میگفت ، (پدرم )منو از خونه انداخت بیرون » – میخوای با اون پسره که آه نداره با ناله سودا کنه ازدواج کنی که سماق بمکی؟ « » چرا همه چیزها رو به پول میبینی؟ کوروش من و دوست داره « :گفتم

نه کار درست و حسابی داره نه ، پس نون رو بمال به عشقت و بخور « : اَبتاه(پدر به عربی )گفت به چه ، نه رگ و ریشه ای ، خونوادشم که مردن نه اصل ونصب داره ، پول و ارث درست و حسابی » امیدی تو رو بهش بدم؟ » مهم اینه ، اون مَرده « :گفتم » سگ و گربه هم مَردن ، به تفاوت جنسیت باهاش ، تو مردی رو به چی میبینی « : اَبتاه گفت » این از همه چیز مهم تره ، دوستش دارم «:گفتم پس برو بشین پیش همون عشقت که هم ، اگر عشقت از من و مادرت بالاتره « : اَبتاه داد زد گفت برو ببینم چند سال مَرده و نگهت ، بشه پدرت هم بشه مادرت هم شوهرت و َکس و کارت اما …کوروش ،اما» میداره؟ گرچه میدونم نرفته برمیگردی و به پام میافتی و میگی غلط کردم یه روز که با ، کوروش تو همین بوتیک آقا مهدی کار میکرد ، آنقدر عمر نکرد که ثابت کنه مَرده عاشق اون چشمای خمارش ، ندیمه ام اومده بودم خرید دیدمش یه دل نه صد دل عاشقش شدم کوروش فقط ، آقا مهدی زیر بال و پرشو گرفته بود ، کوروش یه پسر جنگ زده بود ، شده بودم منم فقط شانزده سالم بود کوروش که اومد ، بیست و دو سالش بود که با من ازدواج کرد : همون لحظه اَبی پرتش کرد بیرون و گفت ،خواستگاریم » داماد من باید دو برابر خودم ثروت داشته باشه « – گوشی رو گذاشتم و گفتم : سر راه یک کیلو میوه ، – میبینی کوروش به خاطر عشقت به کجا رسیدم؟ راهمو گرفتم و رفتم ای کاش دوقلو ، طفلکا توی سن رشد سوءتغذیه گرفته بودن و دم نمیزدن ، برای دخترا خریدم خدایا خودت ،شکر، خدایا شکرت لابد حکمتی داشتی ، خدایا شکرت ، زبونت رو گاز بگیر ،نبودن دادیشون روزیشون رو هم برسون نذار شرمنده بچه هام بشم .در رو که باز کردم صدای داد آقا غلام شوهر صاحب خونه امون اومد : : فخری خانم گفت ، توله هاشم میندازه اینجا میره؟ زن صاحب خونه ، – خودش کمه از روی خدا خجالت بکش غلام ، گناه داره ، – زبون به دهن بگیر مرد

خونه اجاره دادم یا مهد ، خودم کم مشکل دارم اینا هم شدن قوز بالا قوز ، پاشید از اینجا – کودک باز کردم؟! گریه نکنید قربونتون ، آهشون دامنتو میگیره ها زبون به دهن بگیر ، اینا یتیم هستن – فخری برم . اومد برید پیش ننتون ، آ– غلام دلم ، جانم …جانم …نیوشا و پروشا گریه کنان دوییدن طرفم ، الهی ذلیل بشی مرد – فخری ، موهای قهوه ای روش ن روشن ، نیم متر قد داشتن ، عین دو تا عروسک بودن ، براشون ضعف رفت بازم ، لب کوچوی سرخ ، بینی کوچولو ، چشمای قهوه ای روشن ، پوستشون سفید سفید ، فر درشت بغض کرده بودن و چونه ی گرد کوچولوشون میلرزید و از چشمای درشتشون گوله گوله اشک فخری خانم ، آغوشم و باز کردم و پریدت تو بغلم و گردنمو محکم گرفتن ، میریخت روی لپاشوت شرمنده اومد و گفت : خدا منو ببخشه ، هیفا جان ، – روم سیاه : تقصیر منه غلام اومد و گفت ، شما منو ببخشید ، – خدا نکنه روتون سیاه باشه تو رو به خیر و ما رو به ، بار و بندیلتو هر چه زودتر میبندی هری ، سالت تموم شده ، ببین ضعیفه سلامت ! غلام– فخری از پیش خونت کم ، زهر مار تو دنتو ببند (رو به من ؛ )ببین اجاره خونه سه ماهتو ندادی – غلام مگه ، آهان بگم از فردا هم اینا رو نمیزاری اینجا ، بعد نگی چرا پیش خونم کم شده ها ،میکنم معلوم نیست از صبح کجا میره توله هاشو میندازه ، اینجا مهد کودکه خانه خیریه که باز نکردم : عین خوره مخ ما رو بخورن غلام که رفت فخری گفت ،اینجا – تو رو خدا میبخشید باز زهر ماریش دیر شده داره دق و دلیشو سر همه خالی میکنه دستی رو پشت دخترا کشید و گفت : تو رو خدا خاله رو میبخشیدها ، خوشگلای من ، – الهی بمیرم

یه لحظه صبر کنید ….خوشگلای مامان یه ، آخه کجا برم ، – تو رو خدا منو از اینجا بلند نکنید لحظه بیایید پایین از بغلم .هر دو شون رو زمین گذاشتم و از کیفم تمام پولی رو که آقا مهدی داده بود رو دادم به فخری خانم و گفتم فعًلا دستتون باشه ولی این مرد ، آخه کجا میخوای خونه پیدا کنی ، به خدا من از خدامه که تو اینجا باشی – فخری نامرد فقط به فکر پوله – میدونم بدهکارتونم ولی بهم امان بدید پولتونو میدم غلام دوباره اومد تو ایون و گفت : مستاجر براش پیدا ، خونه امو میخوام دو ساله نشستی جا خوش کردی ، – پولت بخوره تو سرم کردم میخوام اجاره بدم به یکی دیگه خب اجاره منم بالا ببرید ، – آقا غلام میدونم که اجاره ها بالا رفته نه که همین چند غازی که ازت میگیرم میتونی بدی برای همین اصرار میکنی نه؟ – غلام پول پیش خونم کمه خونه بهم نمیدن ، تو رو خدا بلندم نکنید ، – بیشتر کار میکنم ! بیشتر کار کنی که این سرتق زاده تو بیشتر بندازی سر ما ، خوبه خودتم میگی بعدشم – غلام – بچه هامم با خودم میبرم آقا خسته شدم میخوام خونم ، دردسر هم داری ، اجارتم کمه ، پول پیشت کمه ،نمیشه ، نچ– غلام عجب گیری کردم ها ، و به یکی دیگه اجاره بدم چادر بزنم گوشه ، – آخه رحم و مروتت کجا رفته آقا غلام من یه زن تنها با دو تا بچه کجا برم برو این حرفا رو به دولت بزن به زنایی ، مگه بهزیستی ، مگه اینجا ایتام ، به من چه – خیابون غلام مثل تو کمک میکنن دلت نمیسوزه به حال این ، مگه تو سینه ات قلب نیست ، آخه مرد مگه تو انسان نیستی – فخری دو تا طفل معصوم کی دلش به حال من میسوزه؟ ، نه– غلام شر تو رو از رو سرم کم کنه ، الهی که حضرت عزراییل دلش به حال من بسوزه – فخری بچه ها رو بغل کردم و رفتم به اتاق ، ببند اون دهن گشادتو …دوباره دعواشون بالا گرفت – غلام ، قلبم از بغض داشت میترکید ، بی پروا گریه میکردم ، ده متری خودم بغض داشت خفه ام میکرد

بچه ها با اون دستای کوچولوشون ، ساعتها گریه کردم ، چشمام از فرط اشک زیاد میسوخت دلم شده ، اشکامو پاک میکردن پا به پای من بدون اینکه از غصه دلم با خبر باشن گریه میکردن نه خونواده ای برام ، پر از توپهای درد که اگر تلنگر میخورد منفجر میشد ، بود عین یه توپ خونه بود که سرمو رو شونه هاشون بزارم نه مردی بالا سرم بود که به خودم بگم اون مرده از پس مشکلات و سختی ها بر میاد و یه فکری برامون میکنه آدما وقتی به بن بست میخورن نگاهشون عین من که تو آخرین لحظه ای ، رو به بالا سر میندازن و به جای اینکه دعا کنن کفر میگن خودمو، کوروشو که دستش از دنیا کوتاه بود و حتی ، زندگیم جای دعا به خدا شکایت می کردم طفل معصوماشو فحش و بد وبیراه میگفتم بیش از هزار بار گفتم :لعنت به دلی که عاشق میشه اگر کوروش حدالقل یه آعی داشت که با نالع سودا ، اگر عاشق کوروش آس و پاس نشده بودم زن پسر تاجر ابریشم مصری میشدم الان جای این ، اگر به جای اینکه زن کوروش میشدم ،کنه همه ذلت و بدبختی عین شاهزاده ها تو قصر خودم بودم و میون ناز ونعمت برای خودم زندگی خودم کم هستم دو تا طفل معصوم هم دارم که به آتیش عشق کوتاه اما سوزان و شعله ،میکردم ، پدری که حتی از دهن کوچولوهاش نتونست یه جمله کامل بشنوه ، ور من و پدرشون سوختن بچه هایی که حتی چهره پدر جوون مرگ شدشون ، پدری که حتی راه افتادن بچه هاش رو ندید خدایا این چه رسمیه که داری؟ این چه جور رسم خدایی و بندگی؟ من ، رو به خاطر ندارن چیکار کنم؟ به کی پناه ببرم؟ مگه تو خدا نیستی؟ مگه تمام دنیا تحت اختیار تو نیست؟ پس چرا تو این دنیات کسی نیست که دست من و بگیره و نذاره من غرق بشم؟ خدایا این دو تا طفل ، معصوم رو دادی که اینطوری پرپر بشن؟ حداقل اگه خودم تنها بودم یه خاکی به سرم میریختم تو کدوم جهنمی برم که جایی برای یه زن بیوه بی سرپرست و دو تا ، با این دو تا چکار کنم ای ، دختر بچه چهار ساله باشه؟ به کدوم بیابون سرک بکشم که گرگها ندرنمون؟ بریدم خدا بسه کجایی؟ چرا وقتی پر از درد میشم دیگه نمبینمت؟بگو چیکار کنم؟ خدایا بسه طاقتم طاق ،خدا موهای بور و مجعدی که تا ، آب و رنگ بوری داشت ، شده .چشمام به قاب عکس کوروش افتاد عاشق این ، لب*های متناسب ، بینی کوچک ، چشمای سبزی داشت ، روی گردنش کشیده بود هنوزم وقتی عکسشو میدیدم دلم از جا منده ، قد و قواره بلندی داشت ، چهره اروپاییش بودم

بی معرفت شونه خالی کردی ، قاب عکسشو بغل کردم و زار زدم :بیا منم ببر خسته شدم ،میشد که چی؟ این بود رسم وفایی که ازش میگفتی؟ این بود از زندگی ای که برام ترسیم کردی؟ تا دیدی زتدگی سخت شد گذاشتی رفتی؟ خدا …خدا …ازم گرفتیش که بیافتم به ، جوابمو بده این وز؟ منتظر چی هستی که از سر ناچاری بیافتم به گناه؟ منتظری که خودمو بکشم؟ چرا تنهام گذاشتی؟ چرا ، تکیه گاهم ، منو گذاشتی تنها ،نامرد ، کوروش …کوروش بی معرفت کجا برم؟ خدا کجا برم ….یاد خونه ، پشتمو خالی کردی؟ چیکار کنم؟ داره از خونه بیرنم میکنه اینطوری غرورم هم ، اگر منو بشکنند ، اگر بیرونم کنند ، اگر وارد اون خونه میشدم ، پدریم افتادم مهر پدر و مادریشون کجا رفته؟ اگه منو ببینن همه چیز ، میشکنه ولی مگه پدر و مادرم نیستن اگر ….اگر …اگر قبولم نکنن ، چاره ای ندارم دیگه ، اره برمیگردم پیش اونا ، رو فراموش میکنند بازم زم ، چی؟ اگه بگن بچه ای به نام تو نداریم؟ اون وقت چیکار کنم؟ اشکام صورتمو داغ کرد ، به زور چند تا کار بهم خورده ، بهم هیچ جا کار نمیدن ، خودمو میکشم ، اگه قبولم نکنن ،زبون میدونم جهنمی ، میدونم گناه داره ، پول ندارم خونه بگیرم ….بچه ها چی؟ بچه ها رو هم میکشم ، رو به جون میخرم که تصورش هم سخته ولی …..ولی ….اگر این کار رو نکنم به تدریج میمیرم طاقت ندارم ….طاقت دیدن پرپر شنشونو ندارم .توی ، جگر گوشه هام جلوی چشمم پرپر میشن : دستای کوچولوشونو بوسیدم و گریه کردم و گفتم ، سرشونو بوسیدم ، بغلم خوابوندمشون عروسکهایی رو که ، ببرمتون پارک ، ببخشید که نمیتونم هر چی میخواید رو بخرم ، – منو ببخشید برق یه خواسته ای رو ، ببخشید ….اه خدا نمیدونی چقدر سخته ، پشت ویترین میبینید رو بخرم کوچولوهایی که برعکس سنشون درکشون ، تو چشمای کوچولوهات ببینی و لباشونو بسته آخه اگر هم بخوان کسی براشون ، چیزی بخوان ، بالاست و می فهمند که نباید چیزی بگن ، خشکم کرد از بس که مصیبت روی سرم ریخته شد ، از این عشق ، نمیخره .ریشه هام سوخت خسته شدم دیگه اونقدر که هر روز صبح قبل از ، خدا نمی خوام تمومش کن تما این مصیبتها رو اینکه چشم باز کنم به خودم بگم :یعنی همه اینا کابوس بوده؟ الان که چشم باز کنم میبینم که یه تخت سفارشی دو نفره که ، داخل یه اتاق سی متری ای که کل اتاق دو رنگ سفید و صورتی نور ، در و دیوارهای سفید و صورتی ، حریر ابریشمی ای که بالای تختم ، فقط من روش میخوابم

آفتابی که از پنجره ی قدیمی ای که پرده های ابریشمی سفید و حریر صورتی ازش آویزونه به چشمام میخوره هنوز از جا بلند نشده لیلی میاد و با یه سینی بزرگ از محتوای صبحانه ی مفصلی که برام چیده بازم صدای مادرم میشنوم که میگه : – هیفا عزیزم بیدار شدی؟ منم خودمو کش میدم و بگم : نعم و مامان هم دوباره عصبانی بشه و بگه :فارسی حرف بزن آخ مامام قشنگم چقدر دلم برات تنگ شده، ای کاش میشد ببینمت بازم اون هیکل توپلو بغل کنم و بوی خوش عطر تنت به بینیم بخوره بازم ببوسیم و بگی دختر قشنگم.چقدر دلم برای صدای قشنگت تنگ شده، چقدر … فکر میکردم که عشق کوروش جای همه چیزهایی رو که از دست میدم رو پرمیکنه ولی نه ،آه ، اینکه پر نکرد بلکه خودشم رفت و جای خودشم خالی شد.من با این همه بار سنگین چیکار کنم فکر این روز رو هرگز نکرده بودم، نفهمیدم وقتی اَبی گفت :که هنوز گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره .نفهمیدم که گفت: ناز و نعمت عاشقی رو زده به سرت .وقتی یه روز ببینی که از اقیانوس نعمت و رحمت افتادی تو بیابون مشکلات و سختی و بی طاقتی، تازه میفهمی که چه حماقتی کردی و بعئ میگی که مرده شور این عاشقی رو ببرن یاد شعری افتادم که برای اَبی می خوندم : به پای عشق میسوزم به پای عشق میسازمحتی اگر لحظه هام نباشن لحظه هام رو باهاش میسازم باز میشم پروانه وبه گرد شمعم می گردم لحظه های بی اون بودنو میدونم لحظه ی مرگناگه یه روز اون نباشه میمیرم که حتی دنیام بی اون نباشه ابی سنگ دلانه گفت: بدتر هم شد، از اَبی ، – اونقدر میزنمت که عاشقی از یادت بره ولی عاشقی از یادم نرفت که هیچ شکایت کردم به خاطر زدنم و همه چیز بدتر ازقبل شد، اَبی گفت : اَبی خیلی مومن و با ایمان بود حرفش و خدا از رو هوا براش ، آقت میکنم، حتماً آه اَبی منو گرفته کوروش هر چی میدوید کمتر به ، میزد و برآورده میشد پس حتماً این حرفش هم برآورده کرده آنقدر که ، پول در می آورد اما بی برکت بود، پولش خیلی بی برکت بود ، نون میرسید چیکار میکنیم، ما که خرجی نداریم پس این پول ، نمیفهمیدیم چطور یهویی پولش تموم میشه چی میشه؟ یادمه وقتی خواهر بزرگم داشت شوهر میکرد مادربزرگم بهش گفت :برو دعای خیر

دعای خیر پدر و مادر به زندگی بچه ها برکت میده .پدرم منو با ، زندگیتو از پدر و مادرت بگیر پس چه انتظاری از زندگی باید ، آق و مادرم با یه چشم اشک و یه چشم خون فرستاد سر زندگی داشت؟ !معلومه که زندگیم باید اینطور نکبت بار بشه******************** . زنگ رو فشار دادم، یه دستمو نیوشا و یه دستمو پروشا گرفته بود نیوشا :مامان هیفا اینجا کجاست؟ پروشا :خونه امونه – نه عزیزم اینجا خونه مادربزرگ و پدربزرگه – کیه؟! ا ا خانم شمایید؟ ! ….خانم آقا …هیفا خانم صدای داد یکی اومد :هیفا؟؟؟؟؟؟؟ دست خودم نبود بازم صورتم خیس شده بود، صدای داد از توی آیفن تصویری اومد که نیوشا و پروشا از ترس یه جوری چشبیدن بهم که خون توی پاهام ایستاد از بس که محکم پام رو بغل کرده بودن – برو همون جا که بودی . – اَبتاه ….اَبی گوش کن .به عربی گفت : – گمشو گوشی رو گذاشت دوباره زنگ زدم اینبار مامان گوشی رو برداشت – عزیزم هیفا ….دختر کوچولوی من . – اُماه ….اَنا …. – صدای داد بابا دوباره بلند شد و داد زد : – چی شد؟ چرا برگشتی؟ ما دیگه دختری به نام هیفا نداریم برو همون جایی که بودی !همون که پدر و مادرت شده بود .همون کسی که به خاطرش منو سکه ی یه پول کردی، آبروم رو همه جا بردی، رسوای عالمم کردی برگرد همون جایی که بودی با گریه گفتم :غلط کردم، ببخشید، اَبتاه کوروش سه ساله که مُرده ابتاه من با این دو تا بچه چیکار کنم؟ صاحب خونه بیرونم کرده، همش یه هفته بهم مهلت داده که ….گوشی رو محکم گذاشت، صدای جیغ و دادشون از تو حیاط می اومد صدای داد و بیداد بابا که با گفته های عربی جلوی مامانو میگرفت و صدای جیغ و هوار

مامان که بی تابم شده بود می اومد، مامان میخواست بیاد جلوی در و بابا نمی ذاشت مامان با جیغ می گفت : بزار ، از دوریش پیر شدی خیال کردی نفهمیدم ، – تا کی میخوایی این بازی رو ادامه بدی مرد برم بیارمش، ولم کن، اگر تو میتونی از دوریش بسوزی و دم نزنی من نمیتونم . ابتاه- نه حق نداری بری دنبالش یادت رفته چه به روزمون آورد؟ غریبه ، هیچ کس رو نداره ، اماه- بچه امونه ابتاه- به جهنم، وقتی ما رو زیر پاش به خاطر اون مرتیکه له کرد فکر الانم میکرد اشک میریزی، ، اماه- ابوالقاسم !!!!!!!!اون هیفاست، دوردونه اته، همون که هر شب میری تو اتاقش گفتی اگر بیاد و بگه غلط کردم راهش میدم، حالا اومده، پس چرا نمیزاری بیاد تو؟ ابتاه- من دیگه دختری به نام هیفا ندارم . دروغ میگی، همه میدونن که جونت به جونش بنده ، اماه- دروغ میگی :نه در زدم: » داد زد « ابتاه- نه اُماه ….امی ….مامان، مامان ….مامان ضجه وار گفت :هیفا ……بابا در حالی که صداش از بغض می لرزید گفت : – از جلوی در خونمون برو ….انگار مامان رو با خودش میبرد که صدای ضجه های مامان شدیدتر شد اما به مرور دورتر می شد مامان راهمون نمیدن؟ – نیوشا می خواهی ما هم گریه کنیم؟ شاید دلشون بسوزه زانو زدم و هر دو شون رو در آغوش – پروشا کشیدم و گریه کردم و گفتم: – خدا بزرگه نیوشا- خدا بهمون خونه میده؟ برامون عروسک میخره؟ – پروشا خونه خدا کجاست؟ – نیوشا دعوامون نمیکنه، سرمون داد نمیزنه؟ – پروشا

ما رو تو خونه اش راه میده؟ – نیوشا من و نیوشا رو نمیزنه؟ نشستم رو زمین و زانو م بغل کردم و سر مو روی زانوم گذاشتم – پروشا و گریه کردم، جوابی برای جگر گوشه هام نداشتم هر دوشون سر مو ناز میکردن و غرق بوسه می بچه ها چادرم ، کردنم .بارون بهاری نم نم میبارید ولی نمی تونستم سرم رو از روی زانوهام بردارم رو روی یر خودشون کشیدن و می خندیدن و من گریه میکردم و صدای من و اونا توی هوا پخش می شد .صدای یکی اومد :خانم ….خانم …. چشمام تار ، مامان هیفا ….مامان هیفا ….تکونم داد سرمو از زانو بلند کردم – پروشا تار شده بود ِ یه خانم سانتی مانتا کرده بود گفت : – شما دختر آقای عبدالعزیز نیستید؟ – از اینکه آبروی ابی بیشتر از این نره گفتم :نه نه . ، دختره- من صبا هستم، هیفا یادته، صبا دوست دوران راهنمایی ودبیرستانت بهش نگاه کردم . من و شناخته بود دست بچه ها رو گرفتم و گفتم :اشتباه گرفتید ، دختر همسایمون بود صبا – صبر کن هیفا ….هیفا …. – خانم دنبالم نیایید، گفتم که اشتباه گرفتید .صبا دویید اومد جلوی راهم گرفت و گفت : – چرا فرار میکنی؟ – گفتم من دختر این آقایی که گفتید نیستم دیگه اشتباه گرفتید من اشتباه نگرفتم خودتم خوب میدونی، راهت ندادن نه؟دستشو از روی شونه ام برداشتم – صبا وگفتم :- دست از سرم بردار – صبا آرنجم رو گرفت و گفت : – هیفا …..خیلی وقته که از اون دور داشتم نگاهت میکردم گذاشتم گریه کنی سبک بشی بعد بیام جلو – خداحافظ صبا محکمتر دستمو گرفت و گفت : – بیا بریم خونه من

شما، شما …خونه دارید؟ – پروشا – پروشـا ! خب مامان، سردمونه – نیوشا – الان میریم خونه، (رو به صبا )ببخشید خداحافظ هیفا ….من از همه چی خبر دارم، مادرت با من صحبت کرده – صبا – که چی؟! میدونم به پول احتیاج داری – صبا – من گدا نیستم که …. شوهرم رفته خونه برادرش نیست ، هیچ کس نیست خونمون ، بیا بریم خونه ما – صبا – نه ممنون خداحافظ هیچکس هم نمیفهمه که تو ، از چی میترسی؟ نگران نباش به هیچ کس هیچی نمیگم – صبا اومدی خونه من .پروشا و نیوشا پریدن بالا و پایین و گفتن : – آره مامان هیفا بریم بریم » هر دو شون رو جدی نگاه کردم و عین موش شدن آهسته کنارم آروم گرفتن « – ایییه دنبالش رفتیم تو ، از این ور بیا دنبال صبا راه افتادم کلید انداخت تو قفل و در رو باز کرد – صبا … چادرم رو برداشت که خیس بود ،خونه !!!!!! هیفا– صبا – چی شد؟!!!!!!! چرا اینقدر لاغر شدی؟ !!! مریضی؟ – صبا – نه چه به روزت اومده؟ – صبا سرم رو به زیر انداختم دستمو گرفت و کنار خودش نشوند و گفت : پدرت سرتو حالش خیلی بد شد و بردنش ، – تو میدونی بعد از رفتنت چی به سر خونوادت اومد دیگه هیچ شور وشعفی تو خونتون نبود ، بیمارستان مادرت ناراحتی اعصاب گرفت

– میدونم وضع خودمم خوب نبود صبا یه نگاه به دخترا انداخت و گفت : دوقلوأن؟ ، – بچه هاتن – نا خواسته بود اونم دوقلو شد چرا هیچ خبری ندادی؟ – صبا – ابی گفته بود اگر یه خبری ازت بشنوم خودت میدونی . ولی می دونی بابات چقدر دوست داره؟ مادرت می گفت هر شب میره تو اتاقت و عکستو – صبا بغل میکنه و گریه میکنه – پس چرا الان راهم نداد؟ تو یه بار غرورشو بد جور شکوندی ابی خیلی ، باید غرورشو بزاره کنار ، فرصت میخواد – صبا بچه ها همین زوری فقط به ، مغروره به این زودی ها نمیشه. صبا میوه پوست کند وداد به بچه ها برای شما پوست کندم ، میوه ها نگاه میکردن صبا گفت :- بخورید دیگه دستامون کثیفه – پروشا سهیلا …سهیلا …بیا این بچه ها رو ببر ، ای خدا جون !اینا چقدر با ادبن !!!باور نکردنیه – صبا دستاشون رو بشورن. سهیلا دختر جوون خدمتکار اومد و بچه ها رو برد که دستاشون رو بشورن صبا که خیلی از دیدن دوقلوها هیجان زده به نظر میرسید گفت : – چند سالشونه؟ – چهار سال کوروش کی فوت؟ – صبا – سه سال و نیم پیش ِ چرا همون موقع نیامدی؟ – صبا : از اینکه این روز رو ببینم …گریه ام گرفت و گفتم ،میترسیدم ، – نمیدونم مگه میشه بهم رحم نکنند؟ ولی باید فرصت بدی با خودشون کنار بیان ، صبا بغلم کرد و گفت :نه

مریض میشن ، شدن نی قلیون ، بچه ها سوءتغذیه گرفتن ، کار ندارم ، – صاحب خونه بیرونم کرده لباس …گریه امانم رد برید و دوباره گریه ، از همسایه ها باید پول قرض بگیرم تا ببرمشون دکتر : پروشا و نیوشا اومدن دوباره من و میون دستای کوچولوشون گرفتن و گفتن ،کردم – مامان گریه نکن مگه نگفتی که خدا بزرگه؟ میریم پیش خدا…

 

به این پست امتیاز دهید.
رمان روز نودوسوم
5 (100%) 1 vote
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
75 views مشاهده
برچسب ها

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.