سرچ دانلود

رمان رد پای رقاصه - سرچ دانلود

چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

رمان رد پای رقاصه

دسته بندی : رمان تاریخ : جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۶

رمان رد پای رقاصه

رمان رد پای رقاصه

رمان رد پای رقاصه یک رمان عاشقانه و اجتماعی به قلم کیمیا میربسطامی میباشد که از تاریخ ۶ مرداد ۱۳۹۶ تایپ آن شروع شده است، در ادامه مطلب سرچ دانلود شما میتوانید رمان رد پای رقاصه را آنلاین بخوانید و پس از اتمام آن، به صورت pdf آنرا دریافت کنید.

مقدمه ی رمان رد پای رقاصه

وقتی توی ساحل می دویی به پشت سرت نگاه نکن، چون فقط جای پاهات رو می بینی که آب بهشون برخورد می کنه و محو می شن! اما وقتی می رقصی باید به همه چیز نگاه کنی، چون نگاه همه روی تو هست و خنجر نگاهشون تورو داره تیکه تیکه می کنه! پای رقصنده تو هست که داره روی تمام اعضای بدن خار دار آدما راه می ره و حال اون هارو منقلب می کنه! ولی وقتی تموم شد چی می بینی؟ یه پای زخمی و یه رد پای خونی که روی زمین نقش بسته…

پارت اول رمان رد پای رقاصه

مربی با ضرب به باسنم کوبید و گفت:

-شله عزیزم شله، باید بهتر بکوبونی!

پوزخندی زدم و با تمام توانم رقصیدم، مربی پوفی کشید و محکم توی گوشم کوبید و گفت:

-وقتی شیخ رید به هیکلت می فهمی نباید رو مخ من بری بدبخت!
نمی فهمی مادرت بهم گفتم مراقبت باشم بخاطر اینکه عین خودش نشی؟ اگه نتونی خوب برقصی ایرانیا برت نمی دارن، عربا یا افغانی ها برت می دارن تا اخر عمرتم زجه می زنی!

با گریه نگاهش کردم و گفتم:

-کاش مادرم اینجا بود!

مربی نگاهی به لباسم انداختم و گفت:

-اگه حسرت بخوری به هیج جا نمی رسی! تن آویز و دامن رو دربیار، من روی تو سرمایه گذاری کردم اگه نتونی خوب برقصی با همین تن آویز طلا می کشمت!

نفسم بند رفت و نگاهم میخ پشت سرش شد، شیخ با لذت نگاهی به تن و بدنم انداخت و بعد گفت:

-چیکارش کردی داره گریه می کنه؟

مربی با تمسخر نگاهم کرد و گفت:

_هیچی، دارم بهش یاد می دم مثل یه رقاصه برقصه نه شیر برنج!

و بعد بیخیال از اتاق بیرون زد و من رو با یه آدم عوضی و منزجر کننده تنها گذاشت، پوفی کشیدم و مشغول در اوردن تن آویز از تنم شدم…

برام مهم نبود شیخ من رو لخت ببینه یا نه، از اولش هم بهم یاد داده بودن نباید برات مهم باشه.

من نه عفت داشتم نه حجب حیا، چون کسی بهم گوشزد نکرده بود که دختر بودن اینجور چیزاهم می خواد.

گوشواره طلایی رو در اوردم و روی میز پرت کردم، دستمو محکم روی رژ قرمز رنگ کشیدم که پخش صورتم شد.

با افتخار به چشمای وحشیم نگاه کردم و لبخند زدم، من ایرانی نبودم؛ من یه رقاصه عرب بودم!
از آیینه به پشت نگاهی انداختم و متوجه رفتن شیخ شدم، چه بهتر!
آهنگ عربی رو گذاشتم و با خلخال بدون هیچ پوششی رقصیدم، چرخیدم و پاهامو محکم به زمین کوبیدم.

موهام رو دورم رها کردم و تا روی بدنم به حرکت دربیان.

و بلاخره بعد از کلی رقصیدن خسته روی تخت افتادم و نیشخند زدم.
دستی به صورتم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:

-مامان با رفتنت فقط اوضاع رو برای من بدتر کردی! نه خودت ازاد شدی نه من پاک موندم…

***

جام های شراب رو پخش کردم و کنار ایستادم، کلوب امشب شلوغ بود و ساعت کاری رقاصه ها بالا رفته بود.

جام شراب رو یواشکی برداشتم و کمی نوشیدم، از مزه خوش و خالصش لبخندی روی لبم نقش بست.
می دونستم که با یک لیوان تا خود شب گرم می مونم و می تونم بهتر برقصم!

با دستی که روی شونم نشست از جا پریدم و جیغی کشیدم، برگشتم ولی با دیدن حوا لیوان شراب از دستم افتاد روی زمین و شکست.
حوا نگاهی به وضعم انداخت و گفت:

-نوبت من تموم شده، پاشو یه تکونی به خودت بده!
مراقب بدنت هم باش، یه سری لات و لوت اومدن توی کلاب که مدام وحشی گری می کنن…

و با دست روی شکمش رو نشون داد که پر خون بود، با تعجب و ترس گفتم:

-چرا اینجوری شده؟

پوزخندی زد و گفت:

-با تیکه های لیوان شکسته روی شکمم رو زخم کردن.

سرتکون دادم و با تردید بلند شدم و به سکوی رقص رفتم، اروم اروم و با عشوه رقصیدم.
می دونستم این رقص ها فقط برای دست گرمیه و باید به زودی تموم توانمو برای رقصیدن توی مهمونی اصلی بزارم…

توی فکر خودم غرق شده بودم که ضربه محکمی به پام خورد و زیر پام خیس شد، با تعجب به پسرای عربی نگاه کردم که می رقصیدن و داد می کشیدن:

-هوی رقاصه، یکم تکونش بده کلی پول ندادم که قر و قمیش تورو تماشا کنم.
بدو تکونش بده اون پایینو!

اشک توی چشمام نقش بست، زیر پام پر از شیشه های شراب بود و مات وسط سکو مونده بودم.
با صدای داد مردم به خودم اومدم و پام رو روی شیشه های خورد شده گذاشتم و رقصیدم.
کف پام به سوزش در اومد و دلم، شاید دلم هم سوخت!
نه دلم نسوخت، دلم خاکستر شد!
با گریه طوری رقصیدم که صدای جیغ و دست تمام دیسکو رو در بر گرفت.
طوری رقصیدم که چشم های شیخ از حدقه دربیاد و زبونش وادار به تحسین کردن بشه.

زمانم که تموم شد با درد وارد اتاق رقاصه ها شدم و کف پام رو توی دستام گرفتام.
از درد به خودم ریسه می رفتم که شخصی من رو بلند کرد و روی تخت گذاشت، بی توجه گفتم:

-تورو خدا ولم کن دارم می میرم از درد!

دست مردونه ایی خلخال خونی رو از پام بیرون کشید و کنارم انداخت، نگاهش که کردم متوجه شدم پزشک عمارت کنارم نشسته.
پزشک نگاهی به پام انداخت گفت:

-مگه تو از دخترای شب مهمونی نیستی؟ چرا توی کلوب می رقصی؟

با خجالت پام رو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-چرا هستم، ولی دستوری شیخه. مجبورم اجرا کنم!

با اخم پام رو دوباره گرفت و گفت:

-اگه بخوای چموش بازی دربیاری همینجا ولت می کنم تا از خونریزی بمیری! خودتم می دونی توی عمارت به خونریزی پا کاری ندارن.
اگه می خوای عفونت نکنه همکاری کن لطفا!

دراز کش کشیدم و پوفی سر دادم که در اتاق باز شد و شیخ داخل اومد.
میخ من و پزشک شد و گفت:

-تو مگه نباید الان پایین برقصی؟ داری چیکار می کنی؟ با پزشک عمارت من ریختی روی هم؟

شوکه شده نگاهش کردم و گفتم:

-شیخ دارید اشتباه می کنید من

پارت دوم رمان رد پای رقاصه

ساعت ها بود که توی زیرزمین زندانی بودم و تمام تنم از سرما می لرزید، سوزش پام اونقدر زیاد شده بود که به کل از ساق پام به بعد رو حس نمی کردم.

صدای پایی داخل اتاق طنین انداخت، دستمو به دیوار گرفتم و بلند شدم؛ بی رمق زمزمه کردم:

-کمکم کنید، خواهش می کنم…

اما کاش نمی گفتم، چون شیخ سگ های محافظه اش رو اورده بود و با اخم نگام می کرد.
چشمامو با درد بستم و گفتم:

-تو به مادرم قول دادی بودی!

شیخ تیز نگاهم کرد و گفت:

-من قولی به کسی ندادم، یا اگه هم دادم اون نفر آدم نبوده! از سگ کمتر بوده…

اشکی از گوشه چشمم راه گرفت و روی زمین سرد چکید، سخت بود شنیدن این جمله ها از زبون کسی که روزی مادرم عاشقانه می پرستیدش!

-ولی اون عاشق تو بود!

خندید و گفت:

-همه زنا احساساتین و فقط به درد یک کاری می خورن، توام فرقی با اونا نداری!

سگ هاشو روبروم بست که ترسیده عقب رفتم و سگ ها پارس کردن.
جیغی کشیدم و گفتم:

-خواهش می کنم منو با اینا تنها نزار، منو تا صبح تیکه تیکه می کنن…

شیخ از اتاق بیرون رفت و دستی به روی ریشش کشید، با کمی مکث گفت:

-مهم نیست، یه مفت خور کمتر.

همینکه پاش رو از اتاق بیرون گذاشت دوتا سگ روبه روم شروع به پارس و غرش کردن که ترسیده هق هقی زدم.

ساعت ها یک جا نشستم و از ترس اینکه سگ ها من رو بگیرن تکون نخوردم، خونریزی پام بیشتر شده بود و تمام زمین پر از خون و رد پا بود.

سگ ها هم که بوی خون رو حس کرده بودن حریصانه به صورت و پام نگاه می کردن و تن بدنمو به لرزه می انداختن.
کمی به خودم تکون دادم که سگ ماده بلند شد و غرشی کرد، پشتش سگ نر هم بلند شد و دندوناشو برام به نمایش گذاشت.
به بغض نگاهشون کردم و گفتم:

-چرا ولم نمی کنید لعنتیا…

ناگهان یاد حرف مادرم افتادم که بهم گفته بود راه رام کردن سگ فقط نترسیدن و نزدیک شدن بهشه.
باید یجوری احساس امنیت و اعتماد رو برای اون سگ پدید بیارم تا ولم کنه و بتونم راحت بخوابم.

دست زنجیر شدم رو با تردید به سمت پوزه سگ ماده برم که عقب رفت و حالت تدافعی گرفت، عقب نکشیدم و جلو تر رفتم.

دستمو روی سرش به حرکت در اوردم که شل شد و جلوی پام خوابید، لبخندی زدم و با سگ نر هم همون کارهارو کردم.

دوتاشون جلوی پام خواب بودن و با معصومیت نگام می کردن، وقتی پام به سرامیک اتاق برخورد کرد از درد چشمامو بستم و سر جام شل شدم.

ولی با احساس خیسی روی کف پام با چشمای درشت به سگ نر نگاه کردم که کف پام رو به ارومی لیس می زد و پوزش رو به روی انگشتام می مالید.
کنارشون دراز کشیدم و گفتم:

-اسم من ثمره، اسم شما چیه؟

به پلاک زیر گردنشون نگاه کردم و خندیدم، اروم روی سرشون دست کشیدم و گفت:

-پابلو و شارون!

کمی که تکون خوردم صدای جرینگ جرینگ خلخال و تن آویزم به صدا در اومد و دم سگ ها تکونی خورد.

متوجه شدم که از صدای اون خوششون اومده، بلند شدم و اروم چرخ زدم که هر دوتاشون با اشتیاق نگاهم کردن.

خندیدم و رقصیدم، حتی با اون درد پامم احساس می کردم با خوشحال کردن این سگا قراره شبم به صبح برسه.

اونقدر رقصیدم که خسته روی زمین افتادم و پام رو توی دستم فشردم، دردش دیوونه کننده بود و داشت آستانه دردم رو لبریز می کرد.

پوفی سر دادم و دراز کشیدم، تنم از سرما می لرزید و فقط می تونستم زیر لب به تمام خانوان شیخ فحش بدم و نفرین کنم.
اروم اروم بدنم شل شد و به خواب فرو رفتم، شاید هم بیهوش شدم!

***

صدای گوشخراش مربی رقص بدجور گوشم رو ازار می داد، با اخم از خواب بلند شدم و موقعیتم رو کامل سنجیدم.
روی تخت مخصوصم خواب بودم و کنارم طبیبای عمارت نشسته بودن، با تعجب نگاهی به همشون انداختم و گفتم:

-چه خبر شده؟

مربی با شنیدن صدام مثل مرغ سرکنده به سمتم اومد و گفت:

-خدای من بهوش اومدی!

معنی حرفش رو نفهمیدم، خودش متوجه شد و گفت:

-سه روزه بیهوشی، فقط همین امشب رو وقت داری تا برای مهمونی اماده بشی.

دستم رو گرفت و گفت:

-ثمر واقعا متاسفم ولی احساس می کنم شیخ دیگه اجازه نده تو وارد مهمونی بشی و برقصی، تمون رقاصه ها اماده ان.

اشک توی چشمام حلقه زد، با تموم ضعفی که داشتم دستش رو فشردم و گفتم:

-کمکم کن حاضر شم، بهترین لباسامو برام بیار.
خواهش می کنم مربی…

مربی با ترحم نگاهم کرد و دوباره با ترحم گفت:

-ثمر فکر نکنم بشه، شاید نتونی…

جیغی کشیدم و گفتم:

-مربی خواهش می کنم کمکم کن!

مربی تکونی خورد و به خودش اومد، بلاخره بعد از چند دقیقه مکث به پشت اشاره کرد و گفت:

-حموم رو برای رقاصه اماده کنید، لباس مخصوص رو از توی اتاقم بیارید بگید ارایشگر ها سریع به این اتاق بیان!

چشمام برق زد و بلند شدم ولی سرم گیج رفت و روی یکی از ندیمه ها افتادم.
با شرمندگی از روش بلند شدم و گفتم:

-من حالم خوبه، نمی خواد نگرانم بشید.

مربی زیر بازوم رو گرفت و گفت:

-نمی خوام ضعیف تر از اینی که هستی بشی، الان فقط جون تو برام مهمه نه هیچ چیز دیگه..

پارت سوم رمان رد پای رقاصه

دستمو روی دست مربی گذاشتم و سرد گفتم:

-نمی خوام نگرانم باشید، ترحم برای یه رقاص عرب مثل مرگ می مونه!

هیچی نگفت و منو تا خود حموم همراهی کرد، بدنم رو با تموم قدرت تمیز کردم و از حموم بیرون زدم.

لباس طلایی و درخشان عربی بدجور توی چشم بود و نگاه هارو خیره خودش می کرد، روی تخت خوابیدم که ندیمه ها اومدن و بدنمو خشک کردن و بعدش با کرم نرم کننده و خوشبو کننده ماساژم دادن.

پوفی کشیدم و دستمو جلوی صورتم گرفتم تا استرس دیر رسیدن رو فراموش کنم.

ندیمه ارایشگر نزدیکم شد و گفت:

-برای امشب می خوای ارایشت کم باشه یا زیاد؟

پوزخندی به دم و دستگاهش انداختم و گفتم:

-ارایش کم، فقط روی چشمام و لبام کار کن!

سه ساعت طول کشید تا حاضر بشم، ولی وقتی حاضر شدم به هیچ وجه نتونستم خودم رو بشناسم.
انقدر زیبا و چشم گیر شده بودم که حتی ندیمه ها هم متعجب نگاهم می کردن، لبخندی زدم و گفتم:

-فکر کنم شیخ منتظر همین بود!

اما وقتی نگاهم به پای زخم شده و خونیم افتاد با ناراحتی رو به ندیمه ها گفتم:

-میشه بگید اینو چیکار بکنم؟ چی ببندم بهش؟

ندیمه ها متعجب به هم نگاه کردن که یکیشون گفت:

-باید باند ببندید خانم، صبر کنید برم بیارم.

منتظرش ایستادم که وارد اتاق شد و جلوی پام خم شد، وقتی حواس ندیمه ها از ما پرت شد با التماس به چشمام نگاه کرد و گفت:

-خواهش می کنم امشب تمام تلاشتو بکن، همه امیدواریمون به تو دختر!

باند رو به ارومی دور مچ پام کشید و اروم زمزمه کرد:

-مرد هایی که پایینن همشون نقاب دارن، ولی دوتاشون متفاوتن جلوی اون ها بیشتر برقص اونا ایرانین.

متعجب نگاهش کردم و گفتم:

-تو کی هستی؟

تا خواست جواب بده صدای مربی رو شنید و سریع بلند شد و کنار کشید، سرشو پایین انداخت و عقب رفت.
متعجب به کاراش نگاه کردم که مربی دستم رو کشید و گفت:

-وای دختر معرکه شدی!

و بلند بلند کف زد، نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم:

-شماهم قشنگ شدی!

لباسش مشکی بود و کوتاه، پاهای کشیده و برنزش توی اون لباس بدجوری چشم نواز بود!
درکل می شد تو یه جمله توصیفش کرد.
“باریک و تراشیده!”

به ندیمه ها دستور داد پوشیه حریر و طلایی رو روی صورت و چشمام ببندن، پوفی کشیدم و گفتم:

-کی شروع می شه؟ واسه چی باید پوشیه ببندم؟

خندید و گفت:

-چون روی رقصتون سرمایه گذاری کردیم نه قیافه، شانسی درمیاد که یکیتون بیاید تو چشم اون یکی.

چشماش برق زد و به سمتم اومد:

-چقدر خوش شانسه اون ادمی که پوشیه تورو برمی داره!

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

-خب پوشیه حریره، بلاخره می بینن صورتمونو!

خندید و گفت:

-نباید بزارید ببینن، اصل رقصیدن اینه دیگه!

بلاخره زمانش فرا رسید و وارد اتاق رقاصه ها شدم، رقاصه ها با دیدن من نگاهشون رنگ های متفاوت گرفت.
حوا با حیرت به سمتم اومد و گفت:

-خدای من چقدر فرق کردی ثمر!

لبخندی زدم و گفتم:

-بیا بریم اونور یه چیزی باید بهت بگم.

کشوندمش کنار دیوار و ادامه دادم:

-حوا یکی بهم گفت فقط دو نفر ایرانی اومدن، اونایی که نقاب ندارنه.
باید جلوی اونا بیشتر برقصی تا بتونیم از اینجا باهم خلاص بشیم.

حوا چشماش به طرز عجیبی برق زد، خندید و گفت:

-ممنون عزیزم، واقعا کمکم کردی!

لبخندی زدم و خواستم بغلش کنم که شیخ وارد اتاق شد و همه رقاصه ها به صف شدن.

دست حوارو فشردم و جلو رفتم، شیخ با دیدنم مرموز خندید و گفت:

-سگ جون!

از کنارم رد شد، نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم.
با رد شدنش بدنم شل شد و مجبور شدم به حوا تکیه بدم، با اینکه چشمام بسته بود ولی صداش رو به وضوح شنیدم:

-از وقتی که برید پایین حق ندارید دیگه باهم حرف بزنید، حتی حق ندارید دیگه همو به یاد بیارید!
قفل شرم و حیا به کمراتون نبدید باید امشب میلیاردی فروش برید!

رقاصه هایی که نزدیک شیخ بودن مغرورانه به همدیگه نگاه کردن و دست به بدناشون کشیدن.

-وقتی رفتید خونه ارباب جدیدتون حق ندارید فرار کنید، چون مطمعن باشید خودم پیداتون می کنم و به بدترین شکل می کشمتون!
راستی چرا بکشم؟ شب به شب دست به دستتون می کنم تا بمیرید!

به چشمام نگاه کرد و گفت:

-یه سری هاتونم که زیادی سرکشید، اگه بخواید به کاراتون ادامه بدید پولو به مشتری پس می دم و می فرستمتون ایران.
اونجاست که دیگه زندانی می شید و تا اخر عمر بدبختی می کشید!

به زور بغضمو توی گلوم خفه کردم و قدمی به عقب برداشتم، الان وقت گریه نبود!

شیخ تمام حرفاش رو زد و به رقاصه ها دستور داد نوبتی با رقص برن پایین تا مشتری ها جذب بشن.
چون من و حوا اخرین نفر بودیم باید باهم می رفتیم پایین و می رقصیدیم.
حوا مدام لبخند می زد و کنار گوشم می گفت:

-نترس ما می تونیم موفق بشیم!

پوفی کشیدم که شیخ نزدیکم شد و گفت:

-اگه موفق نشی خودم برت می دارم!

با وحشت به چشماش زل زدم که گفت:

-نترس با من بهت بد نمی گذره! مادرت که خوشش میومد…

محکم توی حرفاش پریدم و با بغض زمزمه کردم:

-خفه شو…

پارت چهارم رمان رد پای رقاصه

خشمگین نگام کرد و محکم چونه رو فشار داد، بوسه ایی از لبام گرفت و گفت:

-اگه بخوای روی حرفم حرف بزاری، مطمعن باش دیگه نمی ذارم حتی از این اتاق بری بیرون!

اشک توی چشمام حلقه زد و زیر پلکم خیس شد، مربی با عصبانیت به شیخ گفت:

-بس کنید دیگه! الان ارایشش بهم می ریزه اون وقت می خوای چیکار کنید؟

شیخ خندید و چونم رو ول کرد، دستی به کمر مربی کشید و گفت:

-حواست باشه امشب نمی تونی باهام باشی، منم می تونم این دخترو که روش سرمایه گذاری کردی بردارم جای طلبم!

تن و بدنم به معنی واقعی یخ زده بود و دستام می لرزید، ترس برم داشته بود که حرفی بزنم و واقعا به این کارش عمل بکنه.
با صدای بلند رقاصه اخر که می گفت نوبت شماست به خودم اومدم و دست حوارو گرفتم و گفتم:

-اماده ایی؟

حوا خونسرد لبخندی زد و گفت:

-من همیشه اماده بودم!

از اتاق در اتاق بیرون نزده بودیم که صدای شیخ تن و بدنمو دوباره به لرزه در اورد:

-مواظب پاتم باش عزیزم، خودت که می دونی اخر شب باید رو تختم منتظرم بمونی…

چشمام رو می بندم و از اتاق بیرون می زنم، با به صدا در اومدن اهنگ متعجب به حوا نگاه کردم و اون هم متقابلا همین کارو کرد.
خندیدم و گفتم:

-همون اهنگیه که همیشه باهم می رقصیدیم!

خندیدیم و دست هم رو ول کردیم، حوا از سمت چپ و من از سمت راست اروم اروم با ناز و رقص از پله ها پایین اومدیم که ناگهان اهنگ متوقف شد.

می دونستم اینجای اهنگ یهو شروع به ضرب زدن می کنه پس تو حالت عادیم موندم و با شروع شدن دوباره اش پا به میدون رقص گذاشتم.

صدای جرینگ جرینگ خلخال و لباس مخصوصم با ضرب های اهنگ قاطی شده بود و تمام سالن رو برداشته بود.

عقب عقب رفتم و به حوا اشاره زدم و اون هم وارد میدون بشه، تا زمانی که حوا می رقصید من به اطرافم نگاه می کردم تا دو مرد محبوب ایرانی رو پیدا کنم.

نتونستم پیداشون کنم و به شانس گندم لعنتی فرستادم، رفتم وسط و با حوا شروع به رقص کردم که چشمم به یک جفت چشم آبی وحشی برخورد!

لبمو به دندون کشیدم و به حوا اشاره زدم:

-اونجان، سمت چپ ستون تکیه دادن خودتو بکش سمتشون تا منم بیام.

با رفتن حوا نگاهم به شهوت تو نگاه عربای روبروم گره خورد، اروم اروم عقب رفتم و دوباره چرخیدم.

اما با دیدن کلت توی دست عرب مجبور شدم جلوتر برم جلوش برقصم تا اون هم دستای کثیفشو به بدنم بزنه!

با انزجار عقب کشیدم و خودمو با رقص کشوندم سمت مردای ایرانی، نامحسوس جلوی چشماشون رقصیدم و بدنم رو تکون تکون ریز دادم.

اهنگ که تموم شد از میدون خارج شدیم و به سمت بار مهمونی رفتیم.

هیجان زده خندیدم و رو به حوا گفتم:

-دیدی چجوری نگامون می کردن؟ وای خدا دارم بال درمیارم!

حوا لبخند ارومی زد و گفت:

-دیدی گفتم می تونی؟ چی بهتر از این؟

جام شراب رو به سمت لبم بردم و سر کشیدم که حوا متعجب گفت:

-داری قانون شکنی می کنی دختر! ممنوع بود خوردنش که!

مستانه خندیدم و گفتم:

-مهم نیست، سرم گرم می شه نمی فهمم چی دور و برم می گذره!

اما با دستی که دور کمرم حلقه شد نفسم بند رفت، با تعجب برگشتم که مرد ایرانی رو دیدم که با خنده بهم نگاه می کرد؛ خواستم عقب بکشم که سفت تر منو گرفت و گفت:

-رقاصه عرب و ایرانی حرف زدن؟ اونم با لحجه؟ ای جان چقدر شما پیشرفته ایی

به معنای واقعی عین چی پشیمون شده بودم، مرد ایرانی به سمتم خم شد و لبامو بو کرد و گفت:

-تازه شرابم می خوری! اصلا تو اصل جنسی دختر…

نگاهی به پشتش انداختم که همراهش بی توجه مشروب می خورد و با نگاه سردش من رو می پایید.
دستمو روی سینه مرد گذاشتم و گفتم:

-لطفا ولم کنید، می دونید که اگه شیخ ببینه زیاد اتفاق جالبی نمی افته!

مرد خندید و همراهش پوزخند زد، به صورت جذابش خیره شدم که متوجه شد و بازهم پوزخند زد…

مرد ایرانی فشار دستش رو زیاد کرد و گفت:

-فکر کنم به جای ما دوستت توی دردسر افتاده…

از مرد ایرانی جدا شدم و نگاهمو به چرخش در اوردم تا حوا رو پیدا کنم که اون هم کنار شیخ ایستاده بود و دست به سینه به حرفاش گوش می داد.

نگران ناخونمو جوویدم و عقب رفتم، دور دوم رقص داشت شروع می شد و باید با حوا صحبت می کردم.

بی توجه به سر و صدای عرب ها که من رو صدا می کردن و مستانه می خندیدن از بار بیرون اومدم و به سمت شیخ رفتم که محافظاش مانع رفتنم شدن و خشمگین گفتن:

-شیخ گفته نزاریم بری سمتش، برگرد عقب تا یه بلایی سرت نیوردیم!

متعجب از لحن تند و خشمگینم ازشون دور شدم و روی مبل نشستم، تنها رقاصه توی جمع من بودم و بقیه مهمونای شیخ!

چون حوا نبود من رو توی اتاق رقاصه ها برای اماده شدن راه نمی دادن و احساس گند بی امنیتی رو داشتم!

نگاهی به کف پام کردم که دیدم باند سفید کاملا خونی شده بود و مقداریش هم روی زمین رد انداخته بود.

با تعجب و حیرت به کف میدون رقص نگاه کردم که پر از جای خونی پا بود، چجوری متوجه نشده بودم!

باندم رو در اوردم که دست مردونه ایی روی…

پارت پنجم رمان رد پای رقاصه

دستی روی شونم نشست و از جا پریدم، برگشتم و با دیدن مرد ایرانی نفسم بند رفت و اخمی روی صورتم نشست.
ولی توی دلم خندیدم و گفتم”فکر کنم چشمش گرفته”
دستشو پس زدم و گفتم:

-بار دومه که می گم به من دست نزنید، دارم فارسی حرف می زنم!

مرد خندید و گفت:

-خونریزی داری، کمک نمی خوای؟

به پام نگاه کردم و گفتم:

-خودم می تونم از پسش بر بیام نیازی به نگرانی نیست جناب…

مرد دست به سینه شد و لبخند زد:

-شاهین هستم.

از مرموزی بیش از حدش به شدت بدم اومد، نچسب و عوضی!
ندیمه مشروبی به سمتش گرفت که نگاه هیز رو حس کردم، این مرد فقط برای خوشگذرونی ساخته شده!

نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم، اما با دیدن حوا که به زور داخل اتاق برده می شد نگران به سمت شیخ رفتم.

شیخ دستش رو بالا گرفت و لب زد:

-نیا!

بین سالن رقص و اتاق رقاصه ها یه لنگ پا مونده بودم که آهنگ عربی شروع به پخش شدن کرد، نه رقاصه ایی از اتاق بیرون اومد نه جمعیت توجه ایی به اون اتاق داشتن…

نگاه همه میخ من بود که خشک شده به زمین چسبیده بودم، با ضرب آهنگ به خودم اومدم و رقصیدم.

چون حوا نبود مجبور بودم جای هردومون برقصم، اونقدر کارم ادامه پیدا کرد که نفهمیدم نیم ساعته اهنگ گذاشته شده و بی پایان داره پخش می شه.

نگاه شیخ رنگ افتخار به خودش گرفته و زمین پر از خون شده بود، به شدت سوزش داشتم و زانوهام از درد سست شده و می لرزید.

با تموم شد اهنگ، صدای دست زدن های مرد ها و جرینگ جرینگ لباس ناشی از تلو تلو خوردن هام روی مغزم اثر گذاشت و باعث سیاهی رفتن چشمام شد.

با دستی که دور کمرم حلقه شد خودمو توی بغل شیخ پیدا کردم، نگران به صورتم می کوبید و می گفت:

-ثمر، چشماتو باز کن ثمر!

تپش قلب گرفتم از این همه توجه اش نسبت به خودم ولی اروم نگرفتم، اون قاتل مادرم بود!

من رو که به زور وارد اتاق رقاصه ها کردن تیر حسادت و خشمگین رقاصه ها روی تنم نشست، صدای عربی حرف زدناشون توی گوشم پیچید و لبخند تلخی روی لبام نقش بست.

این اضافه رقصیدنا کار شیخ بود و من هم بی هدف باید بهش عمل می کردم…

بلاخره مهمونی تموم شد و اخر شب فرا رسید، دست و پام به شدت می لرزید و استرس داشتم.

رقاصه ها همه بیرون به صف شده بودن و روبه روی مرد های عرب نشسته بودن.

من هم اخرین نفر ایستاده بودم و به دور و برم نگاه می کردم تا حوا رو پیدا کنم، یا شاید هم شیخ که از اون بپرسم حوا کجاست!

شیخ گلویی صاف کرد و لبخند زنان به مهموناش گفت:

-ماه پیش قرار بود بهترین رقاصه هام رو برای فروش بزارم، این شما و این رقاصه های مخصوص عمارت من! هر کدوم رو خواستید قیمت بزارید و برش دارید…

مرد با تردید پرسید:

-هویت دارن؟

شیخ خندید و گفت:

-بله که دارن، مدام با پارتی بازی دارم درستشون می کنم! دوتاشونم ایرانین…

نگاه دو مرد ایرانی روی من نشست، فهمیدن که یکی از اون دو دختر من هستم.

پوفی کشید و دست به سینه به دیوار تکیه دادم که مرد پرسید:

-اون دختری که ایستاده رو می خوام، قیمتش چنده؟

با ترس نگاهی به مرد انداختم و متوجه شدم اون مرد، دوست افغانستانی شیخه…
دستای لرزونمو به تنم کشیدم که شیخ گفت:

-اون دختر گرون ترین رقاصه ماست، اسمش ثمره و قیمتشم ۱ میلیارد…

مرد با لذت دستی به دهنش کشید و گفت:

-برش می دارم!

پشت کمرم لرزید، درد توی سرم بیشتر شد ولی با حرفی که مرد ایرانی زد امیدی توی دلم جوونه زد:

-من برش می دارم ۵ میلیارد!

مرد افغانی اخمی کرد و گفت:

-ده میلیارد می دم!

مرد ایرانی با تاسف سرش رو تکون داد که ناباور و با التماس نگاهش کردم، همراه مرد ایرانی اخمی کرد و با صدای بم و خشنش گفت:

-دو برابر هرچی قیمت می دی برش می دارم!

اونقدر بحث کش پیدا کرد که شیخ خندید و گفت:

-بزارید به بقیه رقاصه ها برسیم، اون دختر همیشه هست!

با دستور شیخ دوتا از محافظ هاش منو کشون کشون به سمت اتاق بردن و پرتم کردن تو، بلاخره بغضم شکست و زار زدم.

خودمو به در و دیوار می کوبیدم و زجه می زدم، این حق من نبود که سرم قیمت بزارن!

بخاطر پول مادرمو به کشتن و زندگیمو مدام تحت فشار قرار بدن، به خدا که نبود!

ساعت ها پشت هم گذشت و من اونقدر ناخون هام رو جویدم که تمام کناره های انگشتام به خون افتاده بود.
با وارد شدن رقاصه ها اونم با شادی بلند شدم و پرسیدم:

-چی شد؟

رقاصه ها با عشوه و افتخار گفتن:

-ما نمی دونیم، ولی به خودت امیدوار نباش!

رقاصه بعدی با حسادت توی صورتم زمزمه کرد:

-خوب شد با فروش نرفتنت فهمیدن اونقدراهم که شیخ می گه رقاصه خاصی نیستی!

جمله “فروش نرفتنت” توی سرم چرخید و چرخید، بغضم ترکید و عقب عقب رفتم.

باورم نمی شد که من رو کسی نپسندیده و قرار نیست از این خراب شده جایی برم، و قرار نیست که دیگه زندگی رو احساس کنم!

حالا فهمیدم چرا شیخ به مرد ها گفت این دختر همیشه هست، چون فکرای کثیفش رو می خواد سر من خالی کنه!
من قرار بود زیرخواب اون بشم عین مادرم…

به این پست امتیاز دهید.
رمان رد پای رقاصه
4.71 (94.29%) 7 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
766 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.