سرچ دانلود

رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی - سرچ دانلود

جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۶

رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی

دسته بندی : رمان تاریخ : یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی

رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی

رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی رمانی به قلم دوشیزه میباشد که به صورت پارت های جداگانه در اینستاگرام و تلگرام منتشر شده است. شما میتوانید این رمان زیبا را هم اکنون در ادامه مطلب وبسایت سرچ دانلود مورد مطالعه قرار دهید و از خواندن آن لذت ببرید، پس از خواندن رمان نظرات خود را نیز با ما در میان بگذارید.

قسمت اول رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی

یه چشمش به جاده بود و یه چشمش به دست مرد کناریش که بین فرمون و دنده جا به جا میشد…مدام خودش و نگاه سرکشش و سرزنش میکرد که یه جا ثابت بمونه و با هر بار تکون خوردن دستش میخ انگشتای کشیده و بند چرمی دور دستش نشه…
روشو کرد سمت پنجره و خیره به درختایی که با سرعت از کنارش رد میشدن سعی کرد یادش بیاد اولین دیدار و اولین آشناییشون کی و کجا بود…زمان زیادی برای یادآوری همچین چیزی لازم نداشت…چون از همون روز و از همون لحظه بود که این مرد سرتا پا غرور توجهش و جلب کرد…
روزی که به خاطر یه کلاس جبرانی مجبور شده بود تا هشت شب تو دانشگاه بمونه چون استاد در طول هفته تایم آزاد دیگه ای نداشت…موقع برگشتن به خونه غزل بود که یکی از همکلاسی های همیشه در صحنه اش…سامیار خداپناه…سوار بر آزرای بادمجونیش با زور و اصرار میخواست سوارش کنه…مثل همیشه تنها جوابی که بهش میداد بی محلی بود و شاید همین بی محلی کردن اون جوونک گستاخ و ترغیب میکرد تا بیشتر نزدیکش بشه…
وقتی عکس العملی ازش نگرفت از ماشین پیاده شد و سد راهش شد…تاریکی اون خیابون طولانی داشت به ترسی که با دیدن چشمای طوسیش تو دلش نشست دامن میزد ولی لیا…آدمی نبود که تو همچین موقعیت هایی خودش و ببازه…اخماشو درهم کشید و سعی کرد تن صداش عاری از هر لرزش و ضعفی باشه…
-چی میخوای؟؟؟
سامیار خیره تو چشماش با همون لحن گستاخ و بی پروای همیشگیش گفت:
-از این زاویه شبیه یه بچه گربه شدی که آماده پنجول انداختنه…
-شک نکن اگه از جلوی راهم کنار نری با پنجولام آشنات میکنم…
مثل همیشه تنها جوابی که ازش میگرفت بلند شدن صدای خنده اش بود…انگار که میخواست با همین خنده ثابت کنه در برابر قدرت خودش و خانواده اش بقیه هیچی نیستن…
قدم های مطمئنش داشت به لیا نزدیک میشد ولی جواب لیا به هر قدم رو به جلوش یه قدم به عقب بود…تا جایی که با صدای بوق ماشینی که داشت از کوچه دانشگاه میپیچید و الآن درست پشت سرش بود از جا پرید…همینکه چرخید با نگاه پر از خشمش رو به رو شد…مونده بود چی شده که این مردو انقدر طلبکار کرده و فکر کرد لابد جلوی راهشو گرفته که بوق زده…
با توپ پر که ناشی از خشمش نسبت به سامیار بود توپید:
-چیه آقا؟؟؟کف خیابون درازکش نشدم که…دستات درد میگیره یه کم فرمون و بگیری اونور رد شی؟؟؟
مردی که حالا اقرار میکرد علاوه بر خشمگین بودن جذبه خاصی هم داره…نگاهش و که با وجود اون ابروهای پر پشت بهم نزدیک شده اش خشمگین تر به نظر میرسید…با مکثی طولانی ازش گرفت و به سامیار اشاره کرد که بره سمتش…انگار برعکس لیا…سامیار اون شخص و خیلی خوب میشناخت که بی هیچ حرف رفت و دولا شد از پنجره ماشین باهاش حرف زد…
لیا خیلی دلش میخواست حالا که از شر سامیار خلاص شده بدوئه بره به خیابون اصلی برسه و یه ماشین بگیره ولی فضولیش گل کرد و وایستاد ببینه اون شخص ناشناس با سامیار چی کار داشت…بعد از چند دقیقه سامیار با چشم غره ای که به لیا زد با زور و اکراه و قدم های سنگین شده سوار ماشینش شد و رفت…
لیا هاج و واج مونده بود…یعنی الآن این مرد جوون که با اون لحن بد باهاش حرف زد در حقش لطف کرد که سامیار و دک کرد تا بره؟؟؟با برقی که از نگاه خیره اش ساطع میشد به خودش اومد…شاید منتظر تشکر بود ولی لیا آدمی نبود که به این راحتی به یه پسر رو نشون بده…
«هه…فکر کرده مثلاً چهار تا خط بندازه وسط پیشونیش من ازش میترسم…فکر کرده نمیدونم اونو دک کرد که مسیر برای خودش باز بشه…همشون لنگه همن…»
ذهنش پر بود از آدمای فرصت طلبی مثل سامیار و تو اون لحظه به چیز دیگه ای نمیتونست فکر کنه…
-منتظر چی هستی آقا؟؟؟میخوای تشکر بشنوی یا حالا شما میخوای سوار کنی منو اونم فقط محض رضای خدا؟؟؟
کاش قبل از اینکه نگاهشو با بی تفاوتی بگیره و پاشو روی گاز ماشین مدل بالاش فشار بده و از جلوی دید لیا دور بشه یه کلمه حرف میزد تا این دختر انقدر احساس سنگ رو یخ شدن پیدا نکنه…

قسمت دوم رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی

درست فردای اون روز بود که توی دانشگاه دیدش…بدون اینکه نیم نگاهی به لیا بندازه از مقابل چشمای گرد شده اش رد شد و به خودش که اومد دید غزل داره تند تند توی گوشش این مردی رو که خواسته یا ناخواسته شب گذشته لطف بزرگی در حقش کرده بود و معرفی میکرد…
-دیدی تیکه رو؟؟؟نمردیم و بین اینهمه استاد پیر و پاتال یدونه از این جیگرایی که تو فیلما و رمانا هستن دیدیم…بچه ها میگن اسمش مانیه…مانی ساعی…اوفففف…آخه اسم و ببین…مانی…ایشالا همیشه با ما بمانی…
به سختی به خودش مسلط شد و پرسید:
-استاد چیه؟؟؟
-ریاضی…خودشم فوق عمران داره…ولی چون با رییس دانشگاه آشناس یه جورایی پارتیش شده که بیاد واسه تدریس…فقطم دو روز در هفته کلاس میذاره…فکرشو بکن…از کلاس اون ملکه عذاب که هربار میدیدمش بیرون روی میگرفتم داریم میفتیم تالاپ…تو ظرف عسل…
لیا چپ چپی به خیالات خام غزل که همیشه هرکی و میدید عاشقش میشد زد و همونطور که راه میفتاد سمت ساختمون دانشگاه گفت:
-بپا دلت و نزنه اینهمه عسل…من جواب عمه ات و نمیتونم بدما…
غزل دنبالش راه افتاد و به رویاپردازی ها کردن و نقشه هایی که برای به دست آوردن این استاد خوشتیپ و جذاب میکشید ادامه داد در حالی که تو ذهن لیا فقط یه چیز بود…چرا از تحقق نقشه های غزل میترسید؟؟؟
*
-کجایی؟؟؟با توام…
با چندتا پلک نگاهشو از درختای کنار جاده گرفت و چرخید سمتش…
-ببخشید حواسم نبود…
بدون گرفتن نگاهش از مسیر گفت:
-گفتم اگه خسته ای یا گرسنه اته یه جا نگه دارم یه چیز بخوریم…
-نه هنوز زوده واسه شام…بعدشم مامان ساندویچ داد واسه تو راهمون همونا رو میخوریم…
سکوتش و گذاشت پای رضایت…نگاه خیره اشو به سختی از دو تا خط موازی و عمود بین ابروهاش که انگار هیچوقت قرار نبود پاک بشه گرفت و دوباره به حاشیه جاده ای که اینبار درختی هم برای تماشا نداشت خیره شد…
اصلاً نفهمید چی شد و چه جوری شد…ولی وقتی به خودش اومد که دید در عرض یک ماه دل و دینش و به این استاد تازه از راه رسیده باخته…از اون به بعد تمام تلاششو برای پنهون کردن این حسش علی الخصوص از غزل کرد چون حوصله شنیدن متلکاش و نداشت…متلکایی که حقش بود…همیشه اون بود که به غزل میگفت بالا بالاها رو نگاه نکن بگرد در حد خودت یکی و پیدا کن واسه زدن مخش…ولی حالا با اینکه چیز زیادی از زندگی مانی نمیدونست تقریباً مطمئن بود تو یه سطح نیستن…برای همین شروع به سرکوب حسش کرد ولی خبر نداشت که هیچ چیز از چشمای تیز بین این مرد دور نمی مونه…
یه روز دیگه که داشت مسیر خونه غزل و تنهایی و پیاده میرفت اینبار ماشین مانی بود که کنارش وایستاد و ازش خواست که سوار شه…با اینکه وسوسه یک بار نشستن توی این عروسک لاجوردی شدیداً داشت تحریکش میکرد ولی غرورش و حفظ کرد و محترمانه گفت:
-ممنون…راهی نیست تا سر خیابون میرم از اونجا ماشین میگیرم…
-منم نخواستم به خاطر پیاده نرفتن در حقت لطف کنم…کاری دارم باهات که تو محیط دانشگاه نمیشه درباره اش حرف زد…پس لطفاً سوار شو تا کسی ندیدتمون…
تو تمام مدت حرف زدنش داشت به این فکر میکرد که تو این یک ماه علاقه مند چیه این مرد مغرور شده…وسوسه سوار شدن و به کل از ذهنش پاک کرد و با اخمی که ناخواسته تو صورتش نشسته بود گفت:
-همونقدر برای شما ننگ و عاره که منو سوار ماشینتون ببینن که واسه من…پس اگرم حرفی هست ترجیح میدم جایی زده بشه که ترسی از نگاه اطرافیان نداشته باشم…با اجازه…
اینو گفت و با قدم های بلند مسیر پیاده رو رو در پیش گرفت درحالیکه ضربان قلبش رسیده بود به هزار در ثانیه…
***
سکوت ماشین حوصله اشو سر برده بود…درحالیکه هنوز دربرابرش احساس خجالت میکرد گفت:
-میشه یه آهنگ بذارم؟؟؟
-هرطور راحتی…
سردی و جدیت لحنش و میذاشت به حساب اینکه مدت زیادی از آشناییشون نگذشته و یا به اصطلاح یخشون هنوز آب نشده و امیدوار بود که هرچه سریع تر گرمای رابطه اشون یخ های نگاه و کلامشون و بشکنه و آب کنه…
سی دی رو تو ضبط گذاشت و صداشو بلند کرد تا حداقل این خواننده بشکونه این سکوت کسالت آورد ماشینو…ولی به محض اینکه دستش و عقب کشید دست مانی جلو رفت و صداشو کم کرد…یعنی حتی به اندازه یه جمله ی صداشو کم کن هم نمیتونست به زبون بیاره تا دل لیا خوش بشه که یه حرفی باهاش زده؟؟؟

قسمت سوم رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی

آهنگی هم که پخش میشد انقدر غمگین بود که بدتر کسلش کرد…ترسید دوباره به ضبط دست بزنه و ساکت گوش داد به اون آهنگ در حالی که ذهنش دوباره رفته بود به یک ماه پیش…وقتی بالاخره موفق شدن با هم تو یه کافی شاپ قرار بذارن و حرف بزنن در حالیکه دل تو دل لیا نبود که ببینه چی میخواد بهش بگه…
پشت میز منتظر اومدن سفارش بودن و دستای لیا از استرس دونه دونه نخای شالش و جدا میکرد و تو دلش با خودش حرف میزد…
«وای خدا چی کار داره آخه؟؟؟چرا هیچی نمیگه؟؟؟یهو برنگرده بگه چرا انقدر سر کلاس میخ منی؟؟؟خدایا دمت گرم گفتم میخوام رژیم بگیرم ولی نه اینکه در عرض یه دیقه جوری آب بشم که دیگه نشه جمعم کرد…یه کم هوای ما رو داشته باش…حالا اگه این سفارش کوفتی رو آوردن…انقدر لفتش میدن که تمام نخای شال من جدا میشه…اون موقع باید با یه نخ لا به لای موهام برگردم خونه…»
ناخودآگاه از تصور خودش با یه رشته نخ روی سرش خنده اش گرفت و درست همون موقع نگاه خونسرد مانی که تا الآن توی گوشیش بود بالا اومد و بهش خیره شد…انقدر گنگ و نامفهموم بود براش اون نگاه خیره که سریع لبخندشو جمع کرد ولی مانی بدون تغییر حالتش گفت:
-چیز خنده داری هست؟؟؟
«اوه اوه…ارث باباشو انگار میخواد ازم…حیف که دل بی صاحابم داره هی پارازیت ول میده وگرنه یه جوری جوابتو میدادم و میگفتم تو رو با خشتک پاره تصور کردم…»
-نه…یاد یه موضوعی افتادم…
-مثل همون موضوعایی که سر کلاس یادش میفتی؟؟؟
-مگه من سر کلاس میخندم؟؟؟
-تقریباً کل ساعت و…
-شما که همه حواستون به تخته اس از کجا میبینید خنده منو؟؟؟
-چشمام به تخته اس…گوشام میشنوه…اتفاقاً گوشای تیزی هم دارم…
-خدارو شکر که حداقل گوشای درازی ندا…
با دیدن اخم مانی که هی داشت غلیظ تر میشد تازه فهمید چی گفته و خودشو داشت آماده میکرد برای شنیدن یه جواب کلفت یا حداقل گفتن معذرت خواهی قبل از شنیدن اون جواب که اومدن پیشخدمت نجاتش داد…
مشغول خوردن معجونش بود که مانی شروع به حرف زدن کرد…
-نمیدونم چقدر منو میشناسی و ازم اطلاعات کسب کردی مثل باقی دخترای اون دانشگاه که به جای درس و پاس کردن واحداشون سرشون فقط داره تو زندگی خصوصی این و اون میجنبه…ولی فرض و بر این میذاریم که نه خودت کنجکاوی کردی نه از کسی چیزی شنیدی…چون مطمئناً حرفایی که خودم درباره خودم میزنم سندیت داره نه حرفای صد من یه غازه…میشه وقتی دارم باهات حرف میزنم تو چشمام نگاه کنی؟؟؟
با شنیدن جمله آخرش که در نظرش بی نهایت خشن و عصبی ادا شد قاشق تو دهنش موند و با چشمای گرد شده زل زد بهش…قاشق و کشید به لب بالاش تا خالی بشه و محتویاتش و قورت داد و گفت:
-شاید گوشای تیزی نداشته باشم…ولی میشنوم…
-من ترجیح میدم مخاطبم موقع حرف زدنم به چشمام نگاه کنه…
لیا که در حقیقت میخواست با سرگرم کردن خودش با اون معجون از شر خیره شدن تو این چشمای پر نفوذ و پر جذبه و استرسی که به جونش افتاده بود خلاص شه با این حرف بالاجبار قاشق و کنار گذاشت و ساعد جفت دستاشو به سمت هم رو میز خم کرد و منتظر به مانی که ثانیه ای رد نگاهش و تغییر نداد خیره شد…
-بفرمایید…
نفسی که پر حرص از بینیش بیرون داد باعث لرزش پره هاش شد و لیا فرصتی برای تحلیل اینهمه حرص و عصبانیت پیدا نکرد چون با شروع دوباره حرفاش اینبار محو لحن گیرا و مقتدر صداش شد…
-داشتم میگفتم…من بیست و نه سالمه…از بیست سالگی هم درس خوندم هم کار کردم…طوری که دو سال بعد به کمک دوستم یه شرکت زدیم و الآن جزو یکی از بزرگترین شرکتای ساختمونی کشوره…و در کنارش کار تدریسم انجام میدم…با اینکه از نظر خانوادگی تو سطحی بودم و هستم که برای تامین موندم هیچ احتیاجی به کار کردن نبود…ولی ترجیح دادم زندگیمو جوری بسازم که درآینده بتونم با افتخار بگم رو پای خودم وایستادم نه با تکیه به پول بابام…

در بالای صفحه سه قسمت از رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی را برای شما قرار داده ایم، در صورتی که استقبال خوبی از این پست شود تمامی قسمت ها را به صورت پی دی اف برای شما عزیزان منتشر خواهیم کرد. اگر شما نیز موافق پی دی اف کردن رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی هستید، در قسمت نظرات همین پست اعلام کنید!

به این پست امتیاز دهید.
رمان در مسیر خوشبختی لیا و مانی
4.3 (85.91%) 44 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
2,278 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.