سرچ دانلود

رمان جهانم بی الف - سرچ دانلود

دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

رمان جهانم بی الف

دسته بندی : رمان تاریخ : جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

رمان جهانم بی الف

رمان جهانم بی الف

رمان جهانم بی الف یک رمان بسیار زیبا به قلم mt7 میباشد که در ژانر انتقامی و عاشقانه نوشته شده است. رمان جهانم بی الف را میتوانید در وبسایت سرچ دانلود بخوانید. این رمان هنوز کامل نشده است و به محض تکمیل شدن فایل pdf آن در سایت قرار داده خواهد شد.

خلاصه ی رمان جهانم بی الف

صحرا ریاحی دختری ۲۰ساله دانشجوی رشته ی پزشکی ازخانواده ای بسیار متعصب… صحرا برعکس خانواده اش دلش پراز حس زندگیه..
خودشو خوشبخت ترین فرد روی زمین میدونه اما واسه کامل شدن خوشبختیش جای یه چیزی رو توی قلبش خالی میدونه.. اونم عشقه! دلش میخواد باعاشق شدن خوشبختیشو کامل کنه.. همیشه وهمه جا دنبال شاهزاده سوار براسبش میگرده تااینکه،، یه روز برفی بامهراد مهرآذر آشنا میشه وازاون به بعد سرنوشت صحرا به مهراد گره میخوره.. مهرادی که مریضی روانی داره واتفاق های غیرقابل پیش بینی میفته!!

 

رمان جهانم بی الف

همیشه بعداز معاشقه با عماد میشینم وساعت ها به دیوار زل میزنم وسعی میکنم وجدانمو که توی دلم طوفان به پاکرده رو آروم کنم!

وجدانی که حرف حساب میزنه اما چاره ای جز جنگیدن ندارم..
۴ماهه که باعماد نامزد ومحرم شدم وهردفعه که ابراز علاقه میکنه ویا بوسه ای ازسرعشق، من هزار بار توخودم میشکنم!!

عشق یک طرفه ی عماد آتیش به جونم میزنه..
عماد رو دوست دارم اما نه به عنوان همسر!!
اون همیشه واسم یه پسردایی بوده.. شایدم یه دوست ویابرادر!! همین وبس! نه بیشترونه کمتر

عشق توی قلب من جایی نداره! خیلی وقته که قلبم با این کلمه غریبه اس.. بعدازاون تجربه ی لعنتی دیگه هرگز نمیتونم کسی رو وارد قلبم کنم!

روزی که به عماد جواب مثبت دادم واسم مهم نبود اگه دل کسی رو بشکونم!
اون روزا روزای سیاه زندگیم بودن ومن فقط میخواستم خودمو از باتلاق وحشتناکی که درونش افتاده بودم بیرون بکشم و عماد بیچاره درتیر رس اشتباهاتم قرار گرفت!!

دوستش دارم ونمیخوام عذاب بکشه، میدونم باهمه ی وجودش عاشقمه و دونستن این موضوع بیشتر داغونم میکنه!!

اگه بفهمه واسه فرار از زندگیم به سمتش اومدم میشکنه!!
واسه نشکستن عماد خودمو تباه میکنم.. خودکرده را تدبیرنیست!
آرزو میکنم درآینده وتوی زندگی مشترک باجون ودل عاشقش بشم وبتونم جبران کنم…

توی همین فکرهابودم وبه پوستر روبه روم خیره شده بودم که دراتاقم باز شد وسارا اومد داخل!

سارا_باز زانوی غم بغل گرفتی؟ خودشفیته خانوم اونقدر به عکس خودت خیره نشو خل میشیـــــا…

باحسرت روبه پوستر گفتم: یادته سارا؟ چقدر اینجا شاد بودم!!

سارا_صحرا توچت شده؟ چرا هردفعه میام توخودتی؟ هردفعه من تورودیدم مثل این افسرده ها توخودت بودی؟ چی شده؟ عماد اذیتت میکنه؟؟

_نه بابا عماد بیچاره چیکارداره؟ بعدم ادای عاشق هارو درآوردم وباادا اطوار گفتم: مگه از آقایی من بهترم پیدا میشه؟؟
سارا_ پس چته؟ نکنه با اومدن من مشکل داری؟

_وا؟ آبجی دیونه شدی؟ مگه من تواین دنیا کیو بجزشما دارم؟ دارم وارد زندگی متاهلی میشم! داره مسئولیت گردنم میاد.. خب حق دارم یه کم استرس داشته باشم دیگه!!

اون شب سارا کلی نصیحتم کرد وگفت: زندگی اونقدرا سخت نیست که بخوای بخاطرش افسردگی بگیری وخودتو اذیت کنی!
ازعشق واسم گفت وبیشتر داغونم کرد! اززندگی که باعشق شروع میشه واز مردی که عاشقشی اما..
ساراخبرنداشت توی دل صحرای بیچاره چی میگذره!!

خبرنداشت افسرده نیستم وفقط دارم با عذاب وجدانم دست وپنجه نرم میکنم!
باصدای زنگ موبایلم رشته ی افکارم پاره شد!
عکس عماد روی بکگراند گوشی روشن وخاموش میشد!
جواب دادم:
_جونم عماد؟
عماد_ خانومم قصدنداری ازاتاقت بیای بیرون؟
_مگه تو کجایی؟
عماد_اگه ازاتاقت دل بکنی متوجه میشی!!
سریع ازجام بلندشدم وبدون قطع کردن رفتم توی پزیرایی!
عماد روی کاناپه نشسته بود ودست هاشو دوطرفش روی پشتی های مبل باز کرده بود!

_عماد؟ کی اومدی؟ چرا نمیگی اومدم؟
عماد باخنده ونگاه خاصی که دلمو آشوب میکرد گفت:
_نمیخواستم مزاحم خلوتت بشم!
مامان همراه باسینی چای درحالی که داشت از آشپزخونه بیرون میومد گفت: عماد اگه تونباشی من سال به سال صحرا رو به چشم نمی بینم!

عماد به بغل دستش اشاره کرد که برم کنارش بشینم!
موهای بازمو پشت گوشم انداختم وسربه زیر رفتم وکنارش نشستم!

دستشو دورشونه ام حلقه کردوروی موهامو بوسه زد وگفت:
_عمه چی میگه؟
باخنده گفتم: عمه اس دیگه… عمه ها چی میگن!!
مامان_زهرمار.. پاشو اونور بشین الان بابات میاد!
میخواستم بلندشم که عماد محکم تر به خودش چسبوندم وگفت:
_عع عمه؟ حالا که کسی نیست!! بعدشم منو صحرا به هم محرمیم!

مامان_ به نظرخودتون محرمین! به نظر سبحان وباباش محرمیت یه چیزی دیگه اس!!
پوزخندی زدم واززیر دست های عماد خودمو بیرون کشیدم وتا خواست گله کنه بی حوصله گفتم:
_بیخیال عماد!

عمادچشمکی زدوگفت: مگه نگفتی ساعت ۳ونیم کلاس دارم؟
خب برو آماده شو نیم ساعت مونده دیرت میشه ها!

اینم یکی ازکلک های عماد بود.. توی عمل انجام شده گذاشتن واسه خوش گذرونی خودش.. ومنم نمیتونستم توی جمع ضایعش کنم!

کاش میتونستم بگم عماد من کلاس ندارم!! کاش…

عمادچشمکی زد که برم وآماده بشم! آهی کشیدم وازجام بلند شدم!
مامان_ صحرا زودتر آماده شو برو کسی نفهمه باعماد رفتی!

کلافه وباغیض روبه مادرم گفتم: مامان میشه تموم کنی این ترسیدن هاالکی ومسخره رو؟ عماد هم به من محرمه وهم قراره تاکمترازیک ماه دیگه همسرم بشه!

مامان_آخه بابات..
میون حرفش پریدم وگفتم: بسه مامان! بابا اونقدرهم بدنیست که توازش یه غول ساختی!
بدون منتظرشدن حرف دیگه ای رفتم توی اتاقم وسریع آماده شدم!
عماد اومد تواتاقم وگفت:
_چرابامادرت بدحرف میزنی؟
_حوصله ندارم عماد.. خسته شدم از این تعصب های پوچ وتوخالی!
عماد ازپشت بغلم کرد وگفت: قربون خانومم بشم که این روزا حوصله ی هیچکس و نداره!

خودمو از زیردستش بیرون کشیدم وگفتم: بریم دیگه دیرشد! الان آقا غوله میاد!
وقبل ازعماد اتاقو ترک کردم!
مامان دلخور نشسته بود روی کاناپه وبه تلوزیون خاموش زل زده بود!

بیخیال ازدلخوری های مداومش که تمومی نداشت خداحافظی کوتاهی کردم ورفتم بیرون!
عمادم گونه ی مامانمو بوسید وپشت سرم راه افتاد!

به ماشینم که تیبای سفید رنگ بود نگاهی کردم وروبه عماد گفتم:
_باماشین من بریم؟
عماد ریموت ماشینشو زد وگفت: بدو سوارشو من قصد مردن ندارم!

تودلم اداشو درآوردم وشونه ای بالا انداختم وسوارشدم!
عماد سرخوش ماشینو حرکت داد وبا لحن پراز شهوت گفت:
_حالا کجا بریم خانومی؟
بامسخرگی گفتم: کلاس دیگه! مگه کلاس نداشتم؟
عماد چشمک ریزی زدوگفت: اونم چه کلاسی! این دفعه تشریحی انجام میشه ها! گفته باشم.!

دلم واسش سوخت! الان حتما پیش خودش فکرمیکنه بااین حرفاش قند تودلم آب میشه!
دلم میسوزه واسه دلی که دلم باهاش نیست!

دیگه حرفی نزدم! عماد بالاخره شوهرم میشد! توی سکوت باحسرت به خیابون نگاه کردم وغرق خاطراتم شدم!

دوسال قبل:
درحالی که سرمو روبه آسمون گرفته بودم وبرف های دونه درشت روی صورتم می نشست گفتم:

_میدونی بنفشه؟ حالا که دانشگاه قبول شدم.. حالا که تموم دلخوشی های زندگیم تکمیله پس چرا نیمه ی گم شده مو پیدا نکردم هنوز؟ دلم میخواد عاشق بشم!!

بنفشه_ بازشروع کردی؟ دخترتونصف عمرتو دنبال نیمه ی گم شده ات گشتی!
_عع حسود! تو چرا چشم دیدن نیمه ی گم شده مو نداری؟ اصلا تقصیرتوئه که پیداش نمیکنم!

بنفشه سرشو بالاگرفت وگفت: خدایا خودت این خل وچلو شفا بده دلم به حال جوونیش میسوزه!
باخشم یه دونه زدم توی پشتش وگفتم: هوی خودت خلی!
به تقاطع ومسیری رسیدیم که بنفشه ازمن جدامیشد وهرکدوم به خونه هامون میرفتیم!

بنفشه_خب دیگه من میرم توهم یه کم چشماتو بازکن شاید توی برفا پیداش کردی!
شالمو بیشتر دور صورتم پیچیدم وگفتم: توهم یه چشمی بگردون شاید خدا بهت کمک کرد ازترشیدگی دراومدی!

بنفشه باخنده گفت: من به همون غلام قصاب هم راضیم!
باخنده وشادی ازهم جداشدیم ومنم قدم هامو تندتر کردم که هرچی زودتر به خونه برسم!

داشتم واسه تولد بنفشه که همین نزدیکی ها بود نقشه میکشیدم ! چی واسش بخرم که ازهمه ی کادو ها مسخره ترباشه وحرصشو دربیارم!

خداکنه بابا اینا اجازه بدن برم تولد وگرنه دق میکنم!
توی همین فکرها بودم که یک دفعه پام لیز خورد وباکله به سمت جوب آب سرازیر شدم!
جیغ خفه ای کشیدم که دستی توی کمرم پیچید ومانع افتادنم شد!
باوحشت به فرشته ی نجاتم نگاه کردم!

_یاجدسادات! این انگاری واقعا فرشته اس! ببین خدا چی ساخته!

+حالتون خوبه خانوم؟
تندتند پلک زدم وبالبخندی عریض گفتم: مرسی! شما خوبین؟
مرد لبخند بانمک زد وگفت: منم خوبم!

_وای چقدر قشنگ میخنده! وای چقدر این مرد جذابه!
مرد_ داشتین می افتادین!
یه دفعه به خودم اومدم وخودمو که رسما توی بغلش بودم بیرون کشیدم وگفتم:
_معذرت میخوام! ممنون که جونمو نجات دادین!
مردبا همون خنده ی قشنگ_ خواهش میکنم! دستشو به دستم دراز کرد وگفت: من مهراد مهر آذرهستم!
دستشو که توی اون برف ویخ بندان مثل کوره ی آتیش بود فشوردم وگفتم: صحرا ریاحی! خوشبختم!

باتکون دست های عماد جلوی صورتم ازفکربیرون اومدم!
بدون حرف بهش نگاه کردم که گفت:
_کجایی تو؟
_اینجام! معذرت میخوام رفتارهای مامان اینا فشار روی اعصابم میاره..
فکرمو درگیرکردن!
عماد_ صحراجان لازم نیست اینقدر خودتو درگیر مسائلی کنی که ارزش ناراحت شدن ندارن!

لبخندی زدم وگفتم: میدونم! من یه کم حساس شدم!
عماد_نمیخوای پیاده بشی نفسم؟
به اطرافم نگاه کردم! جلوی خونه ی عماد بودیم واین یعنی یه عشق بازی اجباری دیگه!!

باحرص گفتم: عماد؟ اینجا که خونه ی توئه!! بابا بریم بگردیم چیه هردفعه منومیاری اینجا آخه؟؟
عماد لبخندی زدوگفت: بیرونم میبرمت! الان پیاده شوبریم نهار بخوریم یه کم خلوت کنیم بعد…

به ناچارپیاده شدم وهمراه عماد راه افتادم!
خونه ی عماد طبقه شانزدهم یکی از برج های فرمانیه است وعماد توی دیزاین خونه اش نهایت سلیقه رو به خرج داده بود وبهترین دکوراتور هارو واسه ی تزیین وچیدمان آورده بود!

عمادتک فرزند خانواده بود اما تنها زندگی میکرد چون دایی وزن دایی خارج از کشور زندگی میکردن وعماد به قول خودش واسه اینکه ازمن دور نباشه همراهش نرفت وخونه ی مجردی گرفت!

دایی واسه یه دونه پسرش هیچی کم نذاشته وازهیچ امکاناتی واسش دریغ نکرده!
ازوقتی هم من عروسشون شدم هرهفته یه چیز واسم پست میکنن وابراز خوشحالی میکنن!
کسایی که حتی واسه خواستگاری هم حضور نداشتن وفقط با تماس تصویری شاهد داماد شدن پسرشون بودن وهمه ی محبت هارو توی پول می بینن وفکر میکنن اگه پول باشه همه چی هست!

تنهامشکل خانواده ی عماد اینه که فکرمیکنن میتونن محبتو باپول بخرن!
توی آسانسور بودیم عماد یه جوری خاصی نگاهم میکرد!

باخجالت سرمو پایین انداختم که خودشو بهم چسبوند وگفت:
_الهی قربون اون خجالتت بشم من!
_خدانکنه!
درآسانسور بازشد وعماد دستمو گرفت ودنبال خودش کشوند!
همین که وارد خونه شدیم درو بست وچسبوندم به دیوار وشروع کرد با ولع بوسیدنم!

می بوسید وهمزمان شالمو ازسرم برداشت وموهامو چنگ زد!
داشتم نفس کم میاوردم! دوتادستمو روی سینه اش گذاشتم تایه کم عقب بکشه اما اون حریص ترمیشد!

هیچوقت همراهیش نکردم! هیچوقت نتونستم جواب بوسه هاشو بدم!
یه کم که گذشت ازم جداشد وگفت: توکی میخوای یاد بگیری؟
بانفس هایی که به شمارش افتاده بود گفتم: چی رو؟
عماد دوباره لبمو بوسید وکش دار گفت: اینو!
باخجالت سرمو پایین انداختم وگفتم: خب.. خب یاد میگیرم!
روی دستاش بلندم کردم وهمزمان گفت: اینجوری لباتو آویزون میکنی وخجالت میکشی که من قبل عروسی کارو تموم میکنم!

انداختم روی کاناپه وروم خمیه زد وبازهم بوسه!
گاهی هم دست درازی به بدنم میکرد که مانعش میشدم واجازه ی پیشرفت بهش نمیدادم!
اما تاکی؟ ۲۰روز دیگه رسما زنش میشدم واون روز دیگه راه فراری نبود!

به این پست امتیاز دهید.
رمان جهانم بی الف
5 (100%) 2 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
167 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.