سرچ دانلود

رمان توکا پرنده کوچک - سرچ دانلود

دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷

رمان توکا پرنده کوچک

دسته بندی : دانلود رمان تاریخ : یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶

رمان توکا پرنده کوچک

رمان توکا پرنده کوچک

امروز در وبسایت سرچ دانلود رمان توکا پرنده کوچک را برای شما عزیزان آماده کرده ایم که با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید آنرا مورد مطالعه قرار دهید، این رمان هم اکنون در حال تایپ است و ورژن pdf آن پس از تکمیل رمان منتشر خواهد شد. رمان توکا پرنده کوچک نوشته پرستو.س میباشد و در ژانر عاشقانه، راز آلود و تا حدودی تخیلی نوشته شده است. 

قسمت اول رمان توکا پرنده کوچک

توکا :
با وحشت از خواب پریدم
دوباره همون خواب بود …
من روی تختی با ساتن سرخ ! و مردی که تو تاریکی به سمتم می اومد …
صورتش مثل همیشه تو تاریکی دیده نمیشد …
فقط صداش بود که میگفت
– بلاخره مال من شدی
هر بار وقتی لمسم میکرد از خواب میپریدم …
اما انگار رد دستش رو تنم و ترسی که از این مرد کل وجودمو سرد میکرد واقعی بود.
انقدر این خواب رو دیده بودم که دیگه مثل واقعیت شده بود
به تقویم نگاه کردم
این ماه زودتر از همیشه به سراغم اومده بود …
از تختم بلند شدمو پرده پنجره رو کنار زدم
– کاش میدونستم این کیه که منتظره منه …

۱۵ سال قبل :
پرده اتاقشو کشیدم و برگشتم سمتش
– حالا برو رو تختت دراز بکش تا برات کتاب بخونم
– چشم
اینو گفتو سریع رفت زیر پتوی کوچیکش و با ذوق گفت
– میشه امشب برام داستان پادشاه سایه ها رو بگی ؟
خندیدم و کنار تختش نشستم
عجیب بود بین این همه کتاب و داستان … فقط عاشق این داستان بود …
انکار حس کرده بود که …
سر تکون دادم و این افکارو از ذهنم پاک کردم و گفت
– باشه … امشب داستان پادشاه سایه هارو برات میگم … هرچند فکر کنم خودت حفظ شدی
ریز خندید و منتظر نگاهم کرد که شروع کردم
– یکی بود … یکی نبود … یه دنیایی بود که چهارتا پادشاه داشت
با ذوق گفت
– پادشاه سایه ها … پادشاه آب ها …پادشاه سبز … ملکه صحرا
خندیدم و ادامه دادم
– بله … ملکه صحرا وسط داغ ترین صحرای دنیا سرزمین بزرگی داشت که هیچ کس بدون اجازه اون حق ورود نداشت … مگه اینکه از سنگ باشه … ملکه صحرا پادشاه تمام سنگ های دنیا بود … از یک دونه شن گرفته تا بزرگترین کوه ها گوش به فرمان ملکه صحرا بودن
رو تختش غلت زد و گفت
– پادشاه سایه هارو بگو
– صبر کن تا بهش برسیم … تو انبوه ترین جنگل دنیا قلمرو پادشاه سبز وجود داشت … تنها پری های جنگلی و موجودات سبز و جنگلی اجازه ورود به قلمرو سبز رو داشتن … تمام گیاه های دنیا … گوش به فرمان پادشاه سبز بودن … حتی تو کف اقیانوس و تو دل کویر …
میدونستم منتظر پادشاه مورد علاقه اشه … اما همیشه این انتظارشو دوست داشتم و گفتم
– پادشاه آب ها
خودش گفت
– وسط عمیق ترین اقیانوس یه قصر بزرگ داشت و قلمروئش فقط مخصوص مجودات دریا بود … اما از یه قطره آب تو دل کویر تا بزرگترین دریا ها گوش به فرمانش بودن
خم شدم و نوک بینیشو بوسیدم و گفتم
– و پادشاه سایه ها …

قسمت دوم رمان توکا پرنده کوچک

خم شدم ، نوک بینیشو بوسیدم و گفتم
– و پادشاه سایه ها …
با ذوق نگاهم کرد . ادامه دادم

– هزاران متر زیر زمین … قلمرو پادشاه سایه ها بود … هیچ کسی اجازه نداشت وارد این قلمرو بشه … تمام افراد زیر دست پادشاه سایه ها … سایه نداشتن … تمام سایه های دنیا … گوش به فرمان پادشاه سایه ها بودن … قلمرو پادشاه سایه … مخوف ترین و غیر قابل درسترس ترین قلمرو بود … هیچکس زنده اونجارو نمیدید ‌‌‌… هیچ کس … یکروز پادشاه آبها همه رو به قلمرو خودش دعوت میکنه !

چشم های خسته توکا هنوز مشتاق نگاهم میکرد
شروع به نوازش موهاش کردم و ادامه دادم

– همه فرمانروا ها با افراد مورد اعتمادشون وارد این مهمانی میشن … پادشاه سایه ها هم با گروهی از افرادش میاد … هر کسی برای پادشاه آبها یه هدیه میاره … اما …
چشمای توکا خمار خمار بود… ادامه دادم

– پادشاه سبز از هدیه ای که پادشاه سایه ها آورده بود خوشش میاد و یواشکی هدیه اونو میدزده …

توکا تو خواب و بیداری گفت
– پادشاه سایه ها اما زود متوجه میشه …

– درسته … اون متوجه میشه و تصمیم میگیره به پادشاه سبز یه درس عبرت بده … برای همین با استفاده از سایه پادشاه سبز هم هدیه خودشو برمیگردونه و هم هدیه اونو یواشکی برمیداره و به سر زمینش میبره …

به صورت آروم توکا خیره شدم
خوابش برده بود

موهاشو هم چنان نوازش میکردم که بوسه داغی رو گردنم نشست
لبخند زدم و نفس عمیق کشیدم . بوی عطرش تو اتاق پیچید بود و منو مست میکرد …
کنار گوشمو بوسید و گفت

– دلم برات تنگ شده شیرین …
بلند شدم ، برگشتم سمتش . تو آغوشش غرق شدم . صورتمو به گونه ته ریش دارش کشیدم و گفتم
– امشب هم باید زود برگردم …

زمان حال :::::::::::
توکا :

با صدای بسته شدن در خونه بیدار شدم .
ساعت رو دیوار ۸ رو نشون میداد و تایم رفتن بابا …
با کرختی بلند شدم از رو تخت

باید خداروشکر میکردم اون خواب دوباره به سراغم نیومد
اما حالم تعریفی نداشت
از اون روز ها بود که هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشتم

خیلی بده جائی باشی که بهش تعلق نداری و از اون بدتر اینه که بدونی چرا تعلق نداری … اما راه چاره ای نداشته باشی …
به زور خودمو از تخت جدا کردم تا آماده شم

ساعت ده کلاس داشتم . اما واقعا چه فایده … نود درصد روز هام اینجوری شروع می شد… انگار منو تمام کار هام تو این دنیا پوچ و بی معنا بود ..
تنها چیزی که باعث میشد ادامه بدم بابا بود …

نمیتومستم بیخیال بابا بشم… اما شاید اگه من نبودم … اونم زندگی شاد تری داشت
تو آینه به خودم خیره شدم …

واقعا باید بلاخره تصمیم بگیرم … تا کی این روزمرگی بی فایده…
با همین افکار آماده شدم

یه بیسکوئیت از رو میز برداشتم و زدم بیرون
طبق معمول کیوی رو لبه نرده های تراس منتظر من بود.
البته این اسمی بود که من روش گذاشته بودم . چون پرهاش درست رنگ کیوی بود !

بیسکوئیتو شکستم و نصفشو براش گذاشتم رو نرده ها
با ذوق بال زد دورم و دوباره نشست رو نرده ها
تا کفش بپوشم نگاهش می کردم

دلم میخواست فکر کنم کیوی بخاطر من هر روز رو نرده ها میشینه ! اما خب … میدونستم بخاطر بیسکوئیتشه …

تیکه دوم بیسکوئیتو خوردمو بلند شدم اما یهو خشک شدم . انگار کسی داشت از پشت سرم نگاهم میکرد …

قسمت سوم رمان توکا پرنده کوچک

یهو خشک شدم . انگار کسی داشت از پشت سرم نگاهم میکرد …
عرق سرد رو گردنم نشست و آروم برگشتم به پشت سرم !
کسی نبود !

حتی کیوی هم رو نرده ها نبود
بیسکوئیت نیمه خورده کیوی رو نرده ها مونده بود

هیچوقت بیسکوئیتش رو نیمه خورده رو نرده ها ندیده بودم
اطرافو نگاه کردم
هیچ کسی یا چیزی نبود

هنوز ترس تو تنم بود که برگشتم سمت در و از خونه زدم بیرون
ذهنم درگیر کیوی بود
نفهمیدم چطور رسیدم دانشگاه .

آزمایشگاه داشتیم و سریع وارد شدم . پشت میز خودمون نشستم
جزوه هامو بیرون آوردم ! هنوز همه نرسده بودن

همیشه چون زودتر می رسیدم تمام لوازمو من مرتب میکردم
استاد اومده بود که شایان هم گروهیم اومد

طبق عادت نشست کنارم. با لبخند گنده ای نگاهم کرد و پرسید
– جدید اومدی ؟
– نه …

میدونستم سوال بعدیش چیه که استاد گلوشو صاف کرد و شایان ساکت شد
استاد شروع به حضور و غیاب کرد و رو اسم من مکث کرد

دقیق نگاهم کردو پرسید
– شما تازه اومدین ؟

– نه استاد . من از جلسه اول بودم …
دوباره به برگه اش نگاه کرد و گفت

– بله بودین ! اما … امروز شما جای توکا برومند اومدی حاضری بزنی؟! من چهره شاگرد هام رو خوب یادمه .
با این حرف استاد پچ پچ تو کلاس شروع شد !
شایان آروم خندید!

خدای من ! باز شروع شده بود !
سعی کردم با آرامش جواب بدم

– من خود توکا برومند هستم آقای دکتر … میخواین کارت ملیم رو نشونتون بدم
اخم هاش بیشتر شد و با عصبانیت گفت

– پس تا الان دوستاتو میفرستادی ؟
– نه آقای دکتر … شاید شما چهره من یادتون رفته …

با همون اخم گفت
– آره شاید من یادم رفته ! کسی تو این کلاس هست این خانم رو قبلا دیده باشه ؟! قبلا تو این کلاس حضور داشته ؟

چشم هامو بستم و سعی کردم آروم باشم .
هیچ کس جواب استادو نداد

شایان آروم گفت
– خرجش یه قراره خانم خوشگله ! پایه ای به استاد بگم من دیدمت ؟

به این پست امتیاز دهید.
رمان توکا پرنده کوچک
3.91 (78.18%) 11 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
3,302 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.