سرچ دانلود

دانلود رمان تمام زندگیم - سرچ دانلود

دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

رمان تمام زندگیم

دسته بندی : رمان تاریخ : دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۷

رمان تمام زندگیم

رمان تمام زندگیم

رمان تمام زندگیم یک رمان زیبا به قلم آتنا چگینی میباشد که داستان دختری را روایت میکند بعد از مرگ مادرش با اتفاقات عجیب و مبهمی روبرو میشود… . ژانر رمان پلیسی و عاشقانه میباشد اما به گفته نویسنده با تمامی رمان هایی که تا به حال در این سبک نوشته شده اند متفاوت است و شما شاهد اتفاقات تکراری در این رمان نخواهید بود. با مراجعه به ادامه مطلب میتوانید این رمان را با فرمت pdf برای کامپیوتر و موبایل با لینک مستقیم از وبسایت سرچ دانلود دریافت کنید.

بخشی از متن رمان تمام زندگیم

قسمت یک چشمانم رو به امید اینکه همه چیز یک خواب بوده باشه،باز کردم…اما با دیدن لباس مشکیم فهمیدم خواب نبوده…. یعنی باید به این زودی میرفت؟ من که جز اون کسی رو محرم راز هام نمیدونستم… من فقط با وجود اون خوش حال بودم… با وجود اینکه روی تخت بی حرکت بود،دوستش داشتم…با اینکه نمیتونست باهام حرف بزنه.دوست داشتم..چون مادرم بود..!!! مادرم منو با تمام وجود و عشقش بزرگ کرده بود …به خاطر اون تصادف لعنتی به اون روز افتاد… با اینکه چهل روز از مرگش میگذره،هنوز باهاش کنار نیومدم،دل تنگشم،آرزوی دیدنش رو دارم؛بابام حتی نذاشت تو مراسم خاکسپاریش باشم… اشک هام صورتم رو خیس میکردند…عکس مادرم رو برداشتم و بغلش کردم… _نمیخوای بلند شی؟!!!نمیخوای تمومش کنی؟!؟ با صدای لیلی سرم رو بلند کردم.بهش نگاه کردم…لیلی دخترخالم بود.برام مثل خواهر نداشته ام بود. _چرا میخوام …اما نمیتونم .برام سخته :چشم ازش گرفتمو به دیوار رو به رو خیره شدم و گفتم لیلی؟!؟ حرفام رو با بغض میزدم..نمیتونستم خیلی راحت در موردش صحبت کنم… _عسل جان تو میتونی…اگه بخوای میتونی،ازت خواهش میکنم،به خاطر خودت،به خاطر پدرت،به خاطر روح مادرت، عسل تو نمیتونی تمام عمرت رو این طوری زندگی کنی ، میخوای همینجوری تو اتاقت بشینیو زانوی غم بغل کنی؟؟ تا چی بشه؟ این و میخوای؟ _نه این رو نمیخوام…اما میگی چیکار کنم؟فراموشش کنم؟

_نه عزیزم…عسل تو باید باهاش کنار بیای به خدا اینجوری روح مادرت هم راضی نیست…حالا هم پاشو بیا پایین شام بخور فردا هم حتما باید با من بیای دانشگاه دیگه نمیذارم یه لحظه هم اینجا بمونی…از اونجا هم میای پیش خودم تا چند وقت میمونی تا حالت بهتر شه… _لیلی خواهش میکنم،پایین میام ولی دانشگاه نه،حوصله اونجارو ندارم ؛خونه شمام نمیام بابام تنهاست باید یکی تو خونه باشه؟!… _اینو یادت باشه هیچوقت رو حرف من نه نیاری ، بامن میای دانشگاه خوبشم میای ؛ پدرتم تنها نیست میره پیش مریم….. تا اسم مریم اومد عصبانی شدم و به سارا نگاه کردم ؛سارا تازه فهمید چی گفته دستشو گذاشت رو دهنش…. مریم زن دوم بابام بود…مادرم به خاطر اون هرزه تصادف کرد و به اون روز افتاد ،با این حالم بابام عین خیالشم نبود و اون زنیکه رو میاورد تو خونه..سنش کمه خیلیم کمه فقطم به خاطر پول بابام باهاش ازدواج کرده…ولی من اون و بالاخره از زندگیمون بیرون میکنم… _پس بگو …بابام تو رو فرستاده اینجا که منو راضی کنی و ببری تا ایشون جیگرگوششون رو بیارن اینجا؟؟؟ _نه عزیزم من خودم اومدم …چون میدونم بابات بالاخره مریم و اینجا میاره …برای تو هم خوب نیست اون رو ببینی ،برای همین اومدم و این پیشنهاد رو بهت دادم ،ولی ازت خواهش میکنم باهام بیا عسل؟؟؟ _انگار نه انگار که مامانم تازه مرده ، حداقل صبر میکرد تا کفن زنش خشک بشه بعد اون زنیکه عوضی رو بیاره خونه… تمام حرفام رو با صدای بلند میگفتم..صبرم دیگه تموم شده بود از دست این کاراشون.. _هیس آروم باش بابات میشنوه!!! _دارم بلند میگم تا بشنوه…میخوام بشنوه…
_عسل آروم باش؛من الان وسایلتو جمع میکنم .امشبم پیشت میمونم فردا بعد از دانشگاه میای پیش خودم…حرفم نباشه… چیزی نگفتم.شاید بهتر باشه برم تا بیشتر از این زجر نکشم.. _حالا هم بیا پایین شام بخور… سری تکون دادم …بعد از اینکه لیلی بیرون رفت ،بلند شدم و روبه روی آینه ایستادم…

چقدر تو این چهل روز عوض شدم..حتی خودمم نمیشناسم…دیگه اون چشمام نمیدرخشه..بی حاله..کجاست اون عسل؟عسل ملکی؟کجاست اون دختره شاد که هرجا میرفت دردسرای خنده دار درست میکرد؟واقعا من چی شدم؟ چشم از آینه گرفتم و شونه ام رو برداشتم و موهام رو شونه زدم… دست و صورتمو شستم و از اتاق خارج شدم…به سمت پله ها رفتم…پله هایی که به زمانی با مامان سرش دعوا میکردیم که چرا من همش ازش سر میخورم… به سمت میز ناهار خوری رفتم …بابام چه خوش تیپ شده بود انگار فقط منتظر چهل مامان بود…خوب در هر حال مریم جون واجب تره…. کنار سارا نشستم…انگار بابام تازه من و دید.. _سلام به دختر عزیزم سلام:خیلی سرد جوابش رو دادم _چیزی شده دخترم؟ _نه اتفاق خاصی نیفتاده فقط یه چیز کوچیک که اونم برای شما خیلی مهم نیست…فقط مامان من مرده ،همین ،شما خودتون رو درگیر نکنید… سارا به پهلوم زد تا مثلا من ساکت شم.. بی توجه به اون سالاد ریختم اما اصلا نمیتونستم بخورم از گلوم پایین نمیرفت… بابامم همونجور بهم خیره شده بود… _چرا فکر میکنی مینا (مادرم) برام بی ارزش بوده؟ _فکر نمیکنم این واقعیته،اگر با ارزش بود باهاش بد رفتاری و بی توجهی نمیکردید یا با اون زنیکه ازدواج نمیکردید ،دارو ندارتون به اسم مریم نمیزدید…
دیگه تحمل این لحظات و ندارم…بلند شدم تا برم …وسط راه بودم که.. _حرفاتو زدی و هرچی دلت خواست به من و مریم بیچاره گفتی،پس صبر کن تا جوابتم بگیری… پوزخندی زدم و برگشتم..مریم بیچاره،این بلا هارو سرمون آورده حالا شده بیچاره… _من زن دیگه گرفتم چون مامانت از من میخواست طلاق بگیره… تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم…

_خودتون دارید میگید میخواست طلاق بگیره…هنوز که طلاق نگرفته بود؛شما به جای اینکه منصرفش کنید رفتید یه زن دیگه گرفتید؟چرا چرا منصرفش نکردین؟ _چون و من و مادرت اون موقع جدا شده بودیم!!!! چی؟این امکان نداشت اونا از هم جدا شده بودن؟ _یعنی…یعنی _آره منو مینا توافق کردیم برای اینکه تو چیزی نفهمی اینجا پیشت بمونه که اون اتفاق افتاد…
قسمت دو این امکان نداره..پدر مادرم از هم جدا شده بودن؟…نه ..نه… _ش…شما دارید دروغ میگین این امکان نداره؟ _این اتفاق افتاده… وای خدا نمیتونم اینجارو تحمل کنم…خدای من سریع به سمت اتاقم دوییدم …با چشمان اشکیم چند دست لباس و وسایل مهممو جمع کردم و تو کوله ام گزاشتم و سریع حاضر شدم…سوییچ ماشینمو برداشتم و از اتاق خارج شدم…. لیلی و بابا با تعجب نگام کردندو من بی توجه به اونا به سمت در رفتم ، تا خواستم خارج شم صدای : داد بابا بلند شد _کجا؟ فکر کردی شهر هرته سرتو انداختی پایین و واس خودت میری؟ :منم با داد جوابش رو دادم _آره شهر هرته ،اگه نبود که اون بلا سر مادرم نمیومد و امثال اون هرزه پاشون تو خونمون باز نمیشد..حالام میخوام از اینجا برم تا راحت باش… یه پوزخند زدم.با سیلی که زد نزاشت حرفمو ادامه بدم ،معلومه خوب واسشون غیرتی شده… _در مورد مریم درست صحبت کن… میدونم تو اون لحظه از خشم قرمز شده بودم..ولی بازم توجهی نکردم و از خونه زدم بیرون و به سمت ماشینم رفتم.سریع دزدگیر و زدم و سوار ماشین شدم..ریموت در حیاط رو هم زدم و به سرعت از خونه خارج شدم… خدای من پدرم جلوی من از اون زن دفاع کرد …این واقعا چه جور پدریه؟؟ تو خیابون ها چرخ میزدم و مقصد مشخصی نداشتم… کلافه شدم و زدم کنار…سرم رو گذاشتم رو فرمون و زدم زیر گریه…

_خاله؟ خاله؟ سرم رو بلند کردم با تعجب به پسر بچه که از پشت شیشه صدام میکرد نگاه کردم…چهرش نگران بود.. شیشه رو دادم پایین و پسرک نگاه کردم… _خاله حالتون خوبه؟ :لبخندی زدم و گفتم _آره خوبم…این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ _من…من اومده بودم به مادرم سر بزنم… با تعجب گفتم : _مادرت؟ _آره …امروز حالش بد شده بود آوردنش بیمارستان… به کنارم نگاه کردم…بیمارستان ضیاییان… یعنی من تا فلاحم اومدم؟ محله قدیم…پر از انسان های دوست داشتنی… بر گشتم تا به پسرک چیزی بگم… ولی نبود…انگار رفته بود …اطراف رو نگاه کردم ولی نبود… نفسم رو دادم بیرون…گوشیم رو برداشتم و به یکی از صمیمی ترین دوستام زنگ زدم.. _الو؟ _سلام یاسمن خوبی؟من عسلم _سلام آبجی حالت خوبه؟ چیزی شده؟ _نه عزیزم فقط میخواستم بگم که الان میتونم بیام پیشت؟ _الان؟مگه کجایی؟ _بیرونم قضیه ش مفصله… _باشه گلم بیا منتظرتم… _مرسی خدافظ تلفن رو قطع کردم و تو کیفم گذاشتم و به سمت خونشون حرکت کردم… یاسمن یکی از بهترین دوستم بود و از همه راز هام با خبر بود درست مثل لیلی.. جلو در خونشون ماشینم رو پارک کردم و کیفم و برداشتم و از ماشین پیاده شدم…به سمت در ت خونشون رفتم و زنگ رو زدم…بعد چند ثانیه صدلی یاسمن اومد..

_بله؟ _نمیخوای بگی که منتظر کس دیگه ای بودی؟ _نه _پس در و بزن درو هل دادم ورفتم داخل از پله ها بالا رفتم … یاسمن با لبخند زیبایش جلوم سبز شد… به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم … _یاسی دلم برات خیلی تنگ شده بود… _من همینطور گلم _اهم از بغل یاسمن بیرون اومدم و با تعجب به سیاوش(نامزد مریم از همکلاسی های دانشگاه چند وقته نامزد شدن)نگاه کردم..این اینجا چیکار میکرد.. _ا چیزه عسل جان سیاوش اومده هم مراقب من باشه تو این مدت که مامان بابام نیستن و هم اینکه دوست داشت تورو ببینه… :با لبخند خواهرانه و قدر شناسانه به سیاوش نگاه کردم و گفتم _سلام…ممنونم _سلام…نه بابا این وظیفم بود…باید زودتر میومدم… _همین که به یاد بودین کافیه… _ا خوب حالا این بحثارو ول کنین بیاید بشینید من پذیرایی کنم… : نمیخواستم مزاحم خلوتشون بشم برای همین گفتم _یاسمن جان ببخشید ولی من خیلی خستم میشه… :نزاشت حرفمو ادامه بدم و گفت _ببخشید اصلا حواسم نبود باشه بیا اتاقت رو نشونت بدم. … روی تخت دراز کشیده بودم و به یاسمین فکر میکردم که چه خانواده خوبی داره …که چه نامزد خوبی داره…پدر و مادر خونگرم و مهربون که آدم تو یه نگاه عاشقش میشه… چشمام رو بستم و بی هیچ فکری خوابیدم…
_اه بلند شو دیگه باید بریم…

_یاسمن جونه من اصلا حال و حوصله پارسا رو ندارم… _اوه اوه چه زود پسر خاله شدی؟؟؟؟؟استاد فتوحی… _برو بابا پتو رو کشیدم رو سرم و سعی کردم دوباره بخوابم ….ولی مگه میشد خواب از سرم پریده بود… بلند شدم و با حرث پتو رو کنار زدم و رفتم دستشویی و کارای لازم رو کردم و اومدم بیرون.. دیگه مجبور بودم برم…جلو آینه یه ذره قیافم و درست کردم و مانتو شلوارم و پوشیدم و حاضر شدم.. سریع از یاسمن خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم…. ماشین رو کنار دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم….. ماشین فرهاد(از همکلاسی هام که باهاش لج بودم شدیددد و هنوزم هستم ) رو دیدم…بالاخره بعد یه ماه دیدشم..دلم برای کل کلامون تنگ شده بود… وارد دانشگاه شدم و یک راست به سمت کلاس رفتم … با انگشتم دو تقه به در زدم… _بفرمایید… مثل اینک
ه دیر اومدم…صدای استاد فتوحی بود… دستگیره رو فشردم و داخل شدم… همه با تعجب نگاهم میکردند…به فتوحی نگاه کردم…اون هم متعجب بود… باورشون نمیشد من بیام؟ _استاد میتونم بشینم؟ از بهت خارج شد و لبخندی زد و با دست به صندلی همیشگیم اشاره کرد.. _بفرمایید… لبخندی زدم و رفتم رو صندلیم که درست کنار فرهاد بود نشستم… ولی فرهاد قبلا اینجا نمینشستا…. :استاد رو به من کرد و گفت _خانم ایمانی بعد یه ماه خوش اومدید…و بابت مرگ مادرتونم باید بگم متاسفم…و امیدوارم بتونید به درساتون برسین…

لبخندی زدم و تشکری زیر لب کردم…. فتوحی شروع به آموزشش کرد و من هم با دقت گوش میدادم

به این پست امتیاز دهید.
از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
110 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.