سرچ دانلود

رمان تازیانه و عشق - سرچ دانلود

یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

رمان تازیانه و عشق

دسته بندی : رمان تاریخ : جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۹۷

رمان تازیانه و عشق

رمان تازیانه و عشق

امروز در وبسایت سرچ دانلود رمان تازیانه و عشق را برای شما آماده کرده ایم که در رابطه با دختر و پسر جوانی میباشد که میخواهند ازدواج کنند اما برادر دختر راضی به این ازدواج نیست پس آنها باهم فرار کرده و یواشکی ازدواج میکنند، هنگامی که شهاب برادر عروس از موضوع مطلع میشود خواهر داماد را میدزد و شروع به اذیت و آزار آن میکند تا اینکه… . جهت دانلود رمان تازیانه و عشق به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. رمان تازیانه و عشق نوشته شیوا میباشد.

خلاصه رمان تازیانه و عشق

شهاب و فرگل مدت هاست که عاشق هم هستن ولی برادر فرگل به ازدواج اونها رضایت نمیده ؛ بعد از این که تلاش اونها برای راضی کردن برادر فرگل بی نتیجه میمونه ، آنها تصمیم میگیرن که مخفیانه ازدواج کنند و فرار می کنن ؛ برادر فرگل وقتی موضوع رو میفهمه ، خواهر شهاب رو میدزده و شروع به اذیت و آزار اون میکنه تا اینکه…

بخشی از متن رمان تازیانه و عشق

امروز قرار بود برای بار دوم با برادرم شهاب ، به خواستگاری فرگل بریم بار اول که رفتیم برادرش با دادو دعوا بیرون مون کرد ، ببینیم امروز چه کارمون میکنه ! مانتوی بنفش پررنگ همراه با شلوار جذب بنفش کم رنگ با شالی به رنگ شلوارم پوشیدم ، موهامو بالا بسته بودم و کامل داخل شالم پوشونده بودمشون رفتم جلوی آینه کمی ریمل زدم و یه کمم برق لب. پوست صورتم سفیده و برق میزنه ، به خاطر همین یه کم آرایشم خیلی خودشو رو صورتم نشون میده اهل آرایش نیستم ، امروزم چون قراره برای شهاب ریم خواستگاری یه کم ناپرهیزی کردم . شالمو درست کردم و به خودم در آینه نگاه کردم : صورت سفید ، چشمای کشیده ی سبز پررنگ ، نه خیلی درشت و نه خیلی ریز با یکم رگه های آبی ، مژه های مشکی بلند ، ابروی کشیده و شمشیری مشکی ، بینی سربالا که هرکس بار اول منو مبینه فکر میکنه عمل کردم ، با لبهای گوشتی صورتی . رو هم رفته قشنگم ! خیلی هم خودشیفته هستم با این تعریفات ! بدنمم سفیده ، خیلی از دخترهای برنزه خوشم میاد ، دلم میخواد یه سری برم شمال و حسابی برنز کنم ، دوستام که بهم میگن ، رنگ پوست برنزه به چشمام خیلی میاد ،حالا یه بار امتحانش میکنم . کیلو هست۱۵ وزنم هم ۵۶۱اندامم ظریفه و لاغرم ، قدم متوسطه ، سالمه۳۲ گفتم که روی هم رفته بد نیستم ! سنمم با این نباید گفت میگم : کیف و کفش مشکیمو دستم گرفتم و از اتاق بیرون رفتم ، با دیدن شهاب تو اون کت و شلوار نوک مدادی با اون موهای مشکی حالت دار که روبه بالا شونه زده دلم ضعف رفت : -الهی من قربون تو داداش خوشگلم بشم ! -خدا نکنه ، توکه از من قشنگ تری -در این که شکی نیست ، ولی تو هم چون داداش خودمی ،خیلی خوشگلی

دوباره به شهاب نگاه کردم : چشم هاش سبز بود ولی از چشمهای من یه کم پررنگتر ، مثل سبز لجنی ! بینیش هم مدل من ولی مردونه تر و کمی بزرگتر ، لبهاش باریک و معمولیه ، پوستش هم به بابا رفته و گندمی تیره است ، برعکس باشه ، به خاطر بدن سازی رفتن هم حسابی اندامش عضله ۵۹۵من که به مامان رفتم ، قدش هم به داییم رفته بلند و رشید ، فکر کنم ای شده ، خلاصه خواهر و برادر یکی از یکی خوشگل تر ! سالشه ، مهندسی صنایع خونده ، الانم تو یه کارخونه استخدام شده و کار میکنه ، منم حسابداری خوندم ، لیسانس گرفتم و ۳۲شهاب هنوز کار پیدا نکردم ، کارهای منشی بودن و این ها بوده ، ولی دلم نمیخواسته برم ، دوست دارم حساب دار یه شرکت دولتی بشم ، نه منشی که وقتی از در شرکت میری تو رئیس شرکت اول تورو با چشماش میخوره بعد میپرسه مدرکت چیه ! شهاب با فرگل دو سالی میشه که تو همون کارخونه آشنا شدن ، آخه کارخونه مال بابای فرگل بوده ، الانم که فوت کرده رسیده به فرگل و برادرش ! شهابم که منو کشته با این عشقو عاشقیش ! نگاه هنوز داره جلوی آینه موهاشو درست میکنه ! -شهاب جان بسه ، بریم دیر شد ! -باشه خواهری الان ! -زود باش دیگه ، فرگل از دست رفت! -زبونتو گاز بگیر ! -خدا شانس بده ! -بریم حسود خانم ! دستمو دور بازوی شهاب حلقه کردم و با هم از آپارتمانمون خارج شدیم ، توی آسانسور هر دو ساکت بودیم و من طبقه هایی که پایین میرفتیمو میشمردم:

، هم کف۱ ،۲ ، ۳ ،۴ ،۵ ، – ۶ -خسته نشدی هر دفعه این کارو میکنی -نچ ! -واقعاً که -چرا ماشینو تو پارکینک نیوردی ؟ -اینجوری سریع تره ! -بابا عجول ! شهاب خنده ای سر داد و دستمو گرفت و به سمت ماشین برد ؛ هر دومون سوار پراید شهاب شدیم و راه افتادیم . خونه ی اونا نیاوران بود و خونه ی ما فلکه ی سوم تهران پارس ! راه خیلی زیادی تا اونجا بود ، بی حوصله پوفی کشیدم و به گذشته فکر کردم ، به سه سال پیش که بابا و مامانو عمه سوار هواپیما شدن که برن مشهد ، ولی نه به مشهد رفتن و نه دیگه هیچ وقت برگشتن ، هواپیماشون سقوط کرده بود ؛ خدا قسمت هیچ کس نکنه ، خیلی بد بود خیلی ؛ اون روزها حالم خیلی بد بود ، اگه محبت ها و مواظبتهای شهاب نبود ، نمیتونستم بازم خودمو بدست بیارم . با قرار گرفتن دستی روی شونه ام از فکرو خیال بیرون اومدم و به شهاب نگاه کردم ، شهاب با نگرانی نگاهم میکرد : -خوبی ؟ -آره داداش ، چرا بد باشم ؟ -چند بار صدات زدم جواب ندادی ! -حواسم نبود …. رسیدیم ؟ -آره ، پیاده شو ! -یا خدا ، یا مولا علی -چیه دختر ؟ مگه میخوان بکشنمون ؟

-نمیدونی چقدر از اون داداشه میترسم ! -نترس من باهاتم با هم پیاده شدیم و جلوی درشون رفتیم ، شهاب سرفه ای کرد و زنگ رو فشار داد ، عادتشه ، هر وقت استرس داره سرفه میکنه ، الهی بمیرم ! در با صدای تیکی باز شد ، خب معلومه آیفون تصویری ، این روزها دیگه همه دارن ، حتی ما هم داریم ،چه برسه به اونا ! با هم از در مشکی رنگ و بزرگشون وارد خونه شدیم ، حیاط خیلی بزرگی داشت ، دو طرفشم باغ بود ، فکر کنم خونه شون دو هزار متری باشه ، مبارک شون باشه ، خیلی قشنگه ! از حیاط و باغ که گذشتیم به پله های ایوان بزرگ و گردی که جلو مون بود رسیدیم ، از پله ها بالا رفتیم و جلوی در ورودی چوبی ایستادیم ، شهاب دوتا تقه به در زد و دست شو پایین آورد و منتظر شد در با صدای قیژی باز شد و قامت آقای برج زهر مار پیدا شد . چه عجب ایندفعه خودش درو باز کرده ، با پوزخند تحقیر آمیزی به سرتاپای ما نگاه کرد و دستشو به حالت بفرمایید به سمت داخل گرفت ((میمیره بگه بفرمایید ، انگار زبون نداره ، اییش !)) وای ، این چرا اینجوری منو نگاه کرد ؟ نکنه شنید چی گفتم ! وای که من چقدر از این چشم های مثل شبش میترسم ، مثل شبهایی یه که رعدو برق میشه ! برعکس چشم های فرگل که مثل شب های مهتابی و آروم میمونه ! -سلام فرهمود خان ! -سلام آقای دارابی ، بفرمایید -سلام -علیک سلام ! بی ادب ، این چرا این جوری جواب منو میده ؟ پسره ی از خود راضی !

سرمو بالا گرفتم و نگاهمو از چشمهای ترسناکش گرفتم و وارد خونه شدم ؛ از در که رفتیم تو سالن بزرگی بود که در واقع حکم راهروی اون خونه رو داشت ، بعد چهار تا پله میخورد پایین و پذیرایی قرار داشت ، دست چپ راهرو یه راروی باریک تر بود که به آشپزخونه ختم میشد ، و دست راستم یه عالمه پله که به صورت گرد بود و به اتاق خواب ها و سالن طبقه ی بالا ختم میشد ؛ از پله ها پایین رفتیم ، در پذیرایی ، فرگل و مادرش فرانک خانم ایستاده بودن ، با دیدن اونها انگار جون تازه گرفتم ، به سمتشون رفتم و بغلشون کردم

به این پست امتیاز دهید.
از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
93 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.