سرچ دانلود

دانلود رمان تاریخ انقضا کیمیا سوار Pdf - سرچ دانلود

چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

رمان تاریخ انقضا

دسته بندی : رمان تاریخ : چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶

دانلود رمان تاریخ انقضا

رمان تاریخ انقضا

رمان تاریخ انقضا یک رمان بسیار زیبا به قلم کیمیا سوار میبابشد که به صورت پارت های جداگانه در تلگرام منتشر میشود. در ادامه مطلب میتوانید این رمان را به صورت آنلاین مورد مطالعه قرار دهید.

باصدای محکم بسته شدن درب خونه از خواب پریدم.خیلی دلم می خواست بعد از دعوای دیشب مامان و بابا در سکوت و آرامش کمی بیشتر بخوابم. اما صدای ریز گریه کردن های مامان از جا بلندم کرد.

گوشی موبایلم رو چک کردم.پیام خاصی نداشتم.فقط یک پیام بیشتر از همه توی ذوقم خورد.شماره قبض و شماره ی پیگری همراه اول که اخطار قطع خط رو داده بود.

کلافه نفس عمیقی کشیدم. میخواستم به بابا رو نندازم و باهاش سرسنگین باشم. اما حالا برای پرداخت قبض موبایلم باید باهاش هم کلام میشدم.

بی رمق تاپ و شورتم رو عوض کردم و به جای اون بلوز و شلواری پوشیدم و ازاتاق رفتم بیرون.

مامان توی نشیمن نشسته بود و آروم گریه می کرد. طاقت گریه هاشو اصلا نداشتم.اعتراف میکنم گریه خوشکل ترش میکنه. ولی خب کیه تحمل کنه از اون چشمای خوشگل خون بباره؟!

رفتم کنارش و آروم دستمو توی موهای فرفری قهوه ایش کشیدم .
با چشمای رنگی خوش رنگش بهم زل زد و گفت:

_سایه؟

آروم گونه اش رو بوسیدم و سرش رو روی سینه ام گذاشتم:

_گریه نکن مامان.چیز تازه ای که نیست…هست؟! چندین ساله که همین آشه و همین کاسه.

سرش رو از روی سینه ام برداشت و با چشمای گرد شده گفت:

_نه سایه…این بار دیگه فرق داره. این بار احمد رو ازدست دادم. این بار زندگیم رو ازدست دادم سایه! همه چیز تموم شد.احمد رفت…

موهای ریخته شده روی صورتش رو پشت گوشش زدم:

_عزیزم برمی گرده.

خیره شد به دیوار و نالید:

_اما این بار فرق داره.

قلبم لرزید از لحن مامان. پس مادربزرگ کار خودش رو کرده بود.بالاخره بابا رو راضی کرده بود تا یه وارث بیاره. یه وارث از زنی که مادر من نبود! یه وارث برای نگه داشتن اسم خاندان ملک!

بابا منو دوست داشت. خیلی هم دوستم داشت. ولی دلش پسر می خواست.پسری که وارث اسم و رسم و ثروت خاندانش بشه. یه پسر که نسل رو ادامه و توسط تنها بازمانده اش منقرض نشه!

حالا که مامان دیگه باردار نمیشد . مادر بزرگ هم افتاد بود به تقلا. آخه بابا تنها پسر خانواده بود!

هق هق مامان کم کم ته کشید و فقط بی صدا زل زده بود به نقطه ای . رفتم براش یه لیوان آب آوردم و بهش دادم که بخوره.

بابا خیلی بهتر می تونست با مامان رفتار کنه. ولی نخواست. مامان بزرگ اونقد زیر گوشش خوند که بابا شیر شد واسه مامان.

حرف های دیشبش هنوز توی گوشم بود و از خودش متنفر ترم می کرد.

“ببین مریم انتخاب دیگه ای نیست تو دیگه نمیتونی برام یه پسر بیاری و خودت هم بهتر میدونی چقدر ازاین بابت تحت فشار هستم. اگر این همه مدت به جای خوشگذرونی و وقت گذرونی با دوستات نبودی الان من یه پسر داشتم و اینقدر از جانب مامان سرکوفت نمی شنیدم.

پسرمو کشتی و حالا باید تاوان اون رو بدی مریم…می خوام اقدام کنم برای همسر دوم”

چشمامو میبیندم و صدای التماس های مامان رو توی ذهنم تداعی میکنم.

مامان بزرگ نوه می خواست یا خراب کردن زندگی پدرومادر من رو؟!

حالا بابا چطوری میخواست مقابل بابا فریبرز قد علم کنه و بگه دخترش رو نمیخواد؟!

واقعا چطوری دلش میومد بعد این همه سال مادرم رو ترک کنه.

مادرم اشتباه کرده بود درست ولی بابا چندسال پیش مامان رو با همین مشخصه ها انتخاب کرد.

به نظرم این حق رو نداشت توی این سن ترکش کنه.

بابا به خاطر مامان خیلی کارها کرد. مقابل مادربزرگ خیلی ایستاد. شاید مامان هم نباید اینجوری باهاش تا می کرد.

اصلا دوست نداشتم توی روابطشون دخالت کنم. اونم وقتی که بابا براش مهم نبود یه دختر بزرگ داره ، مامان براش اهمیت نداشت که بابا چقدر پسر دوست داره. پس من حق دخالت نداشتم . چون هر دو حق داشتند. حتی مادربزرگ هم حق داشت که دلش نوه ی پسری بخواد و منو دوست نداشته باشه!

چشمامو باز و بسته کردم و نم اشک رو ازروی گونه ام گرفتم. این خونه برام دیگه هواش حکم هوای زندان رو داشت.

پریسا

 

توی آیینه به خودم نگاه کردم.سینه های خوش فرمم زیر لباس قرمز جذابم خودنمایی می کرد. کمر باریک و باسن برجسته ام توی لباس شبم هر مردی رو وسوسه می کرد.

امشب باید خیلی خوشکل باشم. امشب یه شب خاصه. امشب احمد رو باید توی مشتم بگیرم.

دستم روی پهلوم گذاشتم و ژستی گرفتم جلوی آیینه:

_این مرد مال منه. حق منه. چون من دوستش دارم!

عطر تند مورد علاقمو روی گردن و مچ دست هام زدم . ژرم رو پر رنگ تر کردم. من باید اون رو اسیر می کردم. باید نشونش میدادم من هم زیبا هستم. حتی از همسرش هم زیباتر!

 

صدای زنگ اومد. نگاه سریعی به ساعت انداختم . برخلاف همیشه امروز زود اومده بود!

خودم رو جمع و جور کردم و رفتم سمت آیفن.میدونستم خودشه ولی بازهم پرسیدم:

_کیه؟!

انتظار عزیزم و جانم گفتنش رو نداشتم ولی انتظار این خشونتش رو هم نه:

_باز کن!

امشب قدرت مردونه ات رو میون ناز ونوازش زنونه ام درهم میشکنم.

در واحد رو براش باز گذاشتم و تکیه دادم به چهارچوب در تا بیاد.

به محض خروجش از آسانسور اخم غلیظی کرد و گفت:

_این چه وضعشه؟

از غیرتش خوشم اومد.آویزون بازوش شدم که در و عصبی بست و نیم نگاهی بهم انداخت:

_خوشکل شدی.

با عشوه لباش رو نوازش کردم و گفتم:

_فقط خوشگل شدم؟!

خم شد و لب هامو پرحرارت بوسید:

_و قاتل جونم!

ضربان قلبم ازهیجان بالا رفت. روی پنجه پا بلند شدم و لباشو بوسیدم. بعداز چند بوسه از طرف من ، اون هم شروع کرد به همکاری.

کم کم دستاش دور کمرم حلقه شد و بوسه هاش شدت بیشتری گرفتند.

دست بردم سمت دکمه های پیراهنش و با اضطراب به نوبت بازشون کردم.

لب هاش رو ازروی لب هام برداشت و گفت:

_می خوای دیوونم کنی پری؟!

گونه اش رو نوازش کردم و با لذت گفتم:

_آره احمد…امشب میخوام دیوونت کنم!

دستشو از روی کمرم کشید به سمت بالا ….لباش رو روی گردنم گذاشت و زیپ لباسم رو آروم آروم پایین کشید.

تنم داشت داغ میشد. از هرم نفس های داغش روی گردنم. از لمس دستاش روی پوست کمرم.

لباسمو از روی شونه هام انداخت و با لذت نگام کرد.

_بدنت زیباترین بدنیه که تا حالا دیدم پریسا!

هیچ وقت به اندازه ی الان از تعریف یک مرد غرق لذت نشده بودم. اون هم احمد ملکی که یه حوری بهشتی توی خونه اش بود.

دستش رو از روی شونه هام تا روی بازوم کشید و بازهم لب هام رو شکار کرد.

غرق لذت از بوسه ی خشن و مردونه اش پیراهنش رو کم کم از تنش بیرون کشیدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

الان که احمد غرق نیازه پس همین امشب باید تصاحب بشه. شاید هیچ وقت مثل الان بخت باهام یار نباشه و احمد خودش پیش قدم نشه.

از خودش جدام کرد و کفش هاش رو از پاش در آورد و گوشه ای پرت کرد.

_آخرش دلبری هات شکارم کرد.

دستمو روی سینه ی مردونه اش کشیدم و خیره شدم توی چشماش:

_الان از بودن با من لذت می بری؟!

صورتم رو نوازش کرد و دستش رو زیرباسنم برد و من هم به دنبالش پاهام رو حلقه کردم دور کمرش و لب هام رو روی لب هاش گذاشتم . مسیر اتاقم رو خوب بلد بود. همونی اتاقی بود که بار ها کشوندمش اونجا ولی حاظر نشد حتی یک لمس کوچکم هم کنه.

من چقدر امشب خوشحالم. احمد دیگه توی چنگم بود. توی دستای من…توی دستای پریسا!زنی که خیلی خواهان داشت ولی برای دست آوردن این مرد خیلی خودش رو پایین آورد.

به این پست امتیاز دهید.
رمان تاریخ انقضا
4.33 (86.67%) 3 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
1,490 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.