سرچ دانلود

دانلود رمان من ارباب توام - سرچ دانلود

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

دانلود رمان من ارباب توام

دسته بندی : رمان تاریخ : شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان من ارباب توام

رمان من ارباب توام

رمان من ارباب توام رمانی به قلم honney66 میباشد، موضوع رمان در رابطه با ازدواج اجباری و… است. داستان در رابطه با دختری پولدار و آرام و نجیب است. این دختر پایبند به دین نیست اما به هیچ وجه هم دختر بدی نیست که کارهای خارج از عرف انجام دهد، داستان از آنجایی شروع میشود که… .

خلاصه رمان من ارباب توام

داستان رمان من ارباب توام در رابطه با دختری پولدار و نجیب است که به دین پایبند نیست اما به هیچوجه هم دختر بدی نیست و کار های خارج از عرف انجام نمیدهد، شاید لباس هایش نسبتا آزاد باشد ولی این اصلا به معنی بد بودن شخص نیست. داستان اصلی از آنجایی اغاز میشود که پدر داستان با این دختر مسئله ای را در میان میگذارد، او میخواهد که رزا (دخترش) با پسری به اسم ساشا که بسیار خشن، بیرحم، زورگو و مغرور و خودپسند است ازدواج کند و همین مسئله باعث بهم ریختن زندگی این دختر میشود… . این رمان کامل شده است و به زودی تمامی پارت های آن در همین پست قرار خواهند گرفت.

قسمت اول

اوفف خسته شدم با این استاد ایکبیریش همون بهتر که ساعت کلاسی تموم شد
وگرنه جوون مرگ میشدم .با شادیه فراوان از کلاس زدم بیرون به سمت دویست و
شیش صندوقدار سفید رنگم رفتم و با یه جهش پریدم توش کولمو پرت کردم کنارم
.ماشینو روشن کردمو پیش به سوی منـــــــزل
تا رسیدن به خونه نیم ساعتی راه هست پس بهتره یه نموره از خودم براتون بگم
خوبه نه ؟
خب عرضم به حضور مبارکتون که من رزا نعمتی هستم ۱۸ ساله و دارم واسه کنکور
درس میخونم که ایشالله اگه خدا بخواد سال بعد که کنکور دادم قبول شم .حالا بگو
ایشالله
خب خب دختر خیلی خوشکل و نازی نیستم ولی بقیه میگن قیافه ی خوبی داری
.صورت گردی دارم با موهای لخت و خرمائی بلند که تا گودیه کمرم میرسه و
ابروهایی پهن و کشیده که تازگیا تمیزش کردم خیلی خوب شده دماغی سربالا و
عملی که همین ۴ ماه پیش عملش کردم و لبایی قلوه ای و صورتی پوستمم برنزه
و اما بیشترین چیزی که تو صورتم خودنمائیی میکنه رنگ چشمامه چشمایی به رنگ
خاکستری و آبی کمرنگ که به سفیدی مبزنه خیلی دوسشون دارم چون ترکیبی از
رنگ چشای بابام و مامانمه
هیکلمم به لطف باشگاه فیتنس حسابی رو فرمه قد نسبتا بلندی دارم ۱۷۱ و همینا
دیگه و اینکه تک دختر هستم ..
در صدد گرفتن گواهی نامه رانندگی هستم و هفته ی دیگه میگیرم .لابد میگید چطور
اینقدر زود ؟ خب باید بگم که زیادم زود نیست تا ۳ ماه دیگه میرم تو ۱۹ سالگی و از
قبلم رانندگی بلد بودم ..بلی ..باید بگم درسته که خونواده ی متوسطی هستیم
ولی بابام برام هیچی کم نزاشت تا حدی که الان بیشتر کارهایی رو که من میتونم تو
این سن انجام بدم یه پسر ۲۷ ساله شاید نتونه
بله رانندگی و موتور و دوچرخه و اسکیت و خلاصه خیلی چیزای دیگه رو هم کامل یاد
دارم پس چی فکر کردین .. بله و اما داشتم در مورد رانندگی میگفتم ..رانندگی رو
عموم تو سن ۱۴ سالگی بهم یاد داد و دستش درد نکنه وگرنه الان باید با اتوبوس
میرفتم
تنها چیزی که حرسمو در میاره اینه که تو خیابون مجبورم کاملا مقرراتی رانندگی کنم
..تا یه موقع به وسیله ی پلیس جان جریمه نشم چون هنوز گواهی ناممو نگرفتم و
گواهینامه هم که یختی بابا ( ندارم ) اگه پلیس جون بیاد و منو بگیره ..خودم که
هیچی ماشین عزیزم بدبخت میشه میوفته گوشه ی زندان ..
بله چی فکر کردین یه همچین آدم با محبتی ام من ..یــــــــــِــس
حدود نیم ساعت بعد بلاخره با تلاشای فراوان من و ماشین عزیزم رسیدم پشت در
خونه ..حوصله ی پیاده شدن نداشتم ..واسه همین خم شدم و مبایلمو از کیفم در
آوردم ..
گوشیمو خیلی دوست داشتم اینو بابام بهم به مناسبت تولدم که همین پارسال بود
داد ..یه نوکیا لومیا ۱۰۲۰ که عاشقش بودم ..

بعد از چند دقیقه که قربون صدقه ی گوشیم رفتم بلاخره رضایت دادم تا به مامی زنگ
بزنم شماره ی خونه رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بدن
بعد از ۷ بوق صدای ناز مامانم تو گوشی پیچید ولی مثل همیشه نبود .انگار ناراحت
بود ..نمیدونم شایدم من توهم زدم نمیدونم ..بیخیال با لحن شادی شروع کردم به
حرف زدن
مامان _ بله ؟
_ ســــــلام و صد سلام به عشق خودم ..خوبی مامانم ؟
مامان _ سلام رزا تویی ؟
_ نه په دختر همسایس خوب منم دیگه اینم از اون سؤالا بودا ..من که میدونم
حواست یه جای دیگه بود
مامان _ بسه کم نمک بریز کجایی ؟کلاست تموم نشد
_ چرا مامان زنگ زدم بگم میشه درو باز کنید من بیام تو؟
مامان _ ای از دست تو دختر سر به هوا باز ریموت درو نبردی ؟
_ مامانی باز کن دیگه قربونت برم آفرین
مامان _ باشه بیا تو
بعد هم گوشی رو قطع کرد ..یه مین منتظر شدم تا اینکه درو باز کرد ..وارد حیاط
خونمون شدم ..خونمون یه خونه دوبلکس تو یکی از مناطق متوسط تهرانه ..حیاط
خیلی بزرگی نداره ولی کلی باصفاست و منم عاشق این خونه و آدمای توشم
با انرژی وصف نشدنی از ماشین پیاده شدم و بعد از برداشتن کوله و گوشیم به
سمت خونه رفتم ولی نمیدونم این وسط این دلشوره چی میگه ؟بیخیال دلشوره
شدم و سعی کردم با انرژی مثل همیشه وارد خونه ی دوست داشتنیمون بشم
_ ســـــلام به اهل خونه ..به عشاق خودم ..پرنده های عاشق ..کجایی مامان
خوشملم ..نمیای پیشواز تک دخترت ؟ مامان

..مامانــــــی ؟ کجایی پس ؟
همینطور که صدامو انداخته بودم پس کلم داشتم مثل همیشه خودشیرینی میکردم
..همین که وارد حال شدم با دیدن صحنه ای که جلوم بود کُپ کردم ..
بابا بود اما این موقع روز که باید اون شرکت باشه ..تو خونه ؟ اونم با این وضع یهو ته
دلم خالی شد ..یعنی چی شده ..؟
بابا رو مبل تو حال نشسته بود و سرش پائین بود هر دو دستش گرفته بود به سرش
و سرشو خیلی آروم واسه حرفای مامان تکون میداد

..مامان هم رو زانو نشسته بود جلوی پاش و دشت چیزی بهش میگفت ..
اینقدر تو حال خودشون بودن که فکر کنم حتی صدامو نشنیدن ..
با رسیدن من به مبلا مامان متوجهم شد و سریع بلند شد
_ مامان اتفاقی افتاده ؟
بعد با تعجب نگام بین بابا که حالا داشت با غم نگام میکرد و مامان که ناراحت بود
ولی سعی میکرد نشون نده در رفت و امد بود ..اینقدر

محو بودم که حتی یادم رفت سلام کنم ..
بابا _ سلام دختر بابا .بیا اینجا ببینم
بعد دستاشو برام باز کرد ..مثل همیشه که میرفتم بغل بابام با این کارش کلی ذوق
زده شدم و پریدم بغلش ..آغوش پدرم پر آرامش بود

..پر گرمایی که هر لحظه اش بهم احساس امنیت میداد ..احساس غرور از اینکه پدرم
سعید نعمتیه ..و مادرم هم شیوا نعمتی ..
با غرور تو بغل بابام بودم با غرور وصف نشدنی چشام بسته بود و از تک تک این
لحظه ها استفاده میکردم ..ولی زیاد طول نکشید که با صدای مامان چشامو باز کردم
.مادری که عین فرشته ها ست کسی که حاظرم همه لحظه های زندگیم رو فداش
کنم نه تنها مادرم بلکه واسه پدرمم همینطور
با حرفی که مادرم زد باعث شد خجالت سر تا سر وجودمو بگیره و سرمو پائین
انداختم
مامان _ رزا دخترم جواب سلام واجبه ..
سرمو از شرم انداختم پائین من هیچ وقت به این دو فرشته ی مهربون بی احترامی
نکردم و حتی یه نه هم در برابر حرفاشون نگفتم
_ خیلی معذرت میخوام ..یه لحظه به کل یادم رفت ..سلام خسته نباشید ..
بابا با لبخند جوابمو داد ..
بابا _ علیک عزیزم برو لباساتو عوض کن .بعد بیا اینجا میخوام باهات حرف بزنم
سری به نشونه ی باشه تکون دادم و به سمت اتاقم راهی شدم ..بعد از رد کردن
پله ها بلاخره به اتاقم رسیدم ..اتاقی که همیشه خلوتگاهم بوده و هست ..
لحظه های آخر صدای ضعیف و اعتراض گونه ی مامان به گوشم رسید که بابا رو
مخاطبش قرار داده بود ..
مامان _ سعید الان وقتش نیست
بابا _ نه شیوا همین الان بگم بهتره ولی بازم تصمیم با رزاست اگه اون نخواد من کل
زندگیمم میدم براش ..
خب دیگه نشنیدم مامان چی جواب داد چون وارد اتاق شدم ولی فکرم بدجوری درگیر
بود ..یعنی چی شده ..چه اتفاقی افتاده که به

تصمیم من بستگی داره ..؟!
با کلی دلشوره و استرس لباسامو عوض کردم و به سمت طبقه ی پائین رفتم ..به
مبلا که رسیدم بابا متوجهم شد و بهم یه لبخند زد بعد

با دست به مبل اشاره کرد تا بشینم
به سمت مبل رو به رویی پدر و مادرم رفتم و نشستم روش یه نگاه به مامان انداختم
که کنار پدرم نشسته بود و با غم داشت نگام میکرد
..
سؤالی برگشتم و زل زدم به قیافه ی مهربون پدرم ..
**************************************************
خب سکوت بدی تو سالن بود و هیچ کس هم قصد نداشت سکوتو بشکنه .
دیگه بیشتر از این طاقت نیاوردم و خودم سکوتو شکستم
_ بابا میخواستی چیزی بهم بگی ..؟!خب من منتظرم .
بعد هم ساکت بهش زل زدم تا حرفشو بزنه ..بعد از کمی مکث بلاخره لب بابام باز
شد و شروع کرد به حرف زدن ..
بابا _ دخترم آقای سعیدی رو که یادته ..؟
آره یادم بود شریک کارخونه ی بابام که قرار بود بابا ماه قبل کارخونه رو ازش بخره
..ولی خب اونو چش به من ؟
_ بله همون که قرار بود کارخونه رو ازش بخری ؟
بابا _ بله همون شریکم ..راستش حدود چند ماه قبل با خبر شدم که پسرش یه گند
بالا آورده بود که خود آقای سعیدی مجبور به جمع کردنش شد با این کارش حسابی
رفت زیر قرض ..حالا چه خرابکاریی اونو نمیدونم ولی در همین حد میدونم که از یکی
از شریکای سابقش که حسابیم پولداره پول قرض گرفته بود ..
_ خب اینا چه ربطی به من داره بابایی ؟
بابا _ صبر کن دارم میگم بهت ..
شرمنده شدم دوباره پریده بودم وسط حرف بابام و بابامم خیلی از این کار بدش میاد
همیشه هم بهم تاکید میکنه که نپرم وسط حرف کسی
_ ببخشید ..خب ادامشو بگو
بابا _ خب بعد از مدتی نتونست پولی رو که قرض گرفته بود رو برگردونه و این کم کم
براش مشکل ساز شد ..بخاطر همین هم مجبور به فروش سهمش از شرکت شد
ومنم کل پولی رو که داشتم دادم و سهمشو خریدم تا شاید کمکی بهش کرده باشم
و دیگه هم با کسی شریک نشم ..ولی یه هفته بعد بهم خبر دادن که سعیدی
زندانه اولش تعجب کردم ولی بعد که مطمئن شدم راسته رفتم زندان ..وقی از ماجرا
خبر دار شدم فهمیدم که پسرش کل پولی رو که از فروش شرکت گیر آورده بود رو
برداشته و با دختر همون فامیل فرار کردن بخاطر همون خود سعیدی زندان بود ..
یه کمی سکوت کرد ..انگار داشت فکر میکرد که ادامشو چطوری بگه منم چیزی
نگفتم و تو سکوت منتظر شدم ببینم چی میگه .بعد از مدتی دوباره شروع کرد به
حرف زدن ..
بابا _ بعد از کلی حرف زدن با سعیدی و رفاقتی که بینمون بود منو راضی کرد تا سند
بزارم و اون بتونه از زندان بیاد بیرون از طرفی هم ۱ ماه وقت داشت تا پول رو جور کنه
و بده به اون طرف حسابش منم چون رفیقم بود و بهش اعتماد داشتم اینکارو کردم و
سند خونه رو گزاشتم واسه آزادیش و مقداری چک و سفته دادم تا ضمانت اون یک
ماه باشه ..ولی بعد از یک ماه متوجه شدم که همه ی دار و ندارشو فروخته و فرار
کرده ..
به اینجای حرفش که رسید ساکت شد ..منم شکه شده بودم .وای اصلا باورم
نمیشه کسی که بابا رو اسمش قسم میخورد یه همچین

کاری رو با بابا کرده باشه .
خیلی ناراحت شدم ولی ادامه ی حرف بابا نه تنها شک بعدی رو بهم وارد کرد بلکه
کل دنیا رو سرم خراب شد .
بابا _ بخاطر همین اون طلبکار حالا پولاشو از من میخواد ولی دیروز اومد دفترم و گفت
که اگه دخترت با پسرم ازدواج کنه مشکل بینمون حل میشه ..ولی دخترم من اینو
نگفتم بهت تا مجبورت کنم که بری و با پسرش ازدواج کنی .آدمای درست و خوبی
هستند جوری که تا حالا هیچ کس چیزی ازشون ندیده ..منم این حرفا رو بهت گفتم
که اگه یه زمانی خود آقای آریامنش رو دیدی و چیزی گفت شکه نشی ..دخترم من
حاضرم کل دارائیمو بفروشم تا پولشو جور کنم ..الانم میتونی بری تو اتاقت
خیلی گیج بودم خدای من چی داشتم میشنیدم؟ من رزا نعمتی تک دختر سعید و
شیوا نعمتی کسی که تا حالا با همه ی مشکلات زندگیش روی بد زندگی رو ندیده
بود .حالا مجبور به یه ازدواج قراردادی هستم ؟.. در برابر پول؟ ..درسته که پدرم گفت
حاضر نیست منو بده بهشون ولی آیا این از خود گذشتگی در برابر این همه
مهربونیای خونوادم چیز زیادیه ؟
نه نیست اصلا نیست ..اگه من قبول کنم هم پدرم از زیر قرض خلاص میشه هم
خونه ی بالا سرشون میمونه .ولی اگه اینکارو نکنم همه چیزمونو از دست میدیم ..
با این فکرا تصمیم نهایی خودمو گرفتم آره من باهاش ازدواج میکنم ..من میتونم از
پسش بر بیام ولی با یه شرط آره ..

با زبونم لبمو تر کردم و شروع کردم به حرف زدن
_ بابا ..
بابا سرشو بلند کرد و با قیافه ی گرفته زل زد بهم ..یه نگاه زیر چشی به مامان
انداختم که الان داشت اشک میریخت ..آخه خدایا این چه

مصیبتی بود که گرفتارش شدیم ..؟
_ من تصمیمو گرفتم باهاش ازدواج میکنم
همزمان صدای جیغ مامان و چیی عصبی بابا بلند شد ..اجازه ی اعتراض بهشون
ندادم چون این ازدواج به نفع خودشون بود
_ لطفا نخواید که پشیمونم کنید چون فایده ای نداره ..من تصمیمو گرفتم
مامان _ معلوم هست چی داری میگی تو دختر ؟
بابا _ میدونی داری چیکار میکنی ؟
_ آره بابا میدونم
بعد زیر لب گفتم
_ دارم خودمو فدای شما میکنم ..شمایی که عاشقتونم
بابا _ نه امکان نداره با فروختن خونه و شرکت میشه پولشونو جور کرد ..
_ پدر ..بابا جوونم فکر بعدش رو هم کردین؟ ..کجا بریم چی بخوریم ؟..و هزار تا
مشکل دیگه ..؟
بابا _ خدا بزرگه اونا هم حل میشه
_ نه پدر من ازدواج میکنم ..حرفمو قبول کنید میدونید که تا حالا من احترامتونو نگه
داشتم ولی برای خوبی خودتونم که باشه مجبور میشم بی احترامی کنم
مامان طاقت نیاورد و بلند شد و با گریه رفت سمت آشپزخونه
بابا _ آخه دخترم جدا از مشکلات دیگه پسره سنش خیلی از تو بیشتره ..
_ اشکالی نداره بابا ..
بابا _ مطمئنی بابا جان ؟
_ آره بابایی جونم شما دو تا از هر چیزی برام با ارزشترین ..حتی زندگیم
تو چشای بابام نم اشک رو میشد دید ولی چیزی نگفتم تا غرور پدرانش جلوم
نشکنه ..دلم نمیخواست چیزی رو به روش بیارم تقصیر بابای من نیست ..
بابا _ دخترم پسره ۳۱ سالشه خوب فکراتو بکن ۱۳ سال از تو بزرگتره ..برو تو اتاقتو
خوب فکراتو بکن ..اونا امشب میان اینجا تا حرفاشونو

بزنن .اگه نخواستی یا راضی نبودی نیا پائین
بعد هم بلند شد و رفت پیش مامان تا آرومش کنه ..بیچاره بابا خودش کلی درد
داشت ولی به روی خودش نمیاورد .با فکری درگیر بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ..
بعد از وارد شدن به اتاقم گوشیمو از رو میز عسلی کنار تختم برداشتم و رفتم رو
فایل موزیک رو تخت دراز کشیدم و شانسی یکی رو پلی

کردم
آهنگ از ندا سیدی
تویه دنیایی که هر روزش پر از رنج و غمه
لحظه ها تکراری و
حرفها همه مثل ِ همه
تویه دنیایی که هر روز آدما تنهاترن
عمرشونو میدن و
جاش قلبا ی سنگی میخرن
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزای ِ عمرم و
خیلی ساده بی هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم
به همه آرزوهام برسم بگیره حتی شده نفسم
نفســــــم
آره من میتونم کل زندگی رو به زانو در بیارم ..زانو نمیزنم ولی بقیه رو به زانو در میارم
این ازدواج هم جلو دار هیچی نیست من میتونم رزا میتونه چیزی نیست که بتونه
جلومو بگبره ..هیچی
وقتی قلب ِ آدما از زندگی خالی شده
چهره ها با پشت ِ نقاب
انگار که پوشالی شده
وقتی که نگاه ِ.مردم خالی از آرامش ِ
زندگی هرجا که بخواد
آدمارو میکشه
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزای ِ عمرم و
خیلی ساده بی هدف ببازم
او او او او او او
من میتونم
او او او او او او
من میتونم
به همه آرزوهام برسم بگیره حتی شده نفسم
نفســــــم
نمیتونه کسی راه ِ من و ضد کنه سد کنه
نمیتونه چیزی
حال ِ منو بد کنه
او او او او
من نمیخوام خودم و ببازم چون میتونم فردارو بسازم
من نمیخوام روزای ِ عمرم و
خیلی ساده.بی هدف ببازم
من میتــــــــــــــــونم
من میتــــــــــــــــونم
نگاهی به ساعت رو دیوار انداختم که ۴ بعد از ظهر رو نشون میداد ..خب هنوز خیلی وقت بود تا شب ..اونطوری که بابا گفت مثل اینکه طرفای نه میان و منم هنوز وقت دارم ..
هم خسته بودم و هم فکرم درگیر آینده بود ..با این کارم کل زندگیم رو دارم تباه میکنم ..آینده ای که ممکن بود بتونم به بهترین نحو بسازم و خودم دارم با دستای خودم نابود میکنم ..
۱۳ سال تفاوت سنی ..خیلی زیاده ..خیلی ..واسه یه لحظه خواستم برم پائین و بزنم زیر همه چی ..ولی دوباره پشیمون شدم ..دلم نمیخواست شکست خوردن پدرم و ببینم ..
کم پولی نبود ..مطمئنم حتی اگه همه ی داراییمونو میفروختیم بازم کم میومد ..خدا ازت نگذره پسره ی …استغفرالله …چی بگم بهش ..نمیدونم چیکار کرده بود که این همه خرابی به بار اورده بود ..هم زده بود زندگیه خوانوادشو خراب کرده بود هم زندگی و آینده ی منو ..
من هنوز بچم تازه دارم میرم تو ۱۹ سالگی و سنم هنوز واسه ازدواج خیلی کمه .ای خدا خودت کمکم کم که بتونم راه درسته تشخیص بدم ..اگه این ازدواج به نفعمه خب کمکم کن که به بهترین نحو انجام بشه ..ولی اگه نیست بازم کمکم کن که نشه ..
خدایا خودت بزرگی و میدونی که چی بهتره ..با همین فکرا خوابیدم ..نیاز به استراحت داشتم و همینطور آرامش فکری ..
بعد از ده دقیقه چشام بسته شد و به خواب رفتم ….
با صدای زنگ گوشیم که یکی از آهنگای انریکِ بود از خواب بلند شدم ..یکی از چشامو باز کردم و یه نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم
با دیدن اسم امیر رو صفحه یه لبخند گنده اومد رو صورتم ..باز چی میخواد این ؟
_ سلام امیر خان
امیر _ به سلام ترمز خانم ..خوبی شما ؟ چته بیحالی؟
_ خواب بودم که به مرحمت جنابالی بیدار شدم
امیر_ خرس گنده تو خجالت نمیکشی این همه میخوابی ؟
_ آخه من کجا زیاد خوابیدم ؟ ها ؟ خوبه که دیشب تا صبح داشتم خر میزدم
امیر _ چند بار بهت بگم نزن اینقدر این حیوون بدبختو گناه داره ؟ انگار حرف حساب حالیت نیست نه ؟
زدم زیر خنده این پسر دیوونست معلوم نیست چی میگه
_ چی میگی امیر منظورم این بود که درس میخوندم
امیر _ ها از اون لحاظ ..!؟ باشه اشکال نداره خب بزنش اگه من حرفی زدم
_ چی میگی تو ؟ کم چرت بگو ؟ کاری داری زنگ زدی ؟
امیر _ دستت درد نکنه دیگه یعنی من همینطوری نمیتونم بهت زنگ بزنم و حالتو بپرسم ؟
_ او نه بابا .پیشرفت کردی! ولی میدونی چیه ؟ مشکل اینه که یه جای کار میلنگه
امیر _ راست میگی ؟ خب بفرستش دکتر که نلنگه
_ امیـــــــــــــــــــــر
امیر ‑ باشه خب میگم دیگه چرا اعصابتو خورد میکنی
_ اگه روش نرقصی که خورد نمیشه
امیر _ مگه پیست رقصه ؟
_ ای خدا …آخه من چیکار کنم از دست تو ؟
امیر _ هیچی خداتو شکر کن که همچین پسر خاله ای داری ..
_ نه بابا ..دیگه چی ؟ امر دیگه ای باشه ..
امیر _ فعلا اینو داشته باش الان مخم یاری نمیکنه ..بعدا که یادم اومد زنگ میزنم میگم ..
_ نچایی یه وقت ؟
امیر _ نه خیالت راحت ِ راحت باشه
_ اه کارت همین بود ؟ که بزنی منه بیچاره رو بی خواب کنی ؟
امیر _ خدا وکیلی تو کی بی خواب نیستی ؟
خدایی اینو راست میگفت ولی خب تقصیر من چیه ؟ اون وقتی زنگ میزنه که من خوابم یا خوابم میاد اصلا آدم وقت نشناس به این امیر دیوونه میگنا ..
_ نه مثل اینکه جز مزاحمت کار دیگه ای نداری نه ؟ پس بای
امیر _ نه نه صبر کن خب ..تو که نمیزاری آدم حرف بزنه هِی منو میگیری به حرف ..حرفم یادم میره ..
_ اا من تو رو میگیرم به حرف ؟ دیگه چی ؟
امیر _ دیگه اینکه خیلی پورو و وقت نشناسی ..فعلا اینارم داشته باش تا دفعه ی دیگه که مغزتو خوندم بارت کنم ..
_ ای بیشعور تو آدم نمیشی نه ؟ اصلا تقصیر منه که دلم سوخت جوابتو دادم حقته قطع کنم ..
تا اومدم قطع کنم صداش در اومد منم از کنجکاوی و فوضولی دیگه قطع نکردم ..
امیر _نــــــــــــه ..یادم اومد ..صبر کن صبر کن …
_خب ؟ میشنوم ؟
امیر _ امشب دعوتین خونه ی ما ..
_ اا جدا ولی امشب نمیتونیم بیایم
امیر _ چرا ؟ من همیشه اینطوری فداکاری نمیکنما اگه نیای دستپخت سر آشپز امیر ارسلان رو از دست میدی ..
دوباره یادم افتاد که چرا نمیتونم برم ..خیلی ناراحت شدم ولی با فکر اینکه با این کارم پدرم و نجات میدم یه کمی آروم شدم ..فقط تنها چیزی که آزارم میداد سن زیاد اون بود تقریبا اندازه ی سنم ازم بزگتر بود و جای پدرم ..ولی خب نمیدونم نمیدونم ..گیج شدم
با صدای داد امیر به خودم اومدم ..

امیر _ رززززززز….الــــــــــو هستی ؟
_ آ…آره آره ..چیزی گفتی ؟
امیر _ کجایی تو دختر چهار ساعت دارم زر میزنم حواست کجاست ؟
_ ببخشید حواسم پرت شد یه لحظه .
امیر _ اتفاقی افتاده ؟
_ ها ..نه نه چیزیی نیست.
قشنگ معلوم بود که دروغ میگم ..امیرم فهمید ..
امیر _ رزا ؟ عزیزم ؟ چته ؟ به من بگو ..شاید بتونم کمکت کنم ..
_ چیزی نیست امیر گفتم که ..واسه امشب شرمنده بزارش واسه یه شب دیگه از طرف من از خاله هم عذر خواهی کن ..
امیر _ تو چته رزا ؟ اون رزایی که من همیشه میشناختم نیستی ؟ من میام اونجا
چی نه ؟ امیر نباید بیاد .اگه عصبی بشه ممکنه آبروی بابام بره و …نه نباید بزارم ..
_ امیر نه نه ..گفتم که چیزی نشده آخه چرا لجبازی میکنی؟
امیر _ حرف نباشه من تا ۱ ساعت دیگه اونجام ..
منتظر نموند تا اعتراضم رو بشنوه و سریع قطع کرد ..با ترس و شک داشتم به صفحه ی خاموش گوشیم نگاه میکردم ..خدایا خودت به
خیر بگذرون ..
همون موقع صدای در اتاقم بلند شد و پشت سرش چهره ی غمگین مامان که در اتاقم و باز کرد و اومد داخل ..
مامان _ رزا دخترم ..؟
_ بله مامان ؟ چیزی شده
مامان _ دخترم برو دوش بگیر و حاظر شو ..تا نیم ساعت دیگه میان ..
صورتشو ازم گرفت تا اشکیو که ریخت نبینم دلم گرفت ..چرا آخه سرنوشت ما اینطوری شده ؟ چرا نمیتونیم از این منجلابی که توش گیر کردیم بیایم بیرون ؟..یعنی این همون سرنوشتی هست که واسه من نوشته شده ؟
از جام بلند شدم و به سمت مامان رفتم ..
بغلش کردم و با دستام اشکاشو پاک کردم ..قرار نبود که برم بمیرم که ..حتی اگه قرار بود بمیرمم دلم نمیخواست که مادرم کسی که
حاضرم دنیامم به پاش بریزم برای من اینطوری اشک بریزه ..
_ مامان ..آخه قربونت برم ..چرا داری خودتو اذیت میکنی قربونت برم ؟ قرار نیست که بلایی سرم بیاد ..فقط دارم ازدواج میکنم همین
مامان _آخه دخترم چطور باید ببینم که پاره ی تنم داره زندگیشو تباه مبکنه ..چطور ببینم که داره زن کسی میشه که به اندازه ی سن
خودش ازش بزرگتره ؟ چطور ؟
دلم کباب شد ..ناراحت بودم خیلی ولی باید روحیه ی مامان و عوض میکردم ..واسه همین با لحن شادی که داشتم به زور سعی میکردم
شاد باشه ولی فکر نکنم موفق بودم صحبت کردم ..
_مامان ؟ این دیگه گریه داره ؟ اتفاقا شما باید خوشحال باشید که دارم میرم ..تازه کی گفته بده اتفاقا خیلی هم خوبه …امـــــــــــم به نظر من که هر چی سن طرف بیشتر باشه بهتره ..زودتر میمیره سروتش مال من میشه ..ای جونمی جون ..
بعد با حالت با حالی که باعث شد مامان یه لبخند کوچیک بزنه بهش نگاه کردم ..
_ ها دیدی ؟ دیدی بد نیست ..؟ خب برو بیرون دیگه بزار من لباس بپوشم و ترگل ورگل بیام تا منو بپسندن وگرنه معلوم نیست دیگه از این شوورا گیرم میاد یا نه !
ابروهامو با حالت با مزه ای تند تند بالا مینداختم ..مامانم یه لبخند زد ..
مامان _ باشه من میرم تو هم آماده شو بیا پائین..
درو باز کردم و یه دستمو گذاشتم رو سینم و اون یکی رو هم گرفتم سمت بیرون ..یه کمی خم شدم .
_ چشـــــــــم .امر دیگه ؟
مامان _ هیچی پس من رفتم زود بیا ..
_ باشه
مامان که رفت یه نفس راحت کشیدم و همون لحظه یه قطره اشک ریخت رو گونم ..هنوزم نمیتونستم با خودم کنار بیام که دوران جوونیمو چه طوری دارم خراب میکنم ..
به سمت کمد لباسام رفتم و یه نگاهی به همه ی لباسام انداختم ..تصمیم گرفتم یه لباس ساده بپوشم ..من که دوسش ندارم که بخوام واسش خودمو درست کنم ..پس هر چی ساده تر بهتر .شاید فرجی شد و خوشش نیومد ..با این قیافه ای که من الان دارم بعید میدونم خوشش بیاد .انشالله که تا چشش بهم بیوفته فرار کنه ..آمین .
چشم چرخوندم رو همه ی لباسام و در آخر یه شلوار لوله ی تنگ به رنگ آبی تیره و یه بلوز آستین بلند یقه گرد آبی کمرنگ پوشیدم ..رفتم جلو آینه و یه برس هم به موهام کشیدم جلوشو فرق وسط زدم و بقیشم رو دوتا شونه هام ریختم ..
یه نگاهی به قیافم کردم ..خوب بودم ولی تنها چیزی که تو زوق میزد لبام بود که به دلیل استرس سفید شده بودن دلم میخواست همینطوری برم بیرون ولی بعد پشیمون شدم و یه رژ صورتی کمرنگ برداشتم و مالیدم به لبام ..یه کمی با دست کمرنگش کردم و بعد از پوشیدن کفشای پاشنه دار مشکیم به سمت در رفتم ..
هنوز به در نرسیده بودم که صدای زنگ خونمون بلند شد .سرجام خشکم زد ..چه زود اومدن ؟ نگاهی به ساعت مچیم انداختم که دیدم نه دقیقا ۹ ..نه یه دقیقه دیرتر و نه یه دقیقه زودتر ..چه وقت شناس ! خوبه ..حدود ۱۰ مین تو اتاقم موندم و بعد خیلی ریلکس و آهسته به سمت در اتاقم رفتم ..
راسش اون ده دقیقه رو هم واسه اینکه از استرسم کم بشه و بتونم خونسردیه خودمو به دست بیارم مونده بودم ..از در اتاق که بیرون رفتم مستقیم رفتم سمت پله ها ..
خیلی خانمانه و ریلکس به سمت طبقه ی پائین سرآزیر شدم ..راستش دلم نمیخواست جلوی پسره کم بیارم ..چون قبلنا از همون سعیدی که بگم خدا چیکارش کنه ..شنیده بودم که پسر این خونواده خیلی مغرور و خودپسنده ..اصلا دلم نمیخواست حرکت ناشایستی از خودم نشون بدم تا بعدا سوژَش باشم ..واسه همین تا جایی که تونستم با یه قیافه ی ریلکس و مغرور از پله ها اومدم پائین .
به آخرین پله که رسیدم یه نفس عمیق کشیدم و دوباره راه افتادم سمت پزیرایی ..
قدم اول …قدم دوم ….سوم….چهارم….پنجم….ششم …دهم …سیزدهم و بلاخره رسیدم ..
یه نگاه کلی به جمعی که تو پزیرایی بودن انداختم ..
پدرم و مادرم ..یه مرد مسن به همراه یه خانم مسن به هر دوشون میخورد آدمای مهربون و خوبی باشن خیلی خودمونی با پدرو مادرم بحث میکردن ..
در آخر چشمم خورد به دو نفری که اونطرف کنار هم نشسته بودن و در واقع میتونستم نیم رخ هر دو رو ببینم ..هر دو خوشتیپ و خوشکل بودن ..ولی اصلا برام مهم نبود ..حتی مهم نبود که کدومشون قراره همسر آینده ی من بشه ..
هیچکس هواسش به من نبود و هر کس داشت با یه نفر حرف میزد ..حتی متوجه تق تق پاشنه های کفشمم نشدن ..
یه قدم دیگه هم برداشتم و یه کمی صدامو صاف کردم ..در حالی که سعی میکردم صدام هیچ لرزشی نداشته باشه با صدای بلند سلام دادم که همه ی جمع ساکت شدن و بعد از مدتی که بهم نگاه کردن جواب سلاممو دادن ولی همون خانم مسنه از سر جاش بلند شد و اومد سمتم
خانمه _ وای سلام عروس گلم ..چقدر تو نازی بیا اینجا عزیزم ..
اول بغلم کرد و یه کمی صورتمو بوسید بعد دستمو گرفت و منو کشید سمت جایی که خودش نشسته بود ..رو مبل نشست و به منم اشاره کرد که کنارش بشینم ..
به پدرم نگاه کردم که با چشاش بهم اجازه داد ..اومدم بشینم که صدای زنگ در بلند شد ..واسه همین دوباره صاف ایستادم ..و به آیفون تصویری از همون فاصله نگاه کردم ..استرس و میشد از تموم حرکاتم خوند ..میدونستم که کیه و از همین میترسیدم
بابا _ رزا جان واسه چی وایسادی ؟ خب برو درو باز کن ببین کیه دخترم ..
_ چشم بابا ..الان
به سمت در حرکت کردم …با چشمای پر از استرس و کنجکاوی به تصویری که تو آیفون بود خیره شدم ..میدونستم کیه ولی بازم دلم میخواست انکارش کنم ..اخلاقشو میدونستم و از همین میترسیدم ..
************************************************** ******************************
از این میترسیدم که حرف یا بحثی به وجود بیاد و اون نتونه خودشو کنترل کنه ..پدر و مادرمم بیش از اندازه دوسش داشتن و این کارو سختر میکرد . نه میتونستم بیرونش کنم و نه جلوشو بگیرم مجبور بودم صبر کنم ببینم امشب قراره چی پیش بیاد ..
اگه این موضوع پیش نمیومد مطمئن بودم همسر آیندم امیر بود کسی که پدرم انتخاب کرده بود و من هم به طور اتفاقی حرفاشو با مامان شنیدم ..
سرمو تکون دادم و با استرس فراوان درو باز کردم . خودمم به سمت در رفتم و جلوش ایستادم فکر کنم رنگم پریده بود .دستامم که به وضوح میلرزید و نمیتونستم جلوشو بگیرم ..دست خودم نبود ..خونواده ی من بیشتر از هر چیزی رو آبروش حساسه و اگه امشب اشتباهی پیش بیاد بابا صد در صد ازم ناراحت میشه..
واسه همینم به امیر چیزی نگفته بودن ..داشتم به همین چیزا فکر میکردم که یهو دیدم کشیده شدم تو یه جای امن ..
به خودم که اومدم دیدم امیر هست ..داشت تندتند کنار گوشم حرف میزد .
امیر _ سلام ..دختر چته تو ؟ چهار ساعته جلوت وایسادم حتی صدامم نمیشنوی که ..چرا رنگت پریده ؟ خبریه ؟ اتفاقی افتاده ؟ دِ حرف بزن دیگه دختر جون به لبم کردی ..
خودمو ازش جدا کردم و به صورتش نگاه کردم که نگرانی از تک تک اعضای صورتش کاملا مشخص بود ..دوست نداشتم از اصل موضوع با خبر شه حداقل امشب ولی سر یه فرصت مناسب خودم همه چیز رو بهش میگفتم اون که اومد .پس دلیلی نداشت که ازش پنهون بشه .
سعی کردم خونسردیه خودمو به دست بیارم ..تا بتونم بدون هیچ لرزش صدایی جوابشو بدم ..فکر کنم کمی موفق بودم ..دسشتو گرفتم و به سمت پذیرایی حرکت کردیم ..
_ سلام پسرِ پروو مگه نگفتم نیا ..خب خودم همه چیزو بهت میگفتم ..الانم لطفا زیاد حرف نزن ..
دیگه به پذیرایی رسیده بودیم و کاملا تو دید همه بودیم . از طرفی دستامونم تو دست هم بود و نگاه خیره ی اون دو تا پسر هم به دستام ..
این بود که یه کمی معذبم کرده بود .. تلاش کردم دستمو از دستش در بیارم ولی فایده ای نداشت سفت گرفته بود و محکم فشار میداد ..
هنوز کاملا به جمع نرسیده بودیم با صداش که از لای دندوناش به سختی شنیده میشد همون جا متوقف شدم و برگشتم سمتش ..
امیر _ اینا کین اینجا ؟ نگو همونایی که فکر میکنم ..
بعد با دستش اشاره کرد سمت میز ..با ترس برگشتم که ببینم به چی داره اشاره میکنه که چشام قفل شد تو دو تا تیله ی عسلی مایل به سبز ..سردی و تمسخر رو میشد از طرز نگاهش کاملا حس کرد .. سریع نگامو ازش گرفتم و به مسیر دست امیر نگاه کردم ..
به گل و شیرنی اشاره میکرد ..برگشتم سمتش و یکی از دستاشو گرفتم تو دستم ..با التماس زل زدم بهش .
_ امیــــر ..خواهش میکنم یه امشب خودتو کنترل کن ..نزار آبروی پدرم ریخته بشه ..من فردا همه چیزو برات توضیح میدم .الان فقط همینو بدون که مجبورم وگرنه خودمم نمیخوام ..
امیرم داشت خیره بهم نگاه میکرد .
_ امیر لطفا ….کوتاه بیا ..آره درسته خواستگارن ..
امیر از لای دندونای چفت شدش غرید
امیر _ خواستگارن که هستن ..اینا که سن بابای منو دارن ..
درست بود حق با امیر بود ولی سعی کردم که آرومش کنم ..خوب بود که حواس خانم و آقای آریامنش اینور نبود .وگرنه ممکن بود فکرایی در مورد ما بکنن که اصلا از فکر کردن بهشونم متنفرم ..دختر مقیدی نیستم ولی رو خیلی چیزا حساس هستم و مرز هارو کاملا رعایت میکنم ..
_ امیر ازت خواهش کردم ..لطفا یه امشب بخاطر من چیزی نگو ..تو که خواستگاریای قبلیمو بهم ریختی چیزی بهت گفتم ؟؟؟ نه ولی این یکی رو نمیشه چون پای خیلی چیزا وسط هست ..
عصبی بهم نگاه کرد با دستش دستمو که رو صورتش گذاشته بودم و پس زد و به سمت جمع حرکت کرد ..اخماش کاملا تو هم بود و پیدا بود که از چیزی عصبیه ..
امیر _ ســـــلام
بلند به همه سلام داد و متقابلا هم جواب گرفت ..به سمت پدرم رفت و بعد از بوسیدن دستش کنارش جای گرفت ..مامان هم بلند شد تا بره براش چایی بیاره ..
منم دوباره به سمت جمع حرکت کردم و خواستم برم پیش پدرم تا بشینم کنارش که با صدای خانم آریامنش سر جام ایستادم
خانم آریامنش _ دخترم کجا داری میری بیا اینجا بشین تا بهتر بتونم ببینمت ..
لبخند زوری زدم و به سمتش حرکت کردم و کنارش نشستم دستامو گرفت تو دستاش ..
آقای آریامنش _ خب سعید جان معرفی نمیکنی ؟
بابا دستشو گذاشت رو زانوی امیر ..
بابا _ این آقا پسر گل امیر ارسلان هستش پسر خواهر زنم
دیگه توجه نکردم بهشون چون خانم آریامنش ازم سوال پرسید
خانم آریا منش _ عزیزم درس میخونی ؟
_ بله خانم آریامنش
یه کمی اخماشو کرد تو هم
خانم آریامنش _ به من نگو خانم آریامنش احساس پیری بهم دست میده نازی جون صدام کن
_ چشم نازی جون
یه خورده باهام حرف زد و سوال پرسید که چند سالمه درس میخونم یا نه ؟ چی دوست دارم ؟ خلاصه خیلی چیزا ..خیلی جالب بود به جای اینکه پسرش ازم بپرسه خودش داشت میپرسید .
اون وسط هم متوجه نگاه های عصبیه امیر به اون دوتا پسر شده بودم ..من به امیر نگاه میکردم و امیرم خیره خیره به اون دو نفر ..اون دونفرم که خیلی بیخیال پاهاشونو رو هم انداخته بودن و داشتن با هم حرف میزدن ..
نمیدونم چقدر داشتم به امیر نگاه میکردم که با صدای بابام که منو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم ..
بابا _ رزا جان دخترم آقا ساشا رو به اتاقت راهنمایی کن تا کمی با هم حرف بزنید ..
از جام بلند شدم و بدون اینکه به اون دونفر نگاه کنم ببینم اصلا کدومشونن خواستم به سمت اتاق برم که با صدای امیر خشکم زد ..آخر کار خودشو کرد
امیر با عصبانیت _ چـــــی ؟ کجا برن ؟ مگه نمیبینید که پسره سنش دو برابر رزاست اونوقت برن با هم حرفم بزنن ..؟من نمیزارم
از جاش بلند شد و اومد سمت من ..دستمو گرفت و خواست بکشه سمت در که بابام به حرف اومد ..
بابا _ امیر تو دخالت نکن ..من پدرشم و این اجازه رو بهش میدم ..و البته به خواست خود رزا بود که اومدن اینجا ..پس لطفا دخالتی نکن ..
امیر _ این ..؟به خواست این اومدن ..؟این خانم غلط کرده که به خواست این اومدن ..مگه من مرده باشم و بزارم این وصلت سر بگیره ..دوباره دستمو گرفت کشید
آریامنش _ اینجا چه خبره ؟
یکی از پسرا با تمسخر _ مگه نمیبینی پدر ؟
دوباره با تمسخر به ما نگاه کرد که این نگاهش باعث شد امیر خیز برداره سمتش ..همزمان صدای یا خدای مامان و دویدن سریع بابا به سمت امیر و بسته شدن چشمای من بود ..
با استرس چشمامو رو هم فشار میدادم ..آخر کار خودشو کرد ..؟
با استرس چشمامو رو هم فشار میدادم ..آخر کار خودشو کرد ..؟
اما قبل از این که مشت امیر فرود بیاد تو صورت اون پسره بابا جلوشو گرفت
بابا _ منو ببخشید الان میام
بلافاصله دست امیر و کشید و با هم رفتن بیرون ..حالا من مونده بودم و مامان و خانواده ی اون پسره ..هنوزم اون پسر دومی که همراهش بود برام مجهول بود ..تا جایی که من میدونستم این خانواده فقط یه پسر داشتن ولی الان دو نفر اینجا هستن ..
زیاد نتونستم دنبال جواب سوالهای توی ذهنم بگردم ..
آقای آریامنش _ با این وضعی که من دیدم الان فکر نکنم به نتیجه ای برسیم ..بلند شو خانم ..
نازی خانم هم بلند شد ..وای نه ..اگه برن که بد میشه ..خدا چیکار کنم ..؟ اگه فردا با پلیس بیاد چی ؟ اگه بابامو بندازن زندان ..
مامانم هیچی نتونست بگه ..خب اگه منم بودم خجالت میکشیدم تو روشون نگاه کنم .این اولین دفعه ی امیر نیست که یه همچین
حرکتی از خودش نشون میده ..کاملا آبرومون رفت
سرمو زیر انداخته بودم و اصلا بهشون نگاه نمیکردم …وقتی از کنارم رد میشدن پوزخندای اون پسره رو اعصابم بود ..ولی نازی خانم اول بقلم کرد و آروم در گوشم گفت
نازی جون _ دخترم اصلا خودتو ناراحت نکن ..این موضوع یه اتفاق بود و اصلا هم مهم نیست ..نگران چیزی نباش من ازت خوشم اومده و حواسم بهت هست
با لبخند کم جونی نگاش کردم اونم بعد از بوسیدن صورتم و خداحافظی رفت یه ثانبه بعدش همونطور که سرم پائین بود یه کارت اومد جلوم ..
با تعجب اول به کارت و بعد از بلند کردن سرم به طرف نگاه کردم..آریامنش بود ..
فکر کنم از حالت نگاه کردنم پِی به سوالم برد که خودش به حرف اومد ..
آریامنش _ ببین دخترم با این که الان خیلی بهم بی احترامی شد ولی من هنوزم سر حرفم هستم ..چون میدونم که تقصیر تو نیست ..این کارت منه فردا بیا دفترم تا با هم صحبت کنیم ..یادت باشه حتما بیای ..میتونه یه شانس دوباره باشه ..
با کمی تردید کارت و از دستش گرفتم و بهش نگاه کردم ..
شرکت ساختمانیه ساشا
شماره دفتر و مبایلش هم همون زیر کارت بود + آدرسش
بعد از نگاه کردن به کارت سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم ..قیافه ی مهربونی داشت ولی در حین حال پر از جذبه ..
_ چشم فردا خدمت میرسم ..
آریامنش _ پس ساعت ۹ شرکت باش ..
بعد از خداحافظی که البته هر دو تا پسرا بدون خداحافظی رفتند ..خودمو با شتاب پرت کردم رو مبل و دوباره زل زدم رو کارت ..
یعنی اسم خودشه ؟ یا اسم یکی از پسراش ؟
مامان _ رزا ؟ عزیزم حالت خوبه ؟ کجایی تو با توام ؟
با صدای مامای چشممو از کارت گرفتم و دوختم بهش
_بله مامان
مامان _ حواست کجاست دختر جون ..میگم این چیه دستت ؟ آقای آریامنش چیکارت داشت ؟
_ هیچی مامان چیزی نیست ..الان خستم خوابم میاد بعدا در موردش صحبت میکنیم ..
همون موقع بابا با یه قیافه ی گرفته وارد خونه شد .دلم گرفت درست از همون چیزی که میترسیدم سرمون اومد
..الان بابا حتما کلی از دستم ناراحته
خواستم برم سمتش و بغلش کنم تا ازش عذر خواهی کنم ولی نتونستم ..روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم ..فقط و
فقط تونستم یه کلمه رو با هزار جون کندن بگم
_ بابا منو ببخشید عذر میخوام ..شب بخیر
به سمت اتاقم حرکت کردم ..به وسطای پله رسیده بودم که با صدای مامان متوقف شدم ولی برنگشتم
مامان _ دخترم بیا شامتو بخور بعد برو بخواب
_ نه مامان میل ندارم
مامانم هم چون درکم میکرد هیچی بهم نگفت ..با هزار فکر جور واجور به سمت اتاقم رفتم ..

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان من ارباب توام
4 (80%) 1 vote
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
802 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.