سرچ دانلود

دانلود رمان گناهکار بدون سانسور pdf - سرچ دانلود

دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷

دانلود رمان گناهکار بدون سانسور pdf

دسته بندی : دانلود رمان تاریخ : سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶

دانلود رمان گناهکار بدون سانسور pdf

دانلود رمان گناهکار بدون سانسور pdf

رمان گناهکار یک رمان به قلم فرشته ۲۷ کاربر انجمن میباشد که در ژانر هیجان انگیز، اجتماعی، عاشقانه و پر رمز و راز نوشته شده است. این رمان داستان مردی به نام آرشام را روایت میکند که به ظاهر خود را گناهکار میداند اما در حقیقت کسی دلیل گناهکار بودن او را نمیداند… حال در این رمان به این قضیه که چگونه آرشام این مسیر را در زندگی خود انتخاب کرد و به اینجا رسید و لقب گناهکار را بر دوش میکشد میپردازد و ماجراهایی که پیش می آید… .

بخش هایی از متن رمان گناهکار

دلنوشته ی آرشام ” شخصیت گناهکارِ قصه ی ما ” به نویسندگی فرشته (fereshteh27) بربستره ی غلیظ گناهان خود دست می کشم وباانگشت برروی ان چنین می نویسم گناهکار،گناهکار،گناهکارم من.. خدایاگناهکارم؟!..جز این واژه ای بر خود و اعمالم نتوانم گذارم.. چه کردم؟!..در این دنیای بزرگ..بین ادمهایی که کم و بیش خود به اغوش گناهان من روی اوردند .. من کیستم؟!..ایا تنها یک گناهکار؟!.. کسی که با ریا خوی گرفته بود..با دروغ برادری می کرد..با نیرنگ های فراوان این و ان را فریب می داد.. من..آرشام..کسی هستم که لقب گناهکار را روی خود گذاشتم..اری..تنها خود می دانم و خدایم.. من چه هستم؟!..به راستی من کیستم خدایا؟!..بنده ی خاطیِ تو؟!.. من ..آرشام..کسی که معنای اسمش به قدرت وجودش بهایی پرداخته..من گناهکارم..از خلاف و گناه ابایی ندارم چون این راه را خود انتخاب کردم.. چه کسی می تواند به من کمک کند؟!..خودم؟!..خدا؟!..بنده ش؟!.. اما من نیز تهی خواهم ماند ..از همه چیز و هیچ چیز..می خواهم؟!..ایا می خواهم پاک شوم؟!..نباشم مملو از گناه؟!..خالی شوم؟!.. نمی دانم..سرگردانم..خود نمی دانم چه می خواهم..نمی دانم سرانجامم چه می شود.. دلها شکسته م..دیدگان را به اشک نشانده م..اه و ناله های زیادی پشت سرم است..ولی من به انها بهایی نمی دهم..بی توجه می گذرم و به گناهم ادامه می دهم.. من آرشام هستم..کسی که می تواند به راحتی گناه کند..دل مردم را بشکند..ولی نگذارد ذره ای از غرورش کم و کمرنگ تر شود.. من می توانم چون می خواهم..چه چیز می تواند من را منصرف کند؟!..در این راهی که قدم گذاشتم چه چیز می تواند مرا منع از گناه کند؟!.. در این دنیایی که تاریکی نیمی از وجودش است..دنیایی که به چشم من روشنایی ندارد چون تمامش سیاهی ست ایا ادمی هست که به دلم روشنایی بخشد؟!..به راستی او کیست؟!.. خود نمی دانم..اصلا چنین کسی وجود دارد؟!.. من بودم..بین همه ی این ادمها بودم..با انها زندگی کردم..با گریه ها و ناله هایشان اشنام..با غم و خنده هایشان که از روی بی دردی ست.. خود دیده م که وقتی پای بر دنیای لطیفشان می گذارم چه می شود..چون نسیمی بر پیکره ی انها می وزم ولی در اخر چون طوفانی سهمگین وجودشان را ویران می کنم و می گریزم.. ایا ترسی دارم؟!..وجدانم خفته؟!..اری خود چنین خواستم..وجدان خفته م را چنین دوست دارم..از بیداری ان هراسی ندارم چون خود می توانم جلوی ان بایستم.. چه چیز می تواند جلوی من بایستد؟!..چه نیرویی می تواند با غرور و تکبر من مبارزه کند؟!.. عشق چیست؟!..قبولش ندارم..چون نیست..چون عشق پوچ است..من عشق را نمی شناسم چون نمی خواهم که بشناسم..از عشق بیزارم..از ان می گریزم و به ان تن نمی دهم.. اما..همه چیز دست ما نیست..گاهی زندگی ان طور که ما می خواهیم پیش نمی رود..برگ به برگ تقدیر بی وقفه ورق می خورد بی انکه از خود بپرسد به کجا چنین شتابان؟!.. زندگی من..ارشام..به کجا رسید؟!..اصلا قصه ی زندگی آرشام از کجا شروع شد؟!.. و این منم..آرشام..اسمم گناهکار..رسمم تباهکار.. اسمم گناهکار , رسمم تباهکار باران به من ببار , آری به من ببار ویرانه شد دلم , خون گشت حاصلم نفرین بر این گناه , باران به من ببار آری به من ببار ..
با اخم غلیظی نگاهش کردم..گریه می کرد..برام مهم نبود..ای کاش خفه می شد..صداش رو اعصابم بود..
رو بهش کردم و با صدای بلند گفتم :هستی برو پایین .. با گریه داد زد :نمی خوام..آرشام..چرا درکم نمی کنی؟..تو که می دونی عاشقتم..چرا با من همچین معامله ای کردی؟..چرا؟..چــــرا؟.. به خاطرجیغ هایی که می کشید کنترلم رو از دست دادم .. سریع از ماشین پیاده شدم..به طرفش رفتم..درو باز کردم..بازوشو تو چنگ گرفتم و کشیدمش بیرون.. در برابر من توان مقاومت نداشت.. غریدم :بیا بیرون عوضی..دیگه نمی خوام چشمام به ریخت نحست بیافته..یا گم میشی اونم برای همیشه یا همینجا کارتو یکسره می کنم.. یک طرف زمین خاکی بود و یک طرفه دیگه پل هوایی..پرنده پر نمی زد……… جیغ کشید:دیگه می خوای باهام چکار کنی؟..من عوضیم یا تو؟..به روز سیاه نشوندیم..با احساساتم بازی کردی..دیگه چی دارم که می خوای ازم بگیری؟.. هلش دادم و با اخم گفتم :باهات چکار کردم؟..بهت تجاوز کردم؟..ازت فیض بردم؟..یه شب رویایی رو برات رقم زدم؟..چکارت کردم کثافت؟.. هق هق می کرد..همه ی آرایشش تو صورتش پخش شده بود.. نشست رو زمین..زار می زد.. دلم براش نمی سوخت..اره..این رو برای اونها به حق می دیدم..اینکه خردشون کنم..لذت می بردم وقتی می دیدم اینطور جلوم زانو زدن وشیون و زاری راه انداختند.. من کسی هستم که هیچ چیز و هیچ کس نمی تونست باهاش برابری کنه..غروری که من داشتم برای خودم ستودنی بود.. یه لگد به پاش زدم :پاشو خودتو جمع کن..دارم بهت هشدار میدم هستی..اگر یک بار دیگه اون طرفا پیدات بشه زنده ت نمی ذارم.. سرش و بلند کرد و با گریه گفت :می دونم..خیلی خوب می شناسمت..هر غلطی ازت بر میاد..توی این مدت منو به بازی گرفتی..کاری کردی دوستت داشته باشم..ولی بعد که از خانواده م جدام کردی کشیدی کنار و گفتی همه ش یه بازی بود..خیلی نامردی آرشام..خیلی نامردی.. با عصبانیت یقه ش و چسبیدم و بلندش کردم..جیغ خفیفی کشید..زل زدم تو چشماش..تموم خشمم رو ریخته بودم تو چشمام..فک منقبض شده م رو محکمتر روی هم فشار دادم.. تکون محکمی بهش دادم و داد زدم :برای اخرین بار دارم بهت میگم..تو برام مثل یه اسباب بازی بودی..تو اولین و اخرین کسی نیستی که اینطور اونو به بازی می گیرم..می دونی چیــه؟.. بلندتر داد زدم :عاشق اینم که خرد شدنتون و ببینم..اون روح و احساس لطیفتون رو به اتیش بکشم..اشک و تو چشماتون ببینم و کاری کنم که جلوم زانو بزنید..دوست دارم تو چشمام زل بزنید و بگید غلط کردم آرشام ..هرکار بگی می کنم فقط ترکم نکن.. اونجاست که برام با یه تیکه اشغال هیچ فرقی نمی کنید.. هلش دادم..به پشت افتاد رو زمین..ناله کرد..بی صدا هق هق می کرد..از صدای بلندم وحشت کرده بود.. سریع نشستم پشت فرمون و بدون اینکه به اطرافم توجه داشته باشم حرکت کردم.. از اینه عقب رو نگاه کردم..زانوهاش رو بغل گرفته بود و سرش و انداخته بود پایین..لبخند زدم..لبخندم پررنگ تر شد و کم کم تبدیل به قهقهه شد.. خنده ای از روی حرص.. خشم.. به حد جنون عصبی بودم……….. هیچ وقت نمی خندیدم.. فقط وقتی که از شکست دادن غرور و خرد کردن احساساتشون سرمست می شدم.. اونوقت بود که با صدای بلند قهقهه می زدم.. ولی مثل همیشه اروم اروم صدام پایین اومد..تا جایی که اثار لبخند هم روی لبام نموند..نمی دونم این چه حسی بود که دقیقا بعد از اجرای نقشه م بهم دست می داد.. صدایی تو گوشم تکرار می شد که تو یک گناهکاری ولی این پژواک رو دوست داشتم..اره..آرشام گناهکار بود.. جنس مخالف برام یک جور وسیله ی سرگرمی بود..می گرفتمشون تو مشتم و هر وقت که می خواستم ولشون می کردم..اونا صرفا برام حکم اسباب بازی رو داشتن نه چیز دیگه..عاشقم می شدند ولی عشقی تو کار من نبود.. از روی هوس می اومدن تو اغوشم..گرماش رو که حس می کردند دیگه کنترلی از خودشون نداشتند..مثل یه حیوون رامم می شدند..هر کار که می خواستم می کردند ..هر کار.. از تو اینه ی جلو به صورتم نگاه کردم..مثل همیشه یه اخم روی پیشونیم درست بین ابروهام نشسته بود..این اخم با من انس گرفته بود..نه خودم می خواستم که دور بشه و نه اون منو تنها میذاشت.. خوشحال بودم..یه خوشحالی ِ تلخ..وقتی یکی از اون اسباب بازی ها رو دور مینداختم می شدم اینی که الان هستم!..نبضم تند می زد..با خشم..از روی حرص..درونم پر خروش می شد که با این تندی صدا و داغی ِ خون توی رگهام اروم می شدم..این گرما از سر نفرت بود..فقط نفرت!……

به صورتم توی اینه نگاه کردم!..پشیمون بودم؟!..ازانتخاب این راه و.. از…. نه.. تموم این حس های مزاحم به نوعی، هیچ بود..پوچ و تو خالی..درست مثل حباب… تهی بودم..تهی از هر احساسی..
جلوی خونه ترمز کردم..در رو با ریموت بازکردم..ماشین و بردم تو .. هنوز پامو از ماشین بیرون نذاشتم چندتا از خدمه ها که بیرون از ویلا بودند جلوم صف کشیدند.. نگاهی کوتاه به تک تکشون انداختم.. از بین این همه خدمه تنها شکوهی بود که مشاور و یه جورایی دست راستم محسوب می شد.. از رمز و راز کارهای من با خبر نبود.. فقط تا حدی که خودم می خواستم..انقدری که به دردم بخوره.. سنگین نگاهش کردم.. یک قدم به طرفم برداشت.. سرش رو کمی خم کرد و گفت :سلام قربان.. تنها به تکان دادن سر اکتفا کردم.. با قدم هایی محکم وارد ویلا شدم.. به طرف اتاق کارم رفتم..اتاقی که جز خودم هیچ کس حق ورود به اونجا رو نداشت..چه در حضور من و چه درغیابم.. اگر کسی به یک قدمی اینجا نزدیک می شد و یا قصد کنجکاوی داخل اتاق و داشت بی برو برگرد باید سزاش رو هم می دید.. جلوی در رو به شکوهی کردم و با همون اخمی که رو صورت داشتم گفتم : بگو.. می دونست اینجور مواقع تنها به اصل قضایا گوش می کنم و کاری به جزئیات ندارم.. — قربان اقای شایان تماس گرفتند و اصرار داشتند حتما یه سر برید پیش ایشون..ظاهرا کار مهمی با شما داشتند و.. دستم و بردم بالا..سکوت کرد..بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم..در رو از داخل قفل کردم.. تاریک بود..با زدن کلید برق، فضای اتاق روشن شد..ولی نه..روشناییش خیلی کم بود..خیلی خیلی کم.. نمی خواستم حتی ذره ای نور به داخل این اتاق راه پیدا کنه..تاریکی و سیاهی جزوی از اسرار ِ این اتاق بود.. مثل همیشه با نگاه تیز و دقیقی فضای اطرافم رو از نظر گذروندم..همه چیز سر جای خودش بود.. کمد مخصوص..میز و صندلی وسط اتاق..وایت بردی که روی سه پایه گوشه ی دیوار بود.. و همینطور مجموعه ای کامل و بی نقص از عکس هایی که با وجود اونها من رو قدم به قدم به هدفم نزدیک می کرد.. تمامی اونها رو تو یک ردیف کنار هم به دیوار زده بودم.. «عکس» ولی نه هر عکسی..تصویر همه ی اونایی که با اشتیاق تو چنگم می اومدند ..کسایی که علاوه بر احساس ارامش بعد از انتقام مدتی هم من رو سرگرم می کردند.. اونایی که باید تقاص پس می دادند..تقاص یک اشتباه بزرگ..انقدر بزرگ که براشون چنین مجازاتی رو در نظر گرفتم.. نابودی حق بود..بر اونها..بر همه ی کسانی که مخالف آرشام بودند..و من این حق رو بهشون می دادم..حق مجازات شدن..حق خرد شدن .. شکستن.. این گناه من بود ..و تا سر حد مرگ تو لذت این گناه غرق میشم.. و بین این ۱۰ نفر ..فقط نفر دهم با بقیه فرق داشت..

پشت میز نشستم..با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم..انگشتام رو در هم گره کردم..نگاهی به اطراف انداختم..
از این فضای نیمه تاریک خوشم می اومد.. هر وقت وارد اینجا می شدم یعنی نفر بعدی باید انتخاب می شد..انتخاب برای انجام مجازات ..اون هم به روشی که آرشام در نظر می گرفت.. از روی صندلی بلند شدم..به طرفشون رفتم..دیگه نیازی به شمارش اونها نبود..فقط ۳ نفر باقی مونده بود..از ۱۰ نفر..۳ نفر.. این یعنی لحظه به لحظه به هدف نزدیک شدن..یعنی قدمی رو به پیروزی برداشتن..با هر نفر..یک قدم.. اما کار نفر نهم رو یه جورایی نیمه تموم گذاشته بودم .. به طرف دستگاه پخشی که کنار کمد بود رفتم.. دکمه ش رو فشردم..و صدا تو فضای اتاق پخش شد.. برای من روح نواز بود..دلنشین….و پر از آرامش.. (آهنگ پرونده.. از حمید عسکری) این بار اولی نبود که توی قلب من میمرد با نگاهای عجیب کفر منو در می آورد هرز می پرید من کشتمش در فکر کشتن کشتمش من اون بد لعنتی و با اشک و لبخند کشتمش یه سیگار از تو جلد در اوردم..با فندک زیپوم روشنش کردم..فندک طلایی رو پرت کردم رو میز..پک عمیقی به سیگارم زدم..چشمامو بستم و سرمو بلند کردم..دودش و به ارومی بیرون دادم .. وقتی چشمام و باز کردم نگاهم بهش افتاد..عکس شماره ی هشت..نفر بعدی اون بود..یه دختر با موهای بلوند..چشمان سبز..زیبایی چشمگیری نداشت..نه..زیبا نبود..برای من معمولی بود.. زیباترین موجود روی این کره ی خاکی هم جلوی چشمان من چشمگیر نبود..انگشت اشاره م رو روی صورتش کشیدم.. پوزخند زدم.. پک بعدی رو هم به سیگارم زدم.. ماژیک قرمز و از روی میز برداشتم..روی عکس دو خط به حالت ضربدر کشیدم..دو خط که از روی هم رد می شدند..هم رو نصف می کردند..و با قرمزی رنگشون هشدار می دادند..نه به من..به صاحب عکس..به این دختر.. شیدا صدر.. پرونده هام کامل شدن با چند تا سیگار و یه عکس در پی اثبات یه جرم با عشق و نفرت کشتمش انکار می کرد حرف منو وقتی که چشمامو میدید گناه تازه ای نداشت فقط یکم هرز می پرید یک مشت ه*ر*ز*ه بودند..اینکه تا گوشه چشمی بهشون می کردم خودشون رو تسلیم من می کردند.. حرفه ای عمل می کردم..جوری که مو لای درزش نمی رفت.. اونا ادمای خاصی بودند..پس باید خاص باهاشون رفتار می کردم.. با این همه حرف و حدیث حیثیت منو می برد وقتی که داشت تموم می کرد جون منو قسم می خورد ” آرشام..به خدا دوستت دارم..آرشام به جون خودت که عشقمی..به جون خودم..چرا باورت نمیشه؟..چرا انقدر دلسنگی؟..چرا با من اینکارو می کنی؟..آرشـــــام”.. صدای نحسشون توی گوشم تکرار می شد..انگار جلوی چشمام ایستاده بودند..هر ۷ نفر.. اونهایی که تو اغوش غرورم ذوب شدند..دخترانی که وسیله ی سرگرمی و انتقام آرشام بودند و روحشون توسط من به تباهی کشیده شد.. مردی که غرورش و نادیده گرفتند..کسی که تونست همه شون رو به قعر سیاهی بکشه..ولی نخواستند باور کنند.. و حالا..باید منتظر مجازات باشند.. پک سوم و به سیگارم زدم.. آروم و هوشیار کشتمش بیدار بیدار کشتمش چاره ی دیگه ای نبود از روی اجبار کشتمش هرز می پرید من کشتمش در فکر کشتن کشتمش من اون بد لعنتی و با اشک و لبخند کشتمش لبخند تلخی رو لبام نشست..از روی غم..غمی که منو مجاب به این انتقام می کرد.. تو سرم افکار مختلفی چرخ می خورد..فکر..خواب ..و شایدم..یک کابوس!!.. اره..به کابوس بیشتر شبیه بود..کابوس های من همیشه به حقیقت تبدیل می شدند.. با انگشت اشاره م به عکس ضربه زدم و با پوزخند گفتم :منتظرم باش.. پک محکمی به سیگارم زدم..و اینبار دودش و تو صورتش بیرون دادم.. عکس و از صفحه برداشتم..وقت خرد شدنش رسیده بود.. نفر هشتم ..منتظرم بود..

خدمتکار شایان به استقبالم اومد..مثل همیشه رسمی جلوم ایستاد..-اقای شایان توی اتاقشون هستند؟.. –بله آقا..منتظر بودند تا شما تشریف بیارید.. بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم..اتاق شایان درست سمت راست بود.. صدای قدم هام انعکاس عجیبی رو به سالن و فضای اطراف بخشیده بود.. پشت در ایستادم..تقه ای زدم..صداش رو شنیدم..جدی..مثل همیشه.. –بیا تو.. به محض ورودم به اتاق نگاهی به اطراف انداختم.. –خوش اومدی پسر.. یه قدم به داخل برداشتم..نگاهم به رو به رو بود..میز بزرگی که انتهای اتاق قرار داشت..و یک صندلی بزرگ که پشت به من بود.. با یک چرخش به طرفم برگشت..حتی ژستش هم مثل همیشه بود..خسته کننده.. روی صندلی لم داده بود..ابروهاش و جمع کرد..پک عمیقی به سیگارش زد..سر سیگار روشن شد..سرخ و اتشین..و طولی نکشید که خاکستر شد.. به حالت خاصی اون رو با حرص تو جا سیگاریِ کریستال خاموش کرد.. –به موقع اومدی..بیا جلوتر.. چند لحظه که تو چشماش زل زدم قدمی به جلو برداشتم.. رو به روش ایستادم..مثل خودش سرد نگاه کردم.. جدی و خشک گفتم :ظاهرا باهام کار مهمی داشتی.. می دونست عادت ندارم موقع شنیدن حرف های طرف مقابلم بنشینم..برای همین تعارف به نشستن نکرد.. با تموم علایق و خصلت های من اشنا بود..جای تعجب نداشت….یک عمر اون استادم بود و من شاگرد..ولی حالا..اینی که رو به روش ایستاده بود به راحتی همه رو درس می داد.. ولی شایان رذالتی تو وجودش داشت که این همه سال با تموم تلاشی که کردم نتونستم به پای اون برسم..بی بند و باری که تو وجودش داشت من ازش فراری بودم.. یه پاکت سفید گذاشت رو میز..به طرفم هُل داد.. –بردار..تموم اطلاعات داخلش هست..مثل همیشه..اینبار هم باید کارت و درست انجام بدی..فقط ۱ ماه فرصت داری.. سرم و تکون دادم و بدون هیچ حرف اضافه ای جوابش رو دادم: فهمیدم.. سکوت کرد..پاکت و از روی میز برداشتم واز اتاق بیرون رفتم .. هر کس این اجازه رو نداشت که اینطور سرسختانه در مقابل شایان بایسته .. اما خب.. منم هر کس نبودم.. ****************** جلوی اینه ایستادم..دستی به کت و شلوار مشکی و خوش دوختی که به تن داشتم کشیدم.. امشب برای اجرای مرحله ی اول نقشه م دعوت شده بودم.. شیشه ی شفاف ادکلنم و از روی میز برداشتم..به زیر گردن.. و مچ دستم زدم..بوش مست کننده بود..تحریک کننده..جذب کننده..همونی که می خواستم..برای امشب مناسب بود.. تو اینه به خودم نگاه کردم..چشمان سیاهی که در وجود هر ادمی نفوذ می کرد..روح رو می شکافت..جسم که در برابر نگاه من توان مقاومت نداشت.. پوزخند زدم..مرحله ی اول نقشه م کم کم داره شروع میشه.. شیدا صدر.. بهتره به بهترین شکل ممکن از آرشام استقبال کنی.. سوئیچم و برداشتم و از اتاق زدم بیرون.. هیچ وقت دوست نداشتم کسی برام رانندگی کنه.. یه فراری مشکی….رنگ و مدلش خاص بود..مثل همه ی اون چیزهایی که به من تعلق داشت..کسی که صاحب ثروتی عظیم بود..مردی تنها با هدفی حساب شده و اینده ای نامعلوم..زندگی سرد و بی روح ِ آرشام تو تنهایی هاش خلاصه می شد……….. حرکت کردم..امشب مهندس صدر توی خونه ش به مناسبت تولد دخترش شیدا مهمانی با شکوهی ترتیب داده بود.. مطمئنا امشب کادوهای زیادی تقدیم دختر نازنینش می کردند.. و من با دادن هدیه م به اون در قبالش یک چیز ِ بخصوص دریافت می کردم.. قلب شیدا.. امشب اون قلبش رو به من می بازه..
وسط باغ باشکوه صدر ایستادم..ظاهرا جشن و خارج از ویلا برگزار کردند.. دست راستم و توی جیبم فرو بردم و نگاه دقیقی به اطراف انداختم..تعداد مهمان ها شاید بیش از ۳۰۰ نفر می رسید..برای چنین مهمانی تعداد کم بود.. صدای موزیک ملایمی فضا رو پر کرد..قسمتی از باغ رو به پیست رقص اختصاص داده بودند..عده ای از مهمان ها حسابی مشغول بودند و عده ی دیگری هم به عیش و نوش .. نگاهم به مهندس صدر افتاد..با لبخند به طرفم می اومد..حالتم و تغییر ندادم..حتی قدمی به طرفش بر نداشتم.. رو به روم ایستاد..تنها توی چشماش خیره شدم..سرد..جدی..و مغرور.. لبخند روی لب هاش کمرنگ شد..ظاهرا توقع داشت گرم برخورد کنم و برای هر اقدامی پیش قدم بشم.. دستش و جلو اورد و با لبخندی کاملا مصلحتی گفت :سلام مهندس تهرانی..از دیدنتون خوشحال شدم..سرافرازمون کردید.. نگاهم و از رو صورتش به دستاش سوق دادم..بلاتکلیف ایستاده بود..دستم و از توی جیبم دراوردم.. باهاش دست دادم و تنها به کلمه ی ” سلام ” اکتفا کردم.. به مهمان ها اشاره کرد:بفرمایید مهندس..خیلی خیلی خوش امدید..حضورتون افتخاریست برای ما.. یکی از خدمه ها رو صدا زد.. –بله اقا.. صدر به من اشاره کرد:اقای مهندس و راهنمایی کن..بهترین جا رو که مخصوص مهمان های ویژه ست و در اختیارشون بذار..به بهترین شکل ازشون پذیرایی کن.. –چشم قربان.. صدر با رضایت لبخند زد.. نگاهم به خدمتکار بود..رو به من کمی خم شد و با احترام راهنماییم کرد.. قدم هام مثل همیشه هماهنگ و محکم بود..سنگینی نگاه مهمان ها رو خیلی خوب حس می کردم..برام یک امر عادی بود.. از بین این همه نگاهه کنجکاو فقط یکی از اونها برام مهم بود.. درست قسمت بالای باغ میز و صندلی های شکیل و زیبایی چیده شده بود..میزهایی با پایه های طلایی و روکش سفید..که روی هر کدوم از اونها انواع نوشیدنی و شامپاین چیده شده بود.. سمت راست میز بزرگ مستطیل شکلی قرار داشت که روش رو با هدایای رنگارنگ و بزرگ پر کرده بودند.. روی صندلی نشستم..کسی اون اطراف نبود..پس درحال حاضر مهمان ویژه ی امشب من بودم.. خدمتکار مشغول پذیرایی شد..ولی نگاه کنجکاو و تیز من اطراف رو می پایید..در بین جمعیت به دنبالش می گشتم..نگاهم جوری نبود که بشه تشخیص داد به دنبال شخصی هستم.. و بالاخره دیدمش..توی پیست با پسری جوان و قد بلند مشغول رقص بود.. دقیق تر نگاهش کردم..فاصله م باهاش نسبتا زیاد بود ولی نه اونقدر که نتونم به اندازه ی کافی اون رو انالیز کنم.. تاپ و دامن سفید و کوتاه..کفش های پاشنه بلند بندی به رنگ نقره ای که با هر چرخش تلالو خاصی ایجاد می کرد..موهای بلوند و بلند که نیمی به حالت فر و نیمی دیگر رو صاف و حالت دار پشت سرش بسته بود.. کسی که قرار بود تو اولین مرحله از بازی آرشام شرکت کنه.. همراه پسر تانگو می رقصید.. ظاهرا سنگینی نگاهم رو حس کرد..چشمانش اطراف رو پایید..ولی همچنان مشغول رقص بود.. نگاهم و ازش گرفتم.. لیوان پایه بلند شامپاینم رو برداشتم..خدمتکار اماده ی خدمت کنارم ایستاده بود..با تکان دادن دست مرخصش کردم.. به پشتی صندلی تکیه دادم..پا روی پا انداختم و با ژست خاصی مشغول نوشیدن شامپاین شدم..از بالای لیوان پاهای خوش تراشش رو دیدم.. لیوان و از لبام دور کردم..نگاهم و از روی پاهاش بالا کشیدم..ارام..مغرور..و در عین حال بی تفاوت.. نگاهم توی چشماش قفل شد..به روی لباش لبخند بود ولی من هیچ عکس العملی نشون ندادم..بی توجه به اون و لبخندش سرم و چرخوندم.. مشغول مزه مزه کردن شامپاین شدم..چشمامو بستم و یک نفس سر کشیدم.. بازی شروع شد..
حضورش رو کنارم حس کردم..چشمامو اهسته باز کردم..لیوان خالی توی دستم بود..حالتم و تغییر ندادم و در همون حال به رو به رو خیره شدم..صداش و شنیدم..ظریف و طناز..همون چیزی که انتظار می رفت.. -سلام..شما باید مهندس تهرانی باشید درسته؟!.. مکث کردم..اروم سرم و چرخوندم و نگاه سردی بهش انداختم.. نگاه سبز و شیفته ش توی چشمام قفل شده بود و لب هاش به لبخند باز بود.. دوباره به حالت اولم برگشتم و در همون حال جدی و خشک گفتم :شما منو می شناسید؟.. با هیجان گفت :کسی نیست که شما رو نشناسه..پدرم گفته بودند امشب یه مهمان ویژه توی جشن تولدم حضور داره..ولی به هیچ عنوان فکر نمی کردم اون مهمان شما باشید.. تودلم پوزخند زدم.. -چطور؟.. –خیلی خیلی تعجب کردم وقتی که شما رو اینجا دیدم..واقعا باعث افتخارمه .. نگاه کوتاهی بهش انداختم.. -مدت هاست که مهندس صدر و می شناسم..ولی تا به الان شما رو توی هیچ یک از مهمانی هاشون ندیدم.. لبخند زد..ردیف دندان های سفید و براقش نمایان شد..لب های سرخ و اتشینش اونها رو چون قابی در خود جای داده بود.. –بله..من چند سالی خارج از کشور زندگی کردم..برای ادامه تحصیل به اروپا رفتم و الان مدت کوتاهی هست که برگشتم.. -عالیه.. –چی عالیه؟.. شیفتگی تو صداش موج می زد.. برام تازگی نداشت..اینکه تحویلش می گرفتم و باهاش هم کلام می شدم جزوی از بازیم بود.. مکث کوتاهی کردم وگفتم :برای چی برگشتید؟.. جواب سوالش و که ندادم کمی پکر شد..ولی با این حال ظاهرش و حفظ کرد و با لبخند گفت : دیگه از زندگی توی اروپا خسته شده بودم..هیچ جذابیتی برام نداشت..بعد از فارغ التحصیلیم همونجا مشغول به کار شدم..ولی خب اینجا هم برای من کار هست..در حال حاضر تو شرکت پدرم هستم.. نگاهم و از روش برداشتم و.. ترجیح دادم سکوت کنم.. –شما خیلی کم حرف می زنید.. سرد و مغرور گفتم :بی دلیل حرف نمی زنم.. –تعریفتون و زیاد شنیدم..خیلی دوست داشتم برای یک بار هم که شده از نزدیک ببینمتون.. -می تونستید به شرکتم بیاید.. –درسته..ولی پدرم گفته بودند که شما هر کسی رو به اونجا راه نمی دید و بدون هماهنگی هم حق دیدنتون و ندارم.. حالتش اون رو نسبت به من صمیمی نشون می داد..هنوز خیلی زود بود که بخواد باهام راه بیاد.. نگاه خاصی بهش انداختم.. – اما شما بدون هماهنگی هم می تونستید.. صورتم و برگردوندم..نمی خواستم از توی نگام کذب گفتارم رو ببینه..هیچ کدوم از حرفام بویی از حقیقت نداشت.. صداش ذوق زده بود.. –وای شما فوق العاده این مهندس تهرانی..جدا به من لطف دارید..اگر می دونستم که حتما مزاحمتون می شدم.. نفسم و عمیق بیرون دادم : مزاحم نیستید.. همچنان نگاهم به رو به رو بود و کلامم سرد..ولی در همون حال هم می تونستم جز به جز حرکاتش رو حدس بزنم..لحظه به لحظه بیشتر هیجان زده می شد.. صدای نفس های عمیق و کشیده ش رو شنیدم..اروم بودم..خیلی اروم.. نیم نگاهی بهش انداختم..با لبخند به من زل زده بود.. -چیزی شده خانم صدر؟.. بدون اینکه ثانیه ای رو از دست بده گفت :شیدا..خواهش می کنم من رو به اسم کوچیک صدا بزنید.. به نگاهم رنگ تعجب پاشیدم.. -چطور؟!.. سرش و پایین انداخت..با انگشتای ظریف و کشیده ی دستش بازی می کرد.. –هیچی..ولی خب من به کسایی که اهمیت میدم این اجازه رو میدم.. -چه اجازه ای؟.. سرش و بلند کرد..تو چشمام زل زد..زیبایی انچنانی نداشت..فقط میشه گفت جذاب و..بی نهایت لوند….. –اینکه منو به اسم کوچیک صدا بزنید.. نگاهم و از صورتش برداشتم.. دستم و به سمت شیشه ی شامپاین دراز کردم که قصدم و خوند.. –اجازه بدید خودم براتون بریزم.. سکوت کردم و با غرور نگاهش کردم..نخواستم جلوش و بگیرم..این بازی ِ من بود .. همین و می خواستم..قلبش و به لرزه در بیارم و در بهترین موقعیت اون رو در هم بشکنم.. خرد شدنشون به دست ارشام نوشته شده بود..پس باید تا انتهای این بازی پیش می رفتم.. نگاهم به رو به رو بود که درخشندگی لیوان و شامپاین داخلش چشمم و زد..لیوان پایه بلند رو درست جلوی صورتم گرفت.. نگاهم و تا روی صورتش کشیدم..با همون غرور همیشگیم نگاهش کردم..دستم و به ارومی به سمت لیوان بردم و بدون اینکه کوچکترین تماسی با دستش ایجاد کنم اون رو ازش گرفتم.. تعجب رو تو چشماش دیدم..به وضوح مشخص بود ..ولی اون از افکاری که در سر داشتم با خبر نبود.. صندلی که جلوم بود رو بیرون کشید و درست مقابلم نشست..پاهای خوش تراشش و روی هم انداخت و با لوندی اونها رو تکون داد.. نگاهم و از روی پاهاش تا گردن و صورتش کشیدم..در همون حال در سکوت شامپاینم رو مزه مزه می کردم.. دقیق بودم..ریز به ریز حرکاتش رو زیر نظر داشتم..دست راستش و روی میز گذاشته بود و دست چپش و هم به نرمی روی پاهاش می کشید.. و با سر انگشت پوست نرم و لطیفش رو نوازش می کرد.. بی تفاوت نگاهم و از روی صورت و اندامش برداشتم.. اینبار اهنگ ملایمتر پخش می شد..نورهای اطراف کم شده بودند و جمعیت حاضر در پیست نرم و هماهنگ تو آغوش هم می رقصیدند.. چنین لحظه ای رو پیش بینی می کردم..اینکه الان بی نهایت مشتاق رقص با من بود..ولی الان وقتش نبود..اینکه بخوام در اولین برخورد خودم رو مشتاق نشون بدم.. همون مرد جوانی که باهاش می رقصید جلو اومد و دستش و به سمتش دراز کرد.. از گوشه ی چشم نگاهم کرد که کاملا خونسرد نشسته بودم و به رقصنده ها نگاه می کردم.. با لبخندی کاملا مصنوعی از جا بلند شد و دست تو دست پسر به میان جمعیت رفت.. ******************** توی مسیر خونه م بودم..امشب همه چیز به نحو احسنت به پایان رسید..مرحله ی اول به خوبی اجرا شد..و من از این بابت خوشحال بودم..زمان خداحافظی کارتم و بهش دادم و گفتم منتظر تماسش هستم.. توی هیچ کدوم از نقشه هام من اولین نفری نبودم که به طرف مقابلم زنگ می زدم..این کار و به خود اونها محول می کردم که هر بار هم به راحتی پیش قدم می شدند.. خیابون ِ فرعی خلوت بود..از هر دو مسیر هیچ ماشینی تردد نمی کرد..ساعت ۱۲ شب بود ..خواستم کنار جاده ترمز کنم تا سیگارم و روشن کنم که با کم شدن سرعتم صدای مهیب و بلندی از پشت سر شنیدم.. ماشین تکون شدیدی خورد و به سرعت پام و روی ترمز فشار دادم..ماشین با صدای گوشخراشی در جا ایستاد.. سرم رو به جلو خم شد و محکم با فرمون برخورد کرد..انگشت اشاره م و به پیشونی کشیدم..خون کمی از جای زخم بیرون زد.. یکی محکم به شیشه ی پنجره زد..با تعجب نگاش کردم.. شیشه رو کامل پایین کشیدم ..با اخم به من زل زده بود .. داد زد :مرتیکه مگه پشت یابو نشستی؟..این چه وضع رانندگیه؟..تو که عرضه نداری یه همچین ماشینی رو برونی برو گاری کشی .. با تعجب نگاش کردم..این دختر به چه جراتی چنین اراجیفی رو سر هم می کرد و به من نسبت می داد؟.. تا خواستم دهن باز کنم و جواب گستاخیش رو بدم بلندتر از قبل داد زد :بیا پایین ببین چه به روز ماشین اوردی..د ِمگه با تو نیستم؟..کر و لالی الحمدالله؟..چه بهتر..وقتی یه خسارت ِ تپل پیاده ت کردم اونوقت یاد می گیری که کِی و کجا افسار یابوت و بکشی..نه اینکه وسط خیابون بی توجه به پشتِ سریت زرتی بزنی رو ترمز .. ظرفیتم کامل شد.. خسارت می خواست؟..خب بهش می دادم!!.. در ماشین و باز کردم..حرکاتم نشون نمی داد که عصبانی هستم .. پیاده شدم..رو به روش ایستادم..دست راستم و روی در گذاشتم و با اخم غلیظی توی چشماش زل زدم.. قدش به زور تا شونه هام می رسید..سرش و بالا گرفت و با شجاعت توی چشمام زل زد ..چشمای خاکستریش زیر نور کم چراغای کنار خیابون برق می زد.. عصبانی بود..ولی نه به اندازه ی من.. بی هوا در ماشین رو محکم به هم کوبیدم..در جا پرید..اینبار با تردید نگام کرد..
با همون اخم تو چشماش زل زدم ..یک قدم به طرفش برداشتم که در مقابل این حرکتم یک قدم عقب رفت.. دستش و روی بدنه ی ماشین گذاشت و نگام کرد..حالا ترس و توی چشماش می دیدم..ولی توی حرکاتش..نه..سرش و انداخت بالا و با گستاخی گفت :چیه؟..ادم ندیدی؟..چشماتو درویش کُنا وگرنه .. -وگرنـه؟!.. صدام اروم ولی با تحکم بود..ساکت شد و فقط نگام کرد.. ولی خیلی زود به خودش اومد و گفت : وگرنه..وگرنه بلایی به سرت میارم که خودت حض کنی.. پوزخند زدم.. بی تفاوت یک قدم به طرفش برداشتم..اینبار از جاش تکون نخورد.. نه..مثل اینکه دل و جراتش بیشتر از این حرفاست.. با نگاهی که حتم داشتم ترس و تو چشماش پررنگ تر می کنه گفتم :شما فاصله ت و با ماشین من حفظ نکردی..با اینکه من به این اصل توجه کردم و ترمز کردم ولی این شما بودی که از عقب به ماشین من زدی و در اینصورت مقصر شمایی خانم محترم..با این حال من حرفی ندارم..می تونید زنگ بزنید پلیس بیاد تا کروکی بکشه..اگر بنا ست من خسارت بدم که میدم ولی در غیر اینصورت.. با خشم نگاهش کردم و ادامه دادم :به خاطر تموم توهین ها و حرف های رکیکی که به من نسبت دادید باید جوابتون و یه جوری بدم اما تو عمل….خب..حالا چی میگید؟..خسارت می خواین؟.. کاملا مشخص بود از لحنم وحشت کرده..ولی با این حال با سرسختیِ تمام ظاهرش و تغییر نداد.. اینبار صداش لرزش خیلی کمی داشت که با کمترین دقتی قابل تشخیص بود!.. — واقعا که روت خیلی زیاده..خسارت که نمیدی هیچ تازه به فکر مجازات کردنمم هستی؟..اصلا شما کی باشی که بخوای منو مجازات کنی؟..برو کنار ببینم.. بدون هیچ حرکتی نگاهش کردم..با حرص لبه ی کتم و گرفت و کشید کنار..تکون نخوردم..هر چی سعی می کرد بی فایده بود.. پوزخند زدم.. اروم نگاهش و بالا کشید و با تردید توی چشمام خیره شد.. -چی شد؟..پس چرا نمیری؟.. اب دهنش و قورت داد .. -هیکل گنده ت و بکش کنار ببین چطوری میرم.. با غرور یک تای ابروم و بالا انداختم..اروم رفتم کنار تا بتونه رد شه.. با این حرکت از جانب من، جسورتر شد و لبخند کجی نشست رو لباش.. همین که از کنارم رد شد دستم و به سمتش دراز کردم..برام مهم نبود که می خوام چکار کنم..فقط می خواستم جلوی این دختر بی پروا رو بگیرم.. کشیدمش جلو..بدون اینکه برگردم..دستش توی دستم بود..محکم فشارش دادم..با درد ریز ناله کرد و اخماشو کشید تو هم.. -کجـــا؟..هنوز که تسویه حساب نکردیم!.. نالید :اقا جونه هر کی که دوست داری برو رد کارت اصلا خسارتم بی خیال شدم..فقط گیر نده، ولم کن.. -اما من می خوام خسارتت و بدم..به هرحال لطف کردی از عقب زدی به ماشینم و خوب نیست دست خالی برگردی.. خواست دستش و که اسیر دستای من بود ازاد کنه ولی نتونست.. -میگم ولــم کن اصلا غلط کردم بکش کنار دیگه.. توی چشمای خاکستریش خیره شدم..ترسیده بود.. دستش و کشیدم و بردمش سمت ماشین ..در و باز کردم و پرتش کردم تو..وحشت کرده بود .. تا بخواد به خودش بیاد سریع نشستم پشت فرمون و قفل مرکزی رو زدم.. ماشین و روشن کردم..که صدای جیغ بلندش فضای سر بسته ی ماشین و پر کرد.. –کثافته رذل داری چکار می کنی؟..درو باز کن.. -بهتره باهاش کشتی نگیری..این درحالا حالاها باز نمیشه.. –تو خیلی بیجا می کنی..بهت میگم بازش کن..د بــــاز کن این لکنتَه رو.. -نترس..نمیذارم امشب بهت بد بگذره.. با پوزخند نگاش کردم..رنگ از رخش پرید.. -می دونم اینکاره ای..وگرنه این موقع شب توی خیابون چکار می کردی؟..بهتره حرف اضافه نزنی و به جاش یه جوری با من راه بیای.. اشک رو صورتش نشست.. به بازوم چنگ زد :تو رو خدا ولم کن..بذار برم عوضی..چرا اینجوری می کنی؟..من که کاریت نداشتم.. -هم نمیشه و هم نمی خوام که بشه..پس خفه شو .. –به پیر به پیغمبر من اینکاره نیستم ..ولم کن.. -باشه باور کردم!.. –د نکردی لعنتی..وگرنه دست از سرم برمی داشتی..رفته بودم بیمارستان..به خدا دارم از اونجا بر می گردم..بذار برم.. از گوشه ی چشم نگاش کردم..اخمامو بیشتر کشیدم تو هم و گفتم :بهت نمیاد چیزیت باشه.. –اصلا چرا باید برای تو توضیح بدم؟..بکش کنار بذار پیاده شم.. -این موقع شب نگه دارم که گیر یکی دیگه بیافتی؟..با خودم باش که یه جورایی باهات تسویه هم کرده باشم.. با هق هق گفت :چه تسویه ای؟..چی داری میگی روانی؟..من که از خیرش گذشتم.. همچین سرش داد زدم که خودش و جمع کرد و چسبید به در.. -خفــــه شــــو..به چه جراتی توی چشمام زل زدی و اون اراجیف و سر هم کردی؟..به من میگی روانی؟..بذار نشونت بدم..بذار نشونت بدم یه ادم روانی چه کارایی ازش بر میاد!…. عصبانی بودم..درست همونجوری که می خواستم رابطه م رو با دخترا بهم بزنم..دخترایی که مدتی رو باهاشون بازی می کردم و بعد هم از زندگیم برای همیشه پرتشون می کردم بیرون.. این دختر یکی از اونا نبود..ولی چیزی هم کم نداشت..اونا با هدف نابود می شدند و این کاملا بی هدف و اتفاقی..برای تنوع بد نبود.. با سرعت می روندم که حس کردم بازوی راستم داغ شد و اتیش گرفت..داد زدم و سریع نگاش کردم..یه چاقو توی دستش بود و از بازوم خون به شدت بیرون می زد .. بهم حمله کرد که زدم کنار..فکر اینجاش و نکرده بودم که می تونه همراهش چاقو داشته باشه.. همین که زدم کنار دستاش و اورد جلو تا بهم ضربه بزنه..داد می زد و تمام تلاشش و می کرد تا بتونه با چاقو سینه م رو بشکافه.. ولی دستاشو محکم گرفته بودم..از طرفی خون از بازوم می زد بیرون و سوزش شدیدش نشون می داد که زخمش عمیقه.. پرتش کردم عقب..پشتش محکم خورد به در..محکم به در می کوبید..وحشی شده بود و از طرفی حالم زیاد خوب نبود.. قفل در و زدم..مثل برق پرید پایین و فرار کرد..از تو اینه ی جلو نگاش کردم..تند می دوید.. دنده عقب گرفتم .. یک لحظه برگشت و با دیدنم سرعتش و بیشتر کرد..رفت تو خیابون اصلی..از ماشین پیاده شدم و به طرفش رفتم.. تند پرید تو یه تاکسی و خیلی زود از جلوی چشمام دور شد.. بازوم و گرفته بودم..از لا به لای انگشتام خون جاری بود..یک لحظه یاد ماشینش افتادم..باید می رفتم سراغش.. دختر با دل و جراتی بود که تونست چنین کاری کنه.. وقتی رسیدم دیدم اثری از ماشینش نیست.. رفته بود.. لعنتی.. فقط یک بار دیگه به پستم بخوره..در اونصورت می دونستم باهاش چکار کنم.. برای اولین بار از جانب یه دختر بهم اسیب رسیده بود و این حسابی برام گرون تموم شد.. اینبار اگه گیرم می افتاد نابودش می کردم.. نابــود.. ادامه دارد…
****************************************************
رمان گناهکار قسمت دوم
همراه پرستار وارد اتاق شدم..زخم عمیقی روی دستم ایجاد شده بود..پرستار از اتاق بیرون رفت.. به دیوار سفید اتاق خیره شدم..صورت دختر هنوز هم جلوی چشمام بود..چشمای خاکستری..پوست سفید..لبای کوچیک ..ظاهرش نظرم رو جلب نکرده بود..به هیچ وجه..ولی گستاخی و جسارتی که تو وجودش داشت..اون..دختر بی پروایی بود……….

در اتاق باز شد..سرمو چرخوندم..با دیدن مرد جوونی تو لباس سفید پزشکی اخم کردم..چون دقیقا با حضور بی موقعش باعث پاره شدن رشته ی افکارم شده بود..

با لبخند نگام کرد..کنارم ایستاد.. –سلام..خانم پرستار گفتند که زخمتون نسبتا عمیقه..باید معاینه بشید..لطفا اروم باشید و.. –کارتــو بکن دکتــر.. با شنیدن صدای بلندم ساکت شد..درد دستم زیاد بود و این دکترِ پرحرف اینجا وایساده بود و واسه ی من روضه می خوند.. نگاهش کردم..با همون لبخند سرش و تکون داد.. به طرف میزی که کنار اتاق بود رفت و گفت :اسمتون؟.. مکث کردم.. -تهرانی.. سرش رو کج کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت..وسایل پانسمان و کنارم گذاشت.. استین لباسم و بالا زد..ابروهام از درد جمع شد.. –خوشبختم..من هم رادفر هستم..خب..زخمتون زیاد عمیق نیست اروم باشید تا.. -من ارومم..فقط کارتو بکن.. دستش از حرکت ایستاد..کمی نگام کرد ولی نگاه من مستقیم به روی دیوار بود..زخمم و شستشو داد..لبامو محکم روی هم فشردم.. –نمی خواین بگید این زخم چطور روی بازوتون افتاده؟!..اینکه کار کیه و.. -نـــه.. به ارومی سرش و تکون داد :بسیار خب..هر طور راحتید.. سکوت کردم..بیش از اندازه توی کارم فضولی می کرد.. پرستار وارد اتاق شد.. –دکتر رادفر ..خانم امینی پشت خط هستند..گفتند باهاتون کار فوری دارند.. –بهشون بگید تا چند دقیقه ی دیگه خودم تماس می گیرم..فعلا نمی تونم.. –باشه چشم.. پرستار از اتاق بیرون رفت..کارش که تموم شد دستکشاش و در اورد .. همونطور که دستاشو می شست گفت :لباستون خونی شده..چون دستتون رو پانسمان کردم اون رو نپوشید بهتره..اگر بخواید من.. -نیازی نیست.. با یک حرکت با دست سالمم پیراهنم و در اوردم و پرتش کردم رو تخت..زیر پوش رکابی مشکی تنم بود..کتم و روی همون تن کردم..همین کافی بود.. خواستم از اتاق بیرون برم که صداش و شنیدم..اما برنگشتم .. –بیشتر مراقب باشید..پانسمانتون و سر موقع تعویض کنید..در ضمن.. رو به روم ایستاد..کاغذی رو به طرفم گرفت و با لبخند گفت :این نسخه رو خریداری کنید..داروهاتون رو به موقع استفاده کنید..یه امپول هم نوشتم که باید همین الان تزریق کنید..انشالله که مشکلتون برطرف میشه.. نگاهش کردم.. تقریبا هم قد من بود..چهارشونه..چشمای مشکی..پوست گندمی..و موهای یک دست مشکی.. همون موقع در باز شد و همون پرستار دوباره وارد اتاق شد.. با عجله رو به دکتر گفت :دکتر.. خانم امینی میگن که کارشون فوریه..عجله دارن..چی بهشون بگم؟.. –خیلی خب..بریم.. از کنارم رد شد و همراه پرستار بیرون رفت.. بعد از تسویه از بیمارستان بیرون اومدم..بدون اینکه حتی نگاه کوتاهی به نسخه بندازم یک راست به سمت خونه روندم.. خسته بودم..به نظر خودم استراحت از هر چیزی بهتر بود..این زخم برای من به اندازه ی یک خراش هم اهمیت نداشت.. زخم هایی که بر قلب و روح من نشسته بود ازار دهنده تر و عمیق تر از زخم جسمم بود.. ************************ روی تختم دراز کشیدم..جسما و روحا خسته بودم ولی خواب هم با چشمانم بیگانه بود..مثل همیشه اینجور مواقع به موسیقی گوش می دادم.. با شنیدن صدای رعد و برق از جا بلند شدم و کنار پنجره ایستادم.. کنترل دستگاه رو از روی میز برداشتم و از همونجا روشنش کردم.. صدای اهنگ فضای اتاق رو پر کرد..دیگه از اون سکوت خبری نبود..این اهنگ ارامش داشت..روحم رو اروم می کرد..وگرنه جسمم که مدت هاست در ارامشه..مثل یک مرده ی متحرک.. پرده رو کنار زدم..بارون به شدت می بارید و قطرات لجوجانه خودشون رو به پنجره ی اتاق می زدند.. (اهنگ ببار بارون..سعید اسایش).. ببار بارون ببار غم دارم امشب مثل خاک کویر تب دارم امشب ببار بارون به جون نیمه جونم ببار بارون که هم رنگ جنونم ببار بارون دلم ماتم گرفته صدای خون دلم رو غم گرفته ببار بارون که من داغونم امشب رفیق ساقی و میخونم امشب ببار بارون که من ویرونم امشب مثل دیوونه ها حیرونم امشب دست داغم و روی شیشه ی بارون خورده کشیدم..نمی تونستم قطرات رو زیر پوستم لمس کنم.. چشمام و بستم..صدای قطرات بارون که به شدت به شیشه ی پنجره می خورد توی سرم می پیچید.. چشمامو روی هم فشردم.. اون شب بارونی..اون..اونجا..کثافتای رذل..اون اشغالای عوضی.. چشمامو باز کردم..دستم و مشت کردم و به شیشه چسبوندم..پیشونیم و بهش تکیه دادم.. تموم خاطرات پشت سر هم توی سرم ردیف می شدند و این منو ازار می داد.. من فراموش کردم..اره..آرشام اون شب نفرت انگیز رو از یاد برده..نمی خوام هیچ چیز رو به یاد بیارم.. ببار بارون ببار غم دارم امشب مثل خاک کویر تب دارم امشب ببار بارون به جون نیمه جونم ببار بارون که هم رنگ جنونم ببار بارون دلم ماتم گرفته صدای خون دلم رو غم گرفته ببار بارون که من داغونم امشب رفیق ساقی و میخونم امشب ببار بارون که من ویرونم امشب مثل دیوونه ها حیرونم امشب با خشم برگشتم و دستامو توی جیبم فرو بردم..سرمو بالا گرفتم..حس می کردم در و دیوارهای این اتاق دارن بهم پوزخند می زنند.. چشمام و محکم روی هم فشار دادم.. (آرشـــام.. آرشـام..من اینجام..چرا نگام نمی کنی؟..منو ببین..نگام کن آرشام..چشماتو باز کن).. عربده کشیدم و چشمامو باز کردم..با خشم به طرف میز گوشه ی اتاق رفتم و با همه ی اون چیزهایی که روش چیده شده بود بلندش کردم و پرتش کردم وسط اتاق.. صدای شکستن گلدون و کریستال های روی میز منو به جنون می رسوند.. جای زخمم می سوخت..ولی برام مهم نبود..خشمم کنترل شده نبود..افسار گسیخته بود..داشتم دیوونه می شدم..یا شاید هم شدم..اره..آرشام دیوونه ست..دیوونه ش کردن..آرشام و روانی کردن..اون لعنتیا.. (آرشام..آرشام..).. صدام نکن لعنتی..صدام نکن..صدام نکن.. زانو زدم..سرم به پایین خم شد..اهنگ هنوز هم پخش می شد..باز برگشته بود از اول و زمزمه های ارومش تو گوشم زنگ می زد.. می خواستم اروم باشم..می خواستم این آهنگ ارومم کنه ولی الان..الان فقط خشم بود که وجودم و احاطه کرده بود..دستامو مشت کردم.. فقط انتقام ..این حس شیرین بود که ارومم می کرد.. انتقام..حسی که همراه با جنون بود..منو تسخیر خودش کرده بود و..راه برگشتی هم نداشتم.. باید تا انتهای این راه و می رفتم..راهی.. بی بازگشت..

۱ هفته گذشته بود و من هنوز در پاکت و باز نکرده بودم..بیشتر از این نمی شد پشت گوش بندازم.. پاکت و از توی گاوصندق بیرون اوردم..با تقه ای که به در اتاق خورد سرم و بلند کردم.. -بیا تو.. –قربان قهوه تون و اوردم.. با نگاهم به میز اشاره کردم..بعد از خارج شدن خدمتکار سیگارم و روشن کردم و همزمان با فرستادن دودش به بیرون در پاکت و هم باز کردم.. دود که از جلوی چشمام محو شد عکس و بیرون کشیدم..با دیدنش یک تای ابروم و بالا انداختم..پس اینبار نوبت این بود..کسی که خودمم منتظرش بودم..

ظاهرا نمی دونست خیانت اون هم به من و در مقابل همینطور به شایان عواقب خوشایندی در بر نخواهد داشت.. خیانت به شایان .. به من و همه ی گروه بود.. من هم باید به نوعی باهاش تسویه می کردم.. شهیاد..نفر بعدی ..کسی که نقشه ی قتلم رو ریخته بود..چند تا مدرک ازش تو مشت داشتم..می دونستم از من دل خوشی نداره..به ظاهر دوست و در باطن دشمنم محسوب می شد..چندجا مشتش و باز کرده بودم ولی هر بار با شَک ازش می گذشتم ولی اینبار فرق می کرد..ازش مدرک داشتم.. اینکه .. قصد داره منو از سر راهش برداره.. هدف من کشتن ادما نبود..گرچه اینها آدم نیستند..انگل، رذل و پست فطرت هم برای اینها کمترین چیز به حساب می اومد.. ولی من مجبورم..برای اینکه همیشه پیروز میدان باشم و سرسختیم رو حفظ کنم باید چشمم و به روی خیلی چیزا ببندم.. اما کسایی که بخوان نابودم کنند و مانع رسیدن به هدفم بشن و از سر راه بر میدارم.. همشون از قماش شایان بودند..اگه بهش دِینی نداشتم تنها و به راحتی به اهداف خودم می رسیدم.. ولی……. به زودی مسیرم یکطرفه میشه .. ****************** تو خونه ش نبود..بی شک می دونست دنبالشم..از مخفیگاش خبر داشتم.. از پشت گاوداری رفتم تو..ماشینم و درست وسط گاوداری نگه داشتم.. دیدمش..وسط محوطه ی خروجی ایستاده بود..با شنیدن صدای گاز ماشینم برگشت و نگام کرد..وحشت و ازهمون فاصله توی چشماش دیدم.. پوزخند زدم و عینک افتابیم و روی چشمام جا به جا کردم.. فرار کرد.. به سرعت می دوید.. پام و روی گاز فشردم و پشت سرش رفتم.. به دیوار که رسید ازش بالا رفت..سریع پریدم پایین و کتم و کندم و همراه عینکم پرت کردم تو ماشین.. پریدم و دستم و به لبه ی دیوار گرفتم..خودمو کشیدم بالا و پریدم اونطرف.. رفت پشت گاوداری ..به سرعت باد پشت سرش دویدم.. با توجه به سنش تر و فرز بود..لوله ی گاز و گرفت و بالا رفت از همونجا می تونست بپره توی گاوداری.. پشت سرش رفتم .. خواست بپره که سریع دستمو دراز کردم..یقه ش و از پشت گرفتم و از بالای دیوار پرتش کردم پایین..از درد ناله کرد..مطمئن بودم یا دست و پا یا دنده هاش خرد شدند.. رفتم کنارش..اونجا مکان مناسبی برای اجرای دستور شایان نبود..بردمش لا به لای درختا..نیمه بیهوش بود..همون ضربه کار خودشو کرده بود.. پرتش کردم رو زمین..به خودش می پیچید..صدا خفه کن و روی اسلحه نصب کردم ..نشونه گرفتم.. لای چشماشو باز کرد و با دیدن اسلحه زبونش باز شد.. نالید :نکن آرشام..ما که با هم همکاریم.. -خفه شو..من با خیانتکارا همکاری نمی کنم.. –مجبور شدم لعنتی..اونا تهدیدم کردن.. -ببر صدات و کثافت..فکر نکن از کارات خبــــر ندارم..که نقشه ی قتل منو می کشی آره؟..در ضمن تو به بزرگترین دشمن ما نیمی از اصرار گروهه شایان و لو دادی..خودت هم خوب می دونی در چنین موقعیتی مجازاتت چیه.. –اره..می دونم..مرگ..این تو قانونه اون شایانه کثافته..پایانه هر چیزه..می دونستم ولی بازم اینکارو کردم.. -عکسایی که با اون دخترا و زیر دستای اون عوضی توی استخر انداخته بودی همه رو دیدم..تو چی فکر کردی؟..نفس بکشی شایان از همه چیز مطلع میشه..اونوقت تویِ هیچی ندار می خواستی در حقش خیانت کنی؟..از پشت به هر دوی ما خنجر زدی..علی الخصوص به من که یه جورایی بهت اعتماد داشتم..تو به اعتمادم خیانت کردی..با اینکه دستت و خونده بودم اما بازم شک داشتم تو پشت تموم این قضایا باشی..هنوزم من و شایان و دست کم گرفتی.. –اره خب..بایدم طرفداریش و کنی..چون اون.. –خفه شو..بسه..دیگه هرچی که گفتی بسه..تموم شد.. –خیلی خب..حرفی ندارم..اره..خیانت کردم جزاش و هم می بینم..فقط اینو بدون از همه ی شماها متنفرم..از همه تون بیــــزارم..مطمئن باش اگه کارم به اینجا کشیده نمی شد از روی زمین نیست و نابودت می کردم..سر راهه من قرار گرفتی ..توی حرومزاده حقت بود که اونطور بهت پشت کنم..حالا هم بزن..نزنی این منم که اعزرائیل و میارم پیشوازت..بزن..چرا منتظری؟.. چشماش و بست..خشم همه ی وجودم و گرفته بود..کثافت عوضی چطور جرات می کرد به من بگه حروم زاده؟.. اسلحه رو توی دستم فشردم..نوک اسلحه مرکز پیشونی شهیاد رو نشونه گرفته بود.. شمارش معکوس شروع شد..۳……….۲………..۱……….. لبامو روی هم فشردم..چشمامو بستم و باز کردم..خواستم ماشه رو بکشم که دیدم دستش به سرعت به طرف کمرش رفت و همین که خواست اسلحه ش و در بیاره شلیک کردم..و همزمان جسم بی جون شهیاد روی زمین افتاد..نفس حبس شده م و بیرون دادم..اسلحه رو اوردم پایین.. یک خائن کشته شد..این قانون جزای هر خیانتکاری بود..چه تو قانونه من..چه شایان.. خائن مستحق مجازات بود.. ********************* –اجرا شد؟.. -تمومش کردم.. –خوبه..برات یه ماموریته جدید دارم ارشام.. -گوش می کنم.. –یه محموله ی بزرگ قراره از مرز افغانستان وارد بشه..انقدری که توی این سری از بارهامون حساسیت به خرج دادم توی هیچ کدوم تا به این مدت حساس نبودم.. پس اینو بدون که بالاترین اهمیت و برام داره..می خوام شخصا خودِت روش نظارت کنی..تنها کسی که توی گروه بهش اعتماده کامل دارم و می دونم تحت هر شرایطی با عقل تصمیم می گیره تو هستی.. باید محدوده ت و تغییر بدی و تا می تونی حفظش کنی..یه خطه جدا بهت میدم که از طریق اون با من در ارتباط باشی..خونه و هر چیزی که بهش احتیاج داری و برات محیا می کنم..از این بابت مشکلی نیست.. تا زمانی که بهت ملحق نشدم هیچ کاری جز نگهداری و محافظت از محموله نمی کنی..بعد از اون با شُرَکا و خریدارا وارد معامله می شیم که بازم روی کمک تو حساب می کنم.. یک بار گفتم بازم میگم و تاکید می کنم که این محموله برای من خیلی مهمه ..برای همین تو رو انتخاب کردم ..می دونم از پسش بر میای.. سکوت کردم..فکر نمی کردم..نه..چون نیازی به فکر کردن نبود.. هیچ وقت تو کار قاچاق نبودم ولی هر محموله ای که نیاز به ورود یا خروج داشت این من بودم که بر کارها و اوامر شایان نظارت می کردم..فقط و فقط بر حسب همون دینی که بهش داشتم.. سودش تنها توی جیب اون می رفت..از اونجایی که خیلی جاها به دردم می خورد من هم تو خیلی از کارها می تونستم براش حکم بهترین مهره رو داشته باشم.. برای همین موقعیتم و حفظ می کردم و همیشه به بهترین نحو اون رو به پایان می رسوندم.. -بسیار خب..کی باید حرکت کنم؟.. –اخر همین هفته..هفته ی دیگه محموله وارد میشه.. سرم و تکون دادم..باید اماده می شدم.. اینطور که از گفته های شایان مشخص بود این ماموریت با ماموریتای دیگه فرق داشت!.. ولی خب.. منم کارم و بلدم.. تقه ای به در خورد..همونطور که پرونده ها و مدارک مربوط به شرکت و بررسی می کردم گفتم :بیا تو.. در باز و بسته شد ..صدای قدم هاش و شنیدم که به طرفم می امد.. خانم رحمانی منشی شرکت بود.. سرم و بلند نکردم و در همون حال گفتم :بگو.. –قربان این برگه ها رو باید امضا کنید .. -کدوم برگه ها؟.. –برگه های تحویل کالاهای جدید..بعضی هاشون هم فاکتور و رسید هستند..نیاز به تایید شما دارن.. -بذار روی میز بعد امضا می کنم.. –باشه چشم..راستی قربان یه نفر می خواد شما رو ببینه.. اینبار سرمو بلند کردم ..نگاهش کردم و جدی گفتم :گفته بودم نمی خوام کسی رو ببینم.. با ترس من من کنان گفت :بـ..بله بله..بهشون گفتم ولی ..ایشون گفتند که مانعی نداره و شما بهشون اجازه دادید.. -خودشو معرفی کرد؟.. -یه خانمی هستن..فکر کنم گفتن صدر..درسته گفت شیدا صدر .. نفسم و بیرون دادم .. به در اشاره کردم :بسیار خب بگو بیاد داخل..درضمن ۲ تا فنجون قهوه همراه کیک بیار اتاقم .. تعجب و تو چشماش دیدم ولی چون می دونست اگه دیر به دستوراتم عمل کنه بی برو برگرد حکمش اخراجه بعد از گفتن ” چشم قربان..همین الان”..سریع از اتاق بیرون رفت.. ****************** نگاهم و توی چشماش دوختم..همونطور که انتظارش و داشتم..شیک و چشمگیر.. با غرور به پشتی صندلیم تکیه دادم :چطور شد سرزده اومدید شرکت؟..مهندس صدر چطورند؟.. انگشتای کشیده ش و با ناز تو هم گره زد و با لبخند نگام کرد:ایشونم خوبن و سلام رسوندن..خب دیگه حُسنش به همین سرزده اومدنم بود.. -چطور؟!.. –خب از شب تولدم به اینطرف دیگه خبری ازتون نداشتم..این شد که خدمت رسیدم.. -بله..کمی سرم شلوغ بود.. –الان چی؟..هنوزم سرتون شلوغه؟.. نگاه خاصی بهش انداختم و بدون اینکه به لحنم کوچکترین تغییری بدم گفتم :نه..تا قبل از اینکه شما بیاید ..ولی الان تمام وقت در اختیارتون هستم.. نگاهش رو دیدم که برقی درش جهید..نگاهم به انگشتان دستش افتاد که با استرس اونها رو در هم می فشرد..پاهاش و تکون می داد و اینها همه نشون می داد که اروم و قرار نداره..مطمئنا بی دلیل اینجا نیومده بود.. شگردم تو کار این بود..چون ماری زهرالود و کشنده اروم، اروم به طعمه نزدیک می شدم..بدون اینکه اون رو به وحشت بندازم..و در بهترین زمان ممکن طبق اونچه که من می خوام طعمه اسیرم می شد..به طوری که هیچ راهی برای فرارش باقی نمیذاشتم.. –راستش برای یه کاری مزاحمتون شدم..البته بیشترین قصدم دیدن خود شما بود..اخه..با همون دیدار اول ..چطور بگم.. با لبخند ادامه داد :بگذریم.. -کارتون با من چیه؟..کمکی ازم ساخته ست؟.. –بله..البته اگر قابل بدونید..من یه سرمایه ی جزئی دارم که بلااستفاده نگهش داشتم..تا به الان هیچ قصدی روش نداشتم..ولی وقتی تعریف شما رو از پدرم و شرکای ایشون شنیدم و اینکه چقدر توی کارتون مهارت دارید..می خواستم اگه مایل باشید این سرمایه رو به شما واگذار کنم و در عوض من و شریک خودتون بدونید..دوست دارم در کنار شما مشغول به کار شم.. -شما که گفتید توی شرکت پدرتون مشغول هستید.. –بله درسته..ولی اگه شما پیشنهادم و قبول کنید می خوام کنار شما باشم.. -می دونید کار ما چیه؟.. –بله..البته تا حدودی..اینکه تو کار واردات و صادرات لوازم کامپیوتری و تجهیزاتی از این قبیل هستید.. -بعلاوه ی یک سری چیزهای دیگه که تنها خودم و شرکام ازشون با خبر هستیم.. –خب حالا نظرتون چیه؟..من و هم تو جمع شرکاتون قبول می کنید؟.. متفکرانه نگاهش کردم..بهترین موقعیت بود..اینکه بیشتر بهش نزدیک بشم..خودش ناخواسته و ندانسته به طرف دامی که براش پهن کرده بودم قدم میذاشت.. -جوابتون و فرداشب میدم..به صرف شام تو یکی از بهترین رستوران های شهر..نظرتون چیه؟.. لبخند زد و سرش و تکون داد :عالیه.. -بسیار خب..خودم میام دنبالتون..منتظرم باشید..زمانش و بعد بهتون خبر میدم.. از جا بلند شد ولی من از روی صندلیم کوچکترین حرکتی نکردم..تا همینقدرم زیاد از حد تحویلش گرفتم.. ولی بیشتر از اون یعنی رد شدن از خط قرمز.. دستش و جلو اورد..نگاهم و از توی چشمای سبز و براقش به دستش دوختم.. مکث کوتاهی کردم .. دستش و میان انگشتانم گرفتم و نرم و اروم فشردم.. –ازتون ممنونم..در هر صورت شما یکی از بهترین دوستان ما هستید..همکاری با شما باعث افتخارمه..فعلا.. دستش و اروم رها کردم ..به سمت در رفت که بین راه ایستاد و برگشت.. –شماره ی منو دارید دیگه درسته؟.. سرمو تکون دادم.. کمی نگام کرد..وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم با لبخند ازاتاق بیرون رفت.. خودکار و توی دستام گرفتم و جلوی صورتم نگه داشتم..نگاهم مستقیم به در بود .. به فرداشب فکر می کردم..اینکه قرار بود رویاییش کنم..برای شیدا صدر..و قدم اصلی رو بردارم.. تا مقصد نهایی خیلی راه مونده بود..ولی فرداشب..اصلی ترین برگ از نقشه م ورق می خورد..

تو مسیر برگشت به خونه بودم که موبایلم زنگ خورد..به شماره ای که روی صفحه ش افتاده بود نگاه کردم..شایان.. نفس عمیق کشیدم و جواب دادم.. –الو..آرشام.. -بله..چیزی شده؟.. –اگه اب دستته بذار زمین سریع خودتو برسون اینجا.. -چی شده؟!.. –فقط کاری که گفتم و بکن..زود باش.. -باشه..الان تو راهم..دارم میام..

صداش مضطرب نبود..بیشتر هیجان داشت.. کنجکاو بودم بدونم اینبار ازم چی می خواد..به سرعت به طرف خونه ی شایان روندم.. ********************* مثل همیشه پشت میزش نشسته بود و دود سیگار اطرافش و پر کرده بود.. اشاره کرد نزدیکش بایستم..با چند قدمِ بلند رو به روش قرار گرفتم..سکوت کردم تا خودش حرف بزنه و دلیل این همه عجله رو توضیح بده.. سیگارش و توی جاسیگاریش خاموش کرد..دودها کم و کمتر شدند و من تونستم چهره ی شایان رو بهتر و واضح تر ببینم.. چشمان قهوه ای روشن و خمار..که وقتی عصبانی می شد باریک تر از حد معمول نشون می داد..لبان نسبتا کلفت و بینی گوشتی..که در حین خشونت چین می افتاد و لبانش رو روی هم می فشرد..چونه ی تقریبا باریک و موهای پرپشت و بلند جو گندمی ازاون یک مردِ قوی و محکم ساخته بود..چهارشونه و قد بلند.. گذر زمان روی چهره ش تاثیر چندانی نگذاشته بود حتی روی ..ذاتش.. بدون هیچ حرفی در کشوی میزش و باز کرد و ۲ تا پاکت بیرون اورد..یکی قرمز و دیگری سفید..انداخت روی میز و به طرفم سُر داد.. –برشون دار.. اروم دست دراز کردم و هر دو رو برداشتم.. –بازشون نکن..به هیچ وجه.. اینبار با تعجب نگاهش کردم..پاکت ها رو توی دستم فشردم.. -چطور؟!.. –زمانش که برسه بهت میگم ..فعلا تموم فکر و ذهنت و بذار روی ماموریتی که بهت واگذار کردم..فردا حرکت می کنی؟.. -اره، فردا عصر.. –بسیار خب..چنگیز و اسکندر و جمشید و هم باهات می فرستم..می دونم خودت از پس هر کاری بر میای..ولی نیاز به بادیگارد داری..چون این محموله های جدید خواهان زیادی داره..ممکنه دست دشمنامون بیاد تو کار.. –من با بودن اونا مشکلی ندارم..گرچه نیازی هم بهشون نیست.. –می دونم..ولی اینجوری خیالم راحت تره..به محض اینکه محموله برسه ۲ روز بعد منم خودمو بهتون می رسونم..باید همه چیز طبق برنامه پیش بره..مراقب پلیسا باش..خودت که بهتر می دونی؟.. -کاملا.. پاکتا رو توی هوا تکون دادم .. – و نمی خوای درمورد اینا توضیح بیشتری بدی؟.. –فعلا نه..توی پاکت سفید تموم توضیحات و دادم..ولی توی پاکت قرمز..ماموریت جدیدت و گذاشتم..یه ماموریت فوق حساس و ماهرانه..تو رو انتخاب کردم اون هم به دلایلی که بعد خودت می فهمی.. -از کی باید ماموریت جدید و شروع کنم؟.. –بهت میگم..ولی تا اون موقع به هیچ وجه در پاکت ها رو باز نکن..این خیلی مهمه..چون نمی خوام ذهنت بیخود درگیر بشه تا به وقتش..درحال حاضر ماموریت فعلی که بهت محول کردم مهمتره.. سرمو به نشانه ی تایید ِ حرفاش تکون دادم..حتما باز واسه کسی نقشه کشیده که انقدر محافظه کارانه رفتار می کرد.. شایان هیچ حرفی رو بی دلیل نمی زد وبرای تک تک کلمات و حرفاش دلایل محکمی داشت.. –هر وقت خواستی حرکت کنی و همینطور به محل رسیدی بهم زنگ بزن.. یه گوشی موبایل گذاشت رو میز و گفت :اینو بردار..یه خط محرمانه و حفاظت شده ست..هیچ کس نمی تونه این خط و ردیابی کنه..حتی پلیسا.. گوشی رو برداشتم..برای اولین بار نبود که از چنین خطی استفاده می کردم.. –لحظه به لحظه گزارش کارا رو بهم بده..می دونم نیاز به گفتن این حرفا نیست ولی تاکید می کنم که مراقب همه چیز باش.. -این ماموریتم مثل سایر ماموریتا با موفقیت انجام میشه ..شک نداشته باش.. سرش و تکون داد و با لبخند رضایت بخشی نگاهم کرد.. ******************** جلوی ویلای صدر توقف کردم..مثل همیشه تیپم فقط مشکی بود..بوی ادکلن مخصوصم فضای ماشین رو پر کرده بود..هیچ هیجانی نداشتم..ازهمیشه اروم تر بودم.. بهش پیام دادم که پشت درمنتظرم..از اینکه براش بوق بزنم و کلا از اینجور کارها متنفر بودم.. بعد از ۵ دقیقه حاضر و اماده ،شیک و جذاب از در بیرون اومد..ست قرمز زده بود..موهاش و کج ریخته بود یه طرف صورتش و بقیه رو صاف ریخته بود روی شونه هاش..شال سرخی که روی سرش انداخته بود رو ازادانه رها کرده بود.. از ماشین پیاده نشدم..در و باز کرد و نشست..بوی عطر تندی که به خودش زده بود باعث شد اخمام و تو هم بکشم..از این بو متنفر بودم..ولی باید تحمل می کردم.. دستش و به سمتم دراز کرد.. –سلام..چه وقت شناس..راس ساعت رسیدی.. دستش و فشردم.. -سلام..من همیشه وقت شناسم و از اینکه کسی معطلم بذاره متنفرم.. لحنم بیش از حد جدی نبود..امشب رو باید تا حدی از جلد واقعیم بیرون می امدم .. –وقتی پیام دادی که ۹ اماده باشم نمی دونی با چه سرعتی حاضر شدم.. حرکت کردم..راه زیادی نمونده بود که پرسید :نمی خوای بگی توی کدوم رستوران میز رزرو کردی؟.. نگاهش کردم..نگاه اون هم روی من بود..توی دلم پوزخند زدم و به جاده خیره شدم.. – مدیترانه.. –اوه..باید جای خوبی باشه..تا حالا نرفتم.. -به نظر خوبه.. –حتما همینطوره..چون تو انتخابش کردی.. چه زود جای «شما» رو به «تو» داد..تا دیروز توی شرکت می گفت مهندس تهرانی ولی الان….خب این عالیه.. ماشین و کناری پارک کردم و هر دو پیاده شدیم.. شیدا با طنازی مختص به خودش به طرفم امد و دستانش و دور بازوم حلقه کرد..چیزی نگفتم.. وارد رستوران شدیم..تا به حال اینجا نیومده بودم..ولی برای اولین بار جای بدی نبود.. –واو..چه جای محشریه..انتخابت عالیه آرشام.. یکی از خدمه ها با لباس فرم به طرفمون اومد.. با احترام تعظیم کوتاهی کرد و گفت :سلام..به رستوران مدیترانه خوش امدید.. -من قبلا میز رزرو کرده بودم.. –اسم شریفتون؟.. -تهرانی..آرشام تهرانی.. توی لیست و چک کرد و با لبخند گفت :بله..بفرمایید تا راهنماییتون کنم..از این طرف لطفا.. همراهش رفتیم.. موسیقی .. فضای کاملا تمیز و چشمگیر..جای بدی نبود.. صندلی رو برای شیدا و من کشید و گفت :بفرمایید..این هم از میزی که سفارش داده بودید.. منو رو روی میز گذاشت و بعد هم از کنارمون رفت.. یکی از منوها رو برداشتم..شیدا هم داشت انتخاب می کرد.. گارسون بعد از چند دقیقه سر و کله ش پیدا شد:انتخاب کردید قربان؟.. به شیدا اشاره کردم و گفتم :اول خانم.. شیدا با لبخند رو به گارسون گفت :اینجا همه نوع غذایی دارید؟.. –بله..استیک .. انواع جوجه ..انواع کباب ..سوپ .. ماهی .. میگو.. –عالیه..ترجیح میدم یه غذای دریایی بخورم..خوراک میگو لطفا.. –چشم..نوشیدنی چی میل دارید؟.. –ترجیحا فقط اب..ممنونم.. –سوپ چطور؟.. –عالیه.. –و شما قربان؟.. -برای منم خوراک میگو بیارید.. –بله چشم.. با رفتن گارسون شیدا لبخند زد و نگام کرد..سعی کردم لبخند بزنم ولی به پوزخند بیشتر شبیه بود.. اجبارا هیچ وقت نمی خندیدم..حتی تو یه همچین موقعیتی..مضحک بود.. در حین خوردن غذا هیچ کدوم حرفی نزدیم.. بعد از صرف شام رو بهش گفتم :اگه وقت داری می تونیم بریم دربند و اونجا حرفامون و بزنیم.. با رضایت نگام کرد وخندید:من تمام وقت در خدمتت هستم..فکر خوبیه..دربند تو شب خیلی دیدنی و با صفاست.. میز و تسویه کردم و از رستوران بیرون امدیم.. توی ماشین که نشستم متوجه شدم بیش از حد با من احساس راحتی می کنه..مرتب با ناز پاهاش و تکان می داد و دستشو روی اونها می کشید.. نگاهش از پنجره به بیرون بود ولی تموم حرکاتش و زیر نظر داشتم..

-کدوم رستوران؟.. –خودت کدوم و بیشتر می پسندی؟.. با لبخند نگام کرد ولی نگاه من مستقیم به جاده بود..رسیدیم..کنار محوطه پارک کردم .. -یعنی انتخاب انقدر سخته؟.. –نه..انتخاب کردم..منتظر بودم یه بار دیگه ازم بپرسی..

چند لحظه نگاش کردم.. هر دو پیاده شدیم و حرکت کردیم.. بازوم و محکم توی دست گرفت و گفت :من میگم بریم مطبق..چطوره؟.. -حرفی نیست.. ***************** پشت میز نشستیم..مثل همیشه شلوغ بود.. –خیلی خوبه که اینجا هیچ وقت خلوت نمیشه.. سرم و تکون دادم وبه اطراف نگاهی انداختم.. -هوای اینجا کجا و رستوران سر بسته ی تهران کجا.. — برای همین اینجا رو انتخاب کردی؟.. سرم و تکون دادم…… –باهات موافقم..می تونیم بعد کمی این اطراف قدم بزنیم.. قهوه و کیک سفارش دادیم..من مثل همیشه فقط تلخ می خوردم..زندگی من خودش تلخ تر از طعم و مزه ی قهوه بود و من با همه ی اینها اون رو هر روز مزه مزه می کردم..پس این تلخی زود گذر که در مقابل اونها چیزی نبود.. قهوه با وجود مزه ی تلخش طعم خوشی داشت..ولی زندگیِ من..هم تلخ بود و هم ..متعفن.. طعم زهرش رو با تمام وجود می چشیدم و در اخر سر می کشیدم.. این بود زندگی تلخ تر از زهر ِ آرشام.. ولی چرا؟!.. تنها خودم می دونستم و .. سرمو بلند کردم و نیم نگاهی به اسمون انداختم..با اون هم قهر بودم..خیلی وقته که آرشام خدا رو فراموش کرده..خیلی وقته که اسمش و به زبون نمیاره.. ۱۰ ساله که دیگه نگفتم خدایا واسه همین اندک چیزی هم که بهم دادی..شکرت.. نه.. من خدا رو فراموش کردم و دیگه هم نمی خوام اسمش و بیارم..خدایی که همه چیزم و ازم گرفت..خدایی که می تونست جلوی اون همه کثافتکاری و مصیبت رو بگیره ولی نگرفت..می تونست و.. آه..اصلا دیگه نمیخوام بهش فکر کنم..اینجا فقط هدفم مهمه..همین.. وقتی این هدف شد مسیر انتخابیم دیگه یاد خدا درش هیچ معنایی نداره.. انتقام.. فقط انتقام.. با صدای شیدا به خودم اومدم..قهوه م سرد شده بود و با این حال تا ته سر کشیدم.. تلخیش ازارم نداد..دوست داشتم..چون طعم داشت..اگر زندگی من هم یکی از این دو تا رو داشت شاید..آرشام این راه رو انتخاب نمی کرد ولی نحسیِ زندگی من یکی دوتا نبود.. –آرشام نمی خوای نظرت رو در مورد پیشنهادم بگی؟!.. فنجون خالی قهوه رو توی دستم فشردم..نگاهم و بالا کشیدم و روی صورتش نگه داشتم.. -من حرفی ندارم..فردا می تونی بیای شرکت؟..باید درمورد یه سری مسائل مربوط به کارمون باهات حرف بزنم.. با خوشحالی نگام کرد ودر حالی که لبخند پهن و بزرگی روی لباش خودنمایی می کرد گفت :چرا که نه؟..از این به بعد تماما در اختیارتم..وای آرشام نمی دونی چقدر خوشحالم..همکاری با تو باعث افتخارمه..اصلا باورم نمیشه که انتخابم کردی..اخه شنیده بودم تو همینجوری به کسی اعتماد نمی کنی که بعد هم بخوای اونو شریک خودت بدونی.. فنجونم و با ارامش گذاشتم روی میز و متفکرانه نگاش کردم..برق خوشحالی هنوزم درون چشمانش می درخشید.. خونسرد گفتم :تو برای من هر کس نیستی..و اینو بدون که اگه همه چیز و درموردت نمی دونستم هیچ وقت قبولت نمی کردم..اما.. به پشتی صندلیم تکیه دادم..از توی نگاهش می خوندم که کنجکاوه بدونه چی می خوام بگم.. بیش ازاین منتظرش نذاشتم وگفتم :اگه در طول همکاری با شرکته من و مشارکتت توی گروه بتونی کاملا اعتمادم و جلب کنی..حاضرم خیلی کارها برات انجام بدم.. دستام و روی میز قرار دادم و با انگشت بهش اشاره کردم : و تمومه اینها به خود تو بستگی داره.. –مطمئن باش من از پسش بر میام..می دونم شرکت شما جزو بهتریناست و از این بابت افتخار می کنم که بتونم باهاتون شریک باشم..من هر کاری می کنم تا بتونم نظر و اعتمادت و به خودم جلب کنم.. -امیدوارم.. از پشت میز بلند شدم .. -من میرم دستامو بشورم..وقتی برگشتم حرکت می کنیم.. با لبخند سرش و تکون داد.. ***************** به فضای اطرافم نگاه کردم..تصمیم گرفتم چند دقیقه ای بی خیال شیدا بشم و کمی از این هوا استفاده کنم.. تو فکر بودم که برگشتم و همون موقع یکی محکم بهم تنه زد ..کامل برگشتم سمتش .. یه دختر افتاده بود رو زمین و با ناله دستش و ماساژ می داد.. سرش پایین بود و فقط صداش و شنیدم.. نالید :ای دستم..اخ اخ..مگه کوری؟!.. سرش و بلند کرد و با خشم گفت :مرتیکه چرا بدون راهنما بر می گردی و.. با تعجب نگاش کردم..همون دختری بود که اون شب با چاقو بازوم و زخمی کرد.. یه قدم به طرفش برداشتم که تند و فرز از جاش بلند شد و دوید..درست پشت سرش بودم..تیز بود و خیلی سریع می دوید.. از بین مردم که کنار رودخونه ایستاده بودن به سختی رد شدم و مسیر نگام فقط به سمت اون دختر بود که گمش نکنم.. داشت می رفت سمت درختا..بهترین جا واسه غافلگیریش بود..پیچیدم سمت چپ که یه راه باریکه بود و حتم داشتم به همون مسیری می رسه که دختره داشت فرار می کرد.. و حدسم درست بود چون تا رسیدم سر راهش قرار گرفتم و تا خواست برگرده بازوش و گرفتم و کشیدمش تو بغلم.. هیچ کس اونجا نبود..تنها چراغای اون سمت کمی اطراف و روشن کرده بود.. محکم بین بازوهام نگهش داشتم.. با حرص گفت :ولم کن اشغال..بلایی که اون سری سرت اوردم واسه ت درس عبرت نشد اره؟.. –می دونستی خیلی پررویی؟..ولی مطمئنم اینو نمی دونی که هیچ دختری تا به الان جرات نداشته همچین غلطِ اضافه ای رو بکنه و رو من دست بلند کنه.. همچین دخترایی رو بدون تسویه حساب ولشون نمی کنم..همونطور که سری قبل بهت گفته بودم.. دست از تقلا برداشت و سرش و بالا گرفت ..نفس نفس می زد و گرمی نفسش توی صورتم می خورد.. مستقیم زل زد توی چشمام و با خشم گفت : تو هم اینو بدون دلارام از اوناش نیست که همینجوری ساکت بشینه تا یه خری مثل تو از راه برسه و بهش جفتک بندازه.. زانوش و محکم اورد بالا و خواست ضربه بزنه که با دست ازادم گرفتمش ..محکم فشارش دادم که با درد اخماش جمع شد.. زانوش و ول کردم و یه کشیده ی محکمی خوابوندم توی صورتش..صدای کشیده م انقدر بلند بود که سکوت اونجا رو بر هم زد..کشیده ی دوم رو هم زدم و صورتش به سمت چپ برگشت و اینبار جیغ خفیفی کشید.. از روی شال موهاش و گرفتم و سرشو به عقب کشیدم.. — کشیده ی اول و زدم به خاطر کار اون شبت .. کشیده ی دومم به خاطر همه ی اون توهینات ..و حالا می مونه تسویه حسابمون که اصل کاریه.. یه دفعه دستش و محکم کشید بیرون و با تموم زورش به صورتم چنگ زد..نیمه ی چپ صورتم سوخت ولی ولش نکردم که اینبار با آرنجش کوبید توی شکمم که از درد خم شدم..برخلاف تصورم زورش خیلی زیاد بود .. داد زد :کثافته یابوکِش..کی باشی که بخوای باهام تسویه حساب کنی؟..پدرت و در میارم خیال کردی چی؟عوضی.. به طرفش خیز برداشتم که فرار کرد…دنبالش دویدم ..با اینکه دو تا کشیده ی محکم ازم خورده بود ولی بازم فرز بود.. به یکی تنه زدم که تا برگشتم در این بین حواسم پرت شد و اینبار لابه لای جمعیت گم و گور شد.. با حرص و عصبانیت دستامو مشت کردم و کوبیدم رو یکی از ماشینایی که اونجا پارک شده بود..صدای دزدگیرش بلند شد .. کلافه تو موهام دست کشیدم و به طرف رستوران رفتم..دستمالم و روی خراشی که اون دختر با ناخنای بلندش روی صورتم ایجاد کرده بود گذاشتم.. شیدا با دیدنم از جا بلند شد و با نگرانی نگام کرد.. –کجا بودی آرشام؟!..حتی به موبایلتم زنگ زدم جواب ندادی.. -همین اطراف بودم..گوشیم روی سایلنته.. دستم و از روی صورتم برداشتم..جای خراش کمی می سوخت..با دیدن صورتم با اخم و شک نگام کرد.. –چرا انقدر اشفته ای آرشام؟!..با کسی دعوا کردی؟..روی صورتت جای ناخن ِ.. با اخم غلیظی نگاش کردم که سکوت کرد..زیادتر از حدش سوال می پرسید و من هم عادت به جواب دادن اون هم به چنین سوالاته بیخودی نداشتم.. -بریم.. بدون هیچ حرفی کیفش و برداشت و حرکت کردیم..مرتب به اطراف نگاه می کردم تا شاید بتونم اون دختر و پیدا کنم ولی انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین.. تا حالا ندیده بودم یه دختر این همه زور و جسارت داشته باشه..با اون جُثه و هیکلِ ظریف این همه زور..جای تعجب داشت.. صداش توی سرم تکرار شد.. (- تو هم اینو بدون دلارام از اوناش نیست که همینجوری ساکت بشینه تا یه خری مثل تو از راه برسه و بهش جفتک بندازه..) دلارام.. اینبار جون سالم به در برد ولی با وجود امشب مطمئنم که باز هم می بینمش.. ولی کی و کجا؟!.. نمی دونم.. حتم داشتم که ما بازم همدیگه رو می بینیم..و اینبار وضعیت کاملا فرق می کرد..مطمئنا این دیدارها نمی تونه اتفاقی باشه..

-الو.. –آرشام..تو راهی؟.. -اره، دارم میرم پیشواز.. –عالیه..به محض تحویل و جا به جایی بهم زنگ بزن..فراموش نکن مراقب همه چیز باش..می دونم که نیازی به توضیحاته دوباره ی من نیست..پس خوب حواست و جمع کن..

از اینکه این همه سفارش می کرد هیچ خوشم نمی اومد..من کارم و حرفه ای انجام می دادم و هیچ نیازی به یاداوری های مکرر و بی مورد شایان نبود.. -همه چیز و می دونم.. –بسیار خب..فعلا.. گوشی و پرت کردم رو صندلی کنارم..با دقت همه جا رو زیر نظر داشتم..چه از پشت سر و چه رو به رو..حتی اطراف و تموم ماشین هایی که تو مسیر بودند.. هر ۳ تا بادیگارد پشت سرم حرکت می کردند.. حتی به این سه تا مزاحم هم نیازی نداشتم..ولی این ماموریته شایان بود و اون بود که تصمیم می گرفت.. چند ساعت توی راه بودم ..محموله از مرز رد شده بود و حالا وقت تحویلش رسیده بود.. از ماشین پیاده شدم..اون سه نفر هم پشت سرم بودند..به طرف راننده رفتم..کنارش چند تا مرد قوی هیکل ایستاده بودند که ۲ تاشون افغانی بودن.. -همه چیز باید چک بشه.. –حرفی نیست..برو ببین..فقط زودتر تا واسه م دردسر نشده..تا اینجا هم جونم به لبم رسید..دو تای دیگه هم تو راهه تا نیم ساعت دیگه می رسه.. محموله رو چک کردم..مشکلی نداشت..اون ۲ تای دیگه هم رسید..بعد از بررسی های لازم کاری نمونده بود.. من جلو افتادم و بقیه هم تو مسیر دنبالم می اومدند..راه رو خیلی خوب بلد بودم..این راه خاکی و دور افتاده دقیقا همون مسیری بود که من به شایان پیشنهاد دادم.. بی خطر و بی دردسر برای حمل و انتقال محموله های قاچاق.. جلوی انبار نگه داشتم.. -با دقت محموله ها رو خالی می کنید و می بریدشون همون جای همیشگی..مراقب باشید که اگه کوچکترین ضرری به محموله ی شایان برسه همینجا خلاصتون می کنم..شیر فهم شد؟.. –بله قربان.. سر جمع ۱۰ نفر بودند که در مدت زمان کوتاهی تموم بار و انتقال دادن داخل انبار.. **************** شماره ی شایان و گرفتم.. –چی شد؟.. -کار محموله ها تموم شد..دیگه مشکلی نیست.. صدای سرمستش توی گوشی پیچید.. –عالیه ..بهتر از این نمیشه..کارت حرف نداشت آرشام..مثل همیشه.. -دستور جدید چیه؟.. –فعلا هیچی..مهمترین مرحله ش به اجرا در اومد..بازم باید احتیاط کنی که پلیسا بویی نبرده باشن..تعداد نگهبانا رو بیشتر کن..اون سه تا غول تشن و هم بذار همونجا بمونن..تهدیدشون کن که چهار چشمی مراقب محموله ها باشن.. -همین کار و کردم..باشه ..و دیگه؟.. –برو به همون ادرسی که بهت دادم..تا پایان ماموریت، موندنت توی اون خونه الزامیه.. -باشه..الان حرکت می کنم.. –موفق باشی.. -فعلا.. گوشی رو گذاشتم توی جیبم..با همون اخمی که روی پیشونی داشتم نگاه جدی به تک تکشون انداختم.. -چنگیز..اسکندر..جمشید.. –بله قربان.. –بله.. –بله رییس.. -شماها اینجا می مونید.. رو به تک تکشون که ۱۴ نفر بودند بلند و جدی داد زدم :اگه یکی از شماها کوتاهی بکنه و نتونه به وظیفه ش درست عمل کنه..فقط با یه گلوله از اسلحه ی من یا شایان طرفه..می دونید که با هیچ کدومتون شوخی ندارم..پس حواستون و خوب جمع کنید..شیر فهم شد؟.. همگی اطاعت کردند.. -فردا دوباره سر می زنم..شاید خود شایان هم شخصا همراه من بیاد..پس کاری نکنید که برای تک تکتون گرون تموم بشه..اگه یکی از شماها مرتکب خطایی بشه..افراد دیگه هم مجازات میشن.. عینک افتابیم و به چشم زدم و سوار ماشین شدم..شیشه رو پایین دادم..با دست به اسکندر اشاره کردم..به طرفم دوید و کنار پنجره ایستاد.. –بله رییس.. -لحظه به لحظه امار اینجا رو به من میدی.. –چشم رییس.. حرکت کردم..مستقیم به همون ادرسی که شایان داده بود..درست تو بالاترین نقطه ی تهران قرار داشت.. تا انبار محموله، فاصله ای نداشت..با ماشین ۲۰ دقیقه راه بود.. پس برای همین اینجا رو انتخاب کرد..فکر همه جاش و کرده بود.. ********************* ماشین و بردم تو..خونه حتی سرایدار هم نداشت..ظاهرا اینجا تنها و مستقلم.. به این تنهایی کوتاه مدت نیاز داشتم..اگه می تونستم و نیازی نداشتم خونه ی خودم و هم مشابه غار می ساختم ولی با نمایی پیشرفته..تاریک..سرد..بی روح و..پر از سکوت.. یه خونه ی ویلایی بود..پر از دار و درخت و گل وگیاه..خونه های اطراف همه تو همین سبک بودند.. نمای ساختمان تماما سنگ بود..از پله ها بالا رفتم و روی بالکن ایستادم..دور تا دور بالکن ستون های بلند با نقش و نگار های زیبا و در عین حال قدیمی ساخته شده بود.. با پام به در ضربه زدم..محکم باز شد ..چمدونم و کشیدم و رفتم تو..هیچ وقت به ظواهر توجه ای نمی کردم..برای همین یه نگاه سرسری به اطراف انداختم..همه چیز معمولی بود..وسایل ساده و.کاملا خلوت.. روی مبل توی سالن پذیرایی نشستم.. موبایلم زنگ خورد..با خستگی به صفحه ی گوشیم نگاه کردم.. شیدا.. تک سرفه ای کردم تا صدام و صاف کنم.. -الو..بفرمایید.. صدای پر از هیجانش و شنیدم.. –الو سلام آرشام..خوبی؟.. -ممنونم.. –زنگ زدم ازت تشکر کنم..اینکه از امروز رسما می تونم در کنارتون فعالیت کنم منو هیجان زده کرده.. پوزخند زدم..ولی صدام اینو نشون نمی داد.. –خوشحالم..امیدوارم بتونی در کنار ما و توی گروه هدف مشخصی رو دنبال کنی.. –حتما همینطوره..مرسی..امروز که گفتی وقت نداری ناهار بریم بیرون..امشب چی؟..میشه؟.. -نه..متاسفم..مدتی و اومدم مسافرت..تا اخر همین هفته به احتمال زیاد بر می گردم.. صداش پکر شد..زمزمه وار گفت :پس من تا اون موقع چکار کنم؟..بدجور وابسته ت شدم.. –چیزی گفتی؟.. آه کشید :هیچی..بی خیال..بهت خوش بگذره.. –ممنونم..اگرکاری نداری می خوام قطع کنم..تازه رسیدم و خسته م.. تند گفت :باشه باشه..شرمنده بد موقع مزاحم شدم.. -نه..مشکلی نیست.. –اوکی برو..بای.. -به امید دیدار.. سکوت کرد اما قطع نکرد..ولی اینطرف خط بر لبم لبخند تمسخر امیزی بود و در همون حال تماس و قطع کردم.. دستام و از هم باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم.. باید یه دوش می گرفتم..واقعا خسته بودم.. به خاطر اینکه به موقع برسم زودتر حرکت کردم .. و حالا نیاز به استراحت کامل داشتم..

حوله م و دورم پیچیدم و از حموم بیرون امدم.. حوله ی کوچیکتری روی سرم انداختم و مشغول خشک کردن موهام شدم.. جلوی آینه ایستادم..با حرص حوله رو از روی موهام کشیدم..کار ِ همیشه م بود..وقتی تند تند حوله رو روی موهام می کشیدم یه حس کلافگی بهم دست می داد..

نگاهی به اتاق و وسایل داخلش انداختم..یه تخت دونفره زیر پنجره ی اتاق..اباژور های کریستال.. نگاهم و به راست چرخوندم..آینه ی قدی..میز و صندلی..سمت چپ هم ۲ تا در قرار داشت که یکی حمام و دیگری دستشویی بود.. به پشت روی تخت افتادم و دست راستم و زیر سرم گذاشتم..داشتم به همه چیز و..شاید هم هیچ چیز فکر می کردم.. ذهنم مثل همیشه درگیر اتفاقات اخیر بود..از طرفی برنامه های خودم ..و از یه طرف دیگه ماموریتایی که از طرف شایان به پستم می خورد..همه و همه کلافگیم و بیشتر می کرد.. ولی نه..برنامه های خودم کاملا متفاوت و جدا از این قضایا بودند..برای اونها هدف داشتم..برای رسیدن به اون چیزی که انتهای این بازی قرار داشت لحظه شماری می کردم.. اون شخص..اون کسی که مهره ی اصلی توی دستاش بود..منتظر اون بودم..کسی که شخصا ..نفر دهم بازی من محسوب می شد.. شیدا هشتم بود و بعد از نفر نهم..نوبت به اون می رسید..ولی تمام درگیری های ذهنیم از این بابت بود که..نمی دونستم اون کیه.. اون فرد مجهول که مهره ی اصلی این بازی ِ چه کسیه؟!..جنسیتش با تموم کسایی که تا الان توی بازیم بودن فرق داشت.. جنسیت لطیفی چون مهره های توی دستم نداشت..باید تقاص کارش و پس بده.. اگه هنوز زنده ست..بالاخره پیداش می کنم.. نفر دهم.. مهره ی اصلیه منه.. *********************** داشتم با لپ تاپم کار می کردم که صدای گوشیم بلند شد..همانطور که نگام مستقیم به صفحه ی مانیتور بود دستم و دراز کردم و گوشی رو از روی میز برداشتم.. صفحه ی مانیتور رو بستم..به شماره نگاه کردم..اسکندر بود.. -.. –سلام قربان.. به پیشونیم دست کشیدم :بگو چی شده؟!.. — قربان..دیشب یه سری مزاحم اومدن و گرد و خاک کردن ولی حمله شون بی نتیجه موند..تهش همه شون و آش و لاش کردیم.. -نفهمیدید از کدوم دار و دسته بودن؟!.. –نه قربان..یکیشون زنده ست..هرکار می کنیم مُقور نمیاد.. -بسیار خب..الان خودم و می رسونم..تا وقتی که نیومدم هیچ کاری نکنید.. –چشم قربان.. گوشی رو قطع کردم..گوشه ش و به لب گرفتم و به فکر فرو رفتم..باید به شایان خبر می دادم..تصمیم نهایی با اون بود.. سریع شماره ش و گرفتم.. –بله.. بی مقدمه گفتم :دیشب اونطرف سر و صدا شده.. –مشکل چیه آرشام؟!.. -دارم میرم یه سر و گوشی اب بدم..ظاهرا بچه ها یکیشون و زنده گرفتن ولی چیزی رو لو نداده.. –می دونم کارتو بلدی..پس تمومش کن.. -باشه..فعلا.. به محض اینکه تماس و قطع کردم از جا بلند شدم..کتم و از روی چوب لباسی توی راهرو برداشتم و از خونه بیرون زدم.. ******************* با تک بوقی که زدم در انبار باز شد..ماشین و داخل بردم..عینک افتابیم و برداشتم و پرت کردم تو ماشین.. همه ی افراد دور تا دور انبار ایستاده بودند..اون فرد مزاحم هم روی صندلی درست تو قسمت مرکزی انبار روی صندلی نشسته بود .. دست و پاهاش و با زنجیر بسته بودند و سرشم رو به زمین خم شده بود.. رو به روش بودم..اسکندر کنارم ایستاد.. — قربان هر کار کردیم لب از لب باز نکرد..دیگه کم مونده بود با یه تیر خلاصش کنیم که شما دستور دادید دست نگه داریم و.. دستمو بالا اوردم..ساکت شد.. -همگی برید بیرون..یالا.. در کمترین زمان ممکن انبار خالی شد و حالا جز من و اون هیچ کس اونجا نبود.. چرخی دورش زدم.. –من فقط ۱ فرصت بهت میدم..اینکه بدون شکنجه به حرف بیای و بگی از طرف چه گروه یا شخصی اجیر شده بودید تا به محموله دسترسی پیدا کنید؟!..پس جواب بده..مطمئن باش به نفع خودت تموم میشه.. رو به روش ایستادم..ساکت بود.. -سرتو بالا بگیر.. هیچ حرکتی نکرد..با یک حرکت موهاش و توی دست گرفتم و سرش و به عقب کشیدم..از درد صورتش جمع شد.. داد زدم: مُقور میای یا نـــه؟!..یا اینکه دوست داری ترفند اصلیم و روی تو هم پیاده کنم؟!.. پوزخند زد:هر کار دلت می خواد بکن..من هیچ کسی و لو نمیدم..نمی دونم داری در مورد چی حرف می زنی.. با خشم به عقب هلش دادم..با صندلی پرت شد.. -که نمی دونی دارم در مورد چی حرف می زنم اره؟!..دیشب که گرد و خاک راه انداخته بودید چی؟!..نکنه در مورد اونم چیزی نمی دونی؟!..خیلی خب..کاری می کنم که همه چیز و به یاد بیاری..نگران نباش این فراموشی کوتاه مدته..چون راه درمانش پیش منه.. بلندتر داد زدم :وسایل و بیارید.. در انبار باز شد و ۱ میز چرخ دار توسط نگهبان کنارم قرار گرفت..با حرکت دست مرخصش کردم.. انبر فلزی رو از روی میز برداشتم..جلوی چشماش ..توی دستم چرخوندم..زیر نور می درخشید.. یقه ش و گرفتم و به حالت اول برش گردوندم..انبر و جلوی صورتش گرفتم.. -می دونی می خوام با این وسایل چکار کنم؟!..اره؟!..بذار خودم بهت بگم..تموم اینا برای اینه که حافظه ت و بهت برگردونم..و اینو بدون تا وقتی که برنگشته باشه سرجاش..منم دست از کار نمی کشم.. نفس نفس می زد..ولی خیلی خوب خودش و کنترل می کرد..انبر و دور انگشتش محکم کردم.. نگام توی صورتش بود و با خشم دندونام و روی هم ساییدم..انبر و تاب دادم که همراهش انگشتش هم برگشت.. صدای فریاد گوش خراشش بلند شد.. کنار ایستادم..مثل مار به خودش می پیچید و ناله می کرد.. -خودت این راه و انتخاب کردی.. اگه بازم چیزی نگی اینبار با چاقو و شاید چیزای بدتری طرف باشی.. صورتش خیس از عرق بود ..با ته مونده ی جونی که براش باقی مونده بود داد زد:رییسم همتون و می فرسته به جهنم..هم تو و هم اون شایانه کثافت و..این محموله هم عاقبت سهم رییس من میشه..اون اروم نمیشینه.. چونه ش و محکم تو دست گرفتم و فشردم: زیادی حرف می زنی..فکر نکنم سن و سالت اونقدری باشه که بخوای واسه من نطق کنی..رییست؟!..خب بگو ببینم اون کیه؟!.. توی چشمام زل زد ..به صورتم تف انداخت.. –من هیچ کسی و لو نمیدم..با یه تیر خلاصم کن عوضیه بی پدر و مادر.. دستم و به صورتم کشیدم..همیشه از این کار متنفر بودم.. با حرفی که بهم زد وکاری که کرد دست گذاشت روی نقطه ضعفم..و اگرم نمی خواستم کارش و تموم کنم حالا عزمم راسخ شده بود که به درک واصلش کنم.. همیشه روی این دو چیز حساس بودم..دیگه هیچ راهی براش باقی نمونده بود.. اسلحه م و در اوردم..مثل همیشه صدا خفه کن و روش نصب کردم..نشونه گرفتم.. -کار خوبی نکردی ..فکر نمی کنم بیشتر از ۳۰ داشته باشی..اما خیلی خوب بلدی به وظایفت عمل کنی..همیشه با کلام شروع می کنم..با شکنجه ادامه میدم و..در اخر اگر به نتیجه نرسیدم.. یه خط فرضی روی گردنم کشیدم و با پوزخند ادامه دادم :خلاص می کنم..ولی نه کلام و نه شکنجه روی تو تاثیری نداشت..با حرفا و کاری که کردی هیچ راهی به جز پیاده کردن راه سوم نذاشتی..پس پیشنهاد می کنم قبل از فشردن ماشه اون هم توسطه من..اخرین فرصت و از دست ندی..یا همکاری با ما و یا..اتمام زندگیت.. –هیچ کدوم از اینایی که گفتی برام مهم نیست..نه می خوام که با شماها همکاری کنم.. و نه اینکه به زندگیم ادامه بدم..چون در هر دو صورت کشته میشم..پس همین الان تمومش کن.. اسلحه رو به طرفش نشونه گرفتم و تکون دادم..بلند گفتم:برای اخرین بار می پرسم..با ما همکاری می کنی؟!..داری آخرین فرصت و هم از دست میدی.. فقط نگام کرد..و از توی چشماش خوندم که منتظره کارش و تموم کنم.. یعنی انقدر اون شخص براش مهم بود که حتی به قیمت جونشم یه کلمه ازش حرفی نمی زد؟!..مطمئنا اون شخص افراد وفادار و تحت پوشش و فرستاده که از این بابت خیالش راحت باشه..و این ترفند کار هیچ کسی نیست جز..منصوری.. اماده ی شلیک شدم و در اخرین لحظه رو بهش گفتم :منصوری..درسته؟!.. چشماش از تعجب بازتر شد..پس حدسم درست بود.. تا خواست حرفی بزنه بچه ها رو صدا زدم..اسلحه رو پرت کردم طرف یکیشون که رو هوا قاپید.. پوزخند زدم و در حالی که نگام به اون بود گفتم: می سپرمش به شماها..دستور شایان رو اجرا کنید.. –چشم اقا.. پشتم و بهش کردم و به طرف ماشینم رفتم.. دنده عقب گرفتم و از انبار بیرون امدم.. چنگیز با دیدنم به طرفم اومد.. ترمز کردم.. -بیشتر مراقب باشید..فردا با شایان بر می گردم..می خوام وقتی که اومد همه چیز مرتب باشه.. –اطاعت رئیس..فقط اگه بازم سرو کلشون پیدا شد چی؟.. – دیگه اینورا پیداشون نمیشه با وجود اینکه یه سری از افرادش و از دست داده اگه بخواد بازم حمله کنه ریسک کرده..واسه تغییر محل محموله شایان باید دستور بده .. جنسا تا فردا معامله میشه زمان زیادی نداریم درضمن جا به جایی ِ محموله ی به این بزرگی کار اسونی نیست تا مجبور نشدیم نباید کاری کنیم..در حال حاضر فقط منتظر دستور شایان می مونیم .. –چشم رئیس هر چی شما دستور بدید.. سرم و تکون دادم.. با طمانینه عینکم رو به چشم زدم و حرکت کردم..

کتم و تنم کردم..توی حیاط باغ قدم می زدم..منتظر شایان بودم که گفته بود راس ساعت ۱۱ خودش و می رسونه..

می دونستم وقت شناسه ..هنوز ۱۰ دقیقه مونده بود..روی صندلی زیر درخت نشستم..آرنج دستامو به دسته ی صندلی تکیه دادم.. توی فکر بودم..نگاهم مستقیم به درخت بید مجنونی بود که درست اونطرف استخر قرار داشت.. از بید مجنون متنفر بودم..منو یاد اون عوضی می انداخت..با نفرت روم و برگردوندم.. حتی یادش هم ازارم می داد.. بعد از این همه سال..هنوزم مرور خاطرات اذیتم می کرد..ای کاش می تونستم یه جوری این قسمت از زندگیم و چه از توی ذهنم و چه زندگیم حذف کنم.. ای کاش می تونستم با یه پاک کُن ِ معمولی خط به خط..جزء به جزِء ِ گذشته رو با همه ی حوادثه بد و شومش پاک کنم و بعد هم با خیال راحت به صفحه ی سفید و خالی از خاطره هام نگاه کنم.. بی شک این خوشحالم می کرد.. ولی حیف.. همه ش ای کاش بود و حسرت .. ******************* همراه شایان تو مسیرِ انبار بودیم.. –به بچه ها گفتی امروز قراره از محموله بازدید کنم؟.. -اره یاداوری کردم.. –امیدوارم تا پایان همه چیز همینطور بی سر و صدا پیش بره.. -همچین بی سرو صدا هم نبود..اون گروهی که بهمون حمله کردن و فراموش کردی؟!.. –نه..می دونم تمومش کار منصوریه..اون همیشه به اجناس و محموله های من ناخونک می زنه.. -اینبار هم بچه ها مجبور شدن چند نفر و بکشن.. –این کار و حرفه ی ماست آرشام..فراموش نکن برای رسیدن به اونچه که هدفت مقدور کرده باید ریسک پذیر باشی و همه ی اون چیزهایی که سد راهت هستن و برداری.. -با قتل؟!.. –قتل؟!..نه آرشام..این اسمش قتل نیست..این هم بخشی از کار و هدف ماست..برات یه مثال می زنم..تو اگه بخوای قله ای رو فتح کنی باید موانع رو هم از سر راهت برداری..اون موانع هر چیزی می تونه باشه.. چه موجودی که دارای حیاته..چه حتی یه تخته سنگ که اگه زیر پات گیر کنه تو رو به عقب پرت می کنه ..یعنی به نوعی تو رو ازهدف که همون رسیدن به قله ست دور می کنه.. پس باید محوشون کنی..نیست و نابودشون کنی..و ۲ راه بیشتر نداری..یا رسیدن به هدف و مقصدی که برات مشخص شده ..یا..حفظ انسانیت و پیروی از قلبت.. این دو در کنار هم جایی ندارند..چرا که هیچ وقت تاریک و روشنی..سیاهی و سفیدی.. نمی تونن با هم یک جا باشن..در اونصورت جذابیته هم رو از دست میدن..ولی اگه تنها باشن..هر کدوم جذابیته وجودیه خودش رو حفظ می کنه.. -و راه و هدف ما تاریکی و سیاهیه..درسته؟.. –پشیمونی؟!.. -به هیچ وجه..ولی من تو هر چیز افراط و قبول ندارم..فقط کار خودم و می کنم.. –و این نشون میده که هدفت برات مهمه..پس مجبوری که این راه و انتخاب کنی.. -راه برگشتی هم هست؟!.. –این و همون موقع که با من پیمان دوستی بستی بهت گفتم..مسیری که من جلوی پات میذارم مقصدش مشخصه ولی یه طرفه ست..هیچ راه برگشتی نداری..وقتی الوده شدی دیگه شدی و هیچ کاری هم نمیشه کرد..و الودگی پایانش چیه؟.. سکوت کردم..چون جوابش و می دونستم.. به ۱۰ سال پیش فکر کردم..درست زمانی که با شایان این پیمان و بستم..ازش خواستم منو اونطور که می خوام تعلیم بده .. جوری که از سنگ هم سخت تر و بی احساس تر بشم..و همینطورم شد.. به مرور سخت تر و نفوذ ناپذیرتر شدم..جوری که گاهی یادم میره کی بودم.. یه پسر شاد و سرزنده..ولی اون ماله زمانی بود که نمی دونستم اطرافم چه خبره.. وقتی که چشمم به روی حقیقت ها باز شد..وقتی که فهمیدم توی این دنیا باید درّنده باشی تا توسط دیگران دریده نشی.. یه جوون ۲۰ ساله که از همون سن راه سنگ شدن و بی احساس بودن و اموخت..و کم کم تبدیل شد به کوهی از غرور و تکبر..خودخواهی و گناه.. و من خودم این راه و انتخاب کردم..چون به کمکش می تونستم به اون چیزی که می خوام دست پیدا کنم..پس مجبور بودم.. از شایان خواستم منو اموزش بده و در مقابل دینم و بهش ادا کردم.. و من از آرشامِ شاد و خوشحال تبدیل شدم به ارشامِ مغرور و ..گناهکار.. همیشه این واژه توی ذهنم بود که من یک گناهکارم..شاید صدای وجدانی بود که سالهاست خفته نگهش داشتم.. ولی گه گاه زیر لب این کلمه رو تکرار می کردم ” گناهکار “.. بودم..و برای بودنم افتخار می کردم..برای خرد کردن باید محکم بود..جوری که حتی ذره ای ترک ، بر احساست چیره نشه.. و من تونستم..سخت و نفوذ ناپذیر.. این همون چیزی بود که می خواستم..

شایان تمام محموله ها رو بازرسی کرد..همیشه شخصا خودش روی اونها نظارت داشت..توی کارش دقیق بود و حساب شده عمل می کرد..

–همه چیز عالیه..همونطور که می خواستم.. مردونه دستش و گذاشت روی شونه م و کمی فشرد.. –کارت حرف نداشت پسر..مثل همیشه.. یکی از افراد سراسیمه وارد انبار شد.. داد زدم: مگه نگفتم تا دستور ندادم وارد نشید؟.. وحشت زده گفت: قربان پلیسا.. تیز نگاش کردم: پلیسا چی؟!.. –محاصره مون کردن قربان.. نگاهی بین من و شایان رد و بدل شد.. — پس شکور چه غلطی می کرد؟!..مگه نگفتم به محض دیدنه مورد مشکوک خبرم کنید؟.. –قربان یه دفعه ریختن دورمون کردن..الانم با چند تا از بچه ها درگیرن.. -لعنتیااااااا.. زیر لب غریدم و به طرف در هجوم بردم..با دست لباسش و گرفتم و پرتش کردم اونطرف.. رفتم بیرون..صدای تیراندازی از پشت انبار بود..اسلحه م و در اوردم..اماده ی شلیک شدم..اروم از کناره ی انبار به اونطرف سرک کشیدم..چند تا ماشین و افراد پلیس اون طرف اماده ایستاده بودند و به طرف بچه های ما شلیک می کردن.. لعنتیا..همینو کم داشتیم.. شایان کنارم ایستاد..اسلحه ش و در اورد .. -هنوز اینطرف نفوذ نکردن.. –می دونی که باید چکار کنی؟.. سرمو تکون دادم.. –من از چپ میرم..تیراندازی می کنیم به بچه ها هم دستور بده عقب نشینی نکنن..اگه تار و مار شدن که هیچی ولی اگه اونطور که می خواستیم پیش نرفت..دیگه خودت می دونی که باید تو این جور مواقع چکار کرد.. -کارم و بلدم.. –فقط هر کار می تونی بکن ..من نباید این محموله رو از دست بدم..کلی ضرر می کنم..می فهمی که چی میگم؟.. -نمیذارم حتی یه گوشه از محموله دستشون بیافته.. زد رو شونه م و گفت:خوبه..مراقب باش.. ازم دور شد و رفت سمت چپ..نفس عمیق کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم..بار اولم نبود که اینطور توسط پلیسا محاصره می شدیم..برای اینجور مواقع هم روش های خودم و داشتم تا گیر نیافتیم.. رفتم سمت راست..چسبیده به دیوار انبار حرکت می کردم..هنوز کسی متوجه من نشده بود..خیز برداشتم سمت درختا چند تا شلیک به طرفم شد که سرم و دزدیدم..پشت درخت کمین کردم.. گلوله هایی که به طرفم شلیک می شد با صدای تیزی به بدنه ی درخت اصابت می کرد و صداش توی گوشم می پیچید.. بی سیم و در اوردم.. -چنگیز..صدامو می شنوی؟!.. –بله رییس..صداتون و واضح دارم.. -به بچه ها بگو عقب نشینی نکنن..تا.. یه تیر درست از بیخ گوشم رد شد..خیز برداشتم و به سرعته باد از لابه لای درختا رد شدم..پشت یکیشون کمین کردم و از همونجا اونطرف و می پاییدم.. –رییس..رییس .. نفس حبس شده م و بیرون دادم..نفس زنان گفتم: گوش کن ببین چی میگم..به هیچ عنوان عقب نشینی نمی کنید تا خودم دستور بدم..شیر فهم شد؟.. –چشم رییس.. -اوضاع چطوره؟.. -۲ تا از بچه ها زخمی شدن ولی از اونا یکی هم کم نشده.. -فقط اماده باش و به دستورام عمل کن..بچه ها رو هم در جریان بذار.. –چشم رییس.. بی سیم و گذاشتم تو جیبم که صدایی از پشت بلندگو به گوشم رسید.. –بهتره خودتون و تسلیم کنید..این به نفع همه تونه..دستاتون و بذارید روی سرتون و بیاید بیرون.. اره خب تو اینو گفتی بقیه هم عمل می کنن..افراده من جوری تعلیم دیده بودن که بدون اجازه ی من نفسم نمی کشیدن.. حتی اگه توسط پلیسا تیکه تیکه هم می شدن نه گروه و لو می دادن و نه از دستورات سرپیچی می کردند.. و حالا با دو کلمه تهدید فکر می کرد می تونه اونها رو وادار به تسلیم کنه.. با پوزخند برگشتم..سنگ بزرگی که پشت درخت بود و حرکت دادم..شاخ و برگ ها رو کنار زدم..اسلحه ها اونجا بودند..برای این چنین مواردی تو زمین جاسازیشون کرده بودم.. از جای اونها فقط افراد درجه یک و من و شایان خبر داشتیم.. کنترل..اسلحه و نارنجک..در کل مهماته اولیه برای تار و مار کردن دشمن..اون هم در کسری از ثانیه.. جعبه ی اسلحه ی پیستول و بیرون اوردم..یکی از اسلحه های قدرتمنده من بود..با تمومه تجهیزاتش.. سریع اوردمش بیرون و اماده ش کردم..از قبل پرش کرده بودم و الانم اماده ی شلیک بود.. خشابش ظرفیت ۱۲ گلوله رو داشت..و خیلی سریع می تونستم جایگزینش کنم.. یکی از نارنجک ها رو برداشتم..کنترل رو گذاشتم توی جیبم..دوباره سنگ و گذاشتم روی مهمات و اینبار محتاطانه به طرف درختی رفتم که نزدیک به افراده پلیس بود.. متوجه من بودند و با شلیک گلوله هایی که به سمتم می شد مستقیم منو نشونه می گرفتند.. ولی هنوز نشونه گیری ارشام و ندیده بودن..باید نشونشون می دادم..خوب نبود دست خالی راهیشون کنم.. تا چند لحظه بی حرکت موندم..هنوزم صدای تیراندازی می امد..سرمو کمی خم کردم..به طرفم شلیک شد..خیلی سریع سرمو دزدیدم.. حالا که موقعیت و سنجیده بودم وقتش بود..با یه حرکته حساب شده ولی تند و سریع به طرفشون شلیک کردم و در همون حال مسیرم و به طرف انبار طی کردم.. فاصله م باهاشون زیاد بود و تا به اونجا می تونستم تا حدودی تار و مارشون کنم.. دستم و روی ماشه گذاشته بودم و با هر تیک گلوله ای به طرفشون شلیک می کردم..اسلحه ی خوش دستی بود و من هم توی این زمینه مهارتهای کافی رو داشتم.. یه گلوله درست از کنار بازوم رد شد و چون فاصله ش باهام کم بود بازومو خراش داد..ناله م و تو گلوم خفه کردم و لبم و گزیدم.. سرعتم و بیشتر کردم.. پشت دیوار انبار مخفی شدم..نفس نفس می زدم..حتی با چندتا نفس عمیق هم حالم جا نیومد..انگار هیچ رقمه دست بردار نبودند..خیلی خب..خودتون خواستید.. به بازوم نگاه کردم..چیز مهمی نبود..یه خراش کاملا سطحی.. –چنگیز..صدامو می شنوی؟.. چند لحظه سکوت بود..تا اینکه صداش به گوشم خورد.. –صداتونو دارم رییس.. -اوضاع اونطرف چطوره؟.. –خوب نیست رییس.. -نقشه ی شماره ۳ رو اجرا می کنیم.. –چشم رییس..الان با بچه ها هماهنگ می کنم.. صدای تیراندازی قطع شده بود..پوزخنده مرموزی روی لبام نشست.. کنترل و در اوردم…فقط ۳ تا دکمه ی قرمز با یه نمایشگر روش نصب شده بود.. توی دستم تکونش دادم..نیم نگاهی به اونطرف انداختم..اماده ی شلیک بودند ولی حرکتی نمی کردند..انگار تعجب کرده بودند اوضاع به نظرشون مشکوک بود.. نگاهم و به سمت چپ دوختم..زیر درخت بشکه های به ظاهر خالی ردیف کنار هم چیده شده بودند..دکمه ی اول و فشار دادم..صدای مهیب انفجار اطراف و پر کرد.. بینشون همهمه افتاد…با انفجار دوم که درست سمت راستشون بود اوضاعشون بدتر شد..حتم داشتم می دونستن که هدف انفجار سوم تو مرکز و درست جایی ِ که ایستاده بودند.. فرمانده دستور عقب نشینی داد..همگی نشستن تو ماشیناشون و برگشتن عقب..گذاشتم کمی از اونجا دور بشن و..دکمه ی سوم و فشردم و اینبار که بمب توی زمین کار شده بود منفجر شد و اطراف رو گرد و خاک پر کرد.. باید مطمئنشون می کردم که اینجا امن نیست.. بچه ها ریختن بیرون..با خوشحالی به این صحنه نگاه می کردند..کنترل و گذاشتم توی جیبم و رفتم جلو.. شایان کنارم ایستاد..چشماش از خوشحالی برق می زد..دستم و با موفقیت فشرد.. –کارت حرف نداشت پسر..تو معرکه ای..فکر نمی کردم جواب بده..چون تا حالا ازمایشش نکرده بودیم.. مغرور نگاش کردم..درست می گفت..این ایده ی خودم بود و تا به الان به مرحله ی اجرا نرسیده بود.. –از اینکه تو گروهه منی و با من همکاری می کنی خیلی خوشحالم آرشام.. سکوت کردم و چیزی نگفتم.. –دستت چی شده؟!.. -چیز مهمی نیست.. نگاهی به اطراف انداختم: به نظر من بهتره محموله رو انتقال بدیم..دیگه اینجا امن نیست..شاید همین الانم زیر نظر باشیم یا حتی برگردن.. –درسته..اما اونام مطمئنن که محموله رو جا به جا می کنیم..اگه الان تو دیدرسشون باشیم چطور می خوای منتقلش کنی؟.. -یه نقشه دارم.. هر دو از افراد گروه فاصله گرفتیم.. –نقشه ت چیه ؟!.. -یکی از تریلی ها رو مختص بدیم به محموله ها و یه ماشین خالی از محموله رو هم بفرستیم تو جاده که اگه خواستن تعقیبمون کنن اون ماشین تو دیدرس شون باشه..اول ماشین خالی رو می فرستیم کمی بعد که دیدیم اوضاع اروم ِ و بچه ها خبردادن نظر پلیسا به تریلی خالی جلب شده این یکی رو انتقال میدیم..یه جورایی باید دورشون بزنیم.. -ماشینی که محموله ها رو حمل می کنه رو چطور رد کنیم؟!.. –اون با من..مشکلی نداره..من یه مسیری رو می شناسم که مطمئنم کسی نمی تونه ردش و بگیره.. کمی نگام کرد..معلوم بود داره فکر می کنه و کمی تردید داشت.. –بسیار خب..چاره ای نیست..در هر صورت ریسکه.. -من دستورش و میدم.. سرش و تکون داد.. -کجا انتقال بدیم؟!.. –معامله تو همون ویلایی انجام میشه که تو الان درش اقامت داری..به نظرم مورد مناسبی ِ .. -پس می فرستیمش همونجا..یه جای پرت و دور افتاده ست کسی شک نمی کنه….ادمای مورد اعتمادین؟!.. –از اون گردن کلافتایی که نمیشه رو حرفشون حرف زد.. پوزخند زدم و سرم و تکون دادم.. محموله رو در ظرف مدت ۳۰ دقیقه بار زدیم..فرصته زیادی نبود.. شاید همین الانم ما رو زیر نظر داشته باشن..پلیس به همین راهی عقب نشینی نمی کرد..فقط دنبال سرنخ بودن که ما همه جا رو پاکسازی کردیم.. تریلی ای که قرار بود محموله توش قرار بگیره تو انبار بود مطمئنا پلیسا متوجهش نشده بودند..تریلی خالی رو هم واسه رد گم کنی بیرون از انبار نگه داشتیم و با گونی های پر از سنگ و خاک پرش کردیم.. همه چیز طبق نقشه پیش رفت.. ****************** گروهی که طرف معالمه ی شایان بودند تو مهمونی حضور داشتند..از طرف شایان یه بهترین نحو ازشون پذیرایی شد.. محموله معامله شد و شایان از این موفقیته جدید خوشحال بود .. دستور داد به این مناسب مهمانی با شکوهی تو ویلای خودش برگزار کنند..

” دلارام “

داشتم لباسا رو می ریختم تو ماشین لباسشویی که موبایلم زنگ خورد..یه نگاه به صفحه ش انداختم..پریا بود.. دستامو که خیس بود با حوله خشک کردم و جواب دادم.. -سلام بچه مایه دار.. –سلام و زهر مار..یه بار شد وقتی زنگ می زنم به جای این جمله بگی الو؟.. -خب وقتی می دونم تویی دیگه چرا بگم الو؟..یه باره میرم سر اسم و رسمت.. –لابد اسمم بچه و رسمم مایه دار اره؟!.. -دقیقااااا.. –مرض.. -ندارم..چی شده بعد از چند هفته یادت افتاده یه رفیقی هم داری؟!.. –باور کن مسافرت بودم..اونجا هم سرم حسابی شلوغ بود وقت نشد بهت بزنگم.. -چه خبرا؟.. –هیچی زنگ زدم بگم بیام عصر دنبالت با هم بریم خرید؟.. -نه .. جونه پری نمی تونم.. –باز تو بهونه اوردی؟..بیا دیگه خوش می گذره.. -با دیو ِ دوسر چکار کنم؟!.. –اوه اوه مگه برگشته؟!.. -اره همین دیشب.. –چیزی نگفت؟!.. -چی داره بگه؟..هنوز از راه نرسیده یه نگاهه چپ بهم انداخت بعدم خبر مرگش رفت تو اتاقش..صبح زود هم زد بیرون.. –عجب رویی داره.. -اوهوم..سن جده بابابزرگه منو داره اونوقت.. –صد بار بهت گفتم بزن بیرون از اون خراب شده..گوش نکردی..حالا بخور.. -چی میگی تو؟!..الله بختکی یه حرفی رو هوا می زنیا..من اگه اینجا رو ول می کردم که باید اشغال دونی های کنار خیابون و دو دستی می چسبیدم.. –خب می اومدی پیش من.. -که دو روز دیگه بابات جفتمون و بندازه از خونه ش بیرون؟!.. –دیگه اونجوریا هم نیست.. -حالا هرچی..منت بالا سرمه و منم نمی خوام باشه..اصلا تا کی اونجا باشم؟..نمیشه.. –نه اینکه اونجا سرت منت نمی ذارن..اخه کدوم ادمی با پرستارش اینکارو می کنه؟..۳ ساله داری تر و خشکش می کنی عین خیالشم نیست.. -اگه بود که الان عین کوزت در حال شستن و سابیدن نبودم.. –تو فقط وظیفه داری مراقب سلامتیش باشی نه اینکه کلفتیش و بکنی.. -اینو منم می دونم..یکی باید به این پیره هاف هافو بگو.. خندید: می خوای من بیام بگم؟!.. -اگه سرت به تنت زیادی کرده بیا.. — نه هنوز.. -پس خفه.. هر دو خندیدیم.. –الان در چه حالی؟!.. -جات خالی دارم رخت می شورم..به اندازه ی ۱ سال لباس چرکای تَلَنبار شدش و اورده واسه منه بدبخت.. آه کشید..مثل همیشه ناراحت شده بود.. -چرا آه می کشی؟..به جونه پری دلسوزی کنی همچین می زنم تو.. –هوووووووی کی خواست دلسوزی کنه تو هم.. -گفتم گوشی دستت بیاد.. –اومده..خیلی وقته.. -اِِِِِ..چه زود.. خندید..مکث کردم وگفتم: فرداشب مهمونی دعوته.. –خوبه دیگه میری یه حال و هوا هم عوض می کنی.. -اونجور جاها راحت نیستم..دوست ندارم برم.. –ولی مجبورت می کنه.. -می دونم..همیشه عین اشرافیا باید تیپ بزنم که چی؟..اقا رو این مسائل حساســـــه..د اخه به من چه..من یه پرستار و بیشتر هم نقش خدمتکار رو واسه ش دارم نمی فهمم چرا باید عین ادم پولدارا لباس بپوشم برم محفله دوست و اشناهاش مانور بدم.. –این که حرص خوردن نداره دیوونه..مگه چه اشکالی داره؟..راستی نکنه بهت نظر مَظَر داره؟!.. بلند خندیدم: برو گمشو تو هم..طرف ۶۰ سالشه.. –خب تو هم ۲۲ سالته.. -تفاوت رو احساس کردی؟!.. –اره خداوکیلی خیلیه.. خندیدم..ادا در اوردم و با ناز گفتم: حالا ایناش به کنــــار مشکل اینجاست عاشقشم نیستــــم..عشقه من باید حداقل چند سال از خودم بزرگتر باشه نه یه قرن..این دیگه به درد من نمی خوره..خاک می طلبه.. غش غش خندید: خاک تو سرت..ارزوی مرگش و داری؟!.. لبامو جمع کردم: خداییش نه..درسته اذیتم میکنه..اخم و تخم می کنه و..ولی نه..من هیچ وقت ارزوی مرگه کسی و نداشتم..اهل نفرین و این حرفا هم نیستم حتی واسه اونی که مسبب همه ی این مشکلات شد.. –هنوزم یادش می افتی؟!.. پوزخند زدم: دیوونه ای ها..بابام بوده..باید از یادم بره؟!.. سکوت کرد..جوابی نداشت بده.. -خب دیگه من برم به کار و بدبختیم برسم.. –باشه برو..ولی خودتو زیاد اذیت نکن.. -مگه دسته منه؟!..دستور میده باید اجراش کنم..نکنم میندازتم بیرون.. –انقدر عوضیه؟.. -فراتر از تصورت..خب کاری نداری؟.. نفسشو داد بیرون و گفت:نه .. -اوکی..فعلا بای.. –بای.. گوشی و قطع کردم.. همونطور که لباسا رو با حرص می چپوندم تو ماشین لباسشویی زیر لب با خودم غرغر می کردم: خاک تو سرت دلارام که انقدر تو سری خوری.. دستام اروم اروم از حرکت ایستاد..مات به دیوار اشپرخونه نگاه کردم..زیر لب گفتم: مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟..یا باید حرف بشنوم یا.. حتی نمی تونستم بهش فکر کنم..اینجا لااقل اونجوری حقیر نمی شدم..فقط چون اینجا زندگی می کردم مجبور بودم کاراشم انجام بدم..به عنوان پرستارش استخدام شدم ولی..چی فکر می کردم و چی شد.. مهم نیست..من راه خودم و میرم..این زندگی منه و خودمم براش تصمیم می گیرم.. چند بار زیر لب تکرار کردم تا بشه ملکه ی ذهنم..با اینکه شده بود..ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه.. آه عمیقی کشیدم و سرمو تکون دادم..برم به کارام برسم که این فکر و خیالا نه واسم نون میشه نه اب.. **************** عصر برگشت خونه..مثل همیشه اخماش و کشیده بود تو هم انگار ارثه بچه هاشو کوفت کردم.. –یه لیوان اب بده من.. سرمو تکون دادم و رفتم تو اشپزخونه..با لیوان اب برگشتم تو سالن..ولی نبود..رفتم پشت در اتاقش..خواستم در بزنم که صداش باعث شد ناخداگاه فالگوش وایسم..اهلشم نبودم..ولی اون لحظه حسه فضولی داشت خفه م می کرد.. –بهش بگو یه زنگ به من بزنه……….یه جوری ساکتش کن..نذار چیزی بگه……….خیلی خب فردا میام سر می زنم……….. دیگه چیزی نگفت..ای کاش زودتر اومده بودم..لااقل بیشتره حرفاشو می شنیدم..حالا بی خیال خوبه گفتم اهلش نیستم..ولی منظورش از اینکه گفت” یه جوری ساکتش کن” کی بود؟!.. تقه ای به در زدم.. –بیا تو.. درو باز کردم و رفتم تو اتاق..روی صندلیش پشت پنجره نشسته بود و بیرون و تماشا می کرد.. موهای یه دست سفید..چشمایی که در اثر کهولت سن بی فروغ شده بودن ولی همچنان خشک و جدی..دست چروکیده ش و اورد جلو و لیوان و از دستم گرفت.. وایسادم ابش و بخوره بعد بزنم به چاک.. لیوان و ازش گرفتم.. خواستم برم بیرون که خشک و سرد گفت: در نبوده من خبری نشد؟.. -نه.. –خیلی خب برو بیرون می خوام استراحت کنم..امشب زود شام می خورم پس اماده ش کن.. دندونامو روی هم ساییدم..نوکره بابات غلام سیاه.. -باشه.. –می تونی بری.. بدون هیچ حرفی از اتاقش اومدم بیرون..ای کاش یه جوری از دستش راحت می شدم..حالا ای کاش فقط همین بود.. شامش و اماده کردم..طبق معمول رژیمی..بی نمک..بدون روغن..چه اشغالی از اب در اومد..چطوری اینو می خوره؟!.. میزو اماده کردم و صداش زدم..به عصاش تکیه داده بود و میزو نگاه می کرد..اروم نشست پشتش و شروع کرد به خوردن..مثل همیشه اروم و بی سرو صدا.. -با من کاری ندارید؟.. سرشو به نشونه ی نه تکون داد.. -شب بخیر.. هیچی نگفت..توقعی هم نداشتم.. از اشپزخونه اومدم بیرون..خوبه قبلا یه چیزی خورده بودم وگرنه جلوی این پیری که نمی شد چیزی خورد.. رفتم تو اتاقم ..مثل هر شب درو از تو قفل کردم .. کلافه یه نگاه به اطرافم انداختم..حالا چکار کنم؟!.. کتاب بخونم؟..بی خیال حسش نیست.. اهنگ گوش کنم؟..نه بابا میرم تو فاز اشک و اه همینجوریش خفن رفتم تو حال و هوای افسردگی دیگه بدتر میشم.. اصلا برم بمیرم راحت شم هان؟..اره خب فکر خوبیه ولی اون دنیا هم کسی منتظرم نیست.. پس بتمرگ کم زر بزن.. نشستم رو تخت..به فرداشب فکر می کردم که باید با این مرتیکه برم مهمونی.. بازم لبخندای مصنوعی..نگاه های ه*ر*ز*ه و پیشنهادات وقیحانه..دیگه خسته شدم..کی این کابوس لعنتی تموم میشه؟!.. وقتی که موهام رنگ دندونام سفید شد؟!..چند ساله دارم توی عذاب زندگی می کنم..از وقتی مادرم و همه ی کسم و از دست دادم دیگه یه روز ِ خوش بهم نیومده..آه.. حالا هم که یه چیز عین خوره افتاده بود به جونم و ولم نمی کرد.. باید چکار می کردم؟!.. مهمونی که می گرفت من می شدم ساقی و هزار کوفت و زهرمارش.. شراب سرو کن.. غذا اماده کن.. خونه رو تمیز کن.. بشور.. بساب.. بمیر.. اَاَاَاَاَه..چقدر زندگیه من نکبتیه.. ادم یه دفعه بیافته بمیره ولی اینجوری زجرکش نشه..اینکه بخوای کاری رو بر خلافه میلت انجام بدی صد پله بدتر از شکنجه شدنه.. اینم خودش نوعی شکنجه ست..ولی یه جوره دیگه و به یه روشه دیگه.. انقدر با خودم غرغر کردم و اه و ناله سر دادم تا اینکه نفهمیدم کی خوابم برد..

ادامه دارد…

****************************************************

رمان گناهکار قسمت سوم

از حموم بیرون اومده بودم و همونطور که زیر لب واسه خودم اواز می خوندم موهامو هم خشک می کردم..
تقه ای به در خورد..دستم با حوله روی موهام ثابت موند..
از همونجا گفتم: بله!!..
صدای خودش بود..با اینکه پیر بود و یه پاش لبه گورمونده بود ولی بازم صدای محکم و پرغروری داشت………….. –همون لباسی که برات اوردم و بپوش..فراموش نکن چی گفتم..همه رو مو به مو انجام میدی..شنیدی؟..
نفسمو محکم دادم بیرون..
-باشه ..

دیگه صداش رو نشنیدم..همیشه اینجور مواقع می گفت “بگو چشم” ..
چند بار سرسختی کردم و زیر بار نرفتم تا اینکه اونم مجبور شد دست از سرام برداره..ولی وقتی به چیزی بند می کرد دیگه هیچ جوری از حرفش بر نمی گشت و الا و بلا باید انجامش می دادم..

نمونه ش امشب و لباسی که برای مهمونی باید می پوشیدم..بی خیاله موهام شدم ..رفتم طرفش..تو کاورش بود و گذاشته بودمش رو تخت..کاور و برداشتم..فوق العاده بود..یه لباس مجلسی و بلند به رنگ سرخه اتشین..روی قسمت سینه ش سنگ های نقره ای و شیشه ای کار شده بود..یه نوار همرنگ لباس ولی از جنس ساتن به دور کمرش دوخته شده بود که کمرمو باریکتر نشون می داد..قسمت روی شونه ش نیمه برهنه بود..

این مدت که پیشش کار می کردم برام عادی شده بود که توی مهمونیاش پوشیده نباشم..دیگه برام فرقی هم نمی کرد..ولی در هر صورت یه شال مینداختم رو شونه هام..با این حال هر بار که مردا بهم خیره می شدند حرص می خوردم..
ای کاش می تونستم بهش بگم نه..بگم نمی خوام مثل عروسک تو دستات باشم و تو باهام هر بازی که می خوای بکنی..
ولی فقط ای کاش بود همین..اگه عملی می شد که حتما اینکارو می کردم..

لباس و از روی تخت برداشتم..دامنش کمی پف داشت و پرنسسی بود..همه چیزش بی نقص بود و چشم گیر..یه شال از جنس حریر هم روش بود به همراه یه نقابه براق و سرخ همرنگ لباس..

قبلا تنم کرده بودم..فقط واسه اینکه ببینم تو تنم اندازه ست یا نه..انصافا هم قالبه تنم بود و حتی یه کوچولو هم تنگ یا گشاد نبود..

یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه واقعا این پیری بهم نظر داره که اینجوری واسه م خرج می کنه؟!..
ولی بعد جوابه خودمو با تشر دادم برو بابا توهم زدی..جای بابابزرگته بعد بخواد بهت نظر داشته باشه؟!..

بازم شک داشتم..خب اگه حرفی بود که تا الان می زد نه اینکه هر بار واسه ی مهمونیاش و مهمونی رفتناش منو هم دنباله خودش راه بندازه..
دیگه چه دلیلی داشت که براش اینجوری تیپ بزنم و تو چشم باشم؟!..هر چی بیشتر در موردش فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم..

ارایش کردم ..در حدی که نرمال باشه..موهای بلندم و ازادانه روی شونه م رها کردم..مواج بود و نیازی به اتو و فر و این چیزا نداشت..فقط با یه گیره سره نقره ای که نگین های قرمز و شیشه ای داشت تره ای از موهام و بین انگشتام گرفتم و با همون گیره از کنار بستم..

مانتوم و روی لباس پوشیدم ..شال قرمزی که از قبل اماده کرده بودم و هم انداختم رو موهام..بعدم میندازم رو شونه هام که هم به لباس بخوره هم برهنگی ها رو بپوشونه..
کفشای مشکی پاشنه بلندم و پوشیدم..هارمونی جالبی با رنگ لباسم داشت..مخصوصا چند تا از بنداش که به رنگ قرمز اتشین بود و نگین هایی هم که از بغل روش کار شده بود نقره ای و قرمز بودند..

کمی عطر به زیر گردن و مچ دستم زدم..حاضر و اماده بودم..نقاب و گذاشتم تو کیف دستیم واز اتاق رفتم بیرون..
توی هال نشسته بود..نگاهه بی تفاوتی بهم انداخت و با رضایت سر تکون داد..به خودم گفتم دیدی اشتباه می کردی؟!..اگر بهت نظر داشت که میخه هیکلت می شد پس حتما قصدش یه چیزه دیگه ست..

شونه م و انداختم بالا و دنبالش رفتم..اوایل لجبازی می کردم و گوش به حرفاش نمی دادم..ولی کم کم برام شد عادت و بعدم همه چیز کاملا عادی جلوه کرد..جوری که تا می گفت به این مهمونی دعوت شدیم و باید باهام بیای می گفتم باشه..چکار می تونستم بکنم؟..لجبازی فایده ای نداشت..

وقتی حرف تو گوشش نمی رفت خب باید قبول می کردم..یه جورایی هم بهم بد نمی گذشت..اگه نگاه های بده مردای ب*و*ل*ه*و*س رو فاکتور می گرفتم همچین بد هم نبود..
به قوله پری هم فال بود و هم تماشا..
**************************
جلوی ساختمون ترمز کرد..
–چرا نقابت و نزدی؟!..
-حتما باید بزنم؟!..
–اجباره..زود باش..

به ناچار از تو کیفم درش اوردم و رو صورتم بستم..تو اینه که به خودم نگاه کردم خیلی خوشم اومد..واقعا عالی بود..چشمای خاکستریم ازپشت نقاب خیلی خوب خودشون رو نشون می دادن..

پیاده شدم..یه مرد که از روی لباسش فهمیدم یکی از خدمه های همین خونه ست سوئیچ و ازش گرفت تا ماشین و ببره تو پارکینگ..

با فاصله ازش قدم بر می داشتم..شده بودم عین اشراف زاده ها..اگه بابامم منو می دید عمرا نمی شناخت..
باز یادش افتادم..صدای داد و هوارش هنوزم توی گوشم بود..
سرم و اروم تکون دادم..نباید بهش فکر کنم..چه دلیلی داشت که بخوام با این افکاره پوچ و بیهوده خودم، خودمو ازار بدم؟..

تو حیاط ویلا که خبری نبود..فقط چند تا مرد و زن ایستاده بودن و گپ می زدن..نگاهی به اطرافم انداختم..درختای سرسبز و زیبا که زیرشون ردیف به ردیف گل کاری شده بود..
اونطرف تر یه استخر بزرگ قرار داشت که به زیبایی نقشه سیاهی شب و حلاله درخشانه ماه درش افتاده بود..واقعا زیبا بود..

به ویلا نگاه کردم..نماش تماما سنگ بود..ستون های بلند و پر نقش و نگاری که توش کار شده بود خیره کنند ست..
عجب جاییه..
رفتیم تو..به به چه خبرررره..همه شیک و اتو کشیده..زنا و مردای پیر و جوون گوشه به گوشه ی سالن ایستاده بودن..با ظاهری فخار و شیک..
گروهی هم وسطه سالن مشغوله رقص بودند..کلا این برنامه و صحنه ها تو همه ی مهمونیا تکرار می شد..اَه..چه حوصله سر بَر..

با چند نفر اشنا سلام و علیک کردیم..بقیه رو هم من نمی شناختم ولی اون با همشون اشنا بود و گرم برخورد می کرد..
انگار دخترش بودم که همراهش پا به مهمونی می ذاشتم..هر کی که ازش می پرسید من چه نسبتی باهاش دارم با لبخند و پر غرور جواب می داد ” دختر خونده م “..چیزی که باعث می شد تا سرحده مرگ تعجب کنم..

من نه دخترش بودم و نه دخترخونده ش..پس چه دلیلی داشت که منو با خودش به این مجالس بیاره و رو به همه منو دخترخونده ش معرفی کنه؟!..

گوشه ای از سالن درست مرکز دید ایستاده بودیم..اون که داشت با کنار دستیش خوش و بش می کرد..منم مشغول دید زدن بقیه و صد البته به دوش کشیدن نگاه های ه*ر*ز*ه و مستقیم مردانه حاضر در سالن بودم..

آی که چقدر دلم می خواست چشماشون و با همین ناخنام از کاسه در بیارم بندازم کف دستشون بگم برو به سلامت هر چی چشم چرونی کردی بسه..
ولی حیف که نمی شد..

زنایی که توی این مهمونی حضور داشتن همگی به صورتاشون نقاب زده بودند..ولی مردا نه..خیلی جالب بود..پس واسه ی همین اصرار داشت نقاب بزنم..

به مردی که کنارش ایستاده بود و باهاش حرف می زد نگاه کردم..یه مرده تقریبا ۴۰ ساله که مقدار کمی از موهای کنار شقیقه ش سفید شده بود..جذاب نبود ولی با نگاهش درسته ادم و قورت می داد..

با لبخند درحالی که نگاش به من بود گفت: دختر خونده ت خیلی کم حرفه بهمن جان..
نگام کرد..جوری که با همون نگاه بهم گفت عادی باش و انقدر خودتو نگیر..
ولی این دیگه تو کتم نمی رفت که اویزونه هر ننه قمری بشم و باهاشون گپ بزنم..فقط به یه لبخند مصنوعی رو لبام بسنده کردم..

جوابش و داد : دلارام همیشه همینطوره..دختر خوب ومهربونیه ولی خب..زود جوش نیست..
با بی تفاوتی به حرفای تکراریش گوش می دادم..

نگاهی به اطراف انداختم تا یه سوژه واسه ی انالیز پیدا کنم..کاری که همیشه تو همه ی مهمونیا می کردم..از بس حوصله م سر می رفت می گشتم دنبال یکی که حرکتاش و زیر نظر بگیرم و این می شد سرگرمیم..

کاره دیگه ای هم مگه می تونستم بکنم؟!..دیگه خیلی بی حوصله می شدم می رفتم بین جمعیت در حال رقص و می رقصیدم..ولی بازم حوصله ش و نداشتم..ادم یه همپای درست و حسابی نداشته باشه همون سنگین تره بتمرگ سره جاش..

اطراف و نگاه می کردم که همهمه ها کم شد..

ظاهرا فقط خانما ساکت شده بودن..نه همشون..یه عده که بیشتریاشون جوون و خوشگل بودن..نکنه دسته جمعی برق گرفتتشون؟!..
مسیر نگاهشون و دنبال کردم و رسیدم به پله ها..وای خدااااااااا..
قلبم اومد تو دهنم..
این..
این که..این..
زبونم بند اومده بود..
خودش بود..اره..خوده خودش بود..
اینجا چکار می کرد؟!..خدایا خوابم یا بیدار؟!..

سِت کت و شلواره خوش دوخت ِ مشکی..حتی پیراهنی هم که به تن داشت مشکی بود..کراوات صدفی و موهای مجعد و مشکیش رو به بالا شونه زده بود..چشمای مشکی و نافذش و با نگاهی بی تفاوت یه دور اطراف سالن چرخوند..اخم کمرنگی رو پیشونیش داشت که جدی تر نشونش می داد..

نمی تونستم چشم ازش بگیرم..مثله بقیه..ولی من از یه چیزه دیگه متعجب بودم..
جوری که تن و بدنم یخ بسته بود..اصلا باورم نمی شد اونم امشب اینجاست..خدا رو هزار بار شکر که نقاب به صورتم داشتم وگرنه حتما منو می شناخت..
با ژسته خاصی از پله ها پایین اومد..محکم و با نگاهی مغرور..اصلا غرور و تکبر از سر تا پای این بشر می بارید..
ولی انصافا بهش می اومد ..
واقعا جذاب بود..

بی توجه به مهمونا از ویلا بیرون رفت..با رفتنش یه نفس راحت کشیدم..همهمه ها از سر گرفته شد..
یعنی بیشتره این سر و صداها از طرف خانماست؟!..عجبا!!..
ولی..
با تعجب بهشون نگاه کردم..همه داشتن از ویلا می رفتن بیرون..
کنار گوشم گفت: بریم بیرون..مهمونی اونجا برگزار میشه..
– خب چه کاریه؟!..همینجا هم..
–بریم..
با حرص لبامو رو هم فشار دادم و همراهش رفتم..
خدایا امشب و بخیر بگذرون.. همگی رفتن قسمته پشتی ویلا.. فکر نمی کردم پشت ساختمون خوشگل تر و دلبازتر از قسمت جلویی ویلا باشه.. یه فضای خیلی بزرگ و باز که دور تا دورش بوته های گل در رنگ ها و نوع های مختلف کاشته شده بود.. درست کنارشون با فاصله میزو صندلی چیده بودند که روی هر میز وسایله پذیرایی محیا بود..یه میز خیلی بزرگ هم درست نقطه ی انتهایی از اون قسمت قرار داشت که روش پر بود از شیشه های نوشیدنی که خوب می دونستم نیمی از اونها شراب وشامپاین و در کل مشروب هست..ولی نیمی دیگرش شربت و نوشابه بود.. گروه ارکستر سریع تو جایگاهشون قرار گرفتن و همین که صدای موزیک بلند شد مهمونا ریختن وسط و دو به دو شروع کردن به رقصیدن.. همراهش رفتم و پشت یکی از میزها نشستیم..سنگینی نگاه های گاه و بی گاه و بلکن مستقیم مهمونا معذبم کرده بود.. لباسم هم زیادی تو چشم بود..مخصوصا که جنس دامنه لباسم براق بود و توی اون نور کم و رویایی به زیبایی می درخشید..قسمته سنگ دوزی شده ی لباس که دیگه جای خودشو داشت..حتی نقابمم براق بود..در کل سر تا پام می درخشید و این درخشندگی چشمِ خیلیا رو گرفته بود.. ای کاش میذاشت یه چیزِ ساده تر بپوشم..ولی حتی اون هم دوست داشت به چشم بیام..هیچ کس مثل من لباس نپوشیده بود..همه یا یه نیم تنه ی فوق العاده باز به تن داشتن یا یه تاپ و شلوار یا حتی تاپ و دامن .. ولی تنها کسی که همچون یک پرنسس در بین مهمانها لباس پوشیده بود من بودم..فقط یه تاج کم داشتم.. از این فکر لبخند زدم و تو دلم گفتم باز رفتی تو خیالت وَرِت داشت دلارام ؟!..فانتزی نزن دختر…انقدر به خودت نگیر..اینا همه ش فرمالیته ست.. اره خب..همه ش ظاهری بود..این مردایی هم که بهم خیره می شدن همه ظاهرم و می دیدن و عاشقه قد و هیکلم می شدن نه خودم و باطنم..ای که برن گمشن همه از دَمممم.. نگام اطراف و می کاوید..دنبالش می گشتم که بالاخره پیداش کردم..بین این همه مرد واقعا جذابترینشون بود..چه از نظره تیپ و هیکل چه ظاهر و قیافه..در کل بیست بود لامصب.. بخوره تو سرش.. هر چیش رو بشه تحمل کرد اون غروره بیخودش و هیچ رقمه نمیشه .. کنجکاو بودم بدونم صاحب مهمونی کیه؟!..این جنابه مغرورالسلطنه ی خوش قد و بالا یا یه کسه دیگه؟!.. سرمو چرخوندم و به بهمن نگاه کردم شاید بتونم ازش بپرسم ولی حواسش به من نبود..داشت با همون یارو چشم چرونه حرف می زد و گرمه صحبت بود.. باز رفتم تو نخه شازده که دیدم یه دختره خوشگل و قد بلند کنارش ایستاده و دارن خوش و بش می کنن..ولی دریغ از یه لبخنده خشک و خالی.. دختره داشت خودشو جر می داد این یه لبخند تحویلش بده ولی یه پوزخند هم رو لباش نبود چه برسه به لبخند..این دیگه کیه؟!..حتی به دخترا هم توجه نداشت.. حس می کردم اون دختر با بقیه فرق می کنه..اخه با اینکه دخترای دیگه با حسرت نگاش می کردن و گاهی به طرفش می رفتن ولی اون فقط همون دختر رو تحویل می گرفت.. داشتن با هم نوشیدنی می خوردن و گپ می زدن..یه دونه انگور گذاشتم دهنم..اومممم چه شیرینه..رفتم تو کاره پرتقاله که بدجور بهم زل زده بود..عیبی نداره تو خیره بشی بهتر از این مردای بی مزه و تلخ مزاجه..لامصب قده هندونه درشت بود..روشو زمین ننداختم و برش داشتم.. همونطور که داشتم پوستشو می گرفتم تا از خجالتش در بیام یه سایه افتاد روم..قلبم ریخت..با خودم گفتم لابد خودشه.. نگاهمو با تردید و دلهره اوردم بالا ولی با دیدن مرد غریبه ای که کنارم ایستاده بود یه اخیش گفتم که خداروشکر زیر لبی بود نشنید.. به سر تا پاش یه نگاهه سرسری انداختم..یه جوونه ۲۴ یا ۲۵ ساله ..بسیاااار خوش پوش بود و به روم لبخند می زد..چشم و ابرو مشکی..موهای فشن کرده..کت و شلوار نوک مدادی اسپرت..از بوی تنده ادکلنش دماغم سوخت.. عینه طلبکارا بالا سرم وایساده بود و هیچی نمی گفت..نگاش از پرتقاله توی دستم به روی صورتم چرخید..لابد بنده خدا پرتقال می خواد..وا خب این همه پرتقال چشم دوخته به این یه دونه که تو دسته منه؟!! .. واسه اینکه شرش کم بشه پرتقاله پوست کنده رو گرفتم جلوش..چشماش از تعجب گرد شد.. ریلکس گفتم: بفرمایید.. با تعجب: چی؟!.. -پرتقال.. –نه مرسی.. مردد دستمو کشیدم عقب.. -چیزی می خواین؟!.. — نه!.. حرصم گرفت..انگار منگول بود بیچاره.. -طلبکاری؟!.. همچین بهش توپیدم بدبخت مات موند.. من من کرد:نه!..چطور مگه؟!.. -گفتم اگه طلبی دسته من دارید بدم دیگه اینجا واینستید خدایی نکرده خسته می شید خب.. لحنم پر از تمسخر بود..اولش با تعجب نگام کرد ولی بعد غش غش زد زیر خنده.. چشمام گشاد شد..بلند می خندید..خب دررررد..خنده ت دیگه واسه چیه؟!.. صداش انقدر بلند بود که نگاهه اطرافیان به سمتمون چرخید ..حتی اون..با اخم زل زده بود به ما..اوه اوه انگار بدش اومد.. خوب که خنده هاش و کرد کمی خودشو جمع و جور کرد..دیگه داشت ابروش می رفت که نیششو بست.. –میشه کنارتون بشینم؟!.. با اخمی که پشت نقابم مخفی شده بود گفتم: نه.. بازم تعجب کرد. –حتما جای کسیه؟!.. عجب سیریشیه ها..روی کَنه رو سفید کرده..مجبور شدم دروغ بگم تا بره رد کارش: بله!.. به بهمن نگاه کردم..اینبار داشت با یه خانمه خوشگل و شیک پوش حرف می زد..درست کناره ما روی صندلی نشسته بود و به سر تا پاش طلا و جواهرات اویزون کرده بود.. با صدای مزاحم نگام به طرفش چرخید : می تونم ازتون درخواست کنم که منو همراهی کنید؟!.. – کجا؟!.. خندید: رقص.. تازه منظورش و فهمیدم..اره خب اولش با رقص شروع میشه بعدم مخمو می زنه که عمرا بتونه بزنه..دیگه بعدش هم که..بعلــــه!!.. واسه ی همین خیلی جدی رو بهش کردم وگفتم: متاسفم من همپای خوبی نیستم.. بدجور خورد تو پَرِش..به درک..دنبال دختری واسه مخ زدن؟!..د اخه من از اوناش نیستم خوش تیپ.. بگرد دنباله اهلش.. قیافه ش داد می زد قصدش همینه..انقدری که مهمونی رفته بودم و از این درخواستا ازم شده بود فوته اب بودم که الان تو سرش داره چی می گذره.. یه اخمه کمرنگ نشوند رو پیشونیش .. زیر لب یه “با اجازه” گفت و رفت اونطرف..با چشم دنبالش کردم..دیدم داره میره سمت میزی که چند تا دختره جوون دورش نشسته بودن.. ناخداگاه پوزخند زدم.. مشغول خوردنِ پرتقاله بی نوا بودم که موزیک لایت شد..مهمونا زوج زوج رفتن وسط و اروم شروع کردن به رقصیدن..نگام به بهمن افتاد که دستِ اون خانمه رو گرفت و با هم رفتن وسط.. من و چند نفر از هم ردیفیای خودمون تنها نشسته بودیم و داشتیم به اونایی که می رقصیدن نگاه می کردیم.. یه دفعه متوجهش شدم..همون دختره مو بلوند و قد بلند رو تو اغوشش داشت و داشتن می رقصیدن..نرم و اروم.. لبای دختر کنار گوشش بود و زمزمه می کرد..اون هم اروم و گه گاه با تکون دادنِ سر حرفاش و تایید می کرد ولی بازم اثری از لبخند رو لباش دیده نمی شد.. بابا غروررررت تو حلقم کوتااااااه بیا..یخم بود تا الان با این همه ناز وعشوه اب شده بود.. انقدر محوشون شده بودم که حواسم نبود دارم لبخند می زنم..وقتی چرخیدن حالا اون بود که رو به روی من قرار گرفته بود.. نگاهش چرخید و روی صورته خندونه من ثابت موند..وقتی نگاهه سرد و مستقیمش رو روی خودم دیدم لبخند اروم اروم از روی لبام محو شد..بدبختیش اینجا بود نقاب فقط چشما و بینیم و می پوشوند..لبام کاملا معلوم بود.. عین عصا قورت داده ها سیخ سرجام نشستم..ولی هنوز سنگینی نگاهش و روی خودم حس می کردم.. نمی دونم چرا گرمم شده بود..از هیجان بود نمی دونم..شاید هم ترسیدم..ولی ترس نداره فوقشم فهمید من کیم همون بلایی و به سرش میارم که دفعاته پیشم از دست و پنجه م نوشه جان کرده بود.. نمی دونم دختره تو گوشش چی گفت که نگاش و از روم برداشت و چرخید..هر دو رفتن و یه گوشه نشستن.. همون موقع موبایلم زنگ خورد..از تو کیفم درش اوردم و به صفحه ش نگاه کردم..فرهاد بود.. با لبخند از جام بلند شدم و رفتم لا به لای درختا..از بس صدای موزیک بلند بود که صدا به صدا نمی رسید.. سر راه یه لیوان شربت برداشتم..رنگ سرخش بهم چشمک می زد .. یه قلوپ از شربتم خوردم و جواب تلفن و دادم..
-الو..سلام فرهاد..
–سلام خانمه بی خیال..خوبی؟..
-مرسی تو خوبی؟..حالا چرا بی خیال؟!..
–خوبم..چرا دیر جواب دادی؟!..دیگه داشتم قطع می کردم..
-دستم بند بود..
–به چی؟!..
خندیدم..اونم خندید..
-به لیوانِ شربت..تو مهمونی ام..
–با رئیست؟!..
-اره..بازم منو دنبال خودش کشونده..
–خب نرو دختر خوب..
پوزخند زدم: بعدش که انداختم بیرون کجا برم؟..یه چی میگی ها..
خندید و به شوخی گفت: خب بیا خونه ی من..درش طاق به طاق به روت بازه..
خندیدم: دستت درد نکنه..امره دیگه باشه؟..
–عرضی نیست..
-دیوونه..

بلند خندید..فرهاد پسر دایی مادرم بود..پدر و مادرش تو یه تصادف فوت شده بودن..اون هم تنها زندگی می کرد..
همیشه اصرار داشت که پیش اون زندگی کنم ولی هیچ وقت حاضر نشدم اینکار و کنم..هم درست نبود هم اینکه دوست نداشتم سربارش باشم ومردم برای هر دوتامون حرفای ناجور در بیارن..

حتی یه بار به شوخی بهم گفت: می برم عقدت می کنم که دیگه کسی چیزی نگه..
منم با خنده در جوابش گفته بودم: من زن هر کس نمیشم ..
اونم می گفت: من هر کسم؟!..
وقتی می گفتم: نه تو همه کسمی..لبخندش اروم محو می شد و سرشو می نداخت پایین..اون موقع منم یه جورایی معذب می شدم..
ولی دروغم نگفتم..فرهاد تنها کسی بود که من داشتم..

باهاش شوخی می کردم و هیچ کدوم از حرفام جدی نبود..از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و یه جورایی صمیمی بودیم..ولی بعد از مرگه مادرم رفت و آمدا کم شد و در نتیجه صمیمیت ها هم کمرنگ تر ..
ولی بعد از اون اتفاق باز هم من و فرهاد مثل گذشته ها گرم رفتار می کردیم..مثل یه برادر دوستش داشتم..چون جای برادرم و تا به الان پر کرده بود و خودشم از این بابت ناراضی نبود..

–الوووووووو..کجایی دختر؟!..الو..قطع شد؟!..دلارام..
حواسم جمع شد..
-نه قطع نشد ..خب کاری داشتی؟!..
— نه فقط خواستم حالتو بپرسم..مزاحمت نمیشم..برو به مهمونیت برس..
-مهمونی من که نیست..تو هم هیچ وقت مزاحم نیستی..همیشه مراحمی..
سکوت کوتاهی کرد وگفت:باشه..خوشحال شدم صداتو شنیدم..مواظب خودت باش..شبت بخیر..
-تو َم همینطور..شب بخیر..

گوشی رو از کنار گوشم اوردم پایین و یه قلوپ از شربتم خوردم..هنوز خنک بود..
کمی عقب رفتم .. بی هوا برگشتم که ” اخ “..
وااااااااای خودش بود..نصفه شربتم خالی شده بود رو کت و شلواره خوش دوختش..
مات مونده بودم سر جام..سرم پایین بود و نگام به لباسش که از شربت خیس بود..ولی چون رنگ کتش مشکی بود دیده نمی شد..

جرات نداشتم سرمو بلند کنم..صدای نفس های بلندش و می شنیدم..نگام اروم کشیده شد رو قفسه ی سینه ش که یکی از دکمه هاش باز بود .. عضله های سینه ش نمایان بود و به تندی بالا و پایین می شد..وای خدا این یعنی خیلی عصبانیه..
یه گردنبند صلیب هم به گردنش داشت..خوشگل بود..

بالاخره جرات کردم و نگاش کردم..یاااااا پنج تن..حالا کدوم وَری در برم؟!..

فکش منقبض شده بود و دندوناش و روی هم فشار می داد..رگه گردنش برجسته شده بود..صورتش کمی به سرخی می زد..وای چشماش که ادمو اتیش می زد..مشکی ِخالص و نافذ..

زبونم بند اومده بود ولی به زور بازش کردم..
-ب..ببخشید..وای..اصلا حواسم نبود..من..
صداش بلند نبود ولی همچین زیر لب غرید که از صد تا صدای بلندم بدتر به تن و بدنم رعشه انداخت..
–بســـه خانم..نیازی به توضیح نیست..
-و..ولی..من..
با عصبانیت تقریبا بلند..
— گفتم ساکت شو..

خفه خون گرفتم..ولی بازم کارم و در اون حد نمی دیدم که بخواد اینجوری باهام برخورد کنه..انگار همین نهیب کوچیک کافی بود که دلم قرص شه ..برگشتم به جلده دلارامه اصلی که کسی جرات نداشت بهش پرخاش کنه..

صاف و صامت وایسادم و از پشت نقاب زل زدم تو چشماش که لامصب وجود هر کس و به اتیش می کشید..
جدی و سرد ..
– گفتم که از عمد نبود..این برخورده شما اصلا درست نیست..
توپید: درست نیست؟!..خانم محترم لیوان شربتتون و خالی کردید رو لباسم..بعد هم جلوم می ایستید و می گید رفتارم درست نیست؟!..پس میشه بدونم من الان باید با شما چه رفتاری داشته باشم؟!..

همه ی اینار و سرد و جدی به زبون میاورد..حالا چی بهش بگم؟!..خدا وکیلی اگه یکی همین کارو با من می کرد عینه روزنامه باطله از وسط جرش می دادم مچاله ش می کردم می نداختمش تو سطل اشغال..کلا به این چیزا حساس بودم..

ترجیح دادم جوابشو ندم تا بیشتر از این ۳ نشده برم رده کارم..
خواستم از کنارش رد شم.. ولی ازحرفی که بهم زد وحشت کردم: صدات خیلی برام اشناست..

با وحشت به رو به روم نگاه کردم..خاک تو سرت دلی که بدبخت شدی..فهمیــــد..
خودمو نباختم..سعی کردم اروم باشم..
– ولی من اینطور فکر نمی کنم..حتی تا حالا شما رو ندیدم..
مشکوک نگام کرد..خداروشکر این نقاب به صورتم بود وگرنه به ۳ سوت هم نمی کشید که رسوا می شدم..
–مطمئنی؟!..

فقط سرمو تکون دادم و زدم به چاک..وای خدا رحم کرد و بخیر گذشت..
ولی تموم مدت نگاش و روی خودم حس می کردم..

چند دقیقه گذشت..گشنه م بود ولی انگار حالا حالاها شام بده نیستن..بازم داشتم کم حوصله می شدم که خواننده یه اهنگه شاد خوند..
همیشه عاشقه رقص بودم..تا حدودی َم از همه مدل یه کمیش و بلد بودم..
الان هم دلم ضعف می رفت برم اون وسط یه تکونی به خودم بدم..

شلوغ شده بود حسابی..مغرورالسلطنه رو ندیدم..لابد رفته رخت و لباسه شربتیشو عوض کنه..وای که چقدر حال میده حالش و یه جوری بگیری..درسته تا مرز سکته رفتم و برگشتم ولی می ارزید..

خرامان خرامان رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن..انقدر اون قسمت نور کم بود و جمعیت زیاد که داشتم خفه می شدم..ولی اهنگش بدجور ادمو وادار به رقص می کرد..
از اینکه یه گوشه بشینم ملت و دید بزنم که بهتر بود..تهش هم خیلی خوش شانس بودم به اون مرتیکه ی جذابه سگ اخلاقه مغرووووور برخورد می کردم..همینجا باز بهتره..

جا کم بود نمی تونستم راحت برقصم ..هر کی تو حاله خودش بود .. عده ای مست کرده بودن و داشتن با رقص و حرکاته تند انرژیشون و تخلیه می کردن..بعضی هام که مشروب نخورده بودن سرحال می رقصیدن و دخترا هم تو بغله مردا ناز و عشوه می اومدن..
منم که کلا مستمع آزاد .. نه مردی بود که بچپم تو بغلش تا محضه عُقده ای نشدن دو تا ناز و غمزه هم براش بیام..نه اینکه می خواستم..

تو حال و هوای خودم سیر می کردم که یه دفعه حس کردم یکی دستش رو کمرمه..بعد هم دستاش و از پشت اورد جلو و دور شکمم حلقه کرد..یا خدااااا..مو به تنم سیخ شد..
اول به دستای مردونه ش نگاه کردم..چه خوش فرمه.. تند برگشتم تا ببینم خودش کدوم خریه که با دیدنش خشکم زد.. بدون اینکه لبخند بزنه با اخم زل زده بود تو چشمام..

گیج و منگ و مات و مبهوت زل زده بودم تو صورتش و چشماش..عینه مجسمه صاف تو بغلش بودم..
محکم منو به خودش فشار داد و زیر گوشم جدی و خشن گفت: فکر کردی نشناختمت؟!..من رو صداها خیلی حساسم و حافظه ی قوی دارم..فکر نمی کردم سومین ملاقاتمون اینجا باشه..واقعا جالبه..

حس می کردم دیگه جونی برام نمونده..حتی نمی تونستم وایسم..انقدر کمرم و سفت فشار می داد که احتمال می دادم هر ان خرد و خاکشیر بشه..
عجب زوری داشت..منو به خودش می فشرد و نفس های داغش پوست صورتمو می سوزوند..
نگام از پشته نقاب با ترس توی چشماش میخکوب بود..
نفهمیدم چی شد که..نقاب و با یک حرکت از رو صورتم برداشت.. قلبم توی دهنم می زد..تنم یخ بسته بود..همه ی وجودم شده بود چشم و زل زده بودم تو چشمای مشکی و نافذش که مشکوفانه تو صورتم می چرخید .. خواستم خودمو بکشم عقب که با پوزخند محکمتر منو به خودش فشار داد.. خونسرد و جدی زیر گوشم گفت: کجا؟!.. التماس نکردم ولی اروم گفتم: بذار برم..اصلا گذشته رو فراموش کن خب؟..بی خیاله من شو.. –نه..من هیچ وقت الکی بی خیاله چیزی نمیشم..در حقیقت بی تفاوت از کناره خیلی چیزها نمی گذرم.. لباش و به گوشم چسبونده بود و با حرارت نجوا می کرد..وای نفسش انقدر داغ بود که حس می کردم گوشم از حرارتش داره می سوزه.. از طرفی هم حالم داغون بود..ترس و دلهره و..حسه داغی ..همگی با هم سمتم هجوم اورده بودن و اصلا حال ِ خودمو نمی فهمیدم.. شالم کنار رفته بود و بازوهای برهنه م تو دستای نیرومندش در حاله خرد شدن بود..و تنه لرزونم که تو اغوشش اروم و قرار نداشت.. از طرفی قلبم که دیوانه وار خودشو به سینه م می کوبید و ضربانش رو تا توی حلقم حس می کردم..وای که دارم می میرم.. به خودم که اومدم دیدم داره باهام می رقصه..همچین سفت منو چسبیده بود که عمرا نمی تونستم جُم بخورم ..عین یه عروسکه بی جون تو دستاش بودم و اون منو حرکت می داد.. سرش هنوز هم کنار سرم و لباش زیر گوشم بود.. -د..داری..چکار می کنی؟!.. خونسرد گفت: می رقصیم!!.. -اما.. –هیسسسسس..فقط ساکت شو..بعد به خدمتت می رسم..بعد.. از کلام سرد و لحن خشنش یه حالی شدم.. دستامو به زور اوردم بالا و گذاشتم رو سینه ش..به عقب هولش دادم ولی دریغ از یه میلیمتر فاصله..انگار با چسب چسبونده بودنش به من..نقابم دستش بود و تو همون حالت نرم و اروم منو به رقص وا می داشت.. من که هیچ حرکتی نمی کردم..ولی اون معلوم بود از اون هفت خطای ماهره..اگه می خواستم جوری جلوش می رقصیم که تا عمر داره یادش نره و خودش که هیچ هفت جد و ابادش هم اون لحظه رو فراموش نکنن..ولی نه می خواستم و نه می تونستم..از طرفی هم عینه کنه بهم چسبیده بود و توانه هر کاری رو ازم گرفته بود.. اروم و لرزان ولی با حرص گفتم: ولم کن ..با تو َ م روانی.. سکوت کرده بود..چرا اغوشش انقدر گرمه؟!.. دست راستشو از روی شونه م به سمت پایین کشید..بازوم..ارنج..و..مچ دستم و دراخر انگشتای کشیده و مردونه ش بین انگشتای ظریفه من قفل شد.. دستش صد برابر از اغوشش داغ تر بود..باز هم تقلا کردم..حتی خواستم دستمو از تو دستش بیرون بیارم ولی نذاشت..انگار اسیرش شدم.. حتی صدای موزیک و هم نمی شنیدم..حالم یه جوری بود..دیوونه کننده..حس کردم داره با انگشتای دستم بازی می کنه..اره..داشت همین کارو می کرد.. بدنم کم کم داشت شل می شد..گرمایی که اغوشش داشت..حرارتی که دستش داشت و کارایی که باهام می کرد..حتی هرمه گرم نفساش هم باعث شده بود که حال و روزه خودمو درست نفهمم.. چشمام و بستم..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..اَه..فایده نداشت.. یه دفعه منو از خودش جدا کرد..قلبم ریخت..با وحشت چشم باز کردم ..همزمان برم گردوند و حالا پشت به اون ایستاده بودم ولی همچنان بهم چسبیده بود.. دست راستش و که تو پنجه هام قفل شده بود گذاشت رو شکمم و صورتش و تو گودی گردنم فرو کرد.. خدایا چرا فضای اینجا انقدر تاریکه؟!..چرا هیچ نوری نیست؟!..یکی هم پیدا نمیشه من و با این ببینه بر حسب ِ ابرو و ابروداری هم که شده بکشه کنار.. ولی خب از اونجایی که خوش شانس لقبه من بود عمرا اگه یک کدوم از اینا برعکس می شد..همه دست به دست هم داده بودن که یه حال ِ حسابی ازم بگیره.. وای خدا اصلا حالم خوب نیست..چه خاکی تو سرم بریزم ؟!..چرا ولم نمی کنه؟!.. با غیض زیر گوشم زمزمه کرد.. –به روی آرشام چاقو می کشی و زخمیش می کنی؟!.. دستتو روی من بلند می کنی دختره ی احمق؟!.. اهانت؟..اونم به من؟!..کسی که چنین جراتی رو حتی به نزدیک ترین ادمای اطرافش هم نمیده چه برسه به یه دختره غریبه ی بی سر و پا..بد کردی دختر..چه با خودت و چه..با زندگیت.. از حرفاش یه جورایی ترسیده بودم..نمی فهمیدم منظورش چیه؟!.. -چی داری میگی؟..دیوونه شدی؟!..هر کاری هم کردم حقت بوده..خودت خواستی اونجوری بشه..ولم کن دیوونه..چی از جونم می خوای؟!.. محکمتر منو به خودش فشرد..اخ دلم..عجب وحشی بود.. -خفه شو..هنوز کارم باهات تموم نشده.. پوزخند زد و با لحن خاصی ادامه داد: در اصل هنوز شروع نشده..دیگه وقتی هم برای اماده شدن نداری.. پرتم کرد..به موقع خودمو کنترل کردم..با اون کفشای پاشنه بلندم معجزه بود که تونستم بایستم..برگشتم تا هر چی از دهنم در میاد بارش کنم ولی نبود.. با تعجب اطراف و کاویدم..نه..انگار اب شده و رفته بود تو زمین.. یعنی کجا غیبش زد؟!..اونم با این سرعت.. ***************** سر میز شام بودیم..به به اینجا رو بااااااش..چه کرررردن.. داشتم با حض و خوشی به غذاهای متنوعی که روی میز چیده بودن نگاه می کردم که صدای بهمن و درست زیر گوشم شنیدم: آرشام بهت چی می گفت؟!.. سیخ توجام وایسادم..یعنی ما رو دیده بود؟!.. بدون اینکه نگاش کنم یه تیکه جوجه چپوندم تو دهنم..به بهونه ی لقمه کمی طولش دادم ..بی صاحاب پایینم نمی رفت..بالاخره با نوشابه ردش کردم.. برگشتم دیدم هنوز کنارم وایساده..با اخم نگام می کرد..نخیر انگار دست بردار نیست.. به ناچار گفتم: هیچی..درخواست رقص داد..منم قبول کردم.. –زیر گوشت چی می گفت؟!.. چشمام گرد شد..عجب چشماااایی داشت..از اون فاصله متوجه شده بود ما داریم با هم حرف می زنیم.. بدون اینکه هول یا دستپاچه بشم گفتم: هیچی..داشت ازم تعریف می کرد.. حالا اون بود که با تعجب نگام می کرد.. –آرشام از تو تعریف می کرد؟!.. -مشکلش چیه؟!.. پوزخند زد و نگاش و به بالای میز دوخت.. –از آرشام بعیده..با یه دختر..اصلا نمیشه باور کرد.. تند نگام کرد و گفت: راستش و گفتی؟!.. -چرا باور کردنش براتون انقدر سخته؟!.. اخم کرد و جوابی نداد..در عوض دیگه چیزی نگفت و مطلقن سکوت کرد.. چرا تعجب کرد؟!..درسته تعریف نکرده بود ولی اگرم می کرد انقدر تعجب داشت؟!.. به سر میز جایی که مسیر نگاهه بهمن بود نگاه کردم.. خودش بود..کنار همون دختر ایستاده بود و هر دو اروم غذا می خوردن..گه گاه دختر تو گوشش پچ پچ می کرد و اونم سر تکون می داد.. بی خیاااال دلی..غذاها رو بچسب..به به..ادم نمی دونه کدومو بخوره..همه شونم خوشمزه بودن.. زرشک پلو با مرغ..چند جور سالاد..خورش فسنجون..باقالی پلو با گوشت..سوپ..کباب..جوجه.. وای که چه حالی میده از هر کدوم یه کم بخوری..همین کار و هم کردم..از همه ش یه مقداره خیلی کم ریختم تو بشقابم..چه چیزی شد..یه بشقاب که توش همه جور غذایی پیدا می شد..فقط یه کم سالاد کم داشتم که متاسفانه تو همین بشقاب جا نشد بریزم.. یه ظرفه کوچیک برداشتم وکمی سالاد ریختم توش..همونجا کنار میز شروع کردم به خوردن..اومممم.. فسنجونش حرف نداشت..به به زرشک پلوشونوووووو..کلا نمی ذاشتم به شکمم بد بگذره.. داشتم یه کوچولو کبابی که جویده بودم رو قورت می دادم که با شنیدن صدایی از پشت سر تو جام پریدم.. — بشقابِ بزرگتر هم هست..بگم براتون بیارن؟!.. به سرفه افتادم..یه قلوپه بزرگ از نوشابه خوردم..وای ..داشتم خفه می شدم.. برگشتم و نگاش کردم..پشت سرم با پوزخند ایستاده بود و نگاش توی صورتم خیره بود..دیگه نقاب نداشتم و مردها ازادانه نگام می کردن..بعضی ها هم که به روم لبخند می زدند با یه اخمه برق اسا اون لبخنده بیخودشون رو تار و مار می کردم.. با پررویی جلوی چشمش یه تیکه جوجه گذاشتم دهنم وبا ولع خوردمش..نگاش پر از تعجب شد.. با لبخند لقمه م رو قورت دادم و گفتم: خب از اول همون بشقابای بزرگتون و می ذاشتید سر میز که مهموناتون اذیت نشن..مجبور شدم سالادمو بریزم تو یه ظرفه دیگه..حالا اگه لطف کنید بیارید که ممنونتونم میشم.. هیچی نمی گفت و فقط با تعجب نگام می کرد..این کلا خصلته من بود..ذاتا همینجور بودم..طرف بهم تیکه می نداخت..به ثانیه نمی کشید یه دونه تپــــل میذاشتم تو کاسه ش..خوب و بد همین بودم.. لیوان نوشیدنیش رو کمی تو دستش تکون داد..یه قدم اومد جلو که انگار یه چیزی به پاش گیر کرد نیمخیز شد طرفه من که همزمان نصف نوشیدنیش خالی شد تو یقه م.. وای خنکی بی حد و اندازه ش باعث شد مور مورم بشه..هول شده بودم..یقه ی لباسمو گرفتم جلوم که خیسیش اذیتم نکنه..تو جام اروم بالا و پایین می شدم..واااااای چه سرده..زیر لب هر چی لایقش بود نثارش کردم.. با اخم یه نگاه به خودم و یه نگاه به اون عوضی انداختم..ولی دیگه نبود..مثل اونبار غیبش زده بود..روحه سرگردانه؟!..یا شایدم جن ِ..د اخه چرا یهو غیبش می زد؟!.. غذام که کوفتم شد حالا با این لباس چکار کنم؟!..خیلی ضایع بود..مخصوصا سینه هام که حسابی از نوشیدنی خیس شده بودن و اذیتم می کرد.. حتم داشتم این کارش از قصد بود..شاید هم اتفاقی..نمی دونم.. ولی انقدر شدید نیمخیز نشده بود که نصف لیوانش خالی بشه رو من..اونم دقیق تو یقه م .. فعلا وقته فکر کردن به این چیزا نبود..باید تا کسی حواسش نیست یه گلی به سرم بگیرم.. اروم رفتم تو ساختمون..این خراب شده یه اتاق نداشت ؟!..تند تند دور خودم می چرخیدم و دنبال یه اتاق می گشتم که بالاخره پیداش کردم.. یه دره قهوه ای تیره..بازش کردم..تاریک بود..دستمو کشیدم رو دیوار..چند دقیقه طول کشید تا کلید برق و پیدا کنم.. در و بستم و بی توجه به اطرافم و وسایلِ تو اتاق یه راست رفتم جلوی ایینه ایستادم..انقدر هول شده بودم که یادم نبود در و قفل کنم.. شال حریر و نازکمو پرت کردم رو تختی که تو اتاق بود..با هزار مکافات و تقلا زیپ لباسم و پایین کشیدم ..کامل از تنم در نیاوردم..فقط تا روی شکمم کشیدم پایین..یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و شروع کردم به پاک کردن نوشیدنی ..لامصب پاک هم نمی شد..پوست سفیدم سرخ شده بود.. خیسیش از بین می رفت ولی بوش نه..بی خیالش شدم..لباسم و نمی تونستم کاریش کنم.. بهترین راه همین شال بود..باید رو شونه ها و قسمت جلوی لباسم کیپ می کردم..همینو میندازم رو لباسم تا لکه ش معلوم نباشه.. حالا با این چکار کنم؟!..بوی مشروب می دادم.. هنوز کمی خیس بود..لامصب انگار کل لیوانش و خالی کرده بود رو من..چرا هر چی دستمال می کشم پاک نمیشه؟!.. همچنان با دستمال و پوست ِ بیچارم در جدال برای از بین بردن خیسی نوشیدنی بودم که یه دفعه در اتاق طاق به طاق باز شد..همچین جیغ کشیدم و با ترس پرت شدم عقب که قلبم اومد تو دهنم.. به پشت افتاده بودم رو تخت..تند و سریع شال حریر رو کشیدم روم و دستامو هم گذاشتم روش که معلوم نباشه.. خوده عوضیش بود..تو درگاه ایستاده بود و منو نگاه می کرد..تو نگاش هیچ چیز و نمی شد خوند.. در اتاق و که پشت سرش بست چشمام از ترس گرد شد..به طرفم که قدم برداشت قلبم برای یه لحظه ایستاد..وای خدا چقدر من بد شانسم و اون عوضی خوش شانس.. کم کم پوزخنده مرموزی رو لباش جا خشک کرد و نگاش رنگ گرفت..مرموز بود ..یعنی چی تو سرشه؟!.. روبه روم..کنارتخت ایستاد..نگاهم وحشت زده روی صورتش میخکوب بود..نگاهه خیره ش و توی چشمام دوخته بود.. کمی خودمو عقب کشیدم که گوشه ی حریر و تو دستش گرفت.. محکم نگهش داشتم..مکث کرد..ولی هنوز گوشه ی حریر تو دستش بود..هر چی کشیدم رهاش نکرد..
اب دهنم و با وحشت قورت دادم..چشمام گشاد شده بود..نکنه خر بشه کار دستم بده؟!..از فکرشم تا سر حد مرگ وحشت داشتم..

کنارم نشست..هیچی نمی گفت..همه ش سکوت بود و نگاهه خیره ی اون به من..
بیشتر خودمو کشیدم عقب ولی گوشه ی حریر تو دستش و به کمکه همون نگهم داشته بود..زورشم انقدر زیاد بود که نمی تونستم هیچ جوری از دستش خلاص بشم…

کم کم همه رو جمع کرد تو مشتش..در همون حال که با اخم توی چشمام خیره شده بود به طرفم اومد..
داشت روم نیمخیز می شد..من که حواسم سر جاش بود پامو اوردم بالا که پیشروی نکنه ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود ..با اون یکی دست پامو محکم نگه داشت و بعد هم با یه حرکت خوابوندش..واااااای که بدجور دردم گرفت..

اب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و وحشت زده گفتم: چی از جونم می خوای لعنتی؟..انقدر کینه ای هستی که کارمو باید یه جوری تلافی کنی؟!..
پوزخند زد: تلافی؟!..تلافی هم واسه ش کمه..بهتره بگی تاوان..

دیگه کامل روم نیمخیز شده بود ..قلبم دیوانه وار خودش و به سینه م می کوبید..ترس و وحشت سرتا پامو گرفته بود..تن و بدنم یخ بسته بود و همه ی وجودم می لرزید..
از این همه استرس تنها با خیرگی تو چشماش نگاه می کردم..منتظر حرکت بعدیش بودم که دیگه رسما تموم کنم..
حاضرم نبودم ازش معذرت بخوام..شاید قبول نکرد پس چرا خودمو الکی کوچیک کنم؟!..
روی صورتم خم شد..در همون حال بلند سرم داد زد:پس چرا لال مونی گرفتی؟..
از ترس لرزیدم..صداش انقدر بلند و نزدیک بود که حتم داشتم پرده ی گوشم جر خورد..
-چ..چی..بگم؟!..
–معذرت خواهی کن..التماس کن تا ببخشمت..هرطور که می تونی..هر جوری که بلدی..فقط خواهش کن..بگو..

دهنم باز مونده بود..این مرتیکه ی عُقده ای چی بلغور می کرد؟!..التماس؟!..خواهش؟!..
معذرت خواهی؟!..
به کل انگار موقعیتی که درش بودیم و فراموش کرده بودم که باز شیر شدم و بلند گفتم: برو بابا خیالات برت داشته؟..هه..من بیام التماستو بکنم؟!..که چی بشه؟!..مرتیکه خوده تو مقصربودی..اونی که باید معذرت بخواد تویی نه من..

می خواست با زور و به کار بردن حیله و نیرنگ.. غرورم و خورد کنه..
تموم مدت که سرش داد می زدم نگام تو چشماش بود..من موندم این همه جسارت و از کجام میارم؟!..
کارد می زدی خونش در نمی اومد..حتی نبض کنار شقیقه ش رو هم می دیدم که تندتند می زنه..انقدر محکم دندوناشو رو هم می سایید که گفتم هر ان می شکنه می ریزه تو دهنش..

یه دفعه بلند نعره کشید و همزمان حریر رو با یک حرکت از رو بدنم برداشت..جیغ کشیدم و سریع دستمو گرفتم جلوم..تو دلم به غلط کردن افتاده بودم ..
از تو جیبش یه چاقوی کوچیکه جیبی بیرون اورد ..به نفس نفس افتادم..وای خدا نکنه می خواد همینجا دخلمو بیاره؟!..
لال بمیری دلی که ۲ دقیقه نمی تونی جلوی اون زبونه وامونده ت و بگیری..حالا که قیمه قیمه ت کرد می فهمی هر جا و جلوی هر ننه قمری نباید اون زبونه درازه ۶ متریت و به رخ بکشی..علی الخصوص جلوی مردای دیوونه و مشکل دار..

ای کاش دستمو نگرفته بود تا اون موقع جلوی لباسمو می کشیدم رو تنم..ولی با گرفتن دستام نمی ذاشت هیچ کاری بکنم..
چاقو رو گرفت بالا..درست جلوی صورتم..با خشم زیر لب غرید:که معذرت نمی خوای اره؟..التماس و خواهشی هم درکار نیست درسته؟..بسیار خب..می دونی این چیه؟..
تیغه ش برق زد..دلم ریخت..
–چاقو..درست مثل همونی که اونشب باهاش بازوم و زخمی کردی..زخمی که هنوزم جاش هست..یادگاری از ضرب دسته یه دختره جسور که با گستاخی جوابه هر مردی رو میده..

-ج..جوابتو دادم..چون حقت بود..چرا انکارش می کنی؟..مگه همین خوده تو..نبودی که داشتی اذیتم می کردی؟..ناچار شدم اون کارو بکنم..چون پای پاکی و نجابتم در میون بود..
پوزخندش عمیق تر شد..سرشو اورد پایین..
–نجـــابــت؟!..هه..جالبه..نمی دونستم با چنین واژه ای هم اشنایی ..
با اخم نگاش کردم ..
-تو حق نداری به..
همچین سرم داد زد که چهارستون بدنم لرزید..
–من حق دارم هر کار که دلم می خواد بکنم..شیرفهم شد؟..

وحشت زده نگاش کردم ..جرات نداشتم هیچ حرکتی بکنم..
غرید: میگی پاکی و نجابت؟!..این مزخرفات رو به رخه من نکش..همه تون عینِ همدیگه اید..اونا از تو بدتر تو از اونا صد پله بدتر..همگی ه*ر*ز*ه و…….چیه؟..حقایقیه که اگه خودتم نمی دونی بهتره یکی بهت یاداوری کنه..
خواستم محکم بخوابونم زیر گوشش.. ولی هم دستمو گرفته بود و هم اینکه می ترسیدم با هر عمله من اون هم تحریک بشه و دیگه..واویلاااااا..

تیغه ی چاقو رو اورد پایین..سردیش و به روی بازوم حس کردم..با ترس چشمامو بستم..
لحنش سرد بود..حتی کمترین لرزش یا حتی احساس درش ندیدم..خدایا این چه موجودیه؟!..

–این پوست نرم و سفید..اگر یه خراشه عمیق روش بیافته چی میشه؟..به نظرت خون سرخی که بزنه بیرون به درخشندگیِ پوستت میاد؟..

کمی فشار داد ولی چیزی نشد..وحشت زده چشمامو باز کردم..محکم خودمو کشیدم عقب..همونطور دستامو به حالت ضربدر گذاشته بودم رو سینه هام..تو جام نشستم..پشتمو به بالای تخت تکیه دادم..دنبالم اومد..با کمترین فاصله ازم نشست..فکر می کردم تو فکرش اینه که بخواد بهم دست درازی کنه..ولی حالا..در کمال تعجب قصد جونمو کرده بود..

–چرا فرار می کنی؟..از چی؟..من یا این چاقو؟..فکر نمی کنم دختره گستاخی مثل تو از من بترسه..از این چاقو هم شک دارم..دختری که به راحتی با خودش چاقو اینور و اونور می بره..پس حتی دیدنش هم براش یه چیزه معمولیه..
چسبید بهم..صورتمو برگردوندم و جیغ کشیدم..
داد زد: مگه عاشقه اینکار نیستی؟..اونشب خیلی خوب از خودت دفاع کردی..حالا چی شده؟..چرا ساکتی؟..چرا تلاش نمی کنی تا از دستم فرار کنی؟..این بار سومه..پس راهی برای برگشت نداری..باید برای خودت متاسف باشی..

انقدر ترسیده بودم که نفهمیدم اشکام صورتمو خیس کردن..اروم اروم به هق هق افتادم..
-تو..تو یه روانیه به تمام معنایی..
بدجور بهش برخورد..فریاد زد: اره..من روانیم..دیوونه م..کلا یه ادمی هستم که با همه چیز و همه کس مشکل داره..و تو هم جزوی از اون ادمایی..
-باشه..ولم کن..اگه با معذرت خواهی دست از سرم برمی داری میگم که معذرت می خوام..حالا بذار برم..

به صورتم دست کشید..داغی دستش صورت خیسم و اتیش زد..
اروم ولی جدی گفت: من از ادمای ساده و منزوی به شدت متنفرم..ولی تو..خیلی زرنگ و گستاخی..از تو بیزارم..با این تفاوت که اخلاق و رفتارت رو ندید می گیرم..

به بازوهای برهنه م دست کشید..نفسم تو سینه حبس شد..چشمامو محکم روی هم فشار دادم..دیگه تو دستش چاقو نبود..برای همین ازادانه بازوهامو تو دست داشت..کمی فشرد..بیشتر..و باز هم فشار دستشو بیشتر کرد..دردم اومد ولی دم نزدم..
–نرم..ظریف..و نازک..خیلی شکننده ای..بهت نمی خوره ولی هستی..به راحتی می تونم استخوناتو توی مشتم خورد کنم..همینو می خوای؟..اره؟..
تندتند به نشونه ی ” نه ” سرمو تکون دادم..

گرمی نفسش و به روی گردنم حس کردم..کاری نمی کرد ولی اون گرما بینمون بود و من حسش می کردم..
زیر گوشم با خشم غرید: تازه پیدات کردم و فهمیدم کجایی..دیگه نمی خوام ببینمت..و اگه دیداری تو کار باشه بهتره بی سر و صدا و به دور از هر اتفاقی باشه..در غیراینصورت..به هیچ عنوان ولت نمی کنم..تا به التماس نندازمت رهات نمی کنم..پس بهتره حواست و خیلی خوب جمع کنی..حالیته که چی میگم؟!..
مکث کردم..با سر حرفشو تایید کردم..
هم بغض داشتم و هم ترسیده بودم..ای کاش اشک نمی ریختم ولی از ترس بود..بی دفاع در مقابلش نشسته بودم..چکار باید می کردم؟..اصلا کاری ازم ساخته نبود..
از رو تخت بلند شد..نگام نمی کرد..بدون هیچ حرفی پشتش و بهم کرد و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت..همچین درو به هم کوبید که لرزیدم و تند چشمامو بستم..حالم دگرگون بود و ظاهرم عینه بدبختا..
چشمامو باز کردم..پست فطرته عوضی..امیدوارم اگه بناست دوباره همدیگرو ببینیم جوری باشه که بال بال زدنت و به چشم ببینم..نامرده کثافت..

سر و وضعم و مرتب کردم..حریر و انداختم جلوی یقه م تا لکه ی نوشینی معلوم نباشه..مطمئن بودم اینکارش از عمد بوده..
اینکار و کرد تا بیام اینجا و..منو تا سر حد مرگ بترسونه..واقعا که پست بود..پست و رذل..
اون شب سر درد و بهانه کردم ..بهمن که دید حال خوشی ندارم قبول کرد برگردیم..خودشم حسابی خسته شده بود و موقع خوردن داروهاش بود ..
تو ماشین بودیم..سرمو به شیشه ی پنجره تکیه دادم..تو فکر بودم..
خدا کنه دیگه هیچ وقت چشمم به چشمای نافذ و سردش نیافته.. “آرشام”

با عصبانیت پرونده رو کوبیدم رو میز..منشی با این حرکت وحشت زده نگام کرد..دستام و مشت کردم و از اتاق زدم بیرون..صورتم از عصبانیت عرق کرده بود.. زیر لب غریدم:گردنش و خُرد می کنم..مرتیکه ی پست فطرت.. در اتاقش و با خشم به شتاب باز کردم..پشت میزش بود و با تلفن حرف می زد..با عجله از رو صندلی بلند شد..نگاهش که به صورت سرخ شده از خشم من افتاد با ترس گوشی رو گذاشت.. –ق..قر..قربان..چیزی شده؟!.. صدای خانم منشی باعث شد با خشم برگردم و سرش فریاد بزنم.. –اقای رئیس من که.. -خفه شو و برو بیرون..د ِ یالاااا.. با رنگی پریده همراه با ترس عقب گرد کرد و پشت میزش نشست.. دندونام و روی هم فشار دادم و درو محکم پشت سرم بستم..نگاش کردم..صورتش به سفیدی می زد..بی رنگ و مات.. از سر خشم پوزخند زدم..کلافه دور خودم چرخیدم..صداش عذابم می داد..عذاااااب.. –ق..قربان چرا..من که.. خودشم نمی دونست چی می خواد بگه..می ترسید..هراس داشت..از کاری که کرده بود.. کنترلم و از دست دادم..نعره ای از سر خشم کشیدم و به طرفش رفتم..قبل از اینکه کاری بکنم از ترس عقب عقب رفت.. به دیوار چسبید.. یقه ش و تو دست گرفتم..دستام مشت شده بود..فشار دادم..محکم..به طرف گردنش..دوست داشتم خُردش کنم..بشکنم و از هستی ساقتش کنم.. فریاد زدم: کثـــافت..از کی دستور می گیری؟..بگو تا خفه ت نکردم..حبیب تا همینجا دخلتو نیاوردم بنال و بگو کاره کی بوده؟..خودت یا کسِ دیگه؟.. وحشت زده لباش و تکون می داد ولی حرفی نمی زد..انگار لال شده بود.. بلندتر داد زدم: چرا خفه خون گرفتــــی؟..بگو تا جنازه ت و کف همین اتاق پهن نکردم..چرا بهم خیانت کردی؟..چرااااا؟.. با دادی که سرش زدم به حرف اومد..تنش گوشه ی دیوار می لرزید و یقه ش تو مشتم بود.. وحشت زده لب باز کرد وگفت: به خدا کار من نبود قربان..من.. محکم تکونش دادم و کمرش و کوبیدم به دیوار..فریادش بلند شد..مشت محکمی به صورتش زدم..انقدر قوی که خون تو دهنش جمع شد و با مشت دوم به هوا پاشیده شد..دیوار سفید اتاق از خون حبیب رنگین شد.. با دو تا مشت توان و مقاومتش تحلیل رفت و روی زمین افتاد ..ولی ول کُنش نبودم..باید اعتراف می کرد که اون اشغال کیه؟!.. گردنش و گرفتم..با خشم فریاد زدم و سرش وکوبیدم رو میز ..بلند نالید..به گردنش فشار اوردم.. -بگو پست فطرت..از کی دستور می گرفتی؟..چرا تو گروهه من نفوذ کردی؟..بگو کثافت..بگوووووو تا خردش نکردم.. به گریه افتاد..یک مرد تقریبا ۴۰ ساله..۲ سال برای من کار می کرد و ۱ سال بود که بهش اعتماد کرده بودم..ولی نه در هر زمینه ای از کارم..فقط اون چیزایی که بهش مربوط می شد..ولی حالا دستش برام رو شده بود..اینکه تموم مدت ادمه یکی دیگه بود و به من خیانت می کرد.. فشار دستم و بیشتر کردم..صدای “تیریک.. تیریک” مهره های گردنش و به راحتی شنیدم.. با خشم غریدم: می دونی سزای کسی که به من و افرادم خیانت می کنه چیه؟..می دونــــی؟.. صداش اروم به گوشم رسید..نالید و گفت: براتون..توضیح ..میدم.. لبام و به گوشش نزدیک کردم..با خشم ولی زیر لب گفتم: نترس..الان نمی کشمت..نه تا وقتی که بهم نگفتی اون کیه..ولی اگه بگی..نمی دونم چی میشه..دو تا احتمال وجود داره..یا زنده ت میذارم و یا..به درک واصلت می کنم..همه چیز بستگی به خودت داره..پس بگو..اون کیه؟..د حرف بزن اشغال ِ بی همه چیز.. سرشو بلند کردم..رو به روم نگهش داشتم..چشماش باز نمی شد..از گوشه ی پیشونیش خون جاری بود.. زیر لب و ناتوان همراه با لکنت گفت:با..باشه.. م..میگم.. او..اون..م..منصوری ِ…. او..اون..رئیسه ..منه.. با شنیدن اسمش خشمم دو برابر شد..اتیش گرفتم..واین حرارت و التهاب شعله ور شد و کنترلم و از دست دادم..فریاد زدم و خیلی محکم پرتش کردم سمت دیوار..کمرش محکم با دیوار برخورد کرد..نالید و نقش زمین شد.. برگشتم..صورتم خیس از عرق بود..کلافه چشمام و بستم..نفس نفس می زدم..نمی خواستم اروم باشم..نمی خواستم با چند تا نفسِ عمیق خودم و از این التهاب خلاص کنم..این اتش ِخشم باید همینطور شعله ور باقی بمونه..بهش نیاز داشتم..برای خلاص شدن از شر کسایی که مخالفم بودن باید خشمم و دو برابر می کردم.. می کشمت منصوری..نابودت می کنم..تلاش ۱ ساله ی من و به تباهی کشوندی..ازت به همین اسونی نمی گذرم.. زنگ زدم دو تا از بچه های گروه اومدن و جسمِ نیمه جونش و از تو اتاق بردن..به بقیه هم سپردم اونجا رو مرتب کنن.. ******************* رو تختم نشستم..به ارومی دراز کشیدم..یه چیزی تو تنم فرو رفت..یه شیء کوچیک ولی نوک تیز.. با تعجب برگشتم و نگاش کردم..گیره ی سر؟!.. برداشتم و تو دستم گرفتم..مشکوکانه نگاهش کردم..کی روی تختِ من خوابیده بود؟!..این گیره ی زنونه.. و خیلی زود به خاطر اوردم..این گیره متعلق به اون دختر بود..دخترِ گستاخ و زبون درازی که با نگاهه مغرور و بی پرواش به روی هر کس شلاق می کشید..ولی روی من جواب نمی داد..چون می تونستم همه ی وجودش و توی مشتم بگیرم و کنترلش کنم.. گیره رو تو دستم چرخوندم..چرا رهاش کردم؟..چرا تا سرحد مرگ عذابش ندادم؟.. وقتی سرش فریاد کشیدم حس ارامش بهم دست داد..وقتی نگاه وحشت زده و گریانش و دیدم حس کردم اون چیزی که می خواستم و ارومم می کرد در من ارضا شد..و اون چاقو..بی نهایت دوست داشتم که روی بازوش حتی شده یک خراش ِعمیق ایجاد کنم..کاری که اون با من از روی ترس کرد من با اگاهی و از عمد بکنم.. ولی فقط تونستم به دستم فشار بیارم..برعکس همیشه اینبار تردید کردم و افکاری که تو ذهنم داشتم رو عملی نکردم.. گیره رو تو دستم مشت کردم و فشردم..انگار داشتم گردن اون دختر رو تو دستام فشار می دادم..ولی اون تردیدم و بعد هم رها کردنش با قصد بود..اگه همون موقع زجرش می دادم لذتش آنی بود و..تموم می شد ولی ذره ذره..به نظرم ایده ی عالیی بود..مخصوصا الان که برای این ایده دلیل داشتم.. اون دختر حالا حالاها نمی تونه از دست من فرار کنه..باهاش خیلی کارا دارم..نه از سر انتقام..نه.. من انتقامم و همون شب روی همین تخت گرفتم..ولی کاری که مِن بعد باهاش داشتم..فراتر از این حرف ها بود.. آرشام هیچ کاری رو بی دلیل و بی بهانه انجام نمیده..و زمانی که انجامش داد..هیچ کس از دستش رهایی نخواهد داشت..هیچ کس.. *************** پاکتا رو تو دستم فشردم و به شایان زل زدم.. –دیدیش؟.. سرمو تکان دادم.. –توضیحات رو هم خوندی؟..اون از همه برای من مهمتره.. -جزء به جزء..می دونم باید چکار کنم..هر دوی ما هدف مشترکی داریم.. –چطور؟!..موضوعه جدیدی پیش اومده؟!.. -منصوری ظاهرا هنوزم دست از تلاش برنداشته..اینبار جوری حرفه ای عمل کرد که من طی دو سال متوجه نشدم یکی از زیر دستاش با هدف وارد شرکت من شده ..حالا با برملا شدن قصد و نیتش پی بردم که تمومه مدت یک پنجم از موقعیت و مسائل ِ مربوط به من و بقیه ی گروه و می دونه.. –خب در این صورت تو هم با هدف پیش میری.. -اره..اینبار می دونم باید چکار کنم.. –مطمئنم مثل همیشه از پسش بر میای..تو الان مثل شیرِ زخمی هستی که در فکر انتقامه..فقط مراقب باش و بدون اون کسی که زخمیت کرده فرده معمولی و سُستی نیست..باید قوی باشی و انگیزه داشته باشی تا بتونی قوی تر از خودت رو نابود کنی..از کی شروع می کنی؟.. زل زدم تو چشماش..پوزخند ِ خاصی روی لبام نقش بست..پوزخندی که افکار و ذهنیتم رو می تونست به راحتی نشون بده.. -فردا.. سر تکون داد..باید خودم و اماده می کردم..مقابله با منصوری برای دیگران راحت نبود ولی من..از پسش بر می اومدم.. داشتم خرابکاری های حبیب و ماست مالی می کردم ..مرتیکه ی اشغال تمومه زحماتم و به باد ِ هوا داد.. با پرونده ها سر و کله می زدم که منشی از حضور یکی از زیر دستام توی شرکت با خبرم کرد.. -بگو بیاد تو.. –بله قربان.. بعد از چند لحظه وارد اتاق شد..با دیدنش تند از جام بلند شدم و پرسیدم:بگو..چی شد؟.. با تردید و کمی ترس اب دهنش و قورت داد.. –قربان انگار اب شده رفته تو زمین..هر جا رو که بگین دنبالش گشتیم ولی هیچ اثری ازش نیست.. با خشمی ناگهانی از شنیدن ِاین خبر دستم و مشت کردم و محکم روی میز کوبیدم ..به طوری که شماعی یک قدم به عقب رفت.. سرم و تند تند تکون دادم .. در حالی که نگاه ِ مستقیمم به نقطه ای نامعلوم بود غریدم: باید هر طور که شده پیداش کنی و کت بسته بیاریش همونجایی که گفتم.. نگاش کردم و ادامه دادم: چندتا حرفه ای و کارکشته از بین افرادت انتخاب کن و مخصوص این کار بذار..اگه بتونید پیداش کنید پاداش خوبی پیش من دارید..در غیراینصورت دماری از روزگارتون در میارم که اسم خودتونم از یاد ببرید.. بلندتر فریاد زدم: شنیدی چی گفتــــم؟.. نگاه ِ مرددی بهم انداخت..ترس رو تو نگاهش خوندم.. –ق..قربان.. ما شما رو قبول داریم..ولی منصوری هم کم ادمی نیست..باور کنید چند باری که گفته بودید تعقیبش کنیم و چشم ازش بر نداریم من چند تا حرفه ای رو گذاشته بودم واسه اینکار ولی مرتیکه همه ی مارو دور زد .. اصلا نفهمیدیم ۱ ساعته داریم دور خودمون می چرخیم و اون ادم منصوری نیست..اصلا نمی دونم چطوری جاشو با یکی دیگه عوض کرد..برای همین میگم پیدا کردنش وقت می بره.. پشت میزم نشستم..دستام و در هم گره کردم و به پشتی صندلی تکیه دادم..متفکرانه نگاش کردم ..به ظاهر خونسرد ولی از درون پر از خشم.. – یعنی هیچ کدوم از شما مفت خورا نمی تونه از پسه یه کار بر بیاد؟!..خوبه مثلا چند تا حرفه ای استخدام کردم..نمی دونستم فقط به درد ِ لای جرز می خورید..برام پیداش کن..تا ۱۰ روز مهلت داری..وگرنه.. هراسون میان حرفم پرید: و..ولی.. قربان..من.. داد زدم: همین که گفتم..تا ۱۰ روز..می تونی بری.. لال شده بود ..با سری زیر افتاده از اتاق بیرون رفت.. سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم.. کجا در رفتی پست فطرت؟..زیر سنگم که باشی پیدات می کنم.. هه….در به در شدی اره؟..فهمیدی می خوام پیدات کنم دنباله سوراخ موش می گردی؟..ولی فکر نکنم اینبار راه ِ گریزی برات پیدا بشه…. بیچاره ت می کنم منصـــــوری.. با حرص لبام و روی هم فشردم.. تو فکر بودم که بی اجازه در اتاقم باز شد ..با تعجب به فردی که وارد شده بود نگاه کردم..شیدا.. با لبخندی به ظاهر دل فریب به من زل زده بود..منشی وحشت زده نگام کرد.. -قربان به خدا بهشون گفتم بذارید اول از رئیس اجازه بگیرم ولی.. -بسیار خب..برو بیرون.. با تردید نگام کرد.. اگه جای شیدا هر کس ِ دیگه ای اینطور بی اجازه وارد اتاق شده بود بی شک باهاش محترمانه و با روی خوش رفتار نمی کردم..درست برعکس..به طوری که اگه شماره شناسنامه ش و فراموش می کرد به هیچ عنوان در زدن قبل از ورود به اتاقم و کسب اجازه از جانب خود من رو فراموش نمی کرد.. این هم یکی از قوانینه آرشام بود.. منشی از اتاق بیرون رفت..نگاه ِ مستقیمم به شیدا بود و لبخندی که به لب داشت.. جلو اومد و دستش و دراز کرد..
–سلام آرشام جان..خوبین؟.. نگام از تو چشماش به پایین کشیده شد..دست ظریف و شکننده ش و به آرومی بین انگشتام فشردم.. نو دلم پوزخند زدم..ظاهرا خیلی دوست داشت صمیمی برخورد کنه ولی از طرفی احوالم و رسمی می پرسید.. باید با من احساس صمیمیت می کرد..باید از چند جانب کوتاه می امدم و از خیلی چیزها چشم پوشی می کردم.. سرد جوابش و دادم..جزئی از خصلتم شده بود..راهی برای تغییر دادنش هم وجود نداشت.. -سلام..ممنونم.. دستش و رها کردم ولی اون به حالت لمس ِ انگشتام کمی مکث کرد و دستش و به کف دستم کشید.. خودم و متوجه نشون ندادم..ولی نگاهه اون بیانگره خیلی حرف ها بود.. به صندلی اشاره کردم..با لبخند و تشکر نشست.. -اقای صدر چطورند؟.. از اینکه مستقیما حال خودش و نپرسیده بودم اخماش و درهم کشید ولی چیزی از ناز ِ صداش کم نشد.. –خوبن ممنون..البته نپرسیدید..ولی دوست داشتم که بگم منم خوبم.. به اجبار لبخند زدم ولی حتی شبیه ش هم نبود.. -بله..ظاهرا فراموش کردم.. –چطور؟!.. به در اتاق اشاره کردم و با طعنه گفتم:دوست داشتم قبل از ورود در بزنید..اینو به همه ی کارکنان ِ اینجا گفتم و همه رعایت می کنند.. با شرمندگی لبخند زد و کمی خودش و جمع و جور کرد.. –اوه ســــاری..واقعا من رو ببخشید آرشام جان..اخه من تو شرکت پدرم که بودم همینطور وارد اتاق خودش و کارکنان می شدم..در کل دختر راحتی هستم..برای همین، بر حسب ِ عادت بود.. بین حرفش اومدم.. -ولی بازم این عمل شما دلیل بر این نمیشه که بی اجازه وارد اتاق بشید..اونجا شرکته پدرتونه و شما رئیسید .. اینجا شرکته منه و رئیسشم خودم هستم..این دو کاملا از هم جدا هستن..اینطور نیست؟.. حق به جانب نگام کرد.. –پس شرکا چی؟.. پوزخند زدم..کاملا مشهود.. -شرکا؟!..اونها تنها در سهامه شرکت شریک هستند نه عمدتا کل ِ شرکت و کارخونه..در ضمن فراموش نکنید که نیمی کثیر از سهامه شرکت به نام ِ شخص خودمه .. نفس عمیق کشیدم و ریلکس به صندلی تکیه دادم.. -در هر صورت این موضوع مسئله ای نیست که بخوام در موردش بیش از حد توضیح بدم..کم کم خودتون متوجه همه چیز می شید.. حالت صورتش نشون می داد که از گفته هاش پشیمون شده ولی به روی خودم نیاوردم تا بحثی صورت نگیره..حتی حرف زدن با این دختر عذابم می داد و ای کاش به این کار مجبور نمی شدم.. اما باید تا اخرش می رفتم..کاری رو که شروع کنم حتما به اتمام می رسونم.. -خب با من کاری داشتید؟..این ملاقات دلیلش چی می تونه باشه؟.. لبخند زد و برگشت به همون حالت ِ قبل.. — راستش کاری که نداشتم..خب به صورت رسمی امروز روز اولی هست که تو این شرکت مشغول به کار میشم و.. – درسته..ولی اتاقه شما اینجا نیست.. پی به نیش کلامم برد..لبخندش جمع شد.. –بله می دونم..ولی خب گفتم اول بیام پیش شما و از خودتون کسب تکلیف کنم.. بلند شدم..با قدمهایی محکم به سمت دیوار شیشه ای رفتم..نیمی ازدیوارهای کناری..درست سمت چپ تماما شیشه کار شده بود..وقتی رو به روش می ایستادم ازهمونجا احساس می کردم نیمی از شهرِ تهران به زیرِ پاهای من قرار داره و این جلوه و نما در شب ستودنی بود.. اروم تر از معمول ولی محکم گفتم: نیازی به کسب تکلیف نبود..می تونید مشغول بشید..در ضمن اشکالی نداره که اگه با من راحت باشید..من این اجازه رو به هر کس نمیدم.. صداش پر شد از شادی .. ولی کاملا مشخص بود که نمی خواد اینو بفهمم..صداش و نزدیک به خودم شنیدم.. درست کنارم.. –ازت ممنونم آرشام..جدا از رفتارت خیلی خوشم میاد..یه جورایی ضد و نقیضه..گاهی حس می کنم ازم خوشت نمیاد و گاهی مثل الان احساس می کنم تمومه افکاری که نسبت بهت داشتم بیخوده و .. ادامه نداد..منم چیزی نگفتم..نه حرفی داشتم که بهش بزنم و نه می تونستم چیزی رو براش بازگو کنم.. درسته..رفتارهای من ضد و نقیض بود ولی کاملا کنترل شده..تنها برای رسیدن به مقصودم.. صداش زمزمه وار شد..نزدیکتر از قبل.. –گفتی که این اجازه رو به هر کس نمیدی!!..پس این یعنی من برای تو با بقیه فرق دارم..درسته؟!.. مکث کردم..به ارومی برگشتم..کاملا نزدیک به من ایستاده بود..به طوری که وقتی برگشتم صورتم شاید یک وجب با صورتش فاصله داشت.. -شاید ..اگه بخوای..و اگه بخوام.. لبخند زد..نگاه سبزش و مخمور کرد و تو چشمام دوخت.. زمزمه وار گفت: من می خوام..تو چطور؟!.. داشت با لحن و شیوه ی خاص زنانه ش منو مجبور به انجامه کاری می کرد که همیشه ازش دور بودم.. بدون اینکه کوچکترین تغییری تو لحن و کلامم ایجاد کنم سرد گفتم: فعلا هیچی نمی دونم و حتی نمی دونم چی می خوام..بهتره بری و به کارات برسی.. با تعجب نگام کرد.. این کارم باعث می شد تشنه تر از قبل، در تمومه کارها ثابت قدم باشه..و حتی پیش قدم.. هیچ حرکتی نمی کردم ولی خودش با اگاهی کامل به من نزدیک می شد.. سرش و به ارومی تکون داد و با صدایی گرفته گفت: بسیار خب..ولی مطمئن باش من صادقانه حرفم و زدم..با اجازه.. از اتاق که بیرون رفت باز برگشتم و از پشت دیوار شیشه ای بیرون و نگاه کردم..شهری شلوغ و پر تردد..نگاهم به بالا کشیده شد..آسمون از پس مه ای رقیق از دود و دم شهر بزرگی چون تهران هنوزم آبی بود .. ای کاش این راه تو زندگی من نبود و به اینجا نمی رسیدم.. حس می کردم خسته م..از این همه هیاهو و جنجال..ولی بازم نوعی عادت و دنبال می کردم..اینها همه برای من حکم ِ عادت داشت و راهی که پیش رو داشتم به انتخاب ِ خودم بود چون باید انتخابش می کردم.. “باید” از اول هم تو زندگی من ریشه داشت و تا به الان که قصد داشت به ثمر برسه.. باید شایان و هم در جریان تصمیمم قرار می دادم.. اینبار تو باغ روی صندلی درست زیر درخت بید مجنون نشسته بود.. رو به روش ایستادم..با اخم کمرنگی به استخر زل زده بود..سیگاری که بین انگشتاش گرفته بود ژستش و تکمیل می کرد..خشک و پر ابهت.. مسیر نگاهش و دنبال کردم..۳ تا دختر با مایو توی استخر شنا می کردن..این تفریح همیشگی ِ شایان بود..اون برخلافه من به این چیزا شدیدا اهمیت می داد.. نگام و که سمت دخترا دید صدام زد..لبخنده خاصی تحویلم داد..فکرشو خوندم..ولی علاقه ای به عملی کردنش نداشتم.. سیگارش و به ارومی تو جا سیگاری کریستال خاموش کرد..از رو صندلی بلند شد..با وجود سنش مردی شاداب و سرزنده بود..با لبخند به دخترا نگاه می کرد که سر و صداشون کل باغ و برداشته بود.. — نمی دونی وقتی صدای خنده هاشون و می شنوم چه روحیه ای می گیرم.. ناخداگاه پوزخند زدم..متوجه شد..دستش و روی شونه م گذاشت .. –چیه؟..خوشت نیومد؟..اره می دونم..نیازی هم نیست جواب بدی.. دستش و پایین اورد و چند بار پشت سر هم به بازوم زد.. –تا جوونی ، جوونی کن پســـر..نذار این هیکل و اندامه ورزیده مفت و بی استفاده باقی بمونه..ازشون به بهترین شکل ِ ممکن استفاده کن.. خشک گفتم: چه استفاده ای؟.. به دخترا اشاره کردم که حالا تو اب شناور بودن وبه من نگاه می کردن.. رو به شایان با پوزخند ادامه دادم: بدم دسته اینا؟.. کمی نگام کرد..قهقهه زد وسرش و بالا گرفت..دستاش و برد بالا و تکون داد.. بلند گفت:تو با همه فرق داری..همه چیزت عکسه بقیه ست..و این تو رو خاص می کنه.. مستقیم نگام کرد.. — فقط جوونی کن آرشام..خوش گذرونی کن..همه چیز کار نیست..یه وقتاییم باید هدفت و بذاری یه گوشه و بی خیالی طی کنی ..انرژی بگیر..شاد باش.. سکوت کردم..چون به این قسمت از حرفاش اعتقادی نداشتم..پس همون بهتر که چیزی نگم تا با همین باورهای پوچش خوش باشه.. جلو افتاد..پشت سرش رفتم..قسمتی که استخر قرار داشت کمی سرپوشیده بود..یعنی استخری که مستطیل شکل بود فقط از ۲ قسمت باز بود..درست رو به ویلا..و از پشت دید نداشت..دخترا با مایوی دو تیکه توی استخر شنا می کردند و هر کدوم با نگاهی خاص به من و شایان خیره شده بودند.. از لبخندای پر نیازی که تحویلم می دادن نفرت داشتم و از این نگاه های مملو از ه*و*س بیزار بودم..ولی نه می خواستم و نه می تونستم به روم بیارم..باید تظاهرمی کردم..به همه چیز..سال هاست که دارم این کار و می کنم..و بازهم باید به تظاهر کردنم ادامه بدم..فقط از روی عادت.. یه اتاقک با دیواره ای پلاستیکی ولی کدر و تیره گوشه ی استخر درست بالای اون قرار داشت..اتاقک نسبتا بزرگ و مخصوص تعویض لباس بود.. –برو تو اتاق مایو بپوش یه تنی به اب بزن..با وجوده دخترا بد نمی گذره.. جدی گفتم: از اینکار خوشم نمیاد.. ایستاد..با اخم نگام کرد.. –از چی؟..ازشنا؟..یا اینکه بین ِ ۳ تا دختر باشی و از وجودشون لذت ببری؟.. با اخم..درست مثل خودش جواب دادم: برام فرقی نمی کنه.. –ولی باید فرق کنه..باهات کارای مهمی دارم آرشام..پس اینبار باید کوتاه بیای.. ابروهام و جمع کردم و نگاهم و تیز بهش دوختم.. -چی شده؟.. لبخند زد و سرش و تکون داد.. –بهت میگم..فعلا یه تنی به اب بزن..قول میدم دیگه نتونی از لذتش بگذری.. قهقهه ش و سر داد و رفت تو اتاقک..کلافه دور خودم چرخیدم..منتظر بودم بیاد بیرون.. چی می خواد بگه؟.. برگشتم وبه دخترا نگاه کردم..با دیدن ۲ تاشون حال بدی بهم دست داد..همدیگرو در اغوش گرفته بودن و…. با نفرت رو ازشون گرفتم و به در اتاقک نگاه کردم..از چنین محیطی بیزار بودم..مخصوصا چنین کسانی که لایقه نگاه کردن هم نبودن.. ولی باید بهش تن می دادم..مثل خیلی از کارا که به میلم نبود ولی به اونچه که می خواستم مربوط می شد..این هدف یا بهتره بگم اهداف دستم رو بسته بودند..به روی خیلی چیزها.. لباسام و با لباس شنا تعویض کردم.. وقتی از اتاقک اومدم بیرون چشمم به شایان افتاد که یکی از دخترا با شراب و میوه ازش پذیرایی می کرد..دو تای دیگه هم تو اغوشش بودند ..از یکیشون کام می گرفت و دیگری نوازشش می کرد..موزیک ِ لایت و ارامش بخشی تو فضا پخش بود.. با دیدن من لبخند زد و به داخل استخر اشاره کرد..توجهی بهشون نداشتم..با یک جهش و به صورت کاملا حرفه ای پریدم تو استخر..همون زیر شناور بودم..رفتم انتهای استخر.. اب نه سرد بود و نه گرم..باعث شد رخوتی نوازشگر تنم و اروم کنه.. سرم و از اب بیرون اوردم ونفس عمیق کشیدم..قطرات اب از روی موهام به روی شونه و قفسه ی سینه م می چکید..پوله زیادی خرج این عضله ها کرده بودم.. دستامو از هم باز کردم و لبه ی استخر گذاشتم..سرمو به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم..چند لحظه گذشته بود که حس کردم یکی کنارم ِ..چشم باز کردم..سردی شراب به روی قفسه ی سینه م باعث شد نگاش کنم..جام شراب و خم کرده بود و بدنم رو خیس از شرابه سرخ می کرد.. همون دختری بود که داشت از شایان پذیرایی می کرد..موهای بلوند..چشمای مشکی و پوست سفید..لب های سرخ و لبخندی ه*و*س الود .. مسخش شده بودم..شاید چون حضورش برام ناگهانی بود..با همون لبخند کج شد و من تماس زبون گرم و خیسش و رو سینه م احساس کردم..داشت شراب و با لب ها و زبونش از روی پوست سینه م می گرفت و مزه مزه می کرد.. کارش حالم و بد کرد..شاید توی اون لحظه حالت عادیش این بود که در اغوش بگیرمش و چون شایان ازش کام بگیرم..ولی افکار من با اونا فرق می کرد.. شونه ش و تو دستام گرفتم..چشماش خمار شده بود..با این حرکتم لبخندش پررنگ تر شد.. به شدت هولش دادم عقب و به روی افکارش خط باطل کشیدم.. با اخم غلیظی که تحویلش دادم و خشمی که از چشمام شعله می کشید با ترس عقب عقب شنا کرد..دستم و مشت کردم و شلاق مانند به روی اب زدم که به هوا پاشیده شد..رفتم زیر اب..شراب و از روی تنم پاک کردم..بدون کوچک ترین توجهی به شایان از استخر بیرون اومدم.. لباسام و پوشیدم..رفتم تو ویلا..موهام نمناک بود..خدمتکار حوله به دست کنارم ایستاد..حوله رو از دستش گرفتم و رو موهام کشیدم.. تو سالن منتظرش نشستم..فهمیده بود به اندازه ی کافی عصبانی هستم ..از انتظار تو یه همچین موقعیتی نفرت داشتم.. چشمم به شیشه ی کریستال از شراب روی میز افتاد..با اخم رفتم طرفش ..حرکاتم تند و عصبی بود.. از چی؟..یا حتی از کی؟.. شاید از افکارم..شاید هم..از گذشته.. لیوانم و پرکردم.. گذشته ی لعنتی..دست از سرم برنمی داشت.. یه ضرب سر کشیدم.. خاطرات ازار دهنده..لحظاتی چون کابوس.. چشمام و بستم .. مزه ش تلخ بود..چون زهر..ولی نه مثل زهری که روزگار به وجودم تزریق کرده بود.. به گلوم نیش می زد.. ولی نیشی که از گذشته رو تنم باقی مونده کشنده ست.. — زیاده روی نکن پسر..باهات حرف دارم.. لیوان و کوبیدم رو میز ..سرم و خم کردم ودستام و به لبه ی میز تکیه دادم..چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم.. برگشتم و نگاش کردم..حوله ش و به تن داشت و روی مبل نشسته بود.. حوله رو از روی گردنم برداشتم و رو مبل انداختم ..رو به روش نشستم و پا روی پا انداختم.. یه سیگار از تو جعبه در اورد و روشن کرد..به طرفم گرفت..بی حرف ازش گرفتم..بهش نیاز داشتم..باید اروم می شدم.. پک محکمی زدم..با ژست ِ خاصی دودش و بیرون دادم..هنوزم عصبی بودم..ولی رفته رفته اروم می شدم.. از پشت دود ِ سیگار نگاش کردم.. از خونه ی شایان که زدم بیرون به حرف هایی که بینمون رد و بدل شده بود فکر می کردم..خیلی جالب بود..یه جورایی تصمیم ِمن با نظر و حرفای شایان مشابهه هم از اب در اومده بود..به نظرم اینطوری بهترشد..برای به دام انداختن منصوری هر ریسکی رو باید پذیرفت.. ******************* ” دلارام “ عجیب حوصله م سر رفته بود..رئیسمم که طبق معمول رفته بود مسافرت و این وسط مونده بودم که چرا منو نگه داشته؟!..هه..لابد باید بمونم تو خونه از در و دیوار وماهی های توی اکواریوم و اون افتاب پرسته بدقواره ش پرستاری کنم.. خب چیز ِ دیگه ای هم نبود که دلم بهش خوش باشه..باز دم ِ پری گرم که بهم زنگ می زد..از طرفی چند بار تلفنی با فرهاد حرف زده بودم.. هر بار که می گفتم تو خونه تنهام با نگرانی می گفت « چرا انقدرلج می کنی دلی بیا اینجا بمون من که لولوخورخوره نیستم..باور کن کاری باهات ندارم ..نگرانه چی هستی؟!..» اونو قبول داشتم..ولی از حرف مردم می ترسیدم..ای که ادم می مونه اینجور مواقع به خودش فحش بده یا به زمین و زمان و این مردم که هر چی رو می بینن واسه ش حرف در میارن..حتی به خودشون زحمت نمیدن ۲ تا سوال و پرسش کنن ببینن اینی که دهن به دهن می چرخونن راسته یا دروغ!!.. راحت طلبن و همونی که ببینن و قبول می کنن..اگه اینطور نبود که وضعه من الان این نبود..آه.. اره « آه » بکش دلی خانم..بکش که کاره دیگه ای از دستت بر نمیاد.. نشستم جلوی تلویزیون..یه دستم زیر چونه م بود یه دستم به ریموت.. زدم شبکه ی ۱٫٫طبق معمول اخبار..مگه چقدر خبر تو دنیا هست که روزی چندبار تکرارش می کنن؟..مثلا اخباره وگرنه سرش و بزنی و تهش و نگهداری بازم هیچیش به یه خبره درست و حسابی شبیه نیست.. زدم۲٫٫پوووووف..بحث و گفتگو درمورده فلان و فلان و فلانی..زیرنویس داده که سریال ِ (……) چه ساعتی پخش میشه..یه قسمتش رو دیده بودم که از اول تا اخرش یاده بدبخت بیچارگی ها و بی پولی ودر به دری خودم افتادم.. جعبه ی دستمال کاغذی وَره دلم بود و هی فین و فین پشت سر هم و.. خلاصه اولش یارو رو بردن بیمارستان..وسطش رفت تو کما تهش یه راست سینه ی قبرستون..این شد قسمت اول سریال..اولش که این بود خدا اخرش و بخیر کنه.. زدم۳٫٫اَکه هی..داره فوتبال میده..یه بار نشد من بزنم اینجا و مثلا یه برنامه ی اموزشی بده..اونم نه یکی عینه ادم حرف بزنه..اولش فوتبال..اخرش خبر از فوتبال و اخر شب هم نقد و بررسی فوتباااااال..یه وقتایی هم نمی دونم چی می شد درحده معجزه اتفاق می افتاد که یهو راز بقا می داد..ولی از شانسه من الان داشت فوتبال پخش می کرد و کی راز بقا می داد رو خدا داند و مدیرشبکه ش.. بی خیاله ۴ شدم که کلا ول معطل بود..هر وقت این شبکه رو نگاه می کردم میرفتم تو چُرت.. زدم ۵٫٫باریک الله..باز این بهتره..داره لحیم دوزی اموزش میده..نه بابا روبان دوزیه..نه خب شاید بافتنی.. اَه..بی خیال هر کوفتی که هست اموزشیه دیگه.. چشمامو ریز کرده بودم و به دستای اون خانمه نگاه می کردم که تند تند داشت سوزن و تو پارچه ی نرم و ظریفی که تو دستش داشت فرو می کرد که.. اِِِِِ تموم شد؟؟!!..ای بابااااااا..شانس و نیگا تو رو خدا.. از حرصم خاموشش کردم..همون بهتر که آف باشه..والا.. از این ۵ تا کانال یکیش جذبم نمی کنه..ادم بی خوابی به سرش بزنه بشینه پای تلویزیون و برنامه هاش ، سه سوت همچین خوابش می بره که انگار ۶ سال کسری خواب داشته.. ماهواره هم که قربونه نبودنش..از بس روش پارازیت فرستاده بودن که از این همه کانال ۲ تا درست و حسابیش و نشون نمی داد.. هی..حالا چکار کنم؟..با انگشتم رو دسته ی مبل ضرب گرفته بودم و همونطور که لبامو کج کرده بودم دور تا دور خونه رو واسه ی هزارمین بار دید زدم صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد.. شیرجه زدم روش و پیامک و باز کردم..از طرف فرهاد بود.. «سلام خانم خانما..وقتی زنگ می زنم جواب بده نگرانتم».. خواستم جواب و واسه ش بفرستم که زنگ زد..با شیطنت خندیدم و رد تماس زدم..براش نوشتم..«اس بده..حال ندارم حرف بزنم».. جوابش و فرستاد.. «باز تَمبَلیت عود کرده؟».. «نمی دونم شما دکتری..چکارم داشتی؟».. «می خواستم بهت بگم اگه حوصله ت سر رفته منم عینه خودتم پایه ای بزنیم بیرون؟».. یه کم فکرکردم..پیشنهاده بدی نبود.. «باشه حرفی نیست..کِی و کجا؟».. «الان راه میافتم..هر کجا که تو بگی».. «اوکی پس بیا تا اون موقع منم فکرام و می کنم بهت میگم» .. «باشه».. به ساعتم نگاه کردم..۱۱ صبح بود..این موقع روز کجا بریم که بشه حسابی خوش گذروند؟….هیچ کجا مثل ” باغ رویا ” بهمون خوش نمی گذشت..مطمئنم فرهادم قبول می کنه.. در کل باهاش راحت بودم..مثل یه برادر..دوست..یه کسی که سالهاست می شناسمش قبولش داشتم و همه جوره بهش اعتماد داشتم.. تنها فردی بود که از اقوامم برام مونده بود..فرهاد برام بهترین پشتیبان بود..و خوشحال بودم که لااقل اون و دارم و می تونم روش حساب کنم.. همیشه اینو بهش می گفتم.. و اون در جوابم می خندید و می گفت « بهم همه چی میاد الا اینکه حامی توی اتیشپاره باشم.. انقدرمنو بزرگ نکن کوچیکتیم دلی خانم ».. پسر شاد و مهربونی بود..در کنارش بودن ادم و به هیچ وجه خسته نمی کرد..ای کاش می شد به پری هم بگم باهامون بیاد..ولی خب شاید فرهاد خوشش نیاد..یا پری راحت نباشه.. همونطور که با خودم فکر می کردم لباسام و پوشیدم..یه مانتوی سفید که کمی از زانوم بالاتر بود..یه شلوار پارچه ای مشکی و کمی براق ..شال سفیدم که خط های کج و معوج مشکی و طوسی داشت که به رنگ خاکستری چشمام می اومد..کیفم رو مشکی و کفشامو سفید و طوسی انتخاب کردم..رنگ بندیش هارمونی جالبی داشت.. عادت نداشتم موهام و از شال بیرون بذارم..نمی دونم چرا بر خلافه هم سن و سالام از اینکار خوشم نمی اومد.. نه اینکه شالم و تا روی پیشونیم بکشم و..نه اصلا اینطوری نبودم..کمی از موهای جلوم از شال بیرون می زد ولی نه اونطور که همه تا وسط سرشون و بیرون می ریختن و.. همیشه ساده بودم ولی بد فرم لباس نمی پوشیدم..نه جذب و بدن نما .. نه گشاد و افتضاح..در حد تعادل که افراط هم نکرده باشم.. زنگ خونه زده شد..از در ویلا که اومدم بیرون یکی از نره غولاش جلوم و گرفت..مثلا اونجا می ایستادن که از خونه محافظت کنن.. با صدای نکره ش گفت: خانم کجا؟.. حق به جانب نگاش کردم.. -هر کجا..باید به تو هم جواب پس بدم؟.. –خودتون می دونید که اقا چی دستور دادن.. -اره می دونم قبلا ازش اجازه گرفتم.. –ولی کسی به من چیزی نگفت.. رفتم تو شکمش تا بگم ” گفته یا نگفته بکش کنار باد بیاد بینم “..که یکی از هم قُماشای خودش اومد جلو .. — بی خیالش شو ..رئیس به من گفته..بذار بره.. نگاش کرد : مطمئنی؟.. –اره..اون موقع پست ِ تو نبود.. یه کم نگام کرد..بعدم هیکله قِناصش و کشید کنار..بدون اینگه نگاهشون کنم رد شدم.. در مواقعی که خونه نبود و زیر دستاش و می فرستاد مرخصی منم یواشکی با ماشینش می زدم بیرون..اوایل از این جراتا نداشتم ولی خب توی این ۳ سال تونستم اعتمادش و جلب کنم.. البته این ازادی ها هم قانون ِ خودش و داشت..یکیش سرویس دادن به مهماناش و دیگری گوش دادن به تمامه اوامرش ..اونم بدون چون و چرا.. پولی که بهم نمی داد منم باید ازش سواستفاده می کردم..مفت مفتم که نمی شد.. البته نه اینکه هیچ پولی بهم نده..منظورم کارمزد بود..وگرنه که ۱۰۰ سال یه بار چندرغاز مینداخت جلوم که به گدا می دادی قهر می کرد.. توقعیم نداشتم..همون که جا داشتم خودش خیلی بود..به دَرَک که براش خیلی کارا می کردم ولی لااقل بی ابرو نمی شدم.. نون و جا بهم می داد خب به جاش براش کار می کردم..میذاشت برم بیرون که خب حقم بود..گاهی که واسه خرید می خواستم برم بیرون می ذاشت با یکی از مدل پایین ترین ماشیناش بزنم بیرون اونم با تایمی که برام مشخص می کرد که خب در مقابلش می شدم ساقی و کلفت و هزار کوفت و زهرمار دیگه.. گاهیم به روم می اورد ولی باید بی خیالی طی می کردم..کار دیگه ای از دستم ساخته نبود.. همین که از در رفتم بیرون ماشین فرهاد و دیدم که جلوی ویلا ترمزکرد..ماشینش یه پرشیای نقره ای بود..عینک افتابیش به چشماش بود وبا لبخنده جذابی از تو ماشین نگام می کرد.. پاهاش که معلوم نبود ولی یه بلوزه استین کوتاهه مردونه ی سفید تنش بود که وقتی نزدیکش شدم دیدم یه بیت شعر از حافظ گوشه ی سمت چپ از بلوزش نوشته شده .. مثل همیشه خوش تیپ و جذاب بود..پزشک مملکته خب.. نشستم کنارش..با لبخند سلام کردم.. — سلام خانم پرستار..خوبی؟.. – عــالی..اتیش کن بریم.. یه کم از پشت عینک نگام کرد و خندید.. –ای به چشم..اتیش کنم بعدش کجا بریم؟.. با لبخند نگاش کردم.. – اگه گفتی؟.. عینکشو برداشت..چشمای مشکی و خوش حالتش برق می زد ..یه کم تو چشمای خندون و شیطونم خیره شد ..لبخندش رفته رفته پررنگ شد.. سر تکون داد و عینکش و به چشم زد..همونطور که داشت حرکت می کرد گفت: — باغ رویا؟!.. دستمو تو هوا تکون دادم .. – خودشه..دکی جون زدی تو خال، بتازون این یابوی خوشگلت و که دیر ِ.. -تو هنوز یاد نگرفتی به ماشین من نگی یابو؟.. پریدم وسط حرفش.. – چرا خب؟..یابو به این باکلاسی.. و به ماشینش اشاره کردم..غش غش خندید.. –اره خب لابد چون تو میگی.. – دقیقا.. به ضبط ماشینش نگاه کردم و گفتم: تو پخش چی داری؟.. انگشتمو بردم سمت دکمه ش که گفت: پِلی کن همین اهنگی که اولش هست خوبه.. سرمو تکون دادم و دکمه ش و زدم.. سرمو به صندلی تکیه دادم .. از شیشه ی پنجره بیرون و نگاه کردم.. آهنگش حرف نداشت.. ( آهنگ «باورم کن» از محسن یگانه ) نه خودش موند نه خاطره هاش تنها چیزی که مونده جای خالیشه قصه ی دنباله دار رفتنش هنوز شبا مثل یه ستاره از ذهنم رد میشه دل خوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت حالا فقط منم،منه بی انگیزه کسی که دنیای من بوده یه روز نبودنش داره دنیامو بهم میریزه باور کنم یا نکنم قلبمو جا گذاشت و رفت طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت ** نه خودش موند نه خاطره هاش دلخوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت هنوز هاج و واجم که چجوری شد هر کاری کردم که از پیشم نره نمیدونستم که از این فاصله ها از این جدایی داره لذت میبره اون که میگفت مثله منه از جنس منه نمیدونستم دلش اینقدر از سنگه چقدر به خودم دروغی میگفتم الان هر جا باشه واسه ی من دلتنگه باور کنم یا نکنم قلبمو جا گذاشت و رفت طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت ******************** رو کردم بهش و با شیطنت خندیدم.. -به به..چه اهنگایی گوش میدی..نکنه عاشق شدی و این وسط ما بیخبریم؟.. نگاهه کوتاهی بهم انداخت و لبخند زد.. –چیه..بهم نمیاد؟.. -گوش دادن به این اهنگا؟.. — نخیر خانمه خوش حواس..عاشقی رو میگم.. یه کم جا به جا شدم و لبامو به نشونه ی فکر کردن جمع کردم.. – نمی دونم..خب بهت که میاد..ولی بستگی داره .. ابروش و انداخت بالا..عینکش و از رو چشماش برداشت و انداخت رو داشبورت.. نیم نگاهی بهم انداخت و جدی گفت: به چی بستگی داره؟.. بیرون و نگاه کردم..کلافه گفتم: چه می دونم..تا حالا عاشق نشدم بفهمم چی میگی.. نگاش کردم..نُچی کرد و با لبخنده کجی سرشو تکون داد.. نفسشو محکم داد بیرون و گفت: آره خب..درده یه عاشق و.. نگام کرد و ادامه داد: یه عاشقه که می فهمه.. – یعنی تو میگی من نمی تونم بفهمم؟.. ابروش و انداخت بالا که یعنی « نه».. پوزخند زدم: پس عااااشقی.. سرشو تکون داد..کنار خیابون نگه داشت و همزمان با گفتنه: شاید…. پیاده شد.. نگاهی به اطرافم انداختم..رسیده بودیم..منم تند پریدم پایین..درا رو قفل کرد..شونه به شونه ش حرکت کردم.. هر دو ساکت بودیم..حرفاش یه جورایی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود..یعنی فرهاد عاشقه کیه؟!.. ولی با دیدن باغ به کل همه چیز و فراموش کردم..«باغ ِ رویا» رو خودم و فرهاد کشف کرده بودیم..البته جایی هم نبود که کسی نشناسه.. یه باغه خصوصی که همه چی توش پیدا می شد.. « سفره خونه ی سنتی – شهر بازی که خیلی کوچولو موچولو بود ولی از هیچی بهتر بود – پارک که اونم کوچیک بود و با صفا – رستوران سنتی که قسمتی ازهمون سفره خونه رو به خودش اختصاص داده بود» جای معرکه ای بود..چون شخصی بود خرجش هم زیاد می شد..ولی می ارزید..هم غذاهاش عالی بود و هم اینکه جای بکر و رمانتیکی محسوب می شد..من که عاشقش بودم.. یه روز اتفاقی گذرمون به اینجا افتاد و منم زودی دلم و دادم بهش و پاگیرش شدم..کی بود که با دیدن اینجا خاطرخواش نشه؟.. — خب حالا چکار کنیم؟.. -اول بریم شهربازی..یه کم بگردیم بعدم میایم رستوران ناهارمی خوریم.. خندید: پس شد اول گردش و تفریح..اوکی بریم.. راه افتادیم سمته شهربازی که شامل ِ یه چرخ و فلکه نسبتا بزرگ و یه قصر ِ بادی می شد .. قسمتی از شهربازی هم حالته استخر بود که توش قایق پدالی گذاشته بودن.. هر وقت می اومدم اینجا امکان نداشت که از خیره قایقاش بگذرم.. واسه همین تا رسیدیم فرهاد گفت: تو برو تو یه کدومش بشین منم الان میام.. رفت سمته بوفه و منم مونده بودم بین اون ۵ تا قایق که کدوم و انتخاب کنم؟.. رنگ و وارنگ بودن..ولی من عاشقه رنگه سرخم.. خواستم یه ضرب بپرم توش ولی ترسیدم موج بگیره پرت شم تو آب.. نشستم لبه استخر..پای راستم و بردم پایین..قایق رو اب تکون می خورد.. پای چپم و اوردم پایین که اونم بذارم تو قایق..دستم لبه ی استخر رو محکم چسبیده بود که یهو یکی از پشت اروم هولم داد..جیغ ِ کَرکننده ای کشیدم و پرت شدم تو قایق..شیرجه زدم و اماده ی پرت شدن تو اب استخر بودم و درهمون حال چشمام درست اندازه ی چشمای قورباغه زده بود بیرون که یکی از پشت مانتوم و گرفت و کشید سمت خودش.. همچین نفس نفس می زدم که گفتم الان هر چی سیستم تنفسی دارم از حلقم می زنه بیرون..بدجور وحشت کرده بودم..وای خدا .. صدای قهقهه ش و که شنیدم با خشم برگشتم و نگاش کردم.. فرهاد در حالی که یه پاکت ِ بزرگه چیپس تو دستش داشت بالا سرم وایساده بود و می خندید..منم عینه ماست اب رفته ولو شده بودم رو صندلی ِقایق و نگاش می کردم.. وقتی به اوج عصبانیت رسیدم همچین سرش داد زدم که خفه خون گرفت بیچاره.. — مــــررررررررررض..مگه سادیسم داری دیوونه؟..یه لحظه مردم و زنده شدم..اگه سکته کرده بودم چی؟..خیر سرت دکتری……. ریلکس با لبخند نشست رو صندلی کنارم و با شیطنت نگام کرد..پاکت باز شده ی چیپس و گرفت جلوم و با لحنه بامزه ای گفت: تا بوده این بوده که بادمجون بم آفت به خودش ندیده پس غمت نباشه بفرما چیپس.. از لحنش هم خنده م گرفته بود و هم تا سر حده انفجاااااااار حرصی شده بودم.. پاکت چیپس و پس زدم طرفش و گفتم: می دونی الان چی دلم می خواد؟.. با تعجب گفت: نه..چی؟!.. دستام و عینه قاتلا اوردم بالا و جلوی صورتش گرفتم..انگار که می خوام خفه ش کنم.. -اینکه گردنت و بگیرم تو دستام و خرخره ت و تا می تونم بجوَم.. آب دهنش و با ترس ظاهری قورت داد.. دست مو یه کم بردم جلو که سرشو کشید عقب..چشمای مشکی ونافذش شیطون تر از همیشه شده بود.. لرزون گفت: دختر تو فیلمه ادمخورا رو زیاد نیگا می کنی انگار..اصن من منصرف شدم..قایق سواری بخوره تو سرم ..جونم واجب تره.. دستشو گرفت لبه استخر و خواست از جاش بلند شه که بلوزشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم..باز نشست.. وقتی لبخند رو رو لبام دید..اروم خندید .. چشمک با مزه ای زد و عین بچه ها گفت:بریم آب بازی؟.. منظورش و فهمیدم..همیشه وقتی می رفتیم وسطای استخر مشتش و پر از اب می کرد و می پاشید به سر و صورتم..منم که می دیدم دلش یه دل سیر اب تنی می خواد براش کم نمیذاشتم و خوب خیسش می کردم.. -اوکی ولی نه تا حدی که خیس بشیم..می ترسم مثل اون دفعه شدید سرما بخورم نتونم از پسه کارام بر بیام.. — باشه خانم پرستار..هوات و دارم.. شروع کردیم به پدال زدن و بینش هم چیپس خوردن.. گاهی اذیتم می کرد و جهت قایق و عوض می کرد که یهو محکم می خوردیم به دیواره ی استخر و منم تا نصفه پرت می شدم جلو و باز بر می گشتم عقب..دل و روده م پیچیده بود تو هم بس که اینکار و تکرار کرد.. – نکن فرهاد.. با لبخند نگام کرد..حال و روزم و که دید لبخندش محو شد.. –چی شد دلی؟.. محکم زدم به بازوش.. – مرض و چی شد..این چه وضعش اخه؟.. –شرمنده خانمی..قصدم شوخی بود.. قایق و به عقب هدایت کرد..دیگه نمی خندید..انگار بدجور زده بودم تو ذوقش.. حالم خوب شده بود..دیدم تو خودش ِ یه مشت اب برداشتم و بی هوا پاشیدم تو صورتش..چون تو باغ نبود انگار که ازخواب پریده باشه چشماش تا اخرین حد گشاد شد و هراسون نگام کرد.. غش غش زدم زیر خنده..درهمون حال نگاش کردم و گفتم:کجایی پسر؟.. هیچی نمی گفت..خنده م با نگاهه مستقیم و نافذش کم و کمتر شد..چرا اینجوری نگام می کنه؟!.. یه کم که خیره شد تو چشمام سرش و چرخوند و گفت: میگم بریم رستوران..حسابی گرسنمه.. – تو حالت خوبه؟.. فقط سرش و تکون داد..منم هیچی نگفتم.. ******************** پشت میز نشسته بودیم..هنوز ساکت بود.. -فرهاد؟.. سرش و بلند کرد..نگاش و دوخت تو چشمام.. -چرا تو خودتی؟..چی شده؟.. بازم سکوت کرد.. خندیدم: ببینم نکنه تو داری با نگات باهام حرف می زنی؟..خب ببین من که زبونش و نمی فهمم..زیرنویس اگه داره بفرست روش ..از کی تا حالا تو خماریش موندم بفهمم دردت چیه؟.. دهنش و باز کرد حرف بزنه که همون موقع گارسون واسه گرفتن سفارش اومد.. جوجه سفارش دادیم مثله همیشه.. گارسون که رفت نگام کرد..انگار تردید داشت .. دستاش و گذاشت رو میز..بهشون نگاه کرد و اروم گفت: دلارام..من می خواستم.. ساکت شد..چشمام و ریز کردم و گفتم: چی می خواستی؟..بگو می شنوم..غریبی می کنی؟.. با این حرفم خندید وسرش و تکون داد.. نگام کرد وگفت: من از هرکی غریبی بکنم با تو راحتم..اینو مطمئن باش.. لبخند زدم: پس چی؟..بگو هم خودت و خلاص کن هم منو..چی شده؟.. مرموز خندید: خیلی دوست داری بشنوی؟.. لبام و جمع کردم .. – امان از کنجکـــاوی.. بلندتر خندید: اره خب..پدره فضولی بسوزه.. خندیدم: مرض دیوونه..خب بگو دیگه.. خنده ش اروم اروم کمرنگ شد..تا اینکه به پوزخند بدل شد .. –میگم..ولی قبلش ازت یه خواهشی داشتم.. ای بابا..معما پشت معما.. همون موقع سفارشمون و اوردن..گارسون که رفت زل زدم بهش تا شاید فرجی بشه و بگه چی می خواد.. و همین که خواست بگه یکی از پشت سرم گفت: دلی خانم شما کجا اینجا کجا؟.. سریع شناختمش..برگشتم و با ذوق گفتم: پـــری.. خودش بود..مثل همیشه شیک پوش و جذاب..یه مانتوی شکلاتی..شال کرمی و شلوار همرنگش..کیف و کفش شکلاتی..عالی شده بود.. همو بغل کردیم وبعد از روبوسی رو بهش گفتم: به به یه پا کیک شکلاتی شدی دختر..ادم دلش می خواد یه گازه اساسی ازت بزنه .. خندید و زد به بازوم.. –برو خدا رو شکر کن که دختری..اگه یه پسر اینو بهم گفته بود اونوقت.. –سلام.. با شنیدن صدای فرهاد هر دو به طرفش برگشتیم..پری با دیدن فرهاد لبخنده پت و پهنی زد و متین وخانومانه جواب سلامش و داد.. واسه سومین بار بود که همدیگرو می دیدن..اون ۲ بارم پری با من بود و فرهاد دیده بودش.. پری نامزد داشت..یه پسره خر پول و گردن کلفت به اسم کیومرث که همه کیو صداش می زدن ..همه ی زندگی این بشر تو پولاش خلاصه می شد و به قوله پری حتی تو خوابم اسکناس می شمرد.. تعارفش کردم ..بدون رودروایسی نشست پشت میز .. قربونش برم همیشه خونگرم وصمیمی بود و با هیچ بنی بشری هم تعارف نداشت..

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان گناهکار بدون سانسور pdf
2 (40%) 2 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
405 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.