سرچ دانلود

دانلود رمان متجاوز دوست داشتنی من PDF - سرچ دانلود

دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶

دانلود رمان متجاوز دوست داشتنی من PDF

دسته بندی : رمان تاریخ : شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان متجاوز دوست داشتنی من PDF

دانلود رمان متجاوز دوست داشتنی من

رمان متجاوز دوست داشتنی من یک رمان در سبک عاشقانه و اجتماعی میباشد و هم اکنون در دست تایپ است، این رمان با داستان یک تجاوز شروع میشود که البته عشق نیز در آن دخیل بوده است! برای خواندن این رمان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بخش جدید اضافه شد، به زودی منتظر این رمان در فایل پی دی اف به صورت کامل باشید.

جهت خواندن رمان میتوانید در کانال تلگرام ما نیز عضو شوید! (لینک عضویت در آخر مطلب قرار دارد.)

فصل اول رمان

صدای فریاد پر از دردم میون شلوغی بیرون از اتاق گم شد. – تروخدا ولم کن. به من دست نزن من دخترم! لعنتی می شنوی چی میگم؟ با تمام قدرت به سینه پهن و عضله ایش مشت می زدم. – مارتین تروخدا نکن! بی توجه به التماسای من زیر گوشمو مک زد و گفت: – هر چی بیشتر وول بخوری حریص تر می شم. گاز محکمی از الله گوشم گرفت: – آخ… مارتین- جــون… دردت اومد عزیزم؟! تازه اولشه ماهکم! درحالی ک گردنمو مک می زد با دست آزادش زیپ پیراهنم رو پایین کشید و لباس از روی تنم سر خورد. – لعنت به تو مارتین. دوباره از ته دل جیغ زدم: – یکی به من کمک کنه… مارتین- هیچی نگو و لذت ببر هیشکی نیست نجاتت بده. التماس کردم ضجه زدم: – مارتین تو رو به کسی که می پرستی. من اینجوری نمی خوام. دستشو با فشار زیاد رو دهنم گذاشت: – گفتم خفه شو. یا همراهیم کن و لذت ببر یا خفه شو.

اشکام هنوز جاری بود. روی تخت هلم داد و روم خیمه زد. اینجا آخر راه بود. **** با درد شدید زیر شکمم چشمامو باز کردم: – آی… با تعجب به سینه پهن و گردنی که جلوم بود خیره شدم و خودمو عقب کشیدم: – مارتین؟ از وحشت زیاد چشمام گرد شد و هلش دادم. مارتین- وول نخور ماهک. – من اینجا چیکار می کنم! چیکار کردی باهام؟! تمام اتفاقات دیشب تو ذهنم مرور شد. رقص… مارتین… دستمو کشید… اتاق تاریک… خیمه زد روم… نه نه امکان نداشت. اشکام سرازیر شد و با عجز گفتم: – لعنت به تو مارتین؛ لعنت بهت! چه بالیی سرم آوردی؟! با مشتایی ک بخاطر تقالی دیشب هیچ جونی نداشت کوبیدم تخت سینش و جیغ زدم: – چرا لعنتی چرا؟! مارتین مچ دستامو گرفت و روم خیمه زد: – هیس هیس عزیزم هیس! می خوامت ماهکم… تو مال منی… باید مال من می شدی… عزیزم گریه نکن. من رو به خودش فشار داد و نوازشگونه دستش رو به سرم کشید: – درد داری؟ واسه همین گریه می کنی؟ – ازت متنفرم مارتین! متنفرم! بدبختم کردی لعنتی… ناخونامو تو گوشت کمرش فرو کردم: – لعنتی درد دارم… بدنم درد… آی

لندتر از قبل زدم زیر گریه و سعی کردم از بغلش بیام بیرون: – ولم کن… به من دست نزن… جیغ زدم. زار زدم. گریه کردم. سرشو کنار گوشم برد و گفت: – می خوای خودم خوبت کنم؟ هلش دادم و آروم از رو تخت بلند شدم. خونابه زیادی از الی پام راه افتاده بود. حس می کردم زیر شکمم داره خالی می شه. سالنه سالنه به طرف حموم رفتم. همونطور که وایستاده بودم شیر آب رو باز کردم تا وان پر بشه، ناگهان دستی دور شکمم حلقه شد. صداش توی گوشم پیچید: – ماهم بی من حموم می کنی؟ دلت میاد؟ حالم داشت بهم می خورد. زودتر از من رفت توی وان. نگاهش کردم. دستمو کشید؛ بی درنگ توی بغلش افتادم بلندم کرد و منو روبروی خودش گذاشت. می لرزیدم، لباشو روی لبام قفل کرد. دستش روی برجستگی های بدنم می رقصید. آروم منو تو بغلش چرخوند. وقتی پشت بهش ایستادم منو به سمت پایین کشید و با هم کف وان نشستیم. زیر شکمم درد می کرد. دستش همچنان رو تنم می چرخید. نوک سینه هامو محکم فشار می داد طوری که کل تنم به لرزه می افتاد. نفس های گرمش الله گوشم رو می سوزوند. – مال من شدی. مال من… فقط مال من. دیگه اون بچه نابالغ هم نمی تونه تصاحبت کنه. بغض کردم. انگار فهمید. فشار انگشت شصت و سبابه اش رو بیشتر کرد. چونه ام می لرزید. – گریه نکن. تو باید خوشحال باشی… دستتو بذار روی دستم. بی اراده کاری که گفت رو انجام دادم. سرشو برد سمت گردنم و مشغول بوسیدن و لیسیدن و مکیدن گردنم شد. از درون می لرزیدم، جرئت مخالفت و تقال نداشتم. هر واکنشم بدتر حریصش می کرد. دنیا دور سرم می چرخید. حس می کردم وان پر از مواد مذابه که داره منو ذوب می کنه، منو آتیش می زنه. نیم ساعتی نشستیم و حسابی از فراز و نشیب های بدنم لذت برد. نفهمیدم چطوری خودمو آب کشیدم و اومدیم بیرون. حوله سفیدشو دور کمرش بسته بود و با یه حوله کوچیکتر موهاشو خشک می کرد. یه حوله قرمز هم برای من گذاشته بود. حوله رو دور تنم پیچیدم. با شنیدن صدای گوشیم از جام پریدم. با حالت دو خودمو به گوشیم رسوندم. دیدن چشمهای مهربون کارن اشکمو در آورد. قبل از اینکه

به خودم بیام مارتین گوشیمو برداشت و محکم روی زمین کوبید. روی زانو افتادم و به گوشی هزار تکه ام خیره شدم. با خشم از جام بلند شدم. با دستهام به سینه اش کوبیدم و گفتم: – چیکار کردی احمق روانی؟! خنده شیطانی کرد و گفت: – نگران نباش بهترشو برات می خرم. ضربات دستمو محکمتر کردم و گفتم: – ازت متنفرم آشغال. – من عاشقتم. مچ دستمو گرفت و محکم فشار داد. خواستم از دستش فرار کنم اما نتونستم. منو توی آغوشش کشید. بین حصار سینه های ستبرش حبس شدم. نفسای گرمش به گوشم می خورد. زمزمه کرد. – ماهک من تو دیگه مال منی. فکر اون جوجه رو از سرت بیرون کن. حوله مو با مالیمت باز کرد و روی زمین انداخت. دستش به ارومی روی شکمم حرکت کرد. اشک از چشمام جاری شد. کارن به من زنگ زده بود و من اینجا… نفس های داغش به گردنم می خورد. نفس عمیقی کشید و با صدای مرتعش گفت. – تو باید تا آخر دنیا عروسک من باشی. ازم فاصله گرفت و منو به سمت خودش چرخوند. بدن برهنه مو با نگاه های هیزش موشکافی کرد. بعد از یکی دو دقیقه دید زدنم کمد پشت سرشو نشونم داد. – اونجا لباس هست. یه کم استراحت کن تا صبحانه بیارم. لباساشو که کف اتاق افتاده بود پوشید. از اتاق بیرون رفت و درو پشت سرش قفل کرد. کمدو باز کردم. پر از لباس خواب های سکسی و تحریک کننده بود. بی اختیار اشک ریختم. من اینا رو نمی خواستم. بیشتر کنکاش کردم تا یه شلوارک مشکی و تاپ قرمز بینشون دیدم. روی تخت انداختمشون و کشوی پایین کمدو باز کردم. بین لباس زیرهای مرتب داخل کشو، ست بادمجونی رنگ رو انتخاب کردم و لباسها رو پوشیدم. ملحفه ای که قبال سفید بود و حاال حسابی رنگ قرمز ب خودش گرفته بود جمع کردم و پایین تخت انداختم. خودمو یه گوشه مچاله کردم.

بی اختیار هق زدم. چرا مارتین این بال رو سرم آورد؟! من که کاری بهش نداشتم. ازارم به کسی نرسیده بود. وسط گریه صدای باز شدن درو شنیدم و صورت ناواضح مارتین رو دیدم. سینی ای که دستش بود روی میز توالت گذاشت و عصبی به سمتم اومد. – چته ماهک؟ نگران اون جوجه همکارتی؟ می خوای یه کاری کنم که دیگه هیچ وقت بهش فکر نکنی؟ ها؟ وحشت زده نگاش کردم. سرشو نزدیک آورد و بعد از یه نگاه طوالنی به لب هام گفت. – مامان بچه من بشی چطوره؟ دستمو جلوی دهنم گرفتم و هین بلندی کشیدم. – نه نه، تو رو خدا بذار برم. به هیچ کس چیزی نمی گم. با لذت به التماس کردنم گوش می داد و به گردن و بخشی از سینه لختم خیره شده بود. – چی از جونم می خوای؟ مگه من چیکارت کردم؟ چونه مو تو دستش گرفت و سرمو به سمت خودش چرخوند. – دلمو بردی ماهی کوچولو! و فورا لبامو بین لباش گرفت. چشماشو بست و دستش زیر تاپم سر خورد. اشک ریختم. اشکام صورتشو خیس کرد. چشماشو باز کرد. سفیدی چشماش حاال به قرمزی گرایش داشت. سرشو عقب برد و عصبی توپید. – دوست داری روی سگم باال بیاد، اره؟ با وحشت سر تکون دادم و سعی کردم خودمو ازش دور کنم. دستمو گرفت و با خشونت به طرف خودش کشوند. – ولی این کارو کردی ماهک. با دست دیگه ش موهامو گرفت و کشید. از گوش ها و گردنم گازهای نسبتا محکمی گرفت. از درد آخ آرومی گفتم. سرشو باال گرفت و با چشمای خمارش نگام کرد. – جــون. خوشت اومد عزیزم؟ به سختی جلوی ریزش اشکامو گرفتم و لبمو زیر دندون کشیدم. – پس خوشت اومده…!

به زودی فصل اول رمان در قالب یک فایل پی دی اف آماده و منتشر خواهیم کرد. لطفا نظرات خود را در رابطه با این رمان از طریق دادن ستاره و نظر با ما به اشتراک بگذارید

 

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان متجاوز دوست داشتنی من PDF
4.32 (86.45%) 124 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
31,434 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.