سرچ دانلود

دانلود رمان سکوت حقیقت - سرچ دانلود

چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

دانلود رمان سکوت حقیقت

دسته بندی : رمان تاریخ : یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

دانلود رمان سکوت حقیقت

دانلود رمان سکوت حقیقت

امروز در وبسایت سرچ دانلود رمان سکوت حقیقت یک رمان عاشقانه بسیار زیبا به قلم فاطمه حیدری میباشد را برای شما آماده کرده ایم. داستان در رابطه با دختری به نام هانا را روایت میکند. هانا برای ادامه زندگی به روستای پدری اش و نزد خانواده ی عمویش میرود و طی اتفاقاتی، ارباب، دختر عموی هانا را برای ازدواج با پسرش انتخاب میکند اما هدیه که شنیده است پسر ارباب، بسیار خوشگذران و بد اخلاق است عمیقا از این ازدواج میترسید و از هانا میخواهد که او به جایش با ارباب زاده ازدواج کند. با ورود هانا به عمارت ارباب او متوجه حقایقی در رابطه با ارباب زاده و باقی اهالی خانواده میشود و تصمیم میگرد… . جهت دانلود رمان سکوت حقیقت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بخش هایی از متن رمان سکوت حقیقت

هوای قبرستان سرد و بارانی بود. صدای زجه ی ماد ری که فرزندش را به خاک گور می سپرد رعشه به اعصابم می انداخت. باد پایی زی با شدت بیشت ری وز ید، قطرات باران به صورتم برخورد می کردند. بار دیگر صدای زجه ی زن بلند شد،نام فرزندش را صدا می زد. دست عمو روی شانه ام نشست. «هانا جان منتظر می مونم تا فاتحه ای برای پدر و مادرت بفرستی و بیای» -«ممنون که هستین عمو جان» با گام هایی سنگین به طرف دو تکه سنگی رفتم، که حالا آرمگاهی بودند برای عز یزانم…

کاش هرگز پدر به درخواست دوستش برای دعوت به منزلشان در اصفهان پاسخ مثبت نمی داد تا آن تصادف لعنتی شکل نگیرد… خم شدم و بوسه ای بر نام حک شده روی قبرشان زدم. خدا نگه دار عزیزانم

اشک های داغم که بر گونه ی سردم نشسته بود را پاک کردم و به طرف عمو رفتم: عمو جون من آماده م… سوار ماشین عمو به طرف روستای…به راه افتادیم… عمو جان همسرتون از اومدنم خبر دارن؟

عمو کمی مِن ومِن کرد راستش طلعت زنِ خسیس و پول پرستیه ,اون ز یاد راضی نیست تو همراهم بیای ولی من توجه ی به خواستش ندارم. اگه به خاطر بچه ها نبود تا به حال طلاقش می دادم اما افسون که مجبورم تحمل کنم.
غمگین گفتم -یعنی از حضورم ناراحت می شه
چی بگم, راستش عمو جون بهتر باهاش مدارا کنی
-چشم همه ی سعیم رو می کنم
وارد خانه ی عمو شدم و نفس عمیقی کشیدم، آب و هوای روستا بی نظیر بود، مخصوصا خانه عمو که در منطقه ای کوهستانی قرار داشت. مشغول نگاه کردن به اطراف بودم، عمو زود تر از من وارد ساختمون شده بود تا با همسرش صحبت کند. با دیدن اسب قهوه ای رنگی که در گوشه ی باغ قرار داشت ذوق زده به طرفش دویدم، عمو سرکارگر مزرعه ی اسب بود و از لحاظ مالی وضع خوبی داشت؛ چرا که قسمت اعظمی از اسب های مزرعه به عمو تعلق داشت. دیدن اون اسب قهوه ای رنگ خاطره ی کهنه ای را درون ذهنم زنده کرد.

به این پست امتیاز دهید.
از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
52 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.