سرچ دانلود

دانلود رمان یک زن وقتی که - سرچ دانلود

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

دانلود رمان یک زن وقتی که

دسته بندی : رمان تاریخ : چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان یک زن وقتی که PDF

دانلود رمان یک زن وقتی که برای اندروید

دانلود رمان یک زن وقتی که

رمان یک زن وقتی که را شما میتوانید به طور رایگان از وبسایت سرچ دانلود در ادامه مطلب دریافت کنید و از خواندن آن لذت ببرید.

آپدیت:  کاربران گرامی وبسایت سرچ دانلود لطف کردن و منبع رمان رو برای ما فرستادن، از امروز رمان به صورت چند پارت منتشر میشه. پارت ۱ رو الان در ادامه مطلب میتونید بخونید.

دانلود رمان یک زن وقتی که

رمان یک زن وقتی که هم اکنون در دست تایپ است، به زودی تمامی پارت های آنرا برای شما عزیزان در وبسایت سرچ دانلود قرار خواهیم داد. پارت اول و دوم رو میتوانید در ادامه آنلاین بخوانید.

۱٫ پارت اول

رمان یک زن وقتی که

چشمم رو تابلوی اسمش خشک شده بود باورم نمی شد تقدیر بامن این کارو کرده باشه! باید برم یا بمونم ادامه بدم به خاطر….. به خاطربچه ام! بند دلم پاره شد…….بچه ی من ؟! الان داره چیکارمیکنه؟؟!…باورم نمی شه قرار برم پیشش،حتی خاله نیکول نذاشت ببینمش وبردش..خدایا جواب دلتنگی هامو داری میدی ممنون…..ممنون
دستام چه قدر می لرزه ..به دستام که از شدت سرما نوک انگشتام گزگز میکرد نگاه کردم.انگشتای باریک وضعیفم سرخ بودن،دارم میرم پیشش ….قلبم هری ریخت …تمومه صحنه های زندگیم اومد جلوی چشمم،اون روزی که کنار گوشم گفت:
– پول داروهای مادرتو می خوای؟! پول درمانشو؟؟ (ومن زل زده بودم توچشمش ومستاصل نگاش میکردم،قلبم می لرزید از جمله هایی که قرار بود بشنوم با اون چشمای شیطونش بهم می فهموند که حدسم پر بی راه نمی گه…..دورم چرخی زدوقدوبالامو با نگاهش اندازه گرفت وزیر لب نجوا کرد:
– نوا!نوا،نوا،نوا،نوا…..آخ آخ آخ ..آدم یه بابای پولدار داشته باشه ولی چون بچه ی معشوقه اش باشه از پول ومایه محروم باشه خیلی درد داره مگه نه؟! نوا من موندم بابات چطور یه زن روسی بور وخوشگلو می ذاره میره دنبال یه زن چاق غرغروی نق نق بیل مز،البته به قوا خودشون اللللللله اکبر!!
– کاوه چی می خوای؟!
– کاوه چی میخوای ؟!!!!!کاوه که چیزی نمی خواد (درست پشت سرم ایستاده بودوتوگوشم حرف می زد لبشو چسبوند به گوش چپم،دم وبازدم دهنش به گوشم می خورد، آهسته دستشو به کمرم گرفت،تمومه بدنم منقبض شد وخودمو صاف کردم وخواستم دستشو از دوطرف کمرم بکشم پایین که محکم تر دو طرف کمرموگرفت ومنوکاملا تو بغلش کشیدوبعد جفت دستاشو دور بدنم حصار کردوشالم از سرم بااین حرکت جهشی ومتهنجش افتاد،بوی تلخ وخنک ادکلنشوتا ته نای وریه هام فرورفت،صورتشو آورد نزدیک پیشونیمو به شقیقه ام چسبوندوزمزمه کرد:
– نواکوچولو دختر معشوقه ی غیابی مهندس (بشیرنعمت)،بابات بیرونت کرده از ارث ومیراث ودخل وخرجم خبری نیست،مادر خوشگلتم که ام اس داره وداروهای گرون ونایاب ،فکرمیکنی با منشی بودن من،خرج آمپول هاشو درمیاری ؟…(باوحشت تند تند گفتم:)
– کاوه به خدا به بابات میگم……
محکم ترگرفتتم وگفت:
– چی کار میکنی؟
با استرس ومستاصل گفتم:
– کاوه، کاوه من نوام آخه این چه پیشنهادی….(پرید وسط حرفموسریع گفت:)

– چه پیشنهادی؟!هوووم؟!
– کاوه من اهلش نیستم .
کاوه- اهل چی؟!
– می خوای خودم بگم که پس فردا بگی تو خودت پیشنهاد دادی؟!تورو میشناسم.
کاوه خندیدوصورتمو بوسید،صورتمو عقب کشیدو تقلا کردم با آرنجم به شکم سفتش فشار آوردم که عقب بره ولی زورم نمیرسید با حرص جیغمو از میون دندونام خارج کردم وکاوه خندیدوگفت:
– نهایت زورت همینه نوا کوچولو؟!
جیغ زدم:کاوه؟!
– آآآا! پس نهایت صدای نازکتم این جیغه……
– ولم کن عوضی…..
(یهو ولم کردنفس زنان برگشتم ،عقب رفتم ونگاش کردم،لبخندی کوتاه وسرد زدوگفت:)
– پس نمی خوای که مادرت درمان بشه هان؟!نمی خوای داروهاشو؟!
نفس زنان با وحشت نگاهش کردم. هنوز جای عمل بهرام خوب نشده این چی میگه همش شصت وهفت روزه پیشش کارمیکنم رم کرده لعنتی!! به طرف میزش رفت واز کشوش یه نایلون پر آمپول درآورد.
چشمام به آمپولا خشک شد ، اینا همون داروهای حیاتی (ماما)بودن. یکی از آمپولارو برداشت وگفت:
– حقوق چند وقتت می شه یکی ازینا؟(چشم از آمپولا بر نمی داشتم ماما باید از همین آب حیات بزنه ومن پولشو ندارم منو خاله نیکول باید حداقل سه ماه کارکنیم تا پول یکی از ابن آمپولادربیاد فقط یکی…..
کاوه- یه ماه؟ دو ماه؟سه ماه نواکوچولو؟
چشمام پراز اشک شد ،لبمو زیر دندون کشیدم قلبم تیر می کشید و می لرزید، پشتم یخ کرده بود، سرم خیس عرق سرد بود،یه قطره عرق سرد از کنار شقیقه ام سر خورداومد پایین ،آمپولموطرفم گرفت،مغزم فرمان نداد قلبم فرمان داد که ازش بگیرم دستمو دراز کردم طرفش همش دو سانتی مترنا قابل مونده بودکه آمپولموبگیرم که ولش کرد،قلبم هری ریخت ،آمپول شیشه ای افتاد رو سرامیک کف اتاق وهزار تیکه شدوانگار قلب من هم همراه هر تیکه آمپول به یک طرف اتاق رفت…..وارفته وبا چشمای لبریز از اشک و تاربه کاوه نگاه کردموگفت:
– آخخخ، ببخشید از دستم افتاد….

با چونه لرزون نگاهش کردمو پلک محکم زدم تا تاری چشمم بره،اشکم روی گونه ام سر خوردوکاوه اشکمو پاک کرد،رنگ نگاهش عوض شد،ترحم نه….مهربونی نه….بر عکس همه یکسایی که اشک یه زنو می بینند،کاوه چشماش رنگ شهوت گرفت وزیر لب گفت:
– عاشق وقتیم که گریه میکنی،چشمات میشن دریای سبز شورانگیز من….

۲٫ پارت دوم

رمان یک زن وقتی که

از حرفاش مو به تنم راست شد،بغض چنگالشو تو گلوم فرو کرده بودوگلوموبه حصار خودش درآورده بود با دست چپش کمرمو گرفت،محکم وخشن….تنم کاملا باهاش مماس شد….دستمو روی قفسه ی سینه اش گذاشتمو خواستم هولش بدم،حرصم گرفته بود،جفت دستامو توی دست راستش گرفت وگفت:حالا تقلا کن…..آهان….بیشتر،بیشترنواکوچولو….
جیغ زدم:ولم کن آشغال عوضی، تو پسردوست صمیمی بابامی،تو پسر عمو کامیابی من به تو اعتماد داشتم چطور می تونی با من اینطوری کنی ولم کن….حاضرم کلیه هامو بفروشم به تو تن ندم کثافتتت….
کاوه با هیجان گفت:
– گریه کن…برام گریه کن تاولت کنم….
– خفه شو حروم زاده…..
– حروم زاده تویی نوا کوچولو وگرنه الان تو بغل من نبودی ور دل بابابشیرت بودی وننه حونت هم کنج بیمارستان نبود….
کلمه ی بیمارستان هزارو بیست بار از پرده ی گوشم عبور کرد، حال مامانم بهم خورده،مامانم ،مامانم،من اون همه ذلتو کشیدم که مامانم خوب بشه.کتک خوردم،زیر دستای کثیف بهرام رفتم که به پول وارثم بتونم برسم ومامانمو نجات بدم.حال مامانم بد شد…..
– ماما….ماماکجاهست؟!
– ماما جون بیمارستان،همینطوری هم پول خرجش داره میزنه بالامیخوای صدای خاله نیکولتوبشنوی که بهم زنگ زده بود؟!
– کمرمو ول کزدولی هنوز دستام تو دست راستش بود گوشیشواز توجیبش درآوردومکالمه ی ضبط شده اشونو شنیدم
– الو….الو….
– بله بفرمایید؟!
– آقای دوکتر کامیاب؟!
– بله خودم هستم بفرمایید ؟!
-من نیکول هستم خاله ی نوا نعمت،منشیتون.
– بله سلام حال شما خوبه؟

– راستش نه ،اگرمجبور نبودم با شوما تاماس(تماس) نمی رفتم،کاتوشیا مادر نواحالش کیلی(خیلی) بد شده آوردمش تهران ،الان تو بیمارستان….
(قطع کردوباچشمای پراشک نگاش کردمو با هیجان نگام کردوگفت:
– جااااان، قوربون این چشمات برم….
– چرا قطع کردی،ماماکدوم بیمارستان؟!
کاوه گوشی رو تو جیبش گذاشت وتقلا کردم که گوشی رو از تو جیبش بگیرم ولی مانعم می شدبا گریه وجیغ وحرص گفتم:
– مامانم کجاست؟!
کاوه- سیس ،سیس ….(منو دوباره تو بغلش کشیدوتوحصاردستش ، ودستشو دورم قلاب کردو تو گوشم گفت:)
– می خوای بری پیشش؟….(با گریه گفتم:)
– ماما مریضه…..(با شوروهیجان گفت)
– جااان ،ببینمت ….(اومد برم گردون باجیغ وحرص گفتم:)
– آشغال عوضی ماد ر من مریضه تو به فکر ه.و.س کثیفتی….
(یهو یهو هولم داد به عقبوبا ضرب با باسن خوردم زمین ،باتردی وموهای پزیشون نگاهش کردم،نفس نفس میزدم، صورتم خیس اشک وعرق بود. اشک روی گونه اموبا پشت دستم پاک کردم،کمرم وباسنم ذوق ذوق می کرداز ضرب فرود اومدم روی زمین ،اومد بالاسرم از بالاسرم نگام کردفخرفروشانه وقدرتمندومغرورگفت:
– هفت روزه مادرت بیمارستان،صورت حساب بیمارستان تا سه روز قبل هفتصدوسی ونه تومن بودوتموم اون آمپول های روزمیزوباید هفته ای یک بار تزریق کنه،روی اون میز شش تا آمپول هست،شش هفته زندگی مادرت تضمین میشه،کمتر درد میکشه می تونی راحتیشو ببینی خم شدصورتشونزدیک کردوگفت:
– عمرمادرت برای شش هفته تودست منه….(با عجله وتندوباحرص گفتم:)
– دست تو نیست دست خداست
– ولی می بینی که خداسپرده دست من…
– تو یه عوضی ای ….
موهامو از پشت گرفت تو دستش با جیغ کشیدم،گردنم عقب کشیده شد،صورتشو نزدیک تر کردوگفت:

– اگر با من باشی مادرت زنده می مونه،خرج بیمارستان ودرمانش با من، ولی اگه قبول نکنی تموم اون آمپولا جلوی چشمت یکی یکی میشکنه….
– حاضرم کلیه اموبفروشم ولی با تو نپرم ،زیر لحاف تو نرم…
– مگه قرار لباس بفروشی که سریع مشتری پیدا کنی ؟تا توآزمایش بدی تا مشتری دست به نقد پیدا کنی تا عمل کنی و برسونی به مامانت ،مادرت هفتا کفن پوسونده….
(با حرص وخشم جیغ زدم:)
-خفه شو،خفه شو کثافت….
موهامو ول کردوبرخاست وگفت:
– باشه خودت خواستی ،برو کلیه اتو بفروش…
به سمت میز رفت ه آمپول یه آمپول برداشت به آمپول نگاه کردوگفت:
– این هفته ی اول…( آمپولوپرت کرد طرف دیواروخردوخاکشیر شد. )
تنم یخ کرداز کارش،آمپول دومو برداشت وگفت:
– الان مامانت فقط چهارهفته دیگه زنده می مونه …(از هول قدرت تکلمم انگار افت کرده بود با حرص بازانو خودمو کشیدم وگفتم:
-تو از بی اطلاعی من داری سواستفاده می کنی…

ادامه دارد…

نویسنده :#نیلوفر_قائمی_فر

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان یک زن وقتی که
4.6 (91.98%) 182 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
12,184 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 2 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

Milad
amir hossein
چهارشنبه , ۷ تیر ۱۳۹۶
پاسخ

سلام میخواستم بگم که کانال داستان کوتاه در تلگرام داره این رمان به صورت قسمت بندی روزانه پخش میکنه
لینک کانال👈لینک عضویت در کانال #داستان_کوتاه

👇👇👇
link

Milad
Milad
چهارشنبه , ۷ تیر ۱۳۹۶
پاسخ

خیلی ممنون از دوست عزیزمون امیر حسین، از امروز ماهم رمان رو توی سایت منتشر میکنیم.