سرچ دانلود

دانلود رمان زحل از نیلوفر قائمی فر - سرچ دانلود

جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

دانلود رمان زحل از نیلوفر قائمی فر

دسته بندی : دانلود فیلم ایرانی تاریخ : دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان زحل از نیلوفر قائمی فر

دانلود رمان زحل از نیلوفر قائمی فر

رمان زحل یکی دیگر از رمان های نیلوفر قائمی فر میباشد که هم اکنون نیز تایپ آن تکمیل نشده است، البته این رمان به صورت پارت های جداگانه منتشر میشود که آنرا برای شما عزیزان در سایت قرار داده ایم، شما میتوانید با مراجعه به ادامه مطلب رمان زحل را بخوانید و از آن لذت ببرید.

همچنین میتوانید جهت اطلاع رسانی و خواندن آخرین رمان ها و مطالب سایت به کانال تلگرام ما نیز مراجعه کنید. (لینک کانال در آخر صفحه قرار دارد.) به زودی تمامی پارت های منتشر شده را در قالب یک فایل پی دی اف برای شما عزیزان قرار خواهیم داد تا راحت تر آنها را مطالعه کنید.

قسمت اول رمان زحل

« به نام خدای توانا »

هدی _ زدی ؟
_ آره، تو چی ؟
هدی _ لعنتی سر رسید .
_ پس گند زدی…
هدی _ نه، ضایع نکردم، نفهمید .
_ اگه بو ببرن که جیبشونو زدیم، به تو شک میکنند .
هدی _ چی کار کنم ؟
_ سه ساله داری جیب می زنی، هنوز عرضه نداری .
هدی _ اَه زحل ، چقدر گند دماغی .
یه سیگار آتیش زدم و چپ چپ نگاهش کردم.
توی پارتی بودیم ، پارتی ِ دوست پسر فرخنده بود. ورپریده چه دوست پسرایی گیر می آورد، یکی از یکی مایه دارتر … ما هم با نقشه ی فرخنده جیب می زدیم . فرخنده پسره رو خر می کرد و اون هم یه مدت خرجمون می کرد و جیبشو خالی می کردیم و… جیم می شدیم…
این نقشه هر سه نفرمون بود. فرخنده از همه مون خوشگل تر بود، برای همین هم می تونست پسرا رو شیفته خودش کنه.
اگه منم چشمای آبی سرمه ای درشت داشتم و اون ابروهای شیطونی و اون بینی _که به خرج دوست پسرش عمل کرده بود و کوچیکش کرده بود _ گرد و کوچولو با نمک ، _یا با خرج یه نفر دیگه گونه کاشته بود_ و با اون گونه های برجسته، و یا اون لبهاش رو با هزار آرایش قلوه ای و خوشگل ،_ به قول هدی پسر کش _ می کرد … برای اینکه ذره ای چاق نشه، تقریبا هیچی نمی خورد که هیکل باربی مانند داشته باشه.
صبح تا شب با هدی _که مغز افاده و ناز بود_ تمرین می کرد که دیگه بترکونه. _ به قول هدی ، مخ پسره رو همچین بزنه که هر جور شده بخواد باهاش دوست بشه _ .
اما خود هدی نه اهل دوستی با پسرا بود، نه غلط هایی که فرخنده می کرد، نه جراتش رو داشت.
من خیلی مراقب هدی بودم. الحمدلله پسرای مولتی میلیارد هم میومدن طرفش…
و من،…نه…
اگه بگم مثل یه تیکه سنگ بودم و نمی تونستم مثل دخترا رفتار کنم ، دروغ نگفتم. تا شانزده سالگی مثل یه پسر نوجوون لباس می پوشیدم و کار می کردم. ولی وقتی دیدم نون حلال برام صرف نداره، زدم تو حروم . نه که صرف نداشته باشه،… آدم که بی کس و کار و بی تحصیلات و بی مهارت باشه و مسیر زندگیش مثل من عوض شده باشه، می شه حروم خور. دختر “حاج آقا فرازی” _که تو روستاشون رو اسمش قسم می خوردن_ و دخترشو با هزار امید فرستاد تهران _ پیش نوه ی خاله اش_، تا مثل دخترش ازش مراقبت کنه…
اون موقع هفت سالم بود. هفتمین دختر خانوادهی دَه نفره…
” هفت دختر”؟ !؟!؟!.. بله، هفت تا دختر بودیم.
خودم با همون سن کمم اصرار کردم . نوه ی خاله ی بابامو خیلی دوست داشتم. زن و شوهر جوانی بودن. ده سال بود بچه دار نمی شدن. اومدم که برای خودم تو زندگیشون کسی بشم.
اما…
یه روز تو بازار گم شدم…
گم شدن همانا و گیر سه تا نالوتی نامرد افتادن همان… با اینکه خودم نون حلال می خوردم، ولی مجبورم می کردن دزدی کنم و مواد پخش کنم … درست مثل یه پسر . از ده تا شانزده سالگی مثل پسرا گشتم، مثل اونا رفتار کردم و حالا …
“بیست و چهار ساله ، دزد ، مواد فروش ، سیگاری …” دیگه پرونده ام سیاه سیاهه.
هدی رو چند ساله که می شناسم.از همون موقع که از راه دبیرستانی که می رفت فرار کرد. می گفت زن بابا داره و زندگیش جهنم شده.
اومد با من زندگی کنه ، می گفت از من خوشش اومده ، گفتم:”خونه ندارم” ، گفت :”هرجا که بری باهات میام” …
دوسال توی حلبی آباد ها زندگی کردیم، تا اینکه دوسال پیش با فرخنده آشنا شدیم. هفت خط روزگار بود. از ما چهار سال بزرگتر بود و خونوادگی کارشون همین بود.
زمانی که با ما آشنا شد، من و هدی هجده ساله بودیم. هیچ وقت یادم نمی ره ، توی هوای سرد زمستون توی پارک نشسته بودیم و مواد می فروختیم. فرخنده اومد طرفمون. تیپ خفنی زده بود. _تیپ اون بالا شهری ها رو_ ، تا ما رو دید ،فهمید چی کاره ایم و گفت :
_ مواد فروشین ؟
قد و بالاش رو نگاه کردم، اون طرفا ندیده بودمش. بدون اینکه خودمو ببازم ،گفتم :
_ مواد می خوای ؟
در حالی که با سرش بهم اشاره می کرد با یه نگاه مرموز و پرسید :
_ چند سالته ؟
اخمی کردم و شاکی گفتم :
_ تو رو سننه.!.. بچه سوسول! مفتشی یا کلانتر محل ؟ مواد می خوای؟ که بگو ، نه؟… هِری…! وقت نگیر .
به قیافه ش نمی خورد که مامور باشه، یعنی به هرچی می خورد جز مامور…
پوزخندی زد و گفت :
_ بچه جوش نزن ، منم از خودتونم ،
چشمامو ریز کردم ، نشست کنارمون و گفت :
_من فرخنده ام شما ؟
با تردید به هدی و با اخم به فرخنده نگاه کردم . تموم چشمم پر از سوال بود. با خنده گفت :
_ دِ یالا اسمتونو بگید ، از چی می ترسین ؟
_ زحل.

قسمت دوم رمان زحل

فرخنده _ تو دختری ؟ باید از روی صدات می فهمیدم، ولی این شال گردن تیکه پاره ت رو انقدر دور دهنت پیچوندی، که صدات شنیده نمی شه. چرا مثل پسرا تیپ می زنی ؟
به هدی اشاره کرد و گفت :
_ اسم تو چیه ؟
هدی _ منم هدی هستم .
نگاهی به سر تا پای جفتمون انداخت و گفت :
_ خواهرین ؟… باباتون مجبورتون می کنه ؟
با اخم ، جسور و تند و تهاجمی گفتم :
_ به توچه !… هی سوال ، هی جواب ،… خودت کی هستی ؟ چی کاره ای ؟ اصلاً برای چی می پرسی ؟
_ من یه جا تو تهرون دارم ، می برمتون پیش خودم، به شرط اینکه کار کنید ، من چند روزه شما رو زیر نظر دارم. فکر می کنم به دردم می خورید .
پوزخندی زدم و گفتم : چاییدی…! ببین دافی ؛ اشتباه گرفتی ، با همه فرقه هستیم، اما اهل رختخواب بازی نیستیم .
_ چی کار بلدی ؟
هدی جای من ساده لوحانه جواب داد :
_ دزدی ، جیب بری ، مواد فروشی ……
با چشمای ریز شده، فرخنده رو نگاه کردم و فرخنده گفت :
_ چته ؟… من دیدم که آواره اید ، … من جا دارم، اما از پس هزینه اش بر نمیام ، چند بار دیدمتون، از دور می شناسمتون . چند روز هم زیر نظر داشتمتون ، من و شما به درد هم می خوریم. من جا می دم، شما هم کار کنید. هر کاری که می تونید… اگه به توافق نرسیدیم، هر کس می ره خودش سی خودش.
هدی با رضایت بهم لبخندی زد که تایید رو ازم بگیره ،که با اخم نگاش کردم و رو به فرخنده گفتم :
_ چی به تو می رسه ؟ الکی که برای ثواب نیومدی دنبالمون ، چی به تو می ماسه ؟… اونو بگو!
فرخنده _ خرج خودتون رو بدین، نصف از پولی که در میارید مال منه، خب ؟
گوشه لبمو به دندون گرفتم و کمی فکر کردم و دیدم جا نداریم و به نفعمونه، حالا یه چیزی هم به این می دیم دهنشو ببندیم. کی به دوتا دختر جوون جا میده ؟…
قبول کردیم. می دونستم که از چاله درمیایم، می افتیم تو چاه. ولی قبول کردیم.
تو راه فرخنده نقشه ها رو توضیح داد. در حین توضیح فهمیدیم که خیلی استراتژیک اومده جلو. فهمیده که سراغ کی بره که براش خوب باشه. حتی از چند نفر در موردمون پرس و جو و تحقیق هم کرده. دیده اهل هر کاری هستیم _ یعنی جربزه اشو داریم _ ، اومده بود جلو.
فرخنده دانشجو بود ، اونم دانشجوی عمران!!! شاید باور نکردنی باشه ولی، مخی بود برای خودش. دانشجوی سال چهارم بود.
به مرور مچ شدیم ، کم کم اعتماد کردیم و هر روز از روز قبل قالتاق تر شدیم. هر چی بلد نبودیم رو، از هم یاد گرفتیم…
من جیب می زدم ، قرص روانگردان می فروختم ، مواد می دادم ، حتی مشروبات الکلی و… هم رد و بدل می کردم ….
ولی کار هدی فقط جیب زنی بود. زیاد زبر و زرنگ نبود.
فرخنده ام که اصلا بیخیال … تو دنیا فقط حال کردن و پول گرفتن و تیپ زدن رو فهمیده بود. درآمد اون از پسرا می رسید.
وضع زندگیم بد نبود. نقشه فرخنده خیلی ردیف و حساب شده بود. فرخنده ما رو با دنیای بچه های بالا آشنا کرد … لاکچری ها ، پارتی های بزرگ ، مهمونی هایی که با بهونه های مسخره برپا می شد و دختر و پسرای پولدار ، از سر بیکاری شرکت می کردن، با لباسا و جواهرات آنچنانی… با ماشین های نیم میلیاردی…
این میون وظیفه ی ما این بود که دزدی کنیم. هرچی که بشه بلند کرد: پول ، گوشواره ، خورده ریزه و …
از هر پارتی حداقل پانصد هزار تومن به جیب می زدیم … تازه مردم تو پارتی پول همراهشون نمی آوردن و این درآمد دله دزدی بود… پانصد تومن جیب می زدیم فقط، این پول نقد بود و البته حداقلش !… همیشه شبای پارتی من تنها می اومدم خونه.
مثل همیشه تو پارتی بر خلاف همه ساکت نشسته بودم و تو افکار خودم بودم و چشمم به جمعیت بود.
بارها پسرا میومدن طرفم، ولی فقط با بی تفاوتی من رو به رو می شدن. همه می دونستن که دختر مغرور و بی تفاوتی _ برعکس « فرخنده خوشگله » و « هدی عشوه »_ هستم… چرا می اومدن ؟ چون همه رو می ساختم… با قرص، با تله تریاک و…
من شبیه یه پکیج مواد محرک و روان گردان بودم برای خوش گذرونی.!
اون شب هدی جیب زده بود ولی کمی کارش لق می زد هنوز آنچنان وارد نبود .
فرخنده با یکی از خر پول ترین پسرای پارتی _و صد البته دوست پسر جدیدش _ “کوروش” اومد جلو و گفت :
_ زحل؛ نمیای برقصی ؟
مثله همیشه _دست به سینه با همون قیافه ی جدی _ نگاهش کردم… این رمز ما بود. اگر می رفتم برای رقص، یعنی هنوز کارم تموم نشده، ولی اگر نمی رفتم، یعنی جیبای همه رو زدم.
فرخنده از هدی هم پرسید، اون هم نرفت. همون موقع یکی از پسرا اومد جلو، توی اون رقص نور و تاریکی نمی تونستم ببینمش، فقط صداشو می شنیدم. به ظاهر که با ما کاری نداشت ، داشت با دوستش حرف می زد.

 

دانلود رمان زحل

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان زحل از نیلوفر قائمی فر
4.08 (81.67%) 36 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
4,765 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.