سرچ دانلود

دانلود رمان تباهکار - سرچ دانلود

چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶

دانلود رمان تباهکار

دسته بندی : رمان تاریخ : یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

دانلود رمان تباهکار

دانلود رمان تباهکار

رمان تباهکار یک رمان نوشته فرشته ۲۷ میباشد که داستان جالبی دارد. این رمان زیبا در سبک عاشقانه نوشته شده است و هم اکنون شما میتوانید در ادامه مطلب وبسایت سرچ دانلود آنرا بخوانید و دانلود کنید.

خلاصه رمان تباهکار

خسته ام،خسته..به تمام سال های گمراهی ام قسم..به تمام عشق و رسوایی ام..به تمام ریاکاری های دنیویم..به تمام بهانه های پوچ و بی اساسم قسم..نکردم نکردم نکردم،مگر تو را پیدا کنم..خواستم..نیازمندیم را درمان کنم،به خطا رفتم..به محبت بی انتهایت برسم،رسوا شدم..الفبای عشق را تمرین کنم،گناهکار شدم..سرنوشت را بار دیگر محکم بسازم،ویرانگر شدم..گذشته ام را جبران کنم،تباهکار شدم..خودم را فراموش کنم،خودخواه شدم..خواستم..عشق را محصور خویش کنم،مغرور شدم..تنهایی را تجربه کنم،در بین انبوهی از آدم های مصنوعی گم شدم..خواستم..اما…..خوب می دانم که..از همان لحظه ی دیدار نباید می شد..دل من بر تو گرفتار نباید می شد..چشم هایم که تو را دید پسندید اما..این همه عاشق و شیدا نباید می شد..عقل من حکم به اعدام دلش گر می داد..او دگر همچو دلم خار نباید می شد..دست من گرچه به دست تو گره خورد ولی..لایق اسم تباهکار نباید می شد..عاشقی درد بزرگیست به دادمم انداخت..آه..اما..شده است آنچه به ناچار نباید می شد..

قسمت های اول تا سوم رمان تباهکار

مقدمه:

گناه من بود..
اگر باد عطر تو را نمی آورد!
اگر صدایم به دست گوش هایت نمی رسد..
سهم تو از گناه من هیچ است!
تهی!
مثل آخرین تکواژ سوم شخص غائب فعل ماضی:..
او بود..او رفت!
تباهکار منم..
آری این گناه من است…….
اگر رفتن تو را به گردن تقدیر بیاندازم!
بازهم..
کسی که زندگی ، روح و قلب ِ مملو از عشق تو را تباه خواهد کرد من هستم..
این گناه من است..
دوست داشتن کسی که به یقین می دانستم او نمی ماند!
نه..غرق نگاه و عشق تو شدن، گناه کوچکی نیست!
خدا..
توبه هایم را قبول نمی کند!
می دانم که یک تباهکارم..
اما…….
تقصیر تو نیست اگر هنوز هم..
دوستت دارم..

(فصل اول)

جلوی بخاری چمباتمه زدم..
دستای یخ زده م رو جلو بردم و تقریبا به بدنه ی بخاری چسبوندم!
گرم نمی شدم..
بدنم مثل بید می لرزید..
جوری که صدای به هم خوردن دندونامو هم می شنیدم..
خدایا چرا هیچ گرمایی حس نمی کنم؟!..
دستمو رو بدنه ی فلرزی و داغ بخاری تکون می دادم..اما اون داغی رو حس نمی کردم..
زانوهامو تو شکمم جمع تر کردم..چشمامو بستم و لبامو محکمتر روی هم فشار دادم..
با بسته شدن چشمام اون صدای لعنتی باز هم تو سرم تکرار شد..
( خانم محترم چرا متوجه نیستید؟!هر بار حال مادرتون بد میشه میاریدش اینجا و منم مجبور میشم همون حرف های تکراری رو مجددا به زبون بیارم..خانم قلب مادرتون باید هرچه سریعتر عمل بشه..یک ثانیه رو هم نباید از دست بدید در غیر اینصورت ریسک بزرگی رو متحمل می شید..من وظیفه ی خودم می دونم که بهتون این هشدار رو بدم..لطفا انقدر خونسرد نباشید! )
دستام مشت شدن..دندونامو رو هم ساییدم و چشمامو باز کردم..
جمله ی آخرش بارها و بارها چون پژواکی نحس و کشنده تکرار می شد..
(انقدر خونسرد نباشید..خونسرد نباشید!)
نگاهمو دور تا دور اون اتاق تاریک و نمور چرخوندم..
در اثر تابش کم شعله های بخاری بود که کمی فضای اطراف روشن شده بود..
نگاهم روی تختی که گوشه ی اتاق بود ثابت موند..
به اون موجود نحیف و بیماری نگاه می کردم که تو این دنیا همه چیزم بود..مادرم..همه ی وجودم..کسی که عاشقانه می پرستیدم..
اون دکتر عوضی چطور می تونست بهم بگه خونسرد نباش!! در صورتی که من..من..حتی….
لب پایینمو گزیدم که مبادا صدای هق هقم به گوش مادرم برسه..
می دونستم نگرانمه..به زور ِقرص و دارو خوابیده بود..
سرمو روی زانوهام گذاشتم..تنم دیگه اون سرمای اولیه رو حس نمی کرد..

می دونستم باز فشارم افتاده..
اهمیتی ندادم و چشمامو بستم..قطرات ریز ودرشت اشک یکی یکی از چشمام می چکیدن و زانوهامو خیس می کردن..
و اونقدر گریه کردم و تو دلم زار زدم که نفهمیدم خواب سخاوتمندانه به روم آغوشش رو باز کرده..
و بالاخره منو به رویاهای مبهم شبانه م فرو برد..
*******
با شنیدن صدای سرفه های بلند مامان، وحشت زده چشمامو باز کردم..سرمو از روی پاهام بلند کردم و شتابزده خودمو بهش رسوندم..
یا ابوالفضل..به زورنفس می کشید..از خس خس سینه ش تنم یخ بست..
نکنه حالش بد شه خدایا..امشب که ثریا خانم نیست دست تنها چکار کنم؟..چطوری برسونمش بیمارستان؟!..
خدایا به دادم برس..
لیوان آبو از روی میز کنار تختش برداشتم و دستمو زیر سرش بردم تا بتونه راحت تر آب بخوره..
ملتمسانه با ترسی که همه ی وجودمو گرفته بود صداش زدم: مامانم..الهی قربونت برم..لیلی فدات شه..پاشو یه کم آب بخور حالت بهتر میشه..مامان خوبم..آروم باش..آروم..آروم..
چند قلوپ بیشتر نتونست بخوره..خدا رو شکر سرفه هاش کمتر شد..
قوطی داروهاشو از روی میز برداشتم و مثل همیشه قبل از اینکه درشو باز کنم تکونش دادم..خالی بود..
لبمو گزیدم که مبادا هق بزنم و اشکام روانه ی صورت یخ زده م بشن..
نفس عمیق کشیدم و دور از چشم مامان قوطی رو برداشتم و گذاشتم تو کیفم که پایین تخت بود..
با صدایی لرزون رو صورتش خم شدم و گفتم: مامانم..بهتری؟!
آروم سرشو تکون داد..حتی نا نداشت لای پلکاشو باز کنه..
سپیده زده بود و نور کمی از پنجره به داخل اتاق می تابید..
صداشو شنیدم..لباش می لرزید و صورتش از عرق خیس بود..
گوشمو به لباش نزدیک کردم تا بهتر صداشو بشنوم..
_ دخترم..نـ..نگران نباش..من..خوبم..برو..برو بخواب مادر..
چشماش بسته بود..توجهی نکردم و اونقدر کنار تختش موندم تا ریتم نفساش آروم تر شد..به صورت رنگ پریده ش نگاه کردم..
دستش رو قفسه ی سینه ش مشت شده بود..باید قرصاشو می خورد تا کمتر درد بکشه..اما هیچ دارویی نمونده بود..باید می رفتم داروخونه ولی..
با کدوم پول؟!..همه ی پس اندازی که از کار تو بوتیک برام مونده بود رو تو این مدت خرج خونه و داروهای مامان کرده بودم..حالا باید چکار کنم؟!..
مامان انگار خوابیده بود ولی من واسه ذره ای هوای آزاد که بتونم توش نفس بکشم و فریاد کنم دردای این دل واموندمو، بال بال می زدم..
از بس لبمو گاز گرفته بودم که به گز گز افتاده بود..هنوز لباس بیرون تنم بود..همون مانتو و شلوار مشکی ساده و شال خاکستری که ماه هاست هیچی تو تنم جاشونو نگرفته بود..
کیفمو از پایین تخت برداشتم و با دو قدم بلند از اتاق زدم بیرون..دسته ی کیفمو تو مشتم فشردم..پام که به کوچه رسید نگاه بارونی و سردمو به آسمون دوختم و پشتمو به دیوار یخ زده ی خونه تکیه دادم..
خدایا خودت بگو..بگو چکار کنم؟..یه راه جلوی پاهام بذار..دیگه هیچ پولی برام نمونده..حاضرم از گرسنگی و تشنگی بمیرم اما بتونم داروهای مامانو بگیرم و بهش بدم..اگه اونا رو نخوره…..
سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم..انگار خدا هم باهام قهر کرده..دیگه حرف دلمو نمی شنوه..میگن کس ِ ما بی کسون فقط خدا هست و بس..
پس..خدایا کجایی که تنها کسم داره جلوی چشمام آب میشه؟!..چرا حس می کنم دستام بسته ست؟!
نگاه گله مندمو پایین کشیدم و سرمو زیر انداختم..

_به به..لیلی خانم….
من که تا اون موقع تو خودم بودم ، از صدای کامبیز یکه ای خوردم و وحشت زده سرمو بلند کردم..
_کم پیدایی عزیزم..به فکر این دل ما هم باش خانم خانما!
نگاهی از سر نفرت بهش انداختم و راه افتادم..
این موقع صبح تو کوچه چه غلطی می کرد؟!..
مثل یویو پشت سرم بود..
_پیشی زبونتو خورده خانم خوشگله؟!نشونش بده تا خودم……..
بی هوا برگشتم طرفش که درجا ایستاد و با تعجب نگام کرد..
خودم که دنبال فرصت بودم پاچه ی یکی رو بگیرم، اینم بهونه شو داده بود دستم..هرچند از اینکه تنها گیرم آورده بود می ترسیدم..
در حالی که تو دلم ترس و نفرت رو با هم احساس می کردم انگشتمو جلوی صورتش گرفتم و تهدیدوار گفتم: ببند اون دهن نحستو آشغال تا کاری نکردم که آبروی نداشته ت تو کل محله بره..برو رد کارت عوضی..
انگار که آتیشش زده باشن ازروی مانتو مچ دستمو گرفت و تقریبا چسبوندم سینه ی دیوار..کارش به قدری ناگهانی بود که شکه شدم..

با صورتی برافروخته زیر لب جوری که صداش تو کوچه بلند نشه غرید: خفه شو احمق..فکر کردی کی هستی؟..گفتم ( خوشگله ) هوا ورت داشته فکر کردی واقعا دلبری هستی واسه خودت ؟!نه جونم ازاین خبرا نیست..برو خداتو شکر کن که من هستم وگرنه جز من کسی حتی تف تو روت میندازه؟!..
بغضم گرفته بود..بی همه چیز قصد داشت ضعیف نشونم بده تا نتونم از پسش بر بیام..
در کمال وقاحت خودشو بهم نزدیک تر کرد و در حالی که چشماش از حسی مشمئزکننده پر بود مچ دستمو تو همون حالت نوازش کرد و گفت: از همه ی دردسرات خبر دارم..می دونم گیره پولی..اما خب…..
دستشو به سمت انگشتام سوق داد و با خیالی آسوده از اینکه این موقع از صبح که تازه خورشید داشت طلوع می کرد کسی از این کوچه ی بن بست رد نمیشه زمزمه هاشو ادامه داد: تا من هستم چرا لنگ بمونی عزیزم؟!خودم دربست نوکرتم هستم..
من که تا اون موقع مثل گنجشکی که تو اون سرمای استخون سوز زمستون وسط کوچه ای که از برف پوشیده شده ، خودشو تو چنگال گربه ای گرسنه اسیر می بینه، می لرزیدم و از ترس زبونم بند اومده بود با جمله ی آخرش به خودم اومدم و با همه ی توانم هولش دادم عقب و با صدای خفه و لرزون و چشمایی که ندیده هم می دونستم سرخ و مملو از اشکه تو صورتش با صدای زیری داد زدم: برو گمشو کثافت..تو فکر کردی من کی ام بی شرف؟!..خودتو چی فرض کردی؟!..
سینه به سینه م ایستاد و تو صورتم توپید: فقط یه شبو با من بگذرون بعد ببین فرداش چجوری دسته دسته اسکناس می ریزم زیر پاهات..اینجوری خرج داروهای مادرتو که هیچ خرج خودتم راحت در میاری دختر یه کم عاقل باش!..
سراپا خشم و نفرت بودم..دستامو تخت سینه ش زدم و باقی مونده ی انرژیمو تو پاهام جمع کردم و دویدم سمت خونه..پشت سرم با قدمای بلند می اومد اما تا بخواد بهم برسه کلید انداختم تو قفل و درو باز کردم..
انگار خودشم می خواست برم تو وگرنه راحت می تونست جلومو بگیره..
نفس زنون با صورت خیس از اشک پشتمو به در تکیه دادم ..
اما صدای نحس کامبیزو از پشت در شنیدم که آروم ولی محکم جوری که انگار از حرفاش زیادی مطمئن بود گفت: من که می دونم دیر یا زود پیشنهادمو قبول می کنی..آخه دیگه این همه ناز کردن نداره عزیزم، گرچه ناز کردناتم عشق است!….
و بی پروا صدای قهقهه ش بلند شد و با اون صدای نحسش همه ی تن و بدنمو لرزوند..
بی همه چیز هیچ بویی از آبرو و مردونگی نبرده بود..
حقیقتا یه آشغال پست بود..
یه موجود نفرت انگیز..

به اتاق که رسیدم،سست و بی رمق دو زانو روی زمین نشستم..
شونه هامو بغل گرفتم و از پشت پرده ی تار و ضخیم اشک به تخت مامان نگاه کردم..
چی شد که اینجوری شد خدا؟!
همه چیز که خوب بود..
کیا بودن که خوشبختیمونو چشم زدن؟!..
کی نفرینمون کرد؟!..آه و نگاهه حسرت بار ِ کی پشت سرمون مونده بود که به این روز افتادیم؟!..

قوطی قرصای مامانو از تو کیفم برداشتم و تو مشتم گرفتم..خیره خیره نگاهم بهش بود و از بی خاصیتی و بی دست و پایی خودم حالم داشت بهم می خورد..
دیگه باید چکار می کردم؟!اصلا کاری بود که نکرده باشم؟!..
منشی گری..معلم خصوصی..کار تو فروشگاه..کار تو بوتیک..دست فروشی..پرستاری..خدمتکاری..هر کاری..هرکاری کردم تا رو پای خودم بایستم و خرج خودم و مامانو در بیارم..
واسه درمان قلب مادرم نیاز به پول داشتم اما با اون چندرغازی هم که درمیاوردم فقط می تونستیم خرج شکممونو بدیم وکنارش داروهای مامان هم بود، تهش هیچی باقی نمی موند که بخوام روش برنامه ریزی کنم!..
منشی و معلم خصوصی و خدمتکاری رو سر یه چیز مشترک رها کرده بودم..هنوزم که بهشون فکر می کنم از وحشت پاهام بی حس میشن..
هنوزم اون نگاه های کثیفو به یاد دارم..اون حرف های شرم آوری که فقط از دهن یه مشت آدم مریض می تونست بیرون بیاد..هر روز به امید پیدا کردن یه کار مناسب از خونه می زدم بیرون ولی کارای درست و حسابی فقط واسه اونایی بودن که مدرک داشتن نه منی که فوق دیپلمم به زور گرفته بودم..
اونم واسه زمانی بود که پرستار یه پیرزن شده بودم..حقوقش بد نبود و می تونستم درسمم بخونم..ولی از وقتی که برای همیشه رفت آلمان پیش بچه هاش منم بیکار شدم ..
یه مدت تو یه بوتیک کار کردم..بد نبود اما اونجا هم نتونستم دووم بیارم.. وقتی عصر می شد صاحب مغازه که یه پسر جوون بود می اومد اونجا و اون موقع بود که رگ پسرخاله بودنش می زد بیرون و از هر طریق قصد نزدیک شدن به منو می کرد..
چند باری پیشنهاد دوستی داد وقتی هم دید رد می کنم بیرونم کرد..هه….انگار فقط واسه دوستی استخدامم کرده بود..هرچند این شرطو همون اول به زبون نیاورد و گذاشت مدتی بگذره تا شاید وابسته شدم و بهتر باهاش راه اومدم..

به خودم که اومدم گوشه ی اتاق نشسته بودم و در حالی که اون قوطی لعنتی تو دستام بود به مامان نگاه می کردم..چشمامو چرخوندم و به ساعت قدیمی روی دیوار نگاه کردم.. ۹ بود و مثل همیشه اصلا گذر زمان و حس نکرده بودم..

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان تباهکار
4 (80%) 2 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
276 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.