سرچ دانلود

دانلود رمان تاوان بوسه های تو - سرچ دانلود

چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶

دانلود رمان تاوان بوسه های تو

دسته بندی : رمان تاریخ : پنج شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان تاوان بوسه های تو

دانلود رمان تاوان بوسه های تو

رمان تاوان بوسه های تو یک رمان به قلم … است، این رمان در رابطه با دختری به نام یغما میباشد که برادرش طی درگیری با شخصی که مزاحمش میشود مرتکب قتل میشود. وقتی همه خانواده برای گرفتن رضایت میروند اما نتیجه ای نمیگیرند یغما پیش قدم میشود و خواسته ی برادر بزرگتر با برادر دخترش شرط بخشیده شدن برادر یغما است… .

خلاصه رمان تاوان بوسه های تو

داستان در رابطه با دختری به اسم یغما میباشد که برادرش طی یک اتفاق (درگیری با شخصی که مزاحم یغما شده است) مرتکب قتل میشود و هیچکدام از اعضای خانواده نمیتوانند رضایت بگیرند. پس از همه راها یغما پیش قدم میشود و مجبور میشود به خواسته برادر بزرگ مقتول که ازدواج یغما با برادر دختر بازش فرنود را شرطی برای بخشیدن برادر یغما میگذارد… .

قسمت اول رمان تاوان بوسه های تو

پتو رو بالاتر کشیدم وسرم و زیرش پنهان کردم و دوباره پلکهام و روی هم گذاشتم ولی بابا بی خیال نمی شد دوباره آروم پتو رو رو از روی صورتم کنار زد و گفت : قرار نبود نماز کسی تو این خونه قضا بشه
-به خدا امروز جمعه است خدا هم یه تخفیفی به بنده هاش می ده ولی بنده به بنده اش نه !
بابا :خودت می گی خدا منم بنده ی خدا نماز که تعطیل نمی شه !
غرولندکنان بیدار شدم و گفتم :اجرتون با خدا ! !
بابا : سلامت کو بابا ؟
-علیک سلام …چه صبح دلنشینی !
پله ها رو یکی دوتا پایین رفتم و راهی دستشویی شدم ولی با در بسته برخورد کردم لگدی نثار در کردم و گفتم : باز باید صف ببندیم هزار بار نگفتم اون دستشویی توی حیاط و راه بندازیم !
صدای یحیی رو شنیدم که از اون پشت گفت : برو همین الان واسه راه اندازی کلگنش و بزن !
همونطور که به خودم می پیچیدم گفتم :بدون تو که نمی شه داداشی مگه می شه تو تو اون لحظه تاریخی غایب باشی !
یحیی : من فعلا کارهای مهمتری دارم !
چند لحظه سکوت کردم که دوباره گفت : روبان یادت نره !
-برای چی اونوقت ؟
خندید و گفت : ببندی دور دسته کلنگ دیگه خواهر من !
لگد محکم تری نثار در کردم و گفتم : به جای وراجی بیا بیرون اون تو چه غلطی می کنی ؟
با لودگی گفت : بقیه این تو چه غلطی می کنن تخلیه ؟
-اشتهام و کور کردی اول صبحی !
همونطور که از دستشویی خارج می شد گفت : بعید می دونم چیزی مانع اشتهای تو بشه ماشاا…منتظر ادامه حرفش نشدم و تنه ای بهش زدم و با شتاب وارد شدم خندید و گفت : کار دست خودت ندی خواهری ؟
-یحیی می شه گورت و گم کنی ؟
یحیی : چیه می خوای طوفان به پا کنی ؟
یکی از جیغ های بنفشم و نثارش کردم تا دمش و روی کولش گذاشت و رفت !

بابا خندید و گفت : باز اینا آخر شب فیلم ترسناک دیدن ؟
از همونجا گفتم : من و فاکتور بگیرید !
بابا : می دونم این چیزا با روحیه تو سازگار نیست از هر چی بزنی از خواب شبت نمی زنی !
-حقی که دختر پدرمم !
چشم غره تصنعی نثارم کرد و روبه مادر گفت : بیتا سفره رو روی زمین بنداز حوصله میز و صندلی ندارم !
مامان غرید و گفت : همینا رو هم تو بد عادت کردی اگه به اینا باشه می خوان هر روز روی زمین نهار شام صرف کنن !
با خندید و گفت : ایرادش چیه خانومم ؟
با ابرو اشاره ای کردم و گفتم : ایرادش کلاسه مامانه به ما نمی خوره !
قبل از اینکه مادر بخواد پاسخی بده با صدای عمه شهلا که من و مخاطب قرار می داد برگشتم : عمه برو این شیفته و ژوبین و بیدار کن من حریفشون نمی شم !
-سلام به روی ماهتون عمه خانوم !
عمه شهلا : قربونت اینا برام حواس نذاشتن !
آستینام و بالا زدم و گفتم : کار خودمه تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو نر !
مامان از پشت اوپن چشم غره ای حواله ام کرد و عمه رو به نشستن دعوت کرد پله رو به سمت بالا طی کردم از وقتی به یاد داشتم با عمه شهلا و دو فرزدنش ژوبین و شیفته به اضافه مادرجون بزرگ دوخانواده زندگی می کنیم مادر هم بر خلاف همیشه در این مورد اعتراضی نداره هرچند اعتراضی هم وارد نیست این شرط پدر قبل از ازدواج با مادر بوده ! !
لگدی نثار در اتاق شیفته کردم و به سمتش هجوم بردم لگدی حواله ام کرد تکونی بهش دادم و گفتم : شیفته آمپرم زود جوش نیست ولی وقتی جوش بیاد اومده ها ؟
شیفته با صدای ضعیفی گفت : بذار بکپم جون مادرت !
-عمرا بذارم عمه شهلا من و مسئول کرده نمی تونم سرپیچی کنم جون شیفته !
حرفی نزد این بار محکم تر تکونش دادم عصبی گفت : گور بابای خوت و عمه ات !
تکون محکمی بهش دادم و گفتم : شیفته بیدار نشی می زنم کانال دیونه بازی !
روی تختش نیم خیز شد و دستی لابه لای موهای آشفته اش فرو برد و گفت : تا ۴ صبح بیدار نبودی که زبونت عینهو بلبل کار می کنه !
خواست دراز بکشه که مانعش شدم و گفتم : مجبورکه نبودی ! !
خمیازه ای کشید و گفت : ساعت چنده ؟
-حوالی هفت ! !
شیفته : همش سه ساعته خوابیدم ! !
-مادرجون و شاکی کردید ؟ باز نشستید این جک و جونورا رو دیدید ؟
شیفته : مادرجون در همه حال شاکیه گردن ما ننداز !
-اومده بود واسه چغلی پیش بابا !
چشمهاش و گشاد کرد و گفت : انگار واقعا شاکی شده ! !
-بی چاره به ستوه اومده اگه می دونستم سه سوته می یومدم پییش ! !
خمیازه دیگه ای کشید و گفت : وای نبودی دختر عجب فیلمی بود از دست دادیش…دوباره خمیازه کشید !
نگاهش کردم و گفتم :چاک نخوره ! !
خمیازه کشان خندید و گفت : بعید نیست امروز هیچی بعید نیست شاید دهن من از شدت خمیازه چاک بخوره …شاید نشسته یا ایستاده وار منم از هوش برم…در حالی که فیلمهاش و زیر و روی می کردم به سمتم اومد و گفت :شاید امروز من از دست تو دق کنم …شاید اصلا بدجوری تو رو دق بدم !
-بی خودی تهدید نکن می دونی صبر ایوب دارم می رم سر وقت ژوبین !
لگد دیگه ای نثار در اتاق ژوبین که درست مقابل اتاق شیفته قرار داشت کردم و با صدای بلندی گفتم : ژوبین چه غلطی کردی باز ؟
از این پهلو به اون پهلو شد روی زمین کنار تختش زانو زدم و گفتم : الو ؟ ژوبین ؟
با آرامش خوابیده بود تکونی بهش دادم و گفتم : تو به این دختره شماره خونه رو دادی ؟ دادی یا ندادی ؟کارت در اومده ژوبین ! !
وحشت زده روی تخت نیم خیز شد و گفت : مادرجون فهمید ؟
ابروهام و بالا دادم آب دهنش و فرو داد و گفت : نکنه دایی والا ؟
ایستادم و گفتم : هیچ کدوم یه سوال بود چرا اینقدر هیجان زده شدی ..ریلکس …ریلکس!
بالشتش و به سمتم نشونه رفت و دوباره دراز کشید بالشت و به سمتش نشونه رفتم و گفتم : هر چند فرقی نداره بیدار نشی خودم پتتو می ریزم رو آب ! !
به سمتم خیز برداشت با شتاب از اتاقش بیرون زدم و درست نقطه مقابل اتاقش با شیفته یکی شدم دستم و روی صورتم گذاشتم و گفتم : این دیگه چی بود ؟
ژوبین خندید و گفت : چوب خدا صدا نداره یغما خانم !
-مغزم داغون شد ژوبین !
شیفته غرید و گفت : حواست کجاست له شدم ! !
ژوبین : تو له شدی تو که این بدبخت و کتلت کردی ! !
دستم و به دیوار تکیه دادم و ایستادم و گفتم : شانس بیارم ضربه مغزی نشم ! !
سه تایی پله ها رو پایین رفتیم و گرداگرد سفره نشستیم یحیی خندید و گفت :چرا لب و لوچتون اینقدر آویزونه ؟
ژوبین : آخه یه تصادف کوچیک با هم داشتن ! !
بابا بی توجه به ژوبین و یحیی گفت : دیگه لازم نیست بار و بندیل و ببندید !
-مگه حکم تخلیه نیومده بود ؟!
مادر : پدرتون عادت داره اجاره نشینی و خوش نشینی ! !
بابا : خواستم سورپرایزتون کنم ولی خب در این صورت بیتا خانوم تا فراد می بندتم به گوشه و کنایه ! !
لقمه و داخل دهانم گذاشتم و گفتم :چی ؟
بابا : تو که عجول نبودی یغما !
سری تکون دادم و مشغول شدم بابا لحظه ای مکث کرد و گفت : خونمون دیگه صاحب خونه نداره ؟
یحیی : صاحب مرده است ؟
بابا با غیض گفت : زبونتو گاز بگیر خونه از این به بعد خونه خودمونه خودمونه ! !
خندیدم و گفتم : بابا این و به عقلش ببخشید !
تنها کسی که زیاد هیجان زده نشده بود مادر بود بالا خره بعد از این همه سال زندگی باید توقع یک خونه نقلی رو می داشت هر چند که مساحت اینجا بیش از یک خونه نقلی بود ! !
لیوان چایی و به سمت شیفته گرفتم و گفتم : نکنه گل فروشی و فروختید ؟
یحیی : بابا عاشق گل فروشیه نه ؟
بابا : باباتونو دست کم گرفتید ؟ من اگه این همه سال اجاره نشین بودم فقط برای این بود که بتونم همچین خونه ای و بخرم !
می دونستم بابا عاشق اینجاست خودمم بودم عاشق تک تک زاویای این خونه بودم !
طبق عادت من و شیفته مسئول جمع کردن سفره صبحانه شدیم همیشه همین طور بود نهار و شام و صبحانه رو با هم صرف می کردیم شستن ظرفها هم به نوبت بود بین من و شیفته و ژوبین و یحیی بعضی مواقع قرعه می انداختیم مادر و عمه شهلا مدتها بود از این سمت استعفا داده بودند !

امروز و به مادر قول داده بودم تمام وقت در خدمتش باشم هر چند بقیه روزها هم کار به خصوصی نداشتم درسم با لیسانس مدیریت به اتمام رسیده بود ولی به دلیل روحیه ام و شاید شریط خانوادگی و اقتصادی فعلا خانه دار محسوب می شدم ! ! مادر با وسواس همیشگی به جون خونه افتاد و این میون حسابی از من کار کشید !
دم دمای ظهر بود دیگه نای نفس کشیدن نداشتم مادر من و شیفته رو مجبور کرده بود به نوعی کف حیاط و بسابیم خودم و روی راحتی انداختم دلم در حال مالش رفتن بود ریموت و از روی میز برداشتم و تی وی و خاموش کردم مادر به اعتراض گفت : روشنش کن !
-اذانه مامان ؟
مادر : برای همین می گم مسلمون باید صدای اذان تو خونش بپچه !
بعضی مواقع به مادر خودمم شک می کنم اگه کسی تو نگاه اول ببینتش باور نمی کنه اینقدر معتقد باشه !
نگاهی به ساعت دیواری ناقوس مانند انداختم حلقه ام و از روی میز برداشتم بعضی مواقع به طور کامل از یاد می برم نامزد دارم !
روبه مادر گفتم : بعد از ظهر با هیربد قرار دارم از نظر شما که ایرادی نداره ؟
مادر : نامزد خودته من چی بگم ؟
-شما از هیربد خوشتون نمی یاد ؟
مادر : علف باید به دهن بزی شیرین بیاد ! !
پوفی کشیدم و راهی اتاقم شدم هیربد فقط باب دل پدر بود و مثلا یک ماهی می شد که با هم نامزد بودیم ولی در این بین نه حرف عاشقانه ای نه برخورد عاشقانه ای از تصور خودم خنده ام گرفته بود هیربد پسر یکی از دوستای پدرم بود چند باری طی مراسمهای مشترکی بهم برخورده بودیم وضعیت مالیشون به مراتب از ما بهتر بود طی این رفت و آمدها بعد از مدتی بالاخره شرم و حیا رو کنار گذاشته بود و با پدرش ومادرش برای خواستگاری راهی خونمون شدند مادر از همون اول شروع کرد به ایراد گرفتن البته همیشه کارش همین بود روی همه چیز بیش از حد وسواس داشت منم حس خاصی به هیربد نداشتم در نظرم پسر معمولی و به شدت معقولی بود دو چیزی که با معیارهای من از زمین تا آسمون فرق داشت هیربد خارج از مراسم خواستگاری هیچ وقت پیش نیومده بود که ازم درخواست ازدواج کنه در حالی که من همیشه تو خیالم پسری و می دیدم که اول پیشنهاد خواستگاری و با خودم مطرح می کنه ولی هیربد خلاف این بود !

طی این یک ماه حتی پیش نیومده بود یک بار دستم و بگیره و من باز پسری و دوس داشتم که کمی گستاخ باشه این همه نجابتش حوصله ام و سر می برد ! !
همیشه با هم به طور رسمی صحبت می کردیم هیچ وقت حرفهایی که بین من و یحیی و یا ژوبین رد و بدل می شد با هیربد نمی شد هیچ وقت کنارش با شوخی خنده و لودگی نگذشت همیشه تعارف بود وحرفهای معمول و خسته کننده ! !
ولی دلیل منطقی برای مخالفت نداشتم نگاهی به قاب عکسش که روی عسلی کنار تخت بود انداختم قیافه اش به نسبت خوب بود ولی تیپ یکنواخت و معمولی داشت همیشه عاشق پسرای مرموز بودم پسرای گستاخ کسی که یه چیزی یه حسی توش خیلی پررنگ باشه ولی هیربد یک دست بود ! !
**********
مقابل کافی شاپ چرخی زدم و دوباره به خیابون چشم دوختم مزادی سرمه ایش از دور بهم چشمک می زد نگاهی به ساعتم انداختم دقیقا ۱۱دقیقه دیر کرده بود لبخندی به روم پاشید و گفت : سلام دیر کردم ؟
صفحه ساعتم و نشونش دادم و گفتم : ۱۱ دقیقه !
ابروهاش و بالا داد و گفت : چه دقیق !
پشت چشم نازکی کردم و خلاف جهتش حرکت کردم چند بار صدام کرد ولی جوابی ندادم با قدمهای بلند خودش و بهم رسوند و گفت : چی شده ؟
-چیزی نشده فقط ۱۱ دقیقه دیر کردی ! !
هیربد : فقط یازده دقیقه !
نگاهش کردم و گفتم : فقط ؟
هیربد : معذرت می خوام این جوری مشکل حل می شه ! !
-هیربد من ازت می خوام وقت شناس باشی !
هیربد : جز شرمندگی کار دیگه ای از دستم بر نمی یاد !
نفسم و پر صدا بیرون دادم و گفتم : به هر حال قید کافی شاپ و زدم بیا چند دقیقه همین حوالی بشینیم !
سری تکون داد به نیمکتی اشاره کردم و به سمتش رفتم حتی دوشا دوشم قدم بر نمی داشت دستش و گرفتم و گفتم : می شه هم قدم بشیم ؟
باز بی حرف سری تکون داد و روی نیمکت نشست از قصد نزدیکش نشستم و گفتم : چرا از من دوری می کنی ؟
هیربد : داری اشتباه می کنی یغما من و تو هنوز نامزدیم ! !
ازش فاصله گرفتم و گفتم : خب آره یه صیغه محرمیت که بیشتر بینمون نیست ! !
ساکت به مقابلم خیره شدم خندید و گفت : نگفته بودی قهر می کنی !
-قهر نکردم حرفی ندارم ! !
هیربد : یغما تو بنا به رضایت خودت به من جواب مثبت دادی ؟
-نه پس فکر کردی با زور خنجر و نیزه راضی شدم ! !
هیربد : بعضی وقتا حس می کنم خسته شدی !
-نه فقط این تفاوت برام قابل هضم نیست ! !
هیربد : ولی من با همین تفاوتا انتخابت کردم !
-هیربد ؟
هیربد : بله ؟
-می شه وقتی صدات می کنم از واژه های دیگه ای استفاده کنی که فکر کنم دارم با نامزدم حرف می زنم نه یه غریبه ! !
خواست حرفی بزنه که باز اجازه ندادم و گفتم : چرا نمی گی با همین تفاوتا دوست دارم ؟
با بهت نگاهم کرد ادامه دادم و گفتم : دوسم داری یا ندارای ؟
هیربد : اگه نداشتم که انتخابت نمی کردم ! !
هیچ وقت دختر مغروری نبودم هیچ وقت هیچ واهمه ای برای به زبون آوردن حرف دلم نداشتم با خودم و بقیه رو راست بودم !
-می شه جمله ات و کامل بگی ؟
هیربد : تمومش کن یغما ! !
-باشه دیگه حرفی نمی زنم اجازه می دم از خودت از من از همه چیز فرار کنی !
کوله ام و روی شونه ام انداختم و گفتم : بهتره برم مادر نگران می شه !
هیربد : هنوز خیلی زوده ؟
هیربد : بذار برسونمت ؟
-نه می خوام قدم بزنم !
سری تکون دادم و با قدمهای تندی ازش دور شدم اگه بی ادبی محسوب نمی شد می گفتم : تنهایی و به با تو بودن ترجیح می دم !
با صدای بوق ماشینی برگشتم ۲۰۶ سفید اسپرتی که قدم به قدم من حرکت می کرد کنار دست راننده سرش و از پنجره بیرون داد و گفت : می خوایم برسونیمت ؟
حرفی نزدم و قدمها مو تند کردم اینبار راننده به حرف اومد و گفت : دوس پسر مبله نمی خوای خانومی ! !
با غیض به سمتش برگشتم که همگی یک صدا گفتند : اُه َ !
در یک نیم نگاه چهره های هرسه شون و آنالیز کردم راننده و کنار دستش چنگی به دل نمی زدن اما نفرسوم سرنشینی که عقب نشسته بود به نسبت اون دو چهره زیباتری داشت ولی به اندازه اون دو نفر لوده نبود اما نمی شه منکر این شد که سر و گوشش می جنبید و فقط با لبخندی همراهیشون می کرد از همونجا آژانس دربستی گرفتم ولی مدام احساس می کردم کسی تعقیبم می کنه مقابل در با مادر برخوردم نایلونهای خرید و به سمتم گرفت و در و باز کرد نایلونها رو روی راحتی گذاشتم و گفتم : بازم رفته بودید خرید ؟
همونطور که شالش و تا می زد گفت : چطور مگه ؟
به سمت اتاقم رفتم و گفتم : شما که دو روز پیش با بابا خرید بودید! !
بی توجه به حرفم راهی آشپزخونه شد مقنعه ام و از سرم کشیدم و روی تخت انداختم و سرم و بین دستام گرفتم واقعا به این نتیجه رسیدم که مادر وسواس خرید داره! !

فصل دوم
پنجره و باز کردم و سرم و بیرون دادم عاشق اسفند بودم بوی عید و وسوسه خرید ولی صدای جروبحث مادر و یحیی تمومی نداشت پنجره رو بستم و راهی سالن شدم مادر کنار اوپن ایستاده بود و با لحن مادرانه ای گفت : این کار و با خودت و زندگیت نکن !
یحیی که روی راحتی لم داده بود خندید و گفت : مگه دارم چی کار می کنم می خوام زن بگیرم !
ابروهام و بالا دادم و گفتم : حرفای تازه می شنوم غریبه بودم ؟
مادر بی توجه به من رو به یحیی گفت : فکر می کنی مشکلم با زن گرفتنته ؟ نه عزیزم من فقط می گم فکر ازدواج با پرنوش نباش ! !
یحیی : مادر من آخه من قراره باهاش زندگی کنم یا شما ؟
مادر : داغی نمی فهمی پس فردا اینایی که الان می ندازی پشت گوش می شه خار تو چشمت ! !
یحیی : مامانم من به خودم ایمان دارم !
-حالا مشکل چیه ؟
یحیی ایستاد و گفت : از خودشون بپرس ! !
و راهی اتاقش شد مادر از همونجا داد زد : مگه از رو نعش من رد شی ! !
یحیی : خدا نکنه مادر ولی من تصمیمم و گرفتم ! !
-مامان مشکل چیه ؟
مادر : سرتاپاش عیبه دختره ! !
-مامان ؟
مادر همونطور که به سمت اتاقش می رفت گفت : به قران نمی ذارم…نمی ذارم !
مادرجون همونطور که پله ها رو پایین می یومد رو به من گفت : چی شده مادر ؟
-هوا پسه مادر جون !
مادرجون : هوارشون تا اون بالا می یومد ! !
-مامان و یحیی رو که می شناسید حرفشون بحثه بحثشون دعوا !
مادرجون : باز مادرت دختر نشون کرد و یحیی نپسندید ؟
-اتفاقا برعکس این بار یحیی نشون کرد و مادر نپسنیدید …خندیدم و ادمه دادم : کدخدا راضی می شه میرزا بنویس نه !
مادرجون : آدم در مورد بزرگتش این طوری صحبت نمی کنه یغما جان ! !
-چیزی نگفتم قربونت !
سری تکون داد و راهی اتاق یحیی شد با بلند شدن زنگ موبایلم راهی اتاقم شدم موبایل و از روی تختم برداشتم شماره هیربد افتاده بود پوفی کشیدم و ناچارا جواب دادم :
-سلام !
هیربد : سلام خوبید ؟
-چند نفریم ؟
هیربد : باز اومدی نسازی یغما ! !
-خوبم اینم سازش !
هیربد : واقعیتش مادر می خواست مزاخمتون بشه !
-قدمشون روی چشم ولی اتفاقی افتاده ؟
هیربد : می خواد زمان عرسی و مشخص کنه ! !
به این جای مسئله فکر نکرده بودم با لحن نگرانی گفتم : چه زود به فکر افتادند !
هیربد : همچنانم زود نیست به نظرت دوماه برای شناخت کافی نیست ؟
-فکر می کنی من و شناختی ؟
هیربد :تو نشناختی نگو نه که باور نمی شه یغما باشی !
-لابد از شناختت راضی هم هستی ؟
هیربد : چرا نباشم تو همونی که باید باشی !
-ولی تو اونی نیستی که باید هیربد !
هیربد : قرارمون این نبود یغما !
-از کدوم قرار حرف می زنی که به یاد ندارم ؟
هیربد : تو به من بله رو دادی ! !
-آهان پس این دو ماه فرمالیته است چه همو بشناسیم و چه نه محکومیم به ازدواج !
هیربد : نه محکوم نیستی یغما اگه راضی نیستی….
میون کلامش پریدم و گفتم : منظورم این نبود برداشتت اشتباهه هیربد ! ! من فقط می گم یه کم دیگه بهم فرصت بده !
هیربد : ایرادی نداره با مادر صحبت می کنم !
نفسم و سنگین بیرون دادم و گفتم : لطف می کنی ! !
هیربد : سلام برسون !
-تو هم همینطور !
گوشی و روی تخت انداختم و از پنجره به بیرون خیره شدم مادر هیچ وقت روی هیربد تا این حدی که روی پرنوشی که نمی شناختم مخالفت می کنه مخالفتی نکرد البته من هم اصراری نداشتم یک بله خشک و خالی داده بودم و پدر روی هوا گرفته بود ! !
شیفته و لب حوض نشسته بود و دستش و توی آب سرد می لغزوند به خودم زحمت ندادم و از پنجره خودم و داخل حیاط انداختم اگه مادر من و تو این شرایط می دید هزارو هزار دلیل می آورد تا من و از اینکار منصرف کنه از منش دخترانه گرفته تا بیماری های زنانه ای که در آینده ممکنه گریبان گیرم بشه ! !
شیفته پشت به من لب حوض جاخشک کرده بود آروم بهش نزدیک شدم و دستهام و روی چشماش گذاشتم آروم دستشاش و روی دستام لغزوند و گفت : گذشت از اون روزایی که خودم و با این کارت خیس می کردم یغما خانوم !
دستام و برداشتم و مقابلش نشستم و گفتم : از کجا فهمیدی منم ؟یحیی هم از این کارا زیاد می کنه ! !
شیفته : دستای تو گرمه ولی دستای یحیی و بقیه سردند ! !
دستش و گرفتم و گفتم : دست تو هم کاملا سرده البته ممکنه از خنکای آب باشه ! !
شیفته : نه دستای من همیشه سردند ! !
دستش و رها کردم و گفتم : تنم مور مور می شه !
شیفته : صدای داد و قال از خونتون به گوش می رسید ! !
-تازه اولشه کارمون در اومده !
شیفته : چی شده ؟
-اقا پاش از تشکش زده بیرون ! !
شیفته : یعنی چی ؟
-یعنی زن می خواد ! !
خندید و گفت : خوب این که چیر عجیبی نیست ؟
-مامان دختره رو نپسندیده !
شیفته : زندایی که همیشه خدا مخالفه !
-از سر تاپای دختر عیب گرفته !
شیفته : دست خودش نیست هم حساسه هم وسواس !
-بابا صبر ایوب داره به خدا !
خندید و گفت : دایی والا که عاشقه !
-عاشق همین وسواسی ها و غر زدناش !
شیفته : حالا عروس خانم کیه ؟
-هنوز نه به باره نه به دار عروس چیه ؟
شیفته : بالاخره که چی ؟ یحیی رو نشناختی ؟
-خدا کنه به خیر بگذره اصلا حوصله جر و بحث ندارم !
شیفته : پاشو بریم داخل سرده !
-حوصله خونه ندارم شیفته بیا بزنیم بیرون !
شیفته : کجا ؟
-پیش اقا شجاع ! !
شیفته : آقا شجاع دیگه ؟
سری تکون دادم و گفتم : یه ذرت مکزیکی بزنیم تو رگ بدجور هوس کردم !
شیفته : مهمون تو ؟
-جهنم و ضرر این بارم مهمون من !
بعد از چند دقیقه ای آرا ویرا کردن چرخی مقابل آینه زدم موهای فندقی ام و طبق عادت بالا دادم و عینکم و لابه لاش فرو کردم یک آرایش سبک مانتو طوسی رنگ و شال طوسی به اضافه شلوار جین مشکی شیفته از پشت سرکی کشید و سوتی زد و گفت : قیافه آدم گرفتی ؟
نگاهش کردم و گفتم : تو که خودت و خفه کردی و باز قیافه آدم نگرفتی !
شیفته : این دیگه تشخیصش با تو نیست ! !
-لابد با اونی که می خوای جلو پاساژش رژه بریم !
خندید و گفت : خوبه حالا ببینم می تونی لوم بدی ؟
-اگه می خواستم که تا حالا داده بودم !
شیفته : تو که من و می شناسی در چارچوب عرف و شرع !
بله بلند بالایی گفتم و با هم راهی شدیم مقابل در ماشین غریبه ای مقابل خونه پارک کرده بود به محض خروجمون پسر قد بلند نسبتا آشنایی به سمتمون اومد همون نفر سومی که چند روز پیش مزاحمم شده بودند شیفته بی توجه بهش در حال قدم زنی بود عینکم و از روی موهام برداشتم و روی چشمم گذاشتم ولی برای این کار دیر شده بود راهمون و سد کرد و زیر لب سلامی داد شیفته با اخم گفت : مزاحم نشید آقا !
-من اصلا با شما کاری ندارم !
شیفته : پس چرا راه و بند کردید !
با اشاره به من گفت : با این خانم کار دارم !
دستمو بغل گرفتم و گفتم : به جا نمی یارم ؟
-خوب می تونیم آشنا بشیم !
-تمایلی ندارم !
دست شیفته رو گرفتم و حرکت کردیم دوباره مقابلمون سبز شد و گفت : نمی خوای فکر کنی ؟
-نه لطفا برید !
-چرا فرار می کنی ؟
ایستادم و گفتم : اقای محترم …

لینک های دانلود رمان تاوان بوسه های تو به صورت پی دی اف و اندروید و… به زودی در سایت قرار خواهد گرفت.

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان تاوان بوسه های تو
4.5 (90%) 2 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
228 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.