سرچ دانلود

دانلود رمان بمون کنارم - سرچ دانلود

شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷

دانلود رمان بمون کنارم

دسته بندی : رمان تاریخ : چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

دانلود رمان بمون کنارم

دانلود رمان بمون کنارم

رمان بمون کنارم یک رمان بسیار زیبا به قلم گیسوی شب میباشد که در ژانر عاشقانه نوشته شده است. امروز این رمان زیبا را در وبسایت سرچ دانلود برای شما عزیزان آماده کرده ایم. جهت دانلود رمان بمون کنارم به ادامه مطلب مراجعه کنید.

توجه: به دلیل چاپ شدن این رمان، لینک های دانلود حذف شدند!

بخش هایی از متن رمان بمون کنارم

شروع :
– غصه نخور دخترم زندگی همه همین بالا پایینارو داره ..همه تلخ وشیرینای زیادی رو تو زندگی می چشن…شاید همه اینا حکمت خدا یا حتی امتحان باشه ! – راستش می دونین عمو..هروقت که می خوام دیگه بی خیال همه گذشتم شم،همون وقت بدتربه یادشون می افتم زندگی بدون پدرو مادرم خیلی برام وحشت ناکه سرش را زیر انداخت وزهره خانم که تحت تاثیر حرفای آن دختر قرار گرفته بود آهی کشید وگفت: – کاش هیچ جوونی مث تو این جوری سختی نبینه ،ببین عزیزم باورکن که منو فرید زندگیتو مهیا می کنیم فقط خودتو فرزند این خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاری هم بکنیم نمی تونیم جای اونارو برات پرکنیم . – خانم این دختر ما دختر صبوریه .می دونه چه جوری ازپس زندگی گذشتش بربیاد مگه نه دخترم ؟ لبخندی درجواب مرد زد وباآرامش گفت: – سعی می کنم زندگی جدیدوموباگذشته وخاطراتم قاطی نکنم. درهمین حین صدای باز وبسته شدن درپارکینگ وماشینی که خاموش می شدبه گوش رسید.او که کنجکاو شده بود عضوی دیگر از ازخانواده ی دادفر را بشناسد،نگاهش را میخکوب در کرد .صدای پسرجوانی که مادرش را به نام می خواند درحالی که هنوز بیرون از ساختمان بودکنجکاوی را دروجودش شدت داد.درباز شد ومتعاقب آن پسرجوان باقدی بلند واندامی کشیده وچهره ای که درنگاه اول جذاب بود وارد سالن شد: – مامان ….مامان؟….مامان جون… زهره خانم از صدای بلندپسرش لب به دندان گرفته بودوعمو فرید سرش رابه طرفین تکان می داد.پسرجوان درحالی که اصلا حواسش به افراد نبود سرش را درگوشی همراهش کرد و با خودش حرف می زد: – مرض بگیری احسان…معلوم نیس رفته دستشوی یا اتاق فکر…بردار خب! – علیک سلام اِرمیا سرش را بالا کرد وبه پدرش چشم دوخت.بعد چشمانش به گردش درآمد وبا دیدن او که برایش دختری ناآشنا بود قیافه اش حالت تعجب به خودش گرفت. – سلام باباجون…ببخشیدمن حواسم نبود …یعنی اصلا نفهمیدم شما مهمون دارین وروبه مهمانشان سری تکان داد: – سلام دختربا لبخند جواب اورا داد.صدای آقای دادفر که با ارمیا صحبت می کرد به گوش رسید: – نمی خوای بدونی این مهمون عزیزمون کیه ؟ قبل ازاین که ارمیا جواب بدهدمادرش به او گفت:

– مادرجون چرا وایسادی وسط سالن بیا بشین خسته می شی ارمیا روی مبلی کنارمادرش جای گرفت وهمانطور که سرش روی گوشی همراهش بودگفت : – بفرمایین پدرگوشم میدم وبازهم سرش رااز روی گوشی اش بالا نکرد..آقای دادفر بانگاهی چپ چپ به پسرش سعی کرد حرصش را کنترل کند وگفت : – خب ارمیا جان این خانومی که می بینی ،امشب مهمون ماهستن درواقع یه دوست قدیمیه..آقای خرسند رویادته !؟! ارمیا بدون اینکه سرش را ازروی گوشی اش بالا کند گفت : – بله ..بله درسته .. آقادی دادفرسکوت کرد ونفسی پرازخشم کشید وباخشم کنترل شده اش اما صدایی جدی گفت : – بله وچی !؟!! اصلا معلوم هس کجایی بچه ؟!! من دارم می گم آقای خرسندرو یادته ؟ ..تومی پری وسط حرفم می گی بله بله درسته ؟!!! خب دودقه آروم بشین اون ماس ماسکو هم بذارکناردیگه ! دختربادیدن عصبانیت آقای دادفر و این که آن رفتاررا باپسرش وجلوی مهمان داشت سرش را زیر انداخت …ارمیا زیرچشمی نگاهی به مادرش کردوبا حرص گوشی اش را کناری روی مبل پرت کرد وباصدایی که به وضوح خشمگین اما کنترل شده بود گفت : – بفرمایید .اینم گوشیم ..الان گوشم کاملا باشماس! زهره خانم مادرش فوری گفت : – خب فرید اگه بچم کارداره بذاربره به کارش برسه ..وقت هس بعدا! آقای دادفر باجدیت گفت : – نه خانم کارکجابوده ؟ این که بیست وچهارساعته روز رو نیم ساعتش اینجاس نشسته بذاربشینه دیگه زهره خانم سکوت کرد وآقای دادفرباصدایی به نسبت آرام شده ادامه داد: – این خانومی که می بینی اسمش شمیم ِدختر آقای خرسندیکی از دوستای قدیمی من که متاسفانه یک سال قبل ازدستش دادیم.اگه یادت باشه باهم رفتیم برای خاک سپاری پدرو مادرش.حیف اون زن ومرد که زیر خاک برن اما عمر آدمیزاد همینه یکی میاد یکی میره با این حساب که این بین درمردن ورفتن حکمتی وجودداره که ماهمه ازش غافلیم…بگذریم چیزی که می خوام به تو وخواهرت بگم اینه که باید با این دختر مث خواهرتون رفتارکنین چون قراره به مدت چهارسالی که شمیم اینجا درس میخونه با ما وتوی این خونه زندگی کنه. ارمیا با دهانی باز حرفهای پدرش را می شنید.باورش نمی شدپدرش به این راحتی دست یک دختر غریبه را گرفته بود وبه آن خانه آورده بودتا چندسال با آنها زندگی کند.پدری که همیشه درهمه چیز سخت گیر بود حالا به راحتی به زندگی با یک دختر غریبه رضایت داشت.احساس خوبی نداشت انگار نمی توانست با آن قضیه کنار بیاید…آخر این چه بازی بود دیگر؟!! یک دختر غریبه باید به مدت چهارسال درخانه شان می بود! آن هم دختری که نه تنها نمی شناختش ..بلکه تابه حال حتی ریخت وقیافه اش را هم ندیده بود..چطور یک دخترغریبه با آنها زندگی کند وآن ها راحت باشند؟!! مگرمی شد ؟!! زندگی خانودگی یعنی راحتی افراد..یعنی اعتماد و صمیمیت ! حال با آن دخترغریبه اعتمادی مگروجود داشت ؟!! مگر می شد به این راحتی یک نفررا درخانه شان جایگزین کنندو آب ازآب تکان نخورد! چطور پدرش که حتی همیشه با وجود یک خدمتکارمخالفت می کرد حالا این دخترک غریبه وناشناس را

عضوی ازخانواده می دانست ! دختردوست پدرش بود که بود..دلیلی نداشت برای بودنش درکنارجمع خانوادگیشان..مگر او خودش کس وکاری نداشته که به غریبه ای دیگر پناه آورده بود! – اهممم..اهممم.. صدای پدرش بود که ظاهرا سینه صاف می کرد تاارمیارا ازحالت مات خود خارج کند..ارمیا کمی درجای خود جابه جا شد وبعد ازمکثی گفت : – اممم…می دونین باباجون من که حرفی ندارم ولی میگم این خانم اقوامی آشنایی چیزی اینجا نداشتن که بااونا زندگی کنن؟ نمی گم مخالفما ولی شاید اززندگی کردن باما راضی نباشن شاید براشون سخت بگذره ! شما همه ی اینارو درنظرگرفتین؟ شمیم ازسخنان ارمیا داغ شد انگار که حکم یک مزاحم را برای همه داشت.آقای دادفرچشم غره ای به پسرش رفت وگفت: – شمیم خودش راضیه که اومده اینجا، بعدم تهران اقوام داشته باشه یا نداشته باشه فرقی نداره چون پدرش موقع مرگش تو بیمارستان ازم خواست دخترشو تنها نذارم من بخوام یا نخوام باید به وصیت دوستم عمل کنم با اینکه حتی یک سال دیرشده اما ماهی رو هروقت ازآب بگیری تازه اس! – خب پس به سلامتی بااجازه آقای دادفر بازهم ازاین که پسرش مثل همیشه بی خیال ازهمه چیز وهمه اتفاقات می گذشت گفت : -کجا میری پسر ؟مگه شام نمی خوری؟ – تواتاقم هستم صدام کنین شمیم نگاهش را تا دراتاق ارمیا وواردشدن او دنبالش فرستاد.احساس می کرد این پسر جوان با اوسرناسازگاری داردوبه دلایلی که خودش نمی دانست با اوساز مخالفت می زد.درحینی که ارمیا صحبت می کرد یابه پدرش گوش می کرد حتی نیم نگاهی هم به شمیم نمی انداخت.نمی دانست دلیل این همه بداخلاقی یا مخالف بودن چیست اما با خودش مسئله را حل کردکه گذرزمان همه سوالاتم را جواب می دهد.دقایقی بعد میز شام چیده شد. زهره خانم مرتب آن دخترآرام وساکت را درنظر داشت ، بالبخند ملیحی روبه او که فقط به غذای روبرویش خیره بود گفت : – شمیم جون چرا نمی خوری ؟یخ کردا – چشم..شما شروع کنین منم می خورم زهره خانم نگاهی تحسین برانگیز به شمیم که کاملا احترام ونزاکت را بلد بود کرد وبعد هم به شوهرش نگاهی معنادار انداخت..آقای دادفر که کاملا شمیم را می شناخت وبااخلاقیات او آشنا بود لبخندی مطمئن زد ومشغول غذا خوردن شد..شمیم هم متقابل همراه باآن ها قاشقی از غذارا به دهانش برد. .با خوردن همان یک قاشق یک آن به نظرش رسید مزه این غذا مانند غذاهای مادرش بود.یک لحظه دلش گرفت وبا تمام وجود احساس غریبی کرد بوی مادرش را کاملا نزدیک حس می کرد.اشک چشمان زیبایش را پرکرده بود.برای این که کسی از حال او خبردارنشود سرش را روی بشقاب غذا گرفت اما همان لحظه باصدای ارمیا مجبور شدسرش را بالا بگیرد. – خانم خرسند شما خواهر منو می شناسین ؟

نگاهش کرد برق شادی وپیروزی درچشمان جذاب پسر خوانده می شد.انگار دراین بین فقط اوبه شمیم توجه داشته وحواسش جمع رفتارهای اوبوده..انگارازقصد می خواست با این سوالش دست شمیم را رو کرده باشد.چشمان شمیم از اشک برق می زد اما برای این که دراین لجاجت با ارمیا پیروز شود وخود را نبازد چندبار تند تند پلک زد واشک هایش را جمع وجور کرد…نه نمی خواست کم بیاورد..با لبخندی ملیح گفت: – اِ راستش..نه نمی شناسمشون اما عمو فرید عکسشوبرام نشون دادن – آهان… و به او پوزخندی تمسخرآمیز زدوسرش راتکان داد …شمیم از رفتارهای آن پسر سردرنمی آورد با خودش می گفت:چه دلیلی داره با من مخالفه ؟یعنی انقد مزاحمشونم ؟خدایادقیقا بگومن باید الان چیکارکنم؟من گفتم زندگیم دست تو!یعنی الان توراضی به این حقارت من ؟ باید به خاطر بی کسیم بیام بشینم خونه غریبه ها نیش وکنایه هاشونوتحمل کنم.؟!خدایا مگه تو خوبی بنده هاتو نمی خوای؟ چراگذاشتی سرنوشتم به اینجا برسه ؟…. خودش متوجه نبود که چنددقیقه است به بی دلیل محو تماشای ارمیا شده وفکرهای جورواجور می کند.فقط هنگامی که ارمیا سرش را بالا کرد وبا نگاهش او را غافلگیر کرد شمیم خجالت زده سرش را زیرانداخت.ارمیا قاشق وچنگال به دست کمی به شمیم خیره شد وبازهم پوزخند زد وبه شام خوردنش مشغول شد..اما شمیم ! پنهانی لب به دندان گرفت وسرش را تاآخرین حد پایین انداخت …از کار خود به شدت ناراحت بود….خیلی زود دست ازغذایش کشید: – دستتون دردنکنه عمو فرید زهره خانم اززحماتتون ممنون هردوبا مهربانی جوابش رادادند اما ارمیا بدون حرف زدن ازسرمیز بلندشد وبه اتاقش رفت.بعد ازمدتی بیرون آمد ودرحالی که سوییچ ماشینش را دردستانش تکان می داد بدون خداحافظی با شمیم وفقط با گفتن کلمه خداحافظ خانه راترک کرد.واین اولین حقارتهایی بود که غرور دخترک جوان را خش دار می کرد …

کسی دراتاقش را می کوبید. – بفرمایین دراتاقی که چندشب را درآن گذرانده بود بازشد وزهره خانم واردشد : – عصربخیردخترم – سلام زن عمو ممنون عصرشما هم بخیر زهره خانم انگارکمی متعجب شد..شاید خیلی زود بود برای صمیمی شدن ! اما شمیم بود دیگر! یک هو ازدهانش می پرید…خودش هم ازکلمه “زن عمو”خوشش می آمد …اما امیدواربود زهره خانم به بدنگیرد! – آماده ای عزیزم ؟ بادیدن لبخند زهره خانم ..اوهم باخیالی راحت لبخند زد..نه انگار زهره خانم هم مانند آقافرید بی غل وغش بود!با خوشحالی گفت : – بله تاشما هم آماده رفتن شین من میام بیرون – خیلی خب پس تا یکی دودیقه دیگه بیا بیرون ارمیاهم ا ومده

به این پست امتیاز دهید.
از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
126 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.