سرچ دانلود

دانلود رمان اقای جلف من - سرچ دانلود

چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷

دانلود رمان اقای جلف من

دسته بندی : رمان تاریخ : سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶

دانلود رمان اقای جلف من

دانلود رمان اقای جلف من

رمان اقای جلف من یک رمان زیبا در ژانر عاشقانه و طنز میباشد که داستان دختری چادری و مردی جلف را روایت میکند که از قضا همسایه میشوند و این آقای جلف برای حرص دادن این خانوم دست به کارهای بسیاری میزند که دیدن دارند… . برای دانلود رمان اقای جلف من از وبسایت سرچ دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنید.

بخش هایی از رمان اقای جلف من

من_مـــــــــــــــــــــامــــــــــــــــان؟
مامان_ای یامان..درد بی درمون
زود دوییدم توآشپزخونه و گفتم:اه مامان چرا زودبیدارم نکردی؟
چپ چپ نگام کرد وگفت:
مامان_بیا صبحونتو کوفت کن تانزدم تودهنت دندونات بریزه!
باچشای گشاد زل زدم بهش..خبرم امروز روز اول دانشگاهمه و دیر بیدار شدم..تند تند صبحونم و خوردم
پریدم جلو در…کفشای اسپرتم و پوشیدم و چادرم و کشیدم روسرم…
من_مـــــــــــــــــامــــــــــــان
مامان_ای درد…بچه ترسوندیم
خندیدم و گفتم:
من_مواظب خودت باش بوس بوس بای
مامان_وایسا از زیر قرآن ردت کنم
عجله داشتم..تند تند از زیر قرآن رد شدم و باحالت دو از خونه زدم بیرون..مهرشاد و دیدم داره بادوستش
میره مدرسه…باوضعیت من اخم کرد و گفت:
مهرشاد_یواشتر زشته دختر توخیابون اینجوری بدوئه!
زدم توسرش و گفتم:
من_خفه…جوجه ماشینی
باز اخم کرد..زود ازش خدافظی کردم و یه تاکسی گرفتم…

خواستم سوت بزنم که جلو خودم و گرفتم…زشته…دانشگاه اینه؟ای وای خاک توسرم این دختره چرا این
سالگیش تنش بود ۱۰ریختیه؟انگار از فضا اومده..باچشای گشاد زل زدم بهش…لباس سالگیش۹باشلوار
کفشای اندازه قایق پاش بود و باپاشنه های نردبونیش..مقنعه هم ماشالا هی آب میرفت…!قیافشم که نگو
دستم و گاز گرفتم و گفتم:خدایا توبه
چادرم و درست کردم و خیلی سنگین وارد دانشگاه شدم..همه یجوری نگام می کردن..یه لحظه به خودم
شک کردم..به خودم یه نگاه انداختم..ماشالا همه چی خوب بود..چادرم سرم بود دیگه..انگار داشتم
لخت جلوشون راه می رفتم..
هرچی به دور و برم نگاه می کردم از یکی بپرسم ببینم کلاس حسابداری کجاست یکی مثل آدم نبود
همه عجیب قریب بودن..
باسوت یه پسر زهرم ترکید..

پسر_واو حمید حاج خانومو داری؟

مرض…پشمک به من میگه حاج خانوم…دلم میخواست چهارتا آبدار بهش بگم ولی برای من خیلی زشت

بود البته برای دختر..ماشالا این پسرا منتظرن تا جوابشونو بدی…سکوت کنی براشون بهتره!

بهش یه نگاه انداختم..خیلی سرد..یاابرفرض!چه نـــــــــــازه…شبیه غـــــــــــازه..خخخخخخ

موهاش ریخته بود توصورتش…البته دورش خالی بود…چشاش سبــــــــــز زمردی…پوست سفید

و موهای مشکی و مژه های بلند …یه عینک خنگولیم زده بود به چشمش..یه پیرهن سفید تنگ پوشیده

بود ..هیکلش ماشالا بزنم به تخته باشِرِک هیچ فرقی نداشت..ولی این سیکس پک داشت..لااله ال الله!

یه کیفم کج انداخته بود روشونش…سری به معنی تاسف واسش تکون دادم و داخل سالن شدم..بلاخره یه آدم

دیدم..یه دختر خیلی شیک و ساده و ماشالا خوشگل…یکمی هم موهاش بیرون بود و یه آرایش ساده داشت

من_ببخشید خانوم!

برگشت سمت من و چشاش گشاد شد..جلل خالق خدا چی آفریدی..چه چشای مشکی داره این طوله بز!

باصدای خیلی ظریفی گفت:

دختر_جانم عزیزم؟

لبخند شرمگینی زدم و گفتم:

من_کلاس حسابداری کجاست؟

به سرو وضعم یه نگاه انداخت و گفت:

دختر_ترم یکی هستی؟

سری تکون دادم وگفتم:

من_بله..

جیغ خفیفی زد و گفت:

دختر_چه جالب منم ترم یکی هستم..دارم دنبال کلاسم میگردم

زکی مارو باش اومدیم باکی اختلاط میکنیم…

حرصی گفتم:

من_رشتتون چیه؟

دختر_حسابداری..

چشمکی زد و گفت:

دختر_فک کنم همکلاسی باشیم

لبخند زورکی زدم…آخه حرصم گرفته بود..بلاخره باکلی پرسش و بدبختی وارد کلاس شدیم

اه چقـــــــــــــدر پسر …تا وارد شدیم نگاه ها همه متعجب برگشت سمت من..چشاتون درآد ایشش!

باحرص کنار دختره نشستم..دختره بالبخند گفت:

دختر_اسمت چیه؟

من_محدثه..اسم توچیه؟

دختر_هانیه..خوشبختم عزیزم

لبخندی زدم و گفتم:

من_منم همینطور

هانیه_میشه باهم دوست شیم؟

لبخندم دندون نما شد و گفتم:

من_البته..چرا که نه؟

خندید و دستم وفشار داد…

هانیه_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

من_نه بگو گلم..

هانیه_اصلا بهت نمیخوره دانشگاهی باشی..

من_بالاتر میزنه؟

خندید و گفت:نه نه …انگار بچه دبیرستانی هستی

راست می گفت..قیافم به قول مهرشاد بیبی فیس بود..محیا هم میگفت قیافم معصومه..چشای آبی روشن داشتم

مثل آسمون…ابروهای قهوه ای رنگ و برنداشته..موهامم بلند و قهوه ای بود..لبای قلوه ای و بینی قلمی

و عملی خدادای…خداروشکر که قیافه درست حسابی داشتم..!

من_همه بهم میگن

باورود استاد همه دهنا رو بستن..ای جـــــون استاد و!چه جوونم هست ماشالا..شاید داشته باشه۲۸ یا۲۷

ولی مردشورشو ببرن اخلاق معلومه نداشت..

یه لحظه استپ..!

سال و رشته حسابداری..درخانواده ای کاملا مذهبی ۱۸خب من محدثه جعفری هستم بزرگ شدم و دارای

یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر(بچه ها خودم نیستما..یدف باور نکنید)

خب تا همین جا بسه بریم برسیم به استاد جیگرمون..استغفرالله خدایا توبه!

استاد داشت اسامی و میخوند

استاد_محدثه جعفری…

دستمو تاآخر بردم بالا ..یه لحظه یاد دبیرستان افتادم آخه خیلی مسخره بازی درمیاوردم

کلاس رفت روهوا..ای مرض به چی میخندید؟استاد که خندش گرفته بود..بدبخت نمیخواست بخنده داشت

از تو پاره میشد..الهی…لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم:

من_حاضر!

هانیه بهم زد و گفت:

هانیه_خیلی باحالی

نیشم شل شد..

استاد_هانیه میرزایی…

هانیه_حاضر

استاد_ماهان نقیبی

صدای یه پسر آشنا بلند شد:حاضر

نگاش کردم..عــــــــه اینکه اون پسر پشمکس..اه نکنه هم کلاسی هستیم؟ایشششش

استاد دفتر و گذاشت رومیزشو یه نگاه به بچه های کلاس انداخت

استاد_خب اول اینکه ورود ترم یکی هارو تبریک میگم ..من زرین هستم..امیدورام سال خوبی رو کنار

هم داشته باشیم..ودواینکه به بچه هایی که دارن فوق لیسانس میگیرن بگم اینکه امسال خیلی بخونید تا

به امیدخدا باموفقیت مدرکتونو بگیرید

من_آمـــــــــــــین

دوباره کلاس رفت روهوا..اه دهنت و ببند دیگه محدثه…هی زرم و میزدم وسرخ و سفید میشدم

آب شدم رفت..هانیه بغل دستم داشت میز و گاز میزد..خودم میدونستم دلقکم ولی نه تااین حد آبروریزی شه

با اخطار استاد همه دردهناشونو بستن…قشنگ به درس دادنش گوش می دادم و هرچی که میگفت تودفترچم

یادداشت می کردم..هانیه هم هی باهر حرکتم زرت و زرت می زد زیرخنده!

بلاخره بعد دوساعت کلاس تموم شد..خدایی قشنگ درس میداد…باهانیه خارج شدیم که پسر پشمکه از قصد

بهم تنه زد و بایه نیشخند رفت بیرون..بیشور بی حیا..سریع جایی که بهم تنه زد و تکوندم و زیرلب بهش

فش دادم

هانیه_اوه حالا انگار چیشده؟

من_هانیه شاید برای کسی چیزی نباشه ولی برای من که از بچگی نذاشتم دست یه نامحرم بهم بخوره

سخته

لبخندی زد و گفت:

هانیه_درکت میکنم خوشگله

به سمت بوفه رفتیم و نشیندیم..بین اون همه ادم من و هانیه بدبخت دختر بودیم…خیلی معذب بودم..

چادرم و سفت چسبیده بودم..قهومو خوردم و زودی بلند شدم …صدای گوشیم بلند شد که الحمدالله صدای

توپی هم روش بود..همه باتعجب نگام کردن..شرمگین جواب دادم

من_جانم بابا؟

بابا_جونت سلامت بابا جان..دخترم ساعت چند تعطیل میشی؟

تعطیل میشی چیه اخه پدر مــــــــــــــن؟

بابایی۵ من_ساعت

بابا_خیلی خوب میام دنبالت…خدافظ دخترم

من_خدافظ بابایی

قطع کردم و باهانیه به سمت سالن رفتیم…بابام مهندس بود و الحمدالله وضع مالی خوبی داشتیم

الانم بابام بایکی شریک شده وخونمون و کوبیدن و دارن یه ویلای دوطبقه ای میسازن..ماهم اومدیم یه خونه

دیگه..تا ساخت اونجا تموم شه..که فکر کنم به زودی تموم شه..قراره یکی ازطبقه ها برای شریک بابام بشه

و توش زندگی کنن..باورود استاد رشته افکارم پاره شد..یه خانوم بود و بهش میخورد داشته باشه۴۰ یا ۳۵

چهرش خیلی مهربون بود

استاد_خیلی خوش اومدید من ملکی هستم..بچه های ترم بالایی من و میشناسن

اون پسرپشمکه بالحن بامزه ای گفت:

پسر_بله استاد..

خوب حالا یعنی چی؟بهت اسکار بدیم بابت این چاپلوسیت؟پوفی کردم وبه استاد خیره شدم

از هانیه خدافظی کردم..خدایی دختر خیلی خوبی بود و باهم خیلی جور ۵ساعت شدیم…سوار ماشین

باکلاس باباییم شدم و گونشو بوس کردم و گفتم:

من_سلام ددی

اخم شیرینی کرد و گفت:

بابا_دوباره لوس شدی؟

لوچامو آویزون کرد م وگفتم:

من_ددی جونم؟دلت مویاد بامن اینجولی بحلفی؟

خندید وراه افتاد

بابا_خب دانشگاه چطوربود؟

من_خوب بود..استادای خوبی داریم..

بابا_خب خداروشکر

به خونه که رسیدیم محیا طبق معمول پای تلویزیون نشسته بود و مهرشادم سرش توگوشی..الهی قربونش

برم دوسال ازم کوچیکتر بود ولی یه نردبونی بود برای خودش،هروقت باهاش بیرون می رفتم فکر می کردن

۲۱ نامزدمه…فوق العاده غیرتییییییییییییییییییییییی…!به بابام رفته بود..آبجیم هم سالش بود ..برعکس من

آروم بود..ولی بامن خیلی دعوا می کرد…چون من اذیتش می کردم…هممون چشامون آبی بود..و به

مادر خوشگلمون رفته بودیم..

من_وای توروخدا بلند نشید..خجالتم ندید

محیا خندید وگفت:

محیا_مرض بازتو پیدات شد؟

لبمو گاز گرفتم گفتم:

من_نفرمایید…

چادرمو برداشتم..تاحالا انقدر چادر رو سرم نبود..نشستم بغل مهرشاد..برعکس محیا مهرشاد بیشتر بامن جور

بود…سرم و کردم توگوشیش..عوضـــــــــــــــی خخخخخ خودشو جای دختر جازده ومیره با پسرا دوست

میشه..آخ که چقدر باهم می خندیدیم..اگه مامان و بابام می فهمیدن زندمون نمیزاشتن چون خیلی اعتقادی بودن

البته نه اینکه خدایی نکرده ما نبودیما ولی خب چیکار کنیم شیطون بودیم!

مهرشاد دستشو انداخت دور گردن من که محیا دهنشو کج کرد..مقنعمو هم درآوردم و سرم وگذاشتم روشونه

مهرشاد و درگوشش گفتم:

من_پایه یه کرم ریزی هستی؟

چشماش شیطون شد و گفت:

مهرشاد_صد درصد

ابروهام وانداختم بالا و گفتم:

من_پس من میرم بالا و توهم دودیقه دیگه بیا

بلند شدم و رفتم توااتاقم زرتی لباسام و عوض کردم..از اتاق آروم زدم بیرون و رو نوک پام دوییدم و رفتم

تواتاق محیا..وای چقدر تمیزه برعکس اتاق من..وارد اتاق من میشی میگی صدرحمت به طویله

الان صد در صد محیا میخواست بره بیرون ..مهرشاد هم وارد شد و باهم مشغول شدیم..

من_مهرشــــــــاد فشار بده

صدای پاشنیدیم..یکی داشت از پله ها میومد بالا زود و تند تند کارامون و انجام دادیم..انقدر سرعتمون بالا بود

که دیمن تو فیلم ومپایر سرعتش بالا نبود..سریع از اتاقش زدیم بیرون و چپیدیم تواتاق من

نفس نفس میزدیم..ریز ریز میخندیدیم…

و هم اکنون صدای جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفش محیا بلند شد…

سریع از اتاقمون جیم شدیم ودِ فرار به سمت پایین..مامان و بابا که از جیغ محیا گرخیده بودن فهمیدن که

کار من و مهرشاده وچپ چپ نگامون می کردن..ماهم نیشمون شل..محیا با قیافه ای که همانند گوجه باغ

حاج ممد بن اصغر شیرازی بود اومد پایین و دوباره یه جیغ دیگه کشید که من ومهرشاد شلوارامون وعنایت

فرمودیم..

محیا_محدثــــــــــــــه خر…مهــــــــــــرشاد ســـــــــــــــگ..

بعد با عصبانیت رو به بابا گفت: محیا_بابا فقط توروخدا نگاشون کن..لباسام و ببین به چه روزی انداختن

ولباساش و گرفت سمت بابا..اوه اوه خیلی دیگه لباساش نابود شده بود

بابا باعصبانیت گفت:

بابا_خجالت بکشید..آبجیتونه..بزرگتر از شماست..

حرف نمیزدیم..لباساش و که برای بیرون گذاشته بود انقدر روش نشستیم تاچروک شد..

محیاهم انقدر رولباساش حساس بود که رو ننه باباش نبود..!

مامان_بچه بزرگ نکردم که..شتر میاوردم پرورش میدادم از اینا فهمیده تر بود

من و مهرشاد و میگی چشامون اندازه قابلمه شده بود..آب دهنمون و قورت دادیم ودوباره لال موندیم

بابا_به عنوان تنبیه امشب اصلا حق غذا خوردن ندارید

من_نـــــــــــــــــــــه بابا..جونمو بگیر ولی همچین تنبیهی نکن..بابا…

مهرشاد که داشت غش میکرد…

بابا باعصبانیت داد زد:

بابا_همین که گفتم..زود بریدتواتاقاتون ..زود..

با بدنی آویزون رفتیم تواتاق من..مهرشاد که خیلی حرصی شده بود گفت:

مهرشاد_اه این محیا خیلی لوسه

من_راجب آبجی بزرگترت درست بحرف

بانیش شل گفت:

مهرشاد_عشق فقط تویی…

میخواست خرم کنه..یه چشم غره براش رفتم و گفتم:

من_چی میخوای؟

مهرشاد_بریم فلافلی؟

دستام و بهم زدم و گفتم:ایول…

زود حاضر شدیم و چادرموسرم کردم..یکمی هم ریمل زدم که نمی زدم بهتر بود…چنان این چشامو به رخ

می کشید که نگو..

فاصله پنجره تا زمین چیزی نبود برای همین زود در اتاقم و قفل کردم و از پنجره باطناب رفتیم پایین

سرک کشیدیم دیدیم نه خبری نیست..زود کفشامون و پامون کردیم و دفرار …تاپامون وگذاشتیم توکوچه

زدیم زیر خنده..یکمی که خندیدم مهرشاد غیرتی شد وگفت:

مهرشاد_جمع کن خودتو!

منم نیشم وبستم..دست به دست هم راه میرفتیم..مهرشاد عین قاتلا به همه نگاه می کرد..وارد یه فلافلی شدیم

و مهرشاد دوتافلافل مشتی گرفت..آخ که چقدر چسبید..بابای بیچاره فکر می کنه ما الان داریم تنبیه میشیم

و گشنگی می کشیم..

من_مهرشاد حالا که بیرون اومدیم پایه ای بریم شهربازی؟

دستاشو بهم زدو گفت:بریم

یه تاکسی گرفتیم و رفتیم شهر بازی..ااااااااااااااااااااااااااه چه خبر بود اینجا؟یاجدالسادات!

مهرشاد کیفاثت تمام بیلیطا رو گرفت و رفتیم سوار ترن هوایی شدیم…آی آی انقدر من اینو دوستدارم

که نگو!

تا بالا رفت یه جیــــــــــــــــــــــــغ خیلی شیک و مجلسی کشیدم که مهرشاد گرخید..

یهو اومد پایین و من و مهرشاد عــــــــــــــــــــر زدیم..

خیلی مناسب و معقول بود…پیاده شدیم..مهرشاد روبه موت بود..چادرم و درست کردم و رفتم براش

از بوفه آبمیوه خریدم و برگشتم پیش مهرشاد..

من_واکن گاراژتو

دهنشو واکرد و آبمیوه رو کردم توحلقش…یکم کنارش نشستم و رفتیم سراغ بقیه وسایل..آخ که

چقدر خوش گذشت…جاتون خالی انشالله دفه بعد میریزمتون پشت وانت میریم یه شهر بازی توپ!

شب بود..یعنی اینکه دهنمون ۱۰به ساعت نگاه کردم….یاامام هشتم ساعت سیروسه!(همون سرویس)

من_مهرشاد دیر شده بدو بریم

سرشو تکون داد و باهم راه افتادیم..ای شانس گه من…بندای کفشم باز شده بود..نشستم بندای کفشم و

بستم و تاخواستم پاشم دماغم خورد به یه چیز سفت..ای دهنت..دستم و گذاشتم رودماغم ..برگشتم ببینم

به چی خوردم که دیدم عـــــــــــــــه پسرپشمکس..اسمش چیبود؟نقی بود؟تقی بود؟آها آهان ماهان نقیبی

بادیدن من از تعجب چشاش چهارتا شد..اخم وحشتناکی کردم و تند گفتم:خواهشا از این به بعد چشاتونو

باز کنید!

یه تای ابروشو انداخت بالا و بالحن شیطونی گفت:

ماهان_خب؟ادامش؟

مهرشاد_میخوای ادامش و نشونت بدم؟

اوه اوه بروسلی اومد..مهرشاد باصورتی قرمز از عصبانیت به ماهان زل زده بود..ماهان که شلوارش

رو داشت عنایت میکرد باتته پته گفت:معذرت…

وسریع جیم شد..دستی زدم سرشونه مهرشاد و گفتم:

من_حرص نخور..شیررسانیت خراب میشه!

باچشای گشاد و دهن باز زل زده بود به من..منم نیشمو شل کردم براش..!

تا درخونه رو آروم باز کردیم سکته زدیم..بابا و مامان باقیافه عصبی وایساده بودن توحیاط…

محیا آشغال آدم فروش هم پشت سرشون با نیش باز!

من_مهرشاد ،داداشِ خوبی بودی آی لاو یو

مهرشاد_می تو..بیا بغلم برای لحظات آخر

و مثل خلا همدیگر و بغل کردیم و عین اینایی که میرن هیئت یارو هنوز حر ف نزده میزنن زیر گریه

ماهم گریه میکردیم..از هم جدا شدیم و من بادستم فین کردم و به سمت بابا رفتیم

محیا لب زد و گفت:دهنتون آسفالته!

عه عه بی ادب..لبمو گاز گرفتم..الکی مثلا من خیلی باادبم..هه هه!

بابا بااخم گفت:

بابا_کجا تشریف برده بودید؟

مهرشاد آب دهنش و قورت داد و گفت:

مهرشاد_عه..عه..اوممممم..اوعه..

مامان_درد..بزغاله

منم که اصن هیچی…نابود وایساده بودم اونجا و تر تر میکردم!(منحرفا از حرف زدن تر تر میکرد)

بابا_میگی یا دربیارم؟

چشای من و مهرشاد اندازه طالبی شد

جیغ زدم:چیــــــــــــــــــــــــــــو؟

بابا که خندش گرفته بود و سعی داشت پنهونش کنه گفت:کمربندمو!

نفس راحتی کشیدیم و دوباره چشامون شد هندونه!

دستش رفت سمت کمر بندش..مهرشاد وایساد جلوی من وبالحن آلن دلونی گفت:

مهرشاد_پدر من نمیزارم دست روی خواهر بلند کنی..اول باید از رو جسد من ردبشی..پدر ،آه پدر!

بابام هم کمربندو درآورد و گفت:

بابا_آه پسرم…توچقدر فداکاری

مهرشاد که چشاش به کمربند افتاد کنار کشید و گفت:

مهرشاد_به من چه اصن بزن سیاه و کبودش کن

بابا یه ضربه توهوا زد که من و مهرشاد بانهایت سرعت از زیر دستشون رد شدیم و چپیدیم تواتاقامون

بابای خوبی داشتیم و الکی مارو تهدید به زدن می کرد و همیشه سربه سرمون میزاشت..آخ محیای ادم

فروش..بدبختی یکیم پیدا نمیشه بیاد اینو بگیره ببرتش از دستش خلاص شیم..یایکی هم نمیاد منو

بگیره از دست من خلاص شن…هیییییییی خجالت بکش دختر!دستم و گاز گرفتم وگفتم:توبه

نشستم سرتوالت فرهنگی و رفتم توفکر…ناموسا آدم میره دستشویی فکرش باز میشه..اصن یه وضعی

اومدم بیرون و دستی کشیدم به در دستشویی و گفتم:

من_رفیق باوفای من…همیشه برام راه حل پیدا میکنی!

دماغمو محکم کشیدم بالا و به سمت آشپزخونه رفتم..امروز خیلی زود بلند شدم..صبحونه مشتی زدم

رفتم تواتاقم تاحاضر شم..حالا الان فکرتون درگیره که من داشتم تودستشویی به چی فکر می کردم

نه؟خوب داشتم فکر می کردم چجوری واسه دانشگاه برنامه ریزی کنم…همین..خیلی فضولید!ایششش

یه مانتو سرمه ای خوشگل پوشیدم و شلوار سفید..مقنعه سورمه ایم و هم سرم کردم..مانتوم کوتاه بود

ولی چون چادر می پوشیدم معلوم نمی شد..خدایی چادر تمام زشتیها رو میپوشونه!من که اصن از چادر بدم

نمیاد..یکم کرم ضد آفتاب زدم و یکمی هم ریمل..چادر و کشیدم روسرم و از در زدم بیرون..مهرشاد هم

از اتاقش اومد بیرون..نیشش شل شد..دیشب چقدر خوش گذشت

داشت می رفت مدرسه..ماشالا رشتش تجربی بود..!

خدافظی کردم و از در اومدم بیرون..کفشای آل استار سرمه ایم و پوشیدم ودرو بستم

خداروشکر کیفم از این کیفا بود که کج روشونه میفتاد..دوباره توکوچه وسایلم و چک کردم و راه افتادم

امروز دوتا کلاس بازرین داشتیم..

تاوارد دانشگاه شدم هانیه پرید بغلم..این دیگه کیه؟بانیش شلم که سعی درجمع کردنش داشتم گفتم:

من_شوتوری؟

بااخم گفت:

هانیه_شتر خودتی

من_پشمک منظورم اینه که چطوری؟

نیشش باز شد و گفت:

هانیه_خوبم..عالیم

دستام و بردم سمت آسمون و گفتم:

من_خداروشکر

چادرم و سفت چسبیدم…جدا ازاین دلقک بازیام همیشه جدی و سنگین راه می رفتم..نگام همیشه به زمین بود

البته نه اینکه مثل کورا راه برم!یه ربع دیگه مونده بود به کلاس..باهانیه نشستیم رو نیمکت های دانشگاه

داشتیم باهم ور میزدیم که باعث شد صدای ماهان خر به گوشم برسه

ماهان_آره داشتم میگفتم دیشب که رفته بودم شهربازی حاج خانوم و دیدم باحاج آقاشون..!

کثـــــــــــــــــافت به مهرشاد میگفت حاج آقا…سگ..اتفاقا مهرشاد برعکس من خیلی امروزی و مدرن بود!

عصبی شدم و بلند شدم و روبه هانیه گفتم:

من_اه اه هانیه صدای واق واق سگ داره اذیتم میکنه بلند شو بریم

هانیه درحالی که باترس به اکیپ پسرا خیره شده بود بلند شد و دنبال من راه افتاد..یعنی زدم قهوه ایشون

کردما..

هانیه_یعنی ریدی به در و پیکرشا..ندیدی قیافشو شده بود لبو!

بالبخند گفتم:

من_زر زیاد میزنه..فک کرده خیلی شاخه

هانیه زد بهم و گفت:

هانیه_خیلی باحالی..خوشم اومد ازت

باهم وارد کلاس شدیم و نشستم سرجام..بعد چند دیقه ماهان و دار و دستش با قیافه ای همانند گوجه های

معروف باغ حاج ممد بن اصغر شیرازی وارد شد…داشت نیشم شل میشد که نزاشتم و بیشتر اخم کردم

یه نگاه تهدید آمیز بهم انداخت که بی اهمیت بهش رومو کردم اینطرف و چادرم و درست کردم

استاد وارد شد و دوباره حاضر و غایب کرد

زرین_محدثه جعفری..

ماهان_محدثه ریحون بهتره ها!

بعد دوستای بی مزش بهش خندیدن..هه هه هه چقدر خندیدم..مردم اصن!

بی اختیار از دهنم پرید و گفتم:

من_شـــــــوره زار نمک

تااینو گفتم کلاس رفت به هوا که چه عرض کنم رفت به فضا!

ای خاک توسرم..استاد درحالی که میخندید گفت:

استاد_بسه بچه ها

که بست در دهانش را

کلاس تموم شد ومن زود جزوموبرداشتم ورفتم سرمیز استاد وخیلی مودب ونجیب درحالی که سعی می کردم

باچادر خودمو خفه کنم و نگاه به صورت استاد نندازم گفتم:

من_ببخشید استاد میشه این فرمول و حل کنید..

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان اقای جلف من
4 (80%) 2 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
793 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.