سرچ دانلود

دانلود رمان ارباب مغرور - سرچ دانلود

شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶

دانلود رمان ارباب مغرور

دسته بندی : رمان تاریخ : چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان ارباب مغرور

رمان ارباب مغرور

رمان ارباب مغرور من در رابطه با دختری با چشمان زیبا، پسری با چشمان ترسناک میباشد. دختری که طعم خوشی را به خانواده اش میدهد و پسری که مردمش را سرکوب میکند… . غافل از اینکه بین همین مردم کسی وجود دارد که بتواند عدالت را رعایت کند اما در قبال زندگی اش مهری که خودش را محکوم میکند وجود دارد… . هرچند ناخواسته، اما اینکه او چه میخواهد مهم نیست. مهم چیزی است که میخواهد به ارباب مغرورش بفهماند… .

خلاصه رمان ارباب مغرور من

داستان رمان ارباب مغرور من از آنجایی شروع میشود که ارباب روستا فوت میکند و پس از آن امیر که پسر بزرگ آن است جانشین وی میشود. امیر به تازگی طعم قدرت و غرور را میچشد و همین موجب میشود که بسیار به خود مغرور شود. همه نیز از ترس جانشان سکوت میکنند و به او احترام میگذارند. اما در این میان دختری مهربان که همه مردم روستا آنرا دوست دارند گستاخی به ارباب میکند که همین موجب میشود غرور ارباب چندین برابر شود و…

قسمت اول رمان ارباب مغرور من

-شیماااا

-اومدم خاله جان

بقیه رو صدا زدم عصر شده بود باید میرفتیم کنار رودخونه یا همون ابشار تا کوزه هامونو پر کنیم این یکی از رسم های روستای ما بود ک دم دمه های عصر همه ی دخترای روستا جمع میشدن و یکی از بزرکترا باید اونا رو میبرد به ابشار تا کوزه هاشونو پر کنن تو افکارم غرق بودم که خاله گفت:

-شیما جان

-بله خاله جان

-تو با دخترا کوزهاتونو پر کنین من امروز یکم کار دارم همه باشه ای گفتن و راه افتادیم تو راه کلی و غیبت کردیم

سیما گفت: بچه شما ها ارباب جدیدو دیدین؟

همه گفتن نه، واس من مهم نبود فققط از داداشم شنیدم که خیلی خودشو میگیره سیما ادامه داد

-وایی اگه بدونین چقدر خوشکله ولی خیلی ترسناکه البته نه اونجوری… فقط خیلی خشنه وقتی دیدمش دلم ضعف رفت هم همه شروع شد سیما باز گفت

-بچه ها راستی چشاش ابی اسمانیه همه گفتن

-واییییییییییییییییی تنها کسی ک فک کنم براش مهم نبود من بودم نمیدونم چرا؟ ولی حس خوبی به این ارباب جدید نداشتم همه فکر میکردن ارباب قبلی خدا بیامرز پسر نداره اخه هیچ کس ندیده بودش اما غافل از اینکه این پسر رفته بوده اروپا درس بخونه

بقیه هم تعجب کردن ک من چیزی نگفتم همیشه تو همچین مسایل همه رو میخندوندم وقتی نزدیکیای ابشار رسیدیم تعجب کردم یه اسب سفید به درخت ارزوها بسته بود و اونطرف تر هم چند تا مرد بودن که سوار اسب بودن. یکم جلو تر رفتیم یعنی درست یه قدمیه ابشار بودیم ک همون مردا از اسب هاشون پیاده شدن هممون ترسیدیم همه به من چسپیدن

سیما گفت :وایی اینا میخوان بی ابرومون کنن

اون دو تا مرده دستاشونو بردن بالا گفتن :نترسین دخترا فقط امروز اجازه ندارین از این ابشار اب بردارین گفتم

چرا یه دفعه جیغ همه رفت هوا برگشتم دیدم همه چشاشون دارن یکی رو قورت میدن یکم توجه کردم دیدم بله دارن به پشت سرم نگاه میکنن تا خواستم برگردم چند قطره اب چکید رو صورتم ههه امروز ک هوا افتابی بود به بقیه نگاه کردم که دارن به بالا سرم نگاه میکنن برگشتم همانا و خوردن سرم به یه سنگ همانا

محکم پرت شدم رو زمین سرم بدجور درد میکرد سیما زود اومد طرف گفت

-شیما جان خوبی با دایه نفر سرمو بلند کردم

-شماها اینجا چه غلطی میکنین…

قسمت دوم رمان ارباب مغرور من

اییی اینو این … این … این که لخته با جیغ چشمامو بستم یکم بعد چشامو باز کردم یه پراهن سفید نازک تنش بود و با اخم وحشتناک داشت نگامون میکرد اومد جلو تر و داد زد : شما ها اینجا چه غلطی میکنین با کمک سیما بلند شدم و زل زدم تو چشماش و گفتم :ببخشید ک اینو میگم ولی انگار این شما هستین ک باید برامون توضیح بدین این جا چیکار میکنین غرور تو چشماش نمایان بود پوزخندی زد و گفت بچه برو به عروسک بازیت برس کوچیک تر از اونی ک جوابتو بدم بهم بر خورد
-اولا مودب باش دوما جواب نداشتی و گرنه…… یه طرف صورتم سوخت داد زد :گستاخ بقیه به کمکم اومدن خواست دوباره بیاد طرفم ک یکی از همون مردا گفت : ارباب تو رو خدا ببخشینش…… چییییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای وای من این اربابه من چیکار کردم همه تعجب کرده بودن جز سیما ارباب یه قدم اومد طرفم خودمو جمع جور کردم وایی چه ترسناکه خدا دستتو بشکنه هنوز صورتم میسوخت یکی از دخترا جلوش واستاد و گفت :ارباب اون نمیدونست ببخشینش اما اونو کنار زد و یه قدم دیگه جلومواستاد عصبانیت و خشم از نفسای نا منظمش معلوم بود ولی من ک چیزی نگفتم انگار از دستم بدجور عصبانی بود چند بار چشماشو بازو بسته کرد در اخر هم نفسشو فوت کرد رو صورتم هیچ کس از ترس حرفی نمیزد میخواستم جوابشو بدم ولی خداییش ازش میترسیدم اگه بخواد میتونه بابا و دداشمو بیکار کنه و من اینو نمیخواستم پس بهتره ساکت باشم رفت سمت همون اسب سفیدی ک به درخت ارزو ها بسته بود ولی قبل از اینکه سوار اسبش بشه یکی از پارچه هایی ک به درخت بسته بود رو باز کرد (دخترای دم بخت یه ارزو میکردن و پارچه رو به درخت میبستن و وقتی ازدواج میکردن اون پارچه برداشته میشد و اگر اون پارچه گم میشد یعنی اون دختر بد قدمه یا اگه پاره میشد یعنی یکی دشمنه اونه )سیما گفت: واییی شیما اون پارچه توههه برو زود باش ازش بگیر و گرنه اگه یکی از اهالی ببینه پارچت نیست ابروت میره با ترس به سیما نگاه کردم لیلا هم تاکید کرد که برم یکم شیر شدم داشت سوار اسبش میشد گفتم :اون پارچه منه میشه برش گردونین یه نگاه بهم کرد وبا اخم گفت : چیزی ک ارباب بر میداره رو دو باره نمیزاره سرجاش
-یعنی چی اون مال منه لطفا مودبانه بدینش وگرنه ابروهاشو داد بالا …وگرنه چی -یه دفعه دستمو بردم تا پارچه رو بگیرم ک اسب ترسید و پاهاشو برد بالا ارباب هم افتا د یه قدم رفتم عقب دستمو گذاشتم رو دهنم تا جیغ نزنم دستشو گرفت انگار دستش درد گرفته و با خشم نگام کرد کم مونده بود قلبم بیاد تو دهنم خیلی عصبانی بود فریاد زد: چطور جرات کردی به تته پته افتاده بودم : م م … من .اخه .نه …یعنی …من … داد زد :خفه شو خیلی ترسیده بودم اینو از دستای لرزون خودم فهمیدم سیما دستمو گرفت این کی اومد پیش من اروم گفت اروم باش ارباب بدون هیچ حرفی رفت اون مردا ک حالا فهمیدم نگهباناشن پشت سرش رفتن
-اخیش قلبم ریخت ….همه خندیدن به پارچه ای ک افتاده بود رو زمین نگاه کردم دلم ریخت پارچه پاره پاره شده بود این یعنی دشمنی (وقتی کسی پارچه دخترای دم بختو پاره پاره میکرد یعنی اون یه دشمن داره ) همه ترسیده بودن با ترس و لرز کوزه هامونو پر کردیم دستام هنوز میلرزید با کلی بدبختی کوزه هامونو بردیم نزدیکای خونه از بقیه جدا شدم در خونه رو زدمصدای مامان اومد :کیه
-منم مامان زود باش مامان در و باز کرد
-سلام مامان جان خوبی
-برو تو زبون نریز
-بیا اینم از احوال پرسی شما !!!!!!!!!!!!!!! خندید……. رفتم کوزه ها رو گذاشتم. دستامو شستم شروع کردم به درست کردن شام با صدای در چادرمو پوشیدم.. درو باز کردم صورت خندون داداشم نمایان شد …….پرید تو خونه و گفت واییی گشنمه پشت سرشم بابا اومد خندید و یه پس گردنی بهش زد ک جاخالی داد و پشتم قایم شد سه تامون خندیدیم وسایل بابا و داداشمو گرفتم رفتن تو…… اشپزخونه مون بیرون بود. دو لیوان اب براشون بردم !!!!!!!!!!!! بابا با لبخند ابو برداشت و تشکر کرد.. زیر لب نوش جانی گفتم .رفتم طرف داداشم با لبخند شیطانی ابو برداشت و گفت :بابا این دیگه بزرگ شده وقته شوهر دادنش رسیده بعد رو به من گفت میخوای به کی بدیمت اروم زدم به بازوش ابشو خورد همیشه شامو بیرون میخوردیم وسایل شامو چیدم صداشون زدم وقتی شامو اوردم علی رضا(داداشم) با چشماش همه شام رو محو کرد یعنی قورتشون داد بابا خندید و گفت :یکم دندون رو جیگر بزار پسرم داداشم گفت :امروز وقتی ارباب اومد ه خیلی عصبانی بوده و دوتا از خدمتکاراشو به حد مرگ کتک زده بابا گفت به منم گفته فردا به خانواده ها بگم که به چند تا از خدمتکار زن نیاز داره اونم مجرد (اینجا همه ارزوشون بود تو خونه ارباب کار کنن)بابا گفت این برای هممون خوبه گفت دستمزدش عالیه منم گفتم دخترم حتما میاد میری دیگه شما جان ترس وجودمو گرفت پس میخواست انتقام بگیره چی میگفتم سرمو انداختم پایین گفتم نه بابا هیچ و قت رو حرف بابا حرف نمیزدم و وقتی حرف میزدم اون میدونست یه دلیل قانع کننده دارم برای همین چیزی نمیگفت بعد شام وسایلو جمع کردم داداشم کمکم کرد وقتی بابا مامان اینجا نبودن حتی کمکم میکرد و ظرفا رو میشست عاشق داداشم بودم خیلی خوشتیپ بود چشماش سبز بود صورتش یکم سبزه شده بود موهاشم مشکی و بلند بود دماغشم متناسب صورتش بود قد بلند بود طوری ک من به زور به شونه هاش میرسیدم هیکلشم خوب بود همه دخترا کشته مردش بودن ولی من میدونم اون عاشق سیماست منم قدم خوب بود لاغر بودم صورت گردو سفیدی داشتم چشمام هم سبز بودن ولی سیما میگفت یه برق خواصی داره خیلی میدرخشن منم باور کردم دماغم هم خوب بود در کل خوب بودیم ولی نه کلا به بابا رفته بودیم نه به مامان قاتی پاتی بودیم ولی اگه کسی مارو میدید میفهمید خواهرو برادریمتو روستا کم جمعیت ترین خانواده. خانواده ماست اونم به خاطر اینه ک مامانم بعد من بچه دار نشد من ۱۷ سالمه علی رضا هم ۲۰ سالشه پسر ورزیده خونوادمون به افکارم خندیدم
-به چی میخندی شیطون بهش نگاه کردم گفتم هیچی اب کوز ها رو تو یه قابلمه بزرگ ریختم بعد اونو به کمک داداشم ابو تو مشک
(یه چیزی بود ک قدیما برای خنک نگه داشتن اب ازش استفاده میشد) ریختیم بعد داداشم دهنشو محکم بستداداشم مشکو سرجاش گذاشت دوتامون رفتیم خوابیدیم صبح زود بیدار شدم امروز همه دخترا رفته بودن قصر ارباب تا انتخاب بشن سیما هم نرفته بود منو سیما با هم خونشونو تمییز کردیم مامانم هم تو قصر کار میکرد مامان اونم دم دمه های عصر برگشتم خونه خونه هامون نزدیک هم بود مامان بر گشته بود پس حتما مامان سیما هم برگشته کوزمو برداشتم به مامان خبر دادم که دارم میرم رسیدیم به خونه خاله همه اومده بودن قیافشون پکر بود فقط لیلا و سمانه خوش حال بودن نمیدونم اونم واس چی منو سیما یه نگاه بهم کردیم

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان ارباب مغرور
4 (80%) 1 vote
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
299 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.