سرچ دانلود

دانلود رمان آی پارا - سرچ دانلود

جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷

دانلود رمان آی پارا

دسته بندی : دانلود رمان تاریخ : دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۶

دانلود رمان آی پارا

دانلود رمان آی پارا

رمان آی پارا یک رمان به قلم سمیه .ف.ح میباشد که ۲۱۴ صفحه پی دی اف دارد و با پایان خوش نوشته شده است. شما جهت دانلود رمان آی پارا میتوانید به ادامه مطلب این پست مراجعه کرده و رمان آی پارا را با لینک مستقیم و به راحتی از وبسایت سرچ دانلود دریافت کنید.

خلاصه رمان آی پارا

رمان آی پارا در رابطه با یک خان زاده ی آذری به نام آی پارا است که در اثر ناملایمت های زندگی و خیانت های اطرافیانش از محل زندگی خود یعنی روستای کندوان به اجبار، به خانه ی یک خان زورگو به نام میرزا تقی خان در شهر اسکو به عنوان خدمتکار میرود.در آنجا او نشان میدهد که با وجود رده ی پایینش در آن خانه همچنان خون یوسف خان در رگ هایش جاریست و کل حکومت آن خانه را عوض میکند و در این راه زندگی خود و تک پسر میرزا تقی خان یعنی تایماز نیز دچار تغییرات بسیاری میشود… .

بخش هایی از متن رمان آی پارا

آی پارا خیلی راه بود .خودشون سوار اسب و ، خسته بودم از پیاده روی .مسافت روستای زادگاهم تا اُسکو با پای پیاده اگه ، قاطربودن اما من بیچاره رو با کفشای پاره و پای پیاده راه می بردن .دلم واسه آقاجانم خیلی تنگ شده بود بود اینطور به من بی حرمتی نمی کردن .

از پچ پچ هاشون فهمیدم رسیدیم .مطمئن بودم جای خوبی نیست و برخورد گرمی در انتظارم نخواهد بود .اما باید مقاومت می کردم .من آی پارا بودم .دختر یوسف خان .نباید کم می آوردم .با وجود زخمی بودن پاهام و . سعی کردم افتاده راه نَرَم که دلشون خوش نشه که کمرم رو خم کردن ، گرسنگی بی حدی که ضعیفم کرده بود اسلان (یا آسلان هردو هم معنی اصلان یا همون شیر هستن که در لهجه های مختلف ادا می شن )نوکر حلقه به اومد پیشم و سرش رو نزدیک صورتم آورد و گفت :هی دختر !تند بیا رسیدیم .جلوی ، گوش میرزا تقی خان خان تعظیم کن و حرف اضافی هم نزن به نفع خودتِ فکّت رو ببندی .لبخند چندش آوری زد و ادامه داد :خان مثل من مهربون نیست ها . جلوی پاش تف کردم و گفتم :دفعه آخرت باشه اون دهن بو گندوت رو اینقدر به من نزدیک می کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. کشیده محکمی به صورتم زد که گوشم زوزه کشید .با نفرت نگاهش کردم که گفت :این رو زدم تا یاد ، کثافت بگیری با اسلان خان چطور باید حرف بزنی . پوزخندی زدم و گفت :هه اسلان خان ؟ تو سگ خان هم نیستی چه برسه به خان .این منم که دختر خانَم. قهقهه ی کریهی زد و در حالی که دندونهای زشت زرد رنگش حالم رو به هم می زد گفت :تموم شد دوران دختر یکی یکدانه ی خان بودنت .اینجا تو یه خدمتکار گ.و.ه جمع کنی .همین .بعد هم از پشت هولم داد طرف در آهنی بزرگ قرمز که می دونستم پشت اون در زندگی راحتی در انتظارم نیست. . با منظره عجیبی رو به شدم .کلی آدم در رفت و آمد بودن ولی با سر و شکلی عجیب ، وارد حیاط که شدیم همگی کچل بودن و موهاشون ، اما اونایی که لباس زنانه داشتن ، همگی مو داشتن ، اونایی که لباس مردانه داشتن . سر طاسشون بدجور تو ذوق می زد ، تراشیده شده بود .درسته لچک بسته بودن و از زیر لچک از دنیا رفته بود و من رو دایه ، یه لحظه یاد حرفهای دایه جانم افتادم .مادر من وقتی می خواست من رو دنیا بیاره برای اینکه خان زاده های داخل خونه ، جان بزرگ کرده بود .یادم اومد دایه جان می گفت :بعضی خان های قدیم . سر خدمتکارهای زن رو می تراشیدن که زشت دیده بشن ، شون عاشق خدمتکارا نشن از اینکه این بلا سر گیس های بلند و ابریشمی من که پدرم عاشقشون بود هم خواهد اومد به خودم لرزیدم . نگاه ترحم آمیزی به من می کردن و سریع نگاهشون رو ، چه زن و چه مرد که رد می شدم ، از کنار اهالی خونه ازم می گرفتن . چند تایی زن یه گوشه حیاط مشغول پاک کردن برنج بودن که با دیدن من شروع کردن به پچ پچ و تکون دادن سرشون .

بازم من یه خان زاده بودم .پدر خدا بیامرزم هیچ ، از این نگاهها بیزار بودم .هر چقدر هم که از تخت افتاده باشم وقت با کارگراش بد برخورد نمی کرد .عدالت و خیرخواهیش زبانزده خاص و عام بود .اما اینجا درست مثل شهر مرده ها بود. می دونستم خدا امتحان سختی برام در نظر گرفته .امتحانی که باید با وجود همه ی سختی ها از شرافت و اصالت خانوادگیم دفاع می کردم . طول حیاط رو که نسبتاً طولانی هم بود طی کردیم تا به جلوی عمارت رسیدیم . اسلان چابک رفت داخل عمارت و شاید ربع ساعت نشده بود که همراه مرد میانسالی که لباسهای تر وتمیز . اومد تو حیاط ، پوشیده بود و سیبیلاش تا بناگوشش کشیده بود و اخماش زمین رو جارو می کرد من کنار اون دو تا نگهبانی که از کندوان تا اینجا باهامون اومده بودن وایساده بودم .پاهام اونقدر خسته بود که واقعاً توان ایستادن نداشتم .احتمال می دادم میرزا تقی خان خودش باشه . با چوب دستی منقوشی که دستش بود اشاره کرد که برم جلوتر. با صدای خشنی گفت :دختر یوسف تویی؟ با تحکم گفتم :بله من دختر یوسف خان هستم . پوزخندی زد و گفت :خان بودنش که مرد .تو فقط دختر یوسفی .حواست رو جمع کن فقط اون چیزی رو جواب بده که ازت سوال می شه . اسلان کمی عقب تر از خان ایستاده بود و داشت نیشخند می زد که یعنی دیدی جذبه رو؟ خان گفت :اسمت چیه ؟ چند سال داری؟ گفتم :اسمم آی پاراست .هفده سال دارم. گفت :همونطور که می دونی که عموت تو رو به من فروخته .تو از حالا به بعد جزء اموال من محسوب می شی. خون خونم رو می خورد و دلم می خواست چشماشو در بیارم . خان ادامه داد :به روش خدمتکارای این عمارت کار می کنی و در عوض برات غذا و جای خواب هست .گیسات رو بنابه رسم این خونه از بیخ می تراشی .اینجا هیچ ضعیفه ی خدمتکاری حق نداره مو داشته باشه . گفتم :واگه نخوام بتراشم ؟ خان با عصاش به طرفم حمله کرد و گفت :خفه شو دختره ی چشم سفید .تو روی ولی نعمتت می ایستی و با چوبش محکم زد به بازوم که برق از سرم پرید .

با داد گفتم :پدر من عاشق موهام بود هرکسی ، در حالی که خان مطمئن بود با اون ضربه دهن من بسته شده جرات کنه دست به گیس من بزنه خودم دو شقه اش می کنم . خان پوزخندی زد و گفت :هنوز هم زبونت درازه دهاتی ؟ خوب بکُش .اگه تونستی بُکش . تیغ غلاف شده ی نگهبانی رو که نزدیکم بود رو از غلافش کشیدم بیرون و گذاشتم رو رگ ، تو یه تصمیم آنی . اول اونو می کشم بعد خودم رو ، دستم و گفتم :کسی دست به موهام بزنه خان که ظاهراً حوصله اش از نوکرای فرمانبردارش سر رفته بود و دنبال یه تنوع بود با قهقهه گفت :از گستاخیت خوشم اومد .درسته بالای تو خوب پولی به عموت دادم اما ازش می گذرم. بعد رو به یکی از خدمه گفت :تیغ رو بیار تا اسلان موهاشو بتراشه . رنگ از رخ اسلان پرید .اون خوب می دونست من تو اون لحظه با کسی شوخی ندارم .خدمه تیغ رو آوردن و دادن دست اسلان . بلکه از این ترسیده بودم که زورم به اسلان نرسه و اون موفق بشه ابریشم خوشرنگ ، ترسیده بودم .نه از مرگ موهام رو بتراشه و نابودم کنه . آسلان مردد به خان نگاه کرد . خان با یه حرکت خشن اون رو به طرف من هول داد و گفت :مرتیکه نفهم .این همه نون می خوری از بغل من و حالا از یه دختر بچه می ترسی؟ اسلان که جلوی همه و بخصوص من ضایع شده بود و یه جورایی ابهت پوشالیی که برای خودش دست و پا کرده : چاقو رو رسوندم زیر گلوش و گفتم ، به طرف من خیز برداشت که با یه حرکت ، بود رو در معرض فنا می دید بندازش وگرنه جلوی اربابت سلاخیت می کنم سگ پدر. . تیغ رو انداخت ، آسلان که خشم و نفرت رو تو چشمام دید با چاقو هولش دادم طرف پله ها و گفتم :برو پشت اربابت قایم شو .هنوز به حدی نرسیدی که با دختر یوسف خان در بیفتی . . رفت کناری و سر به زیر وایساد ، اسلان که از خان هم می ترسید به جای رفتن پیش خان گفتم :حالا چی خان ؟ کس دیگه ای هم می خواد گیس من رو بتراشه ؟ گفت :خوب می دونی که می تونم همینجا چالت کنم دهاتی !!! گفتم :مگه مرد نیستی خان ؟ اگه کسی از خدمه نتونست موهامو بتراشه باید بذاری همینطور بمونن.

خان گفت :باشه .قبول منتظر بودم تا خان ، در حالی که هم از هیجان می لرزیدم و هم دستم که خان زده بودش بد جور ذق ذق می کرد کس دیگه ای رو برای تراشیدن موهام بفرسته . خان رو به آسلان گفت :تایماز (به آذری :استوار )کجاست حیفِ نون؟ . گفت :من تازه رسیدم خان .نمی دونم آقا کجان ، اسلان که بی خبر بود ظاهراً خان رو به یه دختر ریزه میزه که بعد ها فهمیدم اسمش رقیه هست گفت :برو پیداش کن و بگو بیاد اینجا و بعد رو به من گفت :حریف قدر می خوای ؟ برات می یارم .می خوام خودم گیسای بریده ات رو آتیش بزنم و از بوی پشم سوخته اش لذت ببرم .بشین و منتظر باش . ده دقیقه بعد اون دختر همراه جوان رشیدی که باید همون تایماز می بود رسیدن .دختر که معلوم بود از ترس . داشت نفس نفس می زد ، دویده پسر با چشمهای نافذ و مشکیش سرتا پای من رو کاوید و رو به خان گفت :چی شده پدر ؟ برای چی من رو خواستین ؟ پس این پسر رعنا و رشید تخم ترکه این ظالم بود .حالم ازش بهم خورد . خان دست گذاشت رو شونه پسرش و گفت :موهای این دختر گستاخ رو برام بتراش. پسر با تعجب گفت :من ؟ خان گفت :هان پسر گفت :چرا من ؟ مگه این همه خدمه ندارین ؟ برای یه همچین کار مسخره ای من رو کشیدین تو این معرکه ؟ . تیغ رو گذاشت تو دست پسرش و گفت :همین که گفتم ، خان که از عصبانیت دندونهاش و به هم می فشرد حرف اضافی هم نباشه . پسر مردد تیغ رو گرفت و اومد سمت من . !!! دستت رو قلم می کنم خان زاده ، به طرفش خیز برداشتم و گفتم :دستت به موهای من بخوره پسر که انتظار این حرکت من رو نداشت و یه کم هم از قرار بهش برخورده بود گفت :چه گ.وه.ی خوردی؟ گفتم :من شوخی ندارم .حاضرم بمیرم اما یه تار از این موها رو زمین نیفته . مطیع و سر به زیر گذاشته اینا ، کاملاً می شد بهت رو تو چشماش دید .لابد هر کی که خواستن موهاشو بتراشن هر کاری دوست دارن بکنن.

به این پست امتیاز دهید.
از این مطلب راضی بودید؟لطفا به آن امتیاز دهید.
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
87 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.