سرچ دانلود

دانلود رمان آشوبگر - سرچ دانلود

دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶

دانلود رمان آشوبگر

دسته بندی : رمان تاریخ : شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۶

دانلود رمان آشوبگر

دانلود رمان آشوبگر PDF

قسمت سوم رمان آشوبگر اضافه شد.

دانلود رمان آشوبگر

رمان آشوبگر یک رمان در حال تایپ میباشد که تا کنون ده قسمت از ان منتشر شده است. شما در وبسایت سرچ دانلود میتوانید این رمان را مطالعه کنید و یا پس از پایان کامل رمان، آنرا به صورت فایل های پی دی اف و اندروید و… دریافت کنید. همچنین میتوانید جهت خواندن رمان ها به کانال تلگرامی سرچ دانلود نیز بپیوندید، برای عضویت در کانال بر رویلینک زیر کلیک کنید.

عضویت در کانال

خلاصه رمان آشوبگر

آشوبگری به دور از ذهن، آمدنی به دور از انتظار و استقبالی شگرف… تحول عظیمی در زندگی دونفر، آدم و حوایی به قطب های ناهم نام و قدرت جاذبه ای معادل قدرت جاذبه ی زمین بین این دو قطب…!

جهت خواندن رمان ها در تلگرام در کانال ما عضو شوید، عضویت در کانال!

قسمت اول رمان آشوبگر

دود غلیظ سیـ ـگارای رنگارنگ،محیط رو دلگیر و خفه نشون میداد…شاید دلگیر و خفه نبود…مسلما نبود،حداقل برای من که بیشتر وقتای آزادم رو اینجا میگذروندم…ولی اون روز..با همیشه فرق داشت!حداقل من با همیشه فرق داشتم! بلاخره تصمیم گرفته بودم و…
هوفی نفسم رو بیرون فرستادم…
از کنار کسایی که برام سر تکون میدادن و صدام میزدن بی تفاوت رد شدم…چشمم فقط دنبال یه نفر بود…امید داشتم ببینمش…کنار میز بیلیارد، در حالی که با ژست همیشگیش به میز تکیه داده و تکیلاش رو مزه مزه میکنه…
ندیدمش…حداقل کنار میز همیشگیمون نبود…
نگام چرخید گوشه ی بار…دختر و پسری تو بغـ ـل هم ولو بودن….یعنی دختره تو بغـ ـل پسره ولو بود و پسره روش خیمه زده بود…
صدای به شدت هیجان زده ی دختره به گوشم میرسید-he…haaha ha…jimmy! Stop it…st..op ticklin me!!baby…don’t do that….(هاهاها…جیمی بس کن…قلقلکم نده…عزیزم…اینجوری نکن..)
-tell me!!!tell me!!(بهم بگو…بهم بگو)
-hahahaha…ok ok…I love ya…love ya sweety!(هاهاها…باشه باشه…من عاشقتم…عاشقتم عشق من)
پوزخندی زدم…نگاهم رو ازشون که با ولع همدیگه رو میبـ ـوسیدن گرفتم…گوشی موبایلم رو بیرون آوردم…باید بهش زنگ میزدم…
-.I know where he is
(من میدونم کجاست)
برگشتم پشت سرم…نگام زوم شد روی جولیا!با جدیت نگاهش کردم و با نگام ازش خواستم توضیح بده!عادت نداشتم زیاد حرف بزنم! مخصوصا اگر بحث سوال پرسیدن،از یه دختر وسط بود!
جامش رو دست به دست کرد…نگاهش رو از نگام گرفت و ادامه داد-like every time, bill n coo…(مثل همیشه مشغول دل دادن و قلوه گرفتنه)
بدون یه کلمه تشکر،یه حرکتی که نشون بده جوابش به دردم خورده به طرف راه پله های منتهی به اتاقای طبقه ی بالا رفتم…
صدای پاشنه ی کفشایی که به سرعت رو زمین میخورد،نشون میداد داره دنبالم میاد-Paul?((پائول؟)
برنگشتم…فقط وایسادم!هیچوقت عادت نداشتم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم…کسی که پشت سرم بود،باید به من میرسید! نه من به اون!همینقدر که وایمیستادم تا خودش زو بهم برسونه،یه نعمت بود…
جولیا رو به روم وایساد… نفسش رو پر صدا بیرون داد…صدای موزیک بی کلام سکوت بینمون رو میشکست!با جدیت زل زدم تو صورتش…
لبش رو گزید… اغواگرانه نگام کرد!پوزخندی به روش زدم!فهمید…میدونست با یه عشوه ی کوچیک از راه به در نمیشم!
-did you…did you think about…(تو…فکر کردی درباره ی …)
یکی دیگه از اخلاقیات عالیم این بود که حوصله ی گوش دادن نداشتم!عادت نداشتم حرف بشنوم،مخصوصا اگه اون حرف تکراریم باشه!!
با همون جدیت ذاتیم جواب دادم-my answer is crystal clear! No means no!(جواب من روشنه!نه یعنی نه!)
واینستادم تا عکس العملش رو ببینم…باید زودتر خودم رو میرسوندم به وحید.باید باهاش حرف میزدم…باید…
صدای جیغ جیغش رو از پشت سرم شنیدم…چقدر از دخترای چسب بدم میومد…بی توجه بهش با قدمای محکم و بلند به طرف راه پله رفتم…
بازوم رو کشید…با تحکم گفت-stop!(وایسا)
پوزخندی زدم…به من دستور میداد دختره ی بی شعور…
رو به روم وایساد… با حرص گفت-you are so snobbish!(خیلی مغروری)
ادامه داد-you are handsome ,goodlookin….but…(خیلی خوشتیپی…فوق العاده خوشگلی…اما…)
زیادی در مقابلش حوصله کرده بودم…داشت زیادی ور میزد…
پوزخند زد….یه دختر تو صورت من پوزخند زد!لعنتی!ترسناک ترین نگاهم رو دوختم به صورتش!ترس رو به وضوح تو نگاهش دیدم!ولی از پا ننشست!بی خود نبود که میگفتن یه سالن بیلیارده و یه جولیا!دختر جسور و مغروری که بدجور آویزون من شده بود! لعنتی!
ادامه داد-but you are a real jerk!( ولی یه عوضی به تمام معنایی)
پوزخند زدم!تجربه ثابت کرد بود هیچی قدر پوزخندم نمیتونه دخترا رو به مرز جنون بکشه!دستش رو از روی بازوم با آرامش برداشتم و تو خونسرد ترین حالت گفتم-take a hike!(گمشو!)
صدای پرت شدن جام نوشیدنیش رو شنیدم…صدای ضربه های پی در پیش به میز بیلیارد….ولی اهمیت ندادم…با پوزخندی که کم کم داشت به نیشخند تبدیل میشد پله ها رو بالا رفتم!باید با وحید حرف میزدم!

قسمت دوم رمان آشوبگر

وارد اتاق شدم…دیدمش…دیدتم….پوزخندی زد،میدونست هیچکس جز من بدون در زدن وارد نمیشه!
روی کاناپه نشسته بود و دختره روی پاش…نگاهش رو از من گرفت و با لبخند خیره شدتو صورت دختره که ریزریز توی گوشش حرف میزد…
رو به روش نشستم و با خونسردی،بی توجه به موقعیتی که داشتن گفتم-میخوام برم!
نگاه خندونش رو از صورت دختر گرفت…زل زد تو صورتم…دیگه از اون وحید سرحال که لبخند به لب داشت خبری نبود…جدی بود،اخم داشت.
دختره رو از روی پاش کنار زد…با عصبانیت نگاهش رو به چشمام ادامه داد..
دختره متعجب نگامون کرد…خواست چیزی بگه که وحید داد زد-leave us alone(تنهامون بذار)
نگاه عصبی و سرخ دختره رو روی خودم حس کردم…بازم بی تفاوت رد شدم…با جدیت خیره شدم تو نگاه وحید… دختره تاپش رو از روی مبل چنگ زد… تند تند چیزایی گفت که نه من توجه کردم نه وحید…هردومون خیره بودیم تو چشمای هم!انگار رقابت داشتیم سر پلک نزدن!
همزمان با بهم خوردن در،صدای فریاد وحید بلند شد-چه غلطی میخوای بکنی؟
-میخوام برگردم به وطنم!
پوزخند زد…تکیه داد به مبل و بلند بلند خندید!عصبی و مـ ـستانه!
سکوت کردم!میدونستم تو یه همچین موقعیتی نباید باهاش دهن به دهن شد!خم شد جلو…از زیر میز بطری ای رو بیرون کشید! ماهرانه درش رو باز کرد…جامش رو که لب تا لب پر کرده بود، به طرف لبش برد و گفت-نمیزنی؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم…-شب پرواز دارم!میدونی که بهم نمیسازه!
پوزخندش عمیق تر شد-ابله تر از اونی هستی که فکر میکنم!
منم پوزخند زد-میوه زیر درخت میفته!پیش تو شاگردی کردم!
-اگه به عنوان استاد قبولم داری،میگم نرو!
-تمام این سالا،به این امید اینجارو تحمل کردم،که یه روز برگردم…کشور من اونجاست!همزبونام!
نیشخند زد!یه نفس پیکش رو سرکشید…آروغ بلندی زد و گفت-از ارق ملیت شرمنده ام پسر!
جواب نیشخندش رو ندادم…
-چرا اینقدر زود؟
هوفی کردم…وایسادم…محکم و استوار!بس بود هرچی تعلل به خرج داده بودم و گذاشته بودم چرت و پرت بارم کنه…
کوتاه و مختصر جواب دادم-نمیخواستم پشیمون شم!
کوتاه و مختصر پرسید-کی؟کجا؟
– ۳شب،دوحه!
سرش رو تکون داد…ایستاد…دقیقا مثل خودم…محکم و استوار!انگار نه انگار یه جام رو…
-رسیدی تهران زنگ بزن به سعید.کمکت میکنه!
پوزخند زدم-من به کمک هیچکس احتیاج ندارم!
یه قدم جلو اومد… اونم پوزخند داشت…بوی تلخ الـ ـکلش پیچید زیر بینیم..اهمیت ندادم!
-تو همیشه محتاجی،بدبخت!
به ثانیه نکشید که مشت گره کردم نشست تو صورتش!!!اونقدرا که به نظر میومد محکم نایستاده بود!چون پرت شد روی زمین… خورد به میز و میز رو با صدای عجیبی جا به جا کرد!
زیر لب زمزمه کرد-Bastard(حرومزاده)
برای من هیچ نشدنی وجود نداشت…هیچ کمکی احتیاج نداشتم!من بدبخت نبودم!
غریدم-zip up…(دهنتو ببند)
دستش رو به میز گرفت و سعی کرد خودش رو بکشه بالا!نتونست…مشتم حسابش رو رسیده بود!دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت-give me a hand!(کمکم کن)
خواستم بی تفاوت رد شم…خواستم کمکش نکنم…خواستم بی محلی کنم ولی…نشد…وحید برام خیلی اهمیت داشت!حتی حالا که گفته بود بدبخت…
پوفی کردم…
دستش رو گرفتم و بالا کشیدمش…بی هوا بغـ ـلم کرد!با دستای سستش،منو به خودش فشرد…زیر گوشم زمزمه کرد-همونی شدی که میخواستم!
زیر پوستی لبخند زدم…
چند ضربه زد پشتم و گفت-برو …
خیره نگام کرد و ادامه داد-ولی قول بده سالم برگردی

قسمت سوم رمان آشوبگر

یه نگاه به چمدونم کردم…چمدون کوچیک و مشکیم که پر بود از هیچی،پوچی،سردی!پوزخندی زدم…آخرین تیکه ی لباسم رو توش گذاشتم و زیپش رو کشیدم…از روی تخـ ـت بلندش کردم و روی زمین کوبیدمش…ترسی از شکستن چرخاش نداشتم!این چمدون نشد،یکی دیگه…کاش میشد با شکستن چرخاش از رفتن منصرف شم…ولی…نه این مورد الکی میتونست منو از رفتن منصرف کنه،نه اون دلایلی که مدتها وحید ازشون گفته بود!!!دنبال یه دلیل محکم تر بودم برای نرفتن…ولی…هیچوقت هیچ چیز نمیتونست منو از تصمیمم منصرف کنه! حتی اون دلیل محکم….
ولو شدم روی تخـ ـت… تازه ساعت ۸شب بود…نه خسته بودم،نه کوفته…ولی عجیب دلم ماساژ میخواست…ماساژای جوآنیتارو… وقتی با دستای گرمش،اونطور ماهرانه،بدنم رو وجب به وجب ،لمس میکرد….
اووووف…سرم رو تکون دادم…نباید بهش فکر میکردم!درست مثل این دوسالی که …
سر جام غلتیدم…نگام افتاد به عکس روی پاتخـ ـتی…واقعا تو این دوسال…آهی کشیدم…عکسش رو از روی پاتخـ ـتی برداشتم…زل زدم به چشمای خاکستریش و گفتم-باید برم!بدون تو و یادت،جو!
نفسم رو لرزون بیرون دادم…عکس رو روی پاتخـ ـتی برگردوندم…پلکامو روی هم فشار دادم…
سریع از جام بلند شدم…تمام لوازم الکترونیکیم رو توی کیف لپ تاپم جا دادم… یه نگاه به صفحه ی موبایلم کردم…شارژش کامل بود..گذاشتم رو میز توالت…
هنوز زود بود برای رفتن به فرودگاه..ولی تحمل خونه رو هم نداشتم.
یه دوش آب سرد گرفتم…مثل همیشه ، تونست ریلکسم کنه…هرچند ظاهرم همیشه ریلکس بود…اما درونم….
پوزخندی به صورت خودم توی آینه زدم…خیره شدم تو چشمای آبیم…متنفر بودم از این چشما،وقتی منو….
آه تلخی کشیدم…از حموم بیرون زدم… بی درنگ لنزای مشکیم رو گذاشتم تو چشمام…اینطوری بهتر بودم!با جذبه تر!پوزخندم عمیق تر شد-ایرونی تر!
شلوار گرمکن مشکی و تی شرت سفید…سویی شرت و کاپشن طوسی…کلاه و شالگردنمم توی کیف لپتاپم گذاشتم…
یه نگاه دیگه به چشمام کردم…
شش جفت حـ ـلقه ی لنز هم گذاشتم کنار بقیه ی وسایلم!حاضر نبودم حتی یه ثانیه اون چشمارو تحمل کنم!
طبق عادت یه ابرومو دادم بالا… با پوزخند گفتم-ready paul?(آماده ای پائول؟)
با همون پوزخند کوله پشتیم رو روی شونه ام انداختم و همینطور که چمدون رو دنبالم میکشیدم زمزمه کردم-ready!(آماده ام)
هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم و پلی کردم…همینطور که همراه خواننده زمزمه میکردم،به طرف آسانشور قدم برداشتم!
Desperado, why don´t you come to your senses?
You been out riding fences for so long now.
Oh, you´re a hard one,
But I know that you´ve got your reasons.
These things that are pleasing you
Can hurt you somehow.
Don´t you draw the quenn of diamonds, boy!
She´ll beat you, if she´s able.
You know the queen of hearts is always your best bet.
Now it seems to me some fine things
Have been laid upon your table,
But you only want the ones that you can´t get.
Desperado, ah, you ain´t getting no younger.
Your pain and your hunger, they´re driving you home.
Freedom, oh, fredoom,. That´s just some people talking
You´re a prisioner walking through this world all alone.
Don´t your feet get cold in the wintertime?
The sky won´t snow and the sun won´t shine.
It´s hard to tell the right-time from the day.
You´re losing all your highs and lows.
Ain´t it funny how the feeling goes away?
Desperado, why don´t you come to your senses?
Come down from your fences, and open the gate.
It may be raining, but therés a rainbow above you.
You better let somebody love you
You better let somebody love you
Before it´s too late
…جنایتکار،چرا به احساسات واقعی خود برنمی گردی؟
تو بر آن سوی حصار،در مسیر بد،مدت هاست که گام بر میداری
اوه،تو آدم خیلی سختی هستی
اما مطمئنم که برای انتخاب این مسیر،دلایل خودت رو داری
این چیزهایی که به ظاهر تو رو خوشحال و راضی می کنن
به هر حال می تونن باعث رنج و آسیب دیدنت بشن
پسر!خودت رو پادشاه گنجینه ها ترسیم نکن
و او به تو ضربه خواهد زد،البته اگه بتونه!
خودت هم می دونی!بزرگترین آرزو و خواستت اینه که محبوب قلب ها بشی
و اکنون من تصور می کنم که بعضی چیزای خوب در زیر میزت پنهان شدن و اونارو داری
اما تو،اون هایی رو می خوای که بهشون دسترسی نداری
جنایتکار،آه،تو دیگر نمی توانی به دوران جوانیت دست پیدا کنی
درد تو و اشتیاقت،تو رو به سوی خانه رهنمون می کنه
آه آزادی،آه آزادی،.این فقط یک عبارت عامیانه است
تو در تمامی مسیر زندگیت در این دنیا،تک و تنها،یک زندانی هستی
آیا در فصل زمـ ـستان،پاهایت سرد نمی شوند؟
زمانی که آسمان برفی نیست و خورشید نیز در آسمان نمی درخشد
خیلی سخته که موقعیت دقیق روز رو تعیین کنی
تو تمام تکبر ها و فروتنی هایت را از دست می دهی و می بازی
آیا مضحک نیست که احساسات چگونه از دست می روند؟
جنایتکار،چرا به احساسات واقعی خود بر نمی گردی؟
از حصاری که برای خودت ساختی،بیرون بیا و در یک زندگی جدید رو به روی خودت باز کن
شاید ابری و مه آلود باشه،اما همواره رنگین کمانی بر فراز سرت هست
بهتره اجازه بدی،یکی دوست داشته باشه
بهتره اجازه بدی،یکی دوست داشته باشه
قبل از اینکه خیلی دیر بشه!
بلندتر زمزمه کردم-before it`s too late

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان آشوبگر
3.9 (78%) 30 votes
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید Download
loading...
19,063 views مشاهده
دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.